|
باران و دریا
|
کو شعر ؟ طبع عالی مان خاک میخورد
این خلوت خیالی مان خاک میخورد
این" قند پارسی که به بنگاله میرود"
با استکان خالیمان خاک میخورد
در گوشه ی غریب قفس ، خواب مانده ایم
پرواز احتمالی مان خاک میخورد
در گیر و دار بازی آدم بزرگها
آیین نونهالی مان خاک میخورد
رؤیای سرو بودن و مأنوس مه شدن
در قامت هلالی مان خاک میخورد
انگار هیچ اصالتمان از بهشت نیست
آن استناد عالی مان خاک میخورد
بنشین رفیق! آینه ها را نگاه کن
این عاقبتسفالی مان خاک میخورد
دیگر کسی به خانه ی ما سر نمیزند
گل های سرخ قالی مان خاک میخورد