|
باران و دریا
|
تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا؛
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.
(بحارالانوار،ج78،ص 347)
خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم؛
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.
(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج 7، ص225)
أَقرَبُ ما یَکُونُ العَبدُ إلَی اللهِ وَ هُوَ ساجِدٌ؛
نزدیکترین حالات بنده به پروردگارت حالت سجده است.
(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)
أوشَک دَعوَةً وَ أسرَعُ إجابَةُ دُعاءُ المَرءِ لاِخیهِ بِظَهرِ الغَیبِ؛
دعایی که بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد، دعا برای برادر دینی است در پشت سر او.
(اصول کافی،ج1 ،ص52)

آرزو می کنم در سال جدید همچین لبخندی روی لب همه مجردا بشینه و متاهل شن به خصوص لبخند عروس
سلام سيمين جانم.
تو را هيچ وقت اين طوري نشناخته بودم. سووشون را چندبار شروع كردم اما نتوانستم تمامش كنم، شايد به خاطر اين كه آن وقت ها تو را پشت سر داستانت نمي ديدم كه خواندنش لذت كشف دوباره ات باشد. اما كتاب نامه هايت به جلال* را كه هديه گرفتم، همه چيز عوض شد.
براي خودت كسي بودي كه شوهر كردي. دكتراي ادبيات داشتي از دانشگاه تهران. دوسال بعد از ازدواج هم بورس يك ساله فولبرايت گرفتي و رفتي آمريكا. شوهر نكردي كه شوهر كرده باشي و از حركت باز بماني، مثل خيلي ديگر از زناني كه مي شناسيم. مثل خيلي از زنان ديگر تا هنوز، خودت را در سايه شوهر نويسنده ات پنهان كردي و گفتي او نويسنده است و من سعي مي كنم اداي نويسنده ها را دربياورم اما همپا بوديد و هركدام شخصيت مستقل خودش را داشت، اگرچه متاثر از ديگري.
وقتي دلت براي شوهرت تنگ بود و مي گفتي بدون او حال و حوصله شركت در هيچ برنامه تفريحي را نداري و بعد بلافاصله مي نوشتي بچه ها دارند به سينما مي روند و براي رفع دلتنگي همراهشان مي روم(!) عاشقت شدم. شوهر نكرده بودي كه شوهر كرده باشي.
وقتي ادعا كردي پولهايي را كه بهت مي دهند نگه مي داري تا باهم لباس بخريد و در نامه بعدي نوشتي كه مجبور شده اي تمامش را براي خودت خريد كني، آن هم فقط براي اين كه تو نماينده زن هاي ايراني در دانشگاه استنفورد هستي و بايد شان آنها را حفظ كني و آبروي ملتي در ميان است(!)، يا وقتي مدام مي گفتي از آمريكا كه برگشتي كار مي كني و جلال را به يك سفر اروپا مي فرستي تا او هم تجربه اي شبيه خودت داشته باشد و جبران سفر آمريكاي تو بشود و بعدتر، نزديك آمدنت كه شد، گفتي" مي آيم و دوتايي به اروپا خواهيم رفت"، شيفته وار خنديدم. عجب دختر شيطاني بودي!
و جلال... جلال عاشقت بود، عاشق تو كه "سياه سوخته شيرازي" اش بودي. مردي بود كه به گفته خودت زندگي ات را سرشار كرد و كيفيتش را دگرگون ساخت. بهش برمي خورد كه چرا خيال مي كني از خريد كردنت ناراحت مي شود يا از حرف زدنت با پسرها و استادها كه بلافاصله توضيح مي دادي زن و بچه دارند. او حتي با وجود ترس هميشگي از اين كه نكند فراموشش كني، از تو مي خواست به جاي غصه خوردن، آخر هفته به مهماني بروي و با هركس دلت خواست برقصي، آن هم درحالي كه خودش حوصله نداشت حتي با وجود موافقت ضمني تو كه " اگر ناگزير شوي گنجشك اشي مشي را به بام بيگانه اي بنشاني سعي كن من نفهمم"، به بعضي جاها سري بزند وبعضي چيزها بنوشد!
تو زن جالبي هستي، زني كه شوهرش را دوست دارد اما مدام از كارهايي مي گويد كه مي توانست برايش بكند و نكرده. خودش را سرزنش مي كند كه چرا آن قدرها به او نرسيده و حتي براي درس خواندن تنهايش گذاشته و آغوشش را هم از دست داده اما در نهايت شخصيتي از خودش مي سازد كه شوهرش بيشتر به او افتخار كند. زني كه خود را خودخواه مي داند اما اعتراف مي كند عاشق شده است و خودخواهي را كم كم به فراموشي مي سپارد. زني كه شوهرش را با وجود بچه دار نشدن آن قدر دوست دارد كه تا پايان عمر او و تا پايان عمر خودش به او وفادار مي ماند.
سيمين جانم!
شرح خيلي از مشاهدات تو در آمريكا – اگرچه مربوط به پنجاه سال پيش – برايم جالب بود. همان وقت كه با تعجب از صابون مايع و خشك كن دستشويي و آب سردكن و آسانسور مي نوشتي، اينها را هم مي گفتي:
"استاد از جنبه علمي خلاقيت هنري حرف زد كه من مطلقا اطلاعي نداشتم. گفت نبوغ هنري كه مساله اي احساسي و عاطفي است، فرمانش از غده هيپوتالاموس صادر مي شود. اين غده كمابيش زير قسمت قدامي غده هيپوفيز قرار دارد كه مي توان گفت مادر تمام غدد داخلي است و غدد جنسي هم از آن فرمان مي گيرند. او گفت انساني كه به غرايز جنسي اهميت زياد مي دهد به حيوانيت نزديك تر است. مي شود نيروي جنسي را به صورت عشق هاي عرفاني تصعيد كرد و در افراد خاص، به صورت گسترش خلاقيت درآورد... جلال عزيزم نكند ما دوتا هورمون هاي جنسيمان را تصعيد مي كنيم كه بچه دار نمي شويم؟!"
" تو مي داني كه من نسبت به دخترهاي ديگر نسبتا دير شوهر كردم. و تو خودت مي داني كه هر زن و مرد جوان از بيست سالگي به بعد به اين روابط نيازمند است.( سيمين جان الان بچه ها از دوازده سالگي فكر مي كنند محتاج اين روابطند و افتخارشان اين است كه سن مطلع شدنشان از روابط زن و مرد را تا حد يك رقمي پايين بياورند تا مثلا درجه فهم و شعور و زرنگ بودن خودشان را بالا ببرند، درحالي كه نمي دانند دنياي پيش از بلوغ و آگاهي جنسي هم به اندازه خودش لازم و آرامش بخش است و شايد تنها فرصت هايي است كه آدم مي تواند از يك نفره بودنش به تمامي لذت ببرد) خوب من اين هشت سال را چه كردم؟ البته درس خواندن زياد و مشغوليت و داشتن يك كمي استعداد و تشويق خانم سياح موجب شد كه من كمتر به مردها توجهي بكنم. اين را باور كن كه من مثل دخترهاي ديگر ابدا به دنبال شوهر نبودم، يعني براي كسي تور نمي انداختم. رفتار من با تو مويد اين ادعاست. اگر يادت باشد خيلي دير تسليم شدم و تا عروسي نكرديم به من دست نيافتي..."
آه سيمين جانم...
همه كتاب هايت را گرفته ام تا بخوانم. انگار مي كنم اين طوري با من حرف مي زني و به خودم مي بالم. دوست داشتم ببينمت و تلالويي از جذابيتي را كه روزگاري جلال شيفته وار ازآن سخن مي گفت، در تو بازيابم. بعد راحت تر تصورت مي كردم در روزهاي شيراز و اميريه و پالوآلتو. در اتوبوس مسافربري تهران اصفهان كه آنجا با جلال آشنا شدي. و وقتي با وجود همه تفاوت هاي خانوادگي با او زنش شدي. و وقتي در سوگ او به سووشون نشستي.
تو شانس پيداكردن اسب واقعي ات را داشتي: "من در بچگي عاشق اسب بودم. به مادرم مي گفتم وقتي بزرگ شدم زن اسب مي شوم... آن روز مقدس كه تو از من خواستگاري كردي به خانه كه رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار مي خوردند. گفتم من اسبم را پيدا كردم. مادرم پرسيد كجا مي بنديش؟ گفتم نه، اسب واقعي ام را. مي خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد..." تو شانس رسيدن به او را هم پيدا كردي:" من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسيديم و اين بزرگ ترين شانس هاي جهان است كه عاشق و معشوق به هم برسند..."
شنيده ام اين روزها سخت ناخوش احوالي و هشتاد و نه سال عمر بر دوش خسته و تنهايت سنگيني مي كند. شايد بي قرار ديدار دوباره جلالي بعد از چهل سال. نمي خواهم به دنياي بدون سيمين ها و جلال ها فكركنم. خودم را اين جور دلداري مي دهم كه اقلا براي تو خوشحالم سيمين جان كه طعم عشق را چشيدي و خوب زندگي كردي. خودت به جلال گفته بودي: " مي داني زني كه دير شوهر مي كند بايد زندگي اش راحت باشد زيرا بي شوهري و پشت چشم نازك كردن مردم به حد كافي پدرش را درآورده است. شوهر كه مي كند مي خواهد آسايش بيابد ... و توخوب موقعي در زندگي من وارد شدي..."
* نامه هاي سيمين دانشور و جلال آل احمد/ انتشارات نيلوفر/ تدوين و تنظيم: مسعود جعفري
این سایت می تونه در یافتن راه دلخواه برای سفر به تون کمک کنه
مثبت اندیشی همونطور که اسمش معلومه از کلمه اندیشیدنه اما برای اینکه ذهن را در دست بگیریم به ناچار باید کلام رو کنترل کنیم. تا وقتی کلمات مثبت استعمال نشه مثبت اندیشی هرگز اتفاق نمی افته
ترانه ای شنیدم از سیاوش قمیشی که مثلا شاید مثبت اندیشی بود اما بیشتر اشک آدمو در می آورد
داشت یه جهان رو تصور می کرد که مثلا پای کودک روی مین جا نمی مونه......
به نظر شما این مثبت اندیشیه؟!!!!
البته ترانش فوق العاده زیباست
می دونید گاهی اوقات انسان هرچه قدرم که خودش بتونه گلیم خودشو از آب بکشه به مساعدت دیگران محتاجه. این مساعدت وقتی از جانب کسانی هست که در جایگاه بالاتری هستند بسیار خوشایندتره. شاید برای اون طرف یک تعریف ساده باشه اما می تونه در اون لحظه پشتگرمی خوبی برای انسان باشه وقتی هم که نزدیک هم باشه دیگه نور علی نوره
مثلا وقتی دکتر کاظمی معاون دانشکده به آدم می گه اون کسی که تو باهاش ازدواج کردی خوشبخت میشه چون تو دختر خوبی هستی. البته می دونید که نمره خوب از استاد کاظمی گرفتن یعنی قبولی واقعی
یا وقتی دکتر سهرابی یه دفعه از میون اینهمه دستشو دراز می کنه و دست می ده
یا وقتی دکتر سامانی پیش یکی از اساتید میگه این دانشجوی خوبیه
![]()
حقیقت اینه که بیشتر پی بردم جهان سرشار از مردمانی نیکوکار و نازنین است
حتی زیباتر از اون گل
یکشنبه که اتفاقا روز احسان و نیکوکاری هم بود و البته کسی ازش خبر نداشت واقعا الطاف دمامدم خداوند منو و لطف دوستان منو یاری کرد
When you love, everywhere is God; when you hate, everywhere is the devil. It is your standpoint that is projected onto reality.
وقتي عشق مي ورزي، همه جا خداست
واقعيت، امري متناقض است. تمام قطبهاي متضاد را در بر دارد. اما اگر از دور نمايي صحيح بنگري، آنها قطبهايي متضاد ديده نمي شوند، بلكه مكمل هم بنظر مي آيند. از اينرو تناقض فقط به دنياي پست تفكر تعلق دارد. وقتي كه تو به اوج قله بي فكري برسي، هيچ تناقضي يافت نمي شود. ناگهان وحدت و يكي بودن قطبهاي متضاد را مي بيني. در نهايت، روز و شب، زندگي و مرگ، زمستان و تابستان به همديگر مي پيوندند و با هم يكي مي شوند- هيچ تفاوتي بين آنها ديده نمي شود... درك آن براي عقل كاري دشوار است، زيرا از نظر عقلي آنها ضد يكديگرند. عقل قادر به درك اين نيست كه آنها مي توانند با هم پديد آيند. اما اين برخاسته از محدوديت عقل است. وقتي فيزيكدانان موفق به كشف ذره نهايي يعني الكترون شدند كه ساختار تمام مواد را تشكيل مي دهد و بگونه اي بسيار متناقض رفتار مي كند، در توصيف چگونگي آن دچار سردرگمي شدند. الكترون چون يك ذره عمل مي كند و همزمان چون يك موج. ذره يعني يك نقطه و نقطه نمي تواند همزمان يك خط باشد. يك خط از چندين نقطه تشكيل يافته است و يك نقطه به تنهايي نمي تواند خط باشد. يك موج يك خط است. ساليان سال بين دانشمندان بحث و مناقشه اي بزرگ در اين مورد در گرقته بود كه اين پديده را چگونه توضيح دهند، زيرا با منطق رايج منطبق نيست. پس آنان بايد به واقعيت گوش بسپارند. چه كار ديگري مي توانند بكنند؟ وقتي واقعيت به چنين روشي غير منطقي و ديوانه وار عمل مي كند، بايد آنرا همانگونه كه هست توصيف كنيم. بايد عقل و منطق را كنار بگذاريم. عقل و منطق ما نمي تواند تا آن اندازه مهم باشد. سرانجام، دانشمندان تصميم گرفتند هر دو را با هم بپذيرند. از آنروز به بعد علم فيزيك به متافيزيك تبديل شد و فيزيكدانان شروع به گفتن همچون عارفان كردند. مجبور به اين كار بودند. و اكنون هيچ فيزيكداني نمي تواند بگويد كه عارفان دچار تناقض هستند. اكنون خودشان مي دانند كه وقتي با واقعيت روبرو مي شوی نمي تواني از تناقض اجتناب كني.
سرور بي خانمان است. خوشي و غم خانه دارند. سرور همانند ابري سفيد است كه هيچ جا ريشه ندارد. به محض اينكه جايي ريشه مي گيريد، سرور ناپديد مي شود؛ زيرا به چيزي دنيايي دل بسته ايد. خانه يعني امنيت و راحتي و سرانجام خانه يعني مرگ. هرچه زنده تر باشيد، بي خانمان تريد. جست و جو گر بودن يعني خطر كردن و زندگي بدون امنيت. نمي دانيد لحظه بعد چه رخ مي دهد و اين يعني هميشه در دسترس بودن و آمادگي براي شگفت زدگي. اگر بتوانيد شگفت زده شويد، زنده ايد. حيرت و بي خانماني از يك ريشه اند. ذهن قرار يافته، از شگفتي محروم است. همانند ابر بي خانمان باشيد. بي خانمان بودن يعني عدم وابستگي. حتي اگر در يك قصر زندگي مي كنيد، به آن وابسته نباشيد. وقتي لحظه رفتن فرا برسد، بايد بدون وابستگي آنجا را ترك كنيد. هيچ چيز نبايد شما را پايبند كند. از همه چيز استفاده مي كنيد و لذت مي بريد، ولي به هيچ چيز وابسته نيستيد

بهترین لحظه های روز و شبم
لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال و پر است

جهان سرشار از مردمانی نازنین و مهربان است
درست مثل این گل
دیشب یه فیلم دیدیم از نیکول کیدمن و نیکلاس گیج
با عنوان ترس پس به معنای تجاوز
خیلی شبیه جدایی نادر از سیمین بود
اما به نظر من این فیلم یک جور حمایت از خانواده بود چون در نهایت اون چه که پیروز بود ....
خب بهتره خودتون ببینید ....
یه نفر خواسته شباهتشو با جدایی نادر از سیمین بگم
اما خب اونم رو بهتره خودتون ببینید!
مدتی اینترنت نداشتم که البته در حال سرعتش در حال انتقاله
حس خئبی از زندگی دارم
زندگی واقعا زیباست .....
باید لحظه لحطه زندگی رو پاس داشت
هرچند کمی حسرت بیست سالگیمو با لحظات فراوان تلف شدش می خورم
اما امیدوارم این حسو نسبت به سی سالگیم وقتی پنجاه سالم بود نداشته باشم
نباید نگران زمان بود
زندگی لحظه لحظش زیباست
سپاس برای نعمت زندگی