|
باران و دریا
|
من اگه خاک تو هستم
قد بکش از کف دستم!
منو از خودت برنجون
اگه قولمو شکستم
من اگه خاک تو باشم
توی گلدون تو جا شم
اون بهاره، من زمینم*
اون زمینه، من هواشم!
آنفولانزای سیاهه
من می خوام که مبتلا شم
خودشو اما نمی خوام
عاشق خاطره هاشم
اون یه کشتی پرنده س
من یه عمره ناخداشم
تا ته دنیا باهامه
تا ته دنیا...باهاشم!
حدیث لزرغلامی


چه قد اینا خوشگلن
چه قدم تحریک کننده![]()
به نظر من به جای اون مدلای کمر باریک اگه اینا رو مد کنیم خانوما خیلی راحت ترن
حیف که اون مدلا نمی دونن چه بلایی دارن سر زنا می آرن.
آیا کسی زیبایی آن پ-س-ت-ا-ن های بدون پ-س-ت-ا-ن بند چاق را درک می کند؟
آیا کسی می داند نرمی شکم های پرچربی تا چه اندازه شیرین است؟![]()
HOW TO MAKE 2010
THE MOST MEANINGFUL YEAR OF YOUR LIFE
PERFORM
THE SEVEN ESSENTIAL ACTIONS ©
ONCE EVERY DAY
1. Thank someone you would normally not thank.
2. Express your love in a way that is unexpected,
or to someone who is not expecting it.
3. Honor yourself for something you did today that
reflects the best of who you are.
4. Forgive yourself for something you did today that
reflects less than the best of who you are.
5. Feel compassion for someone you would normally
judge.
6. Notice or experience something as miraculous that
you would normally take for granted.
7. For one full minute, stop whatever you are
doing and be deeply grateful for the gift of this day
of your life. During this minute, contemplate the
fact that yesterday, approximately 154,300 people
on Earth passed from this world, and that even
while you are practicing this very sixty seconds of
gratitude, 100 souls will leave their physical forms.
Send them your prayers as they journey onward.
Then, with great joy and humility, proclaim these
words out loud:
"TODAY, I AM ALIVE!!"
دو راه پایهای و اساسی برای اینكه مغزتان را سالم و سرحال نگه دارید وجود دارد: تنوع و كنجكاوی. وقتی هر كاری كه انجام میدهید از روی عادتتان است و زندگی بر یك روال میگذرد، بدانید كه وقت تغییر است ...
اميدوارم استفاده لازم رو ببريد
منبع مطلب:




) و میگن من از دهم شروع می کنم و بعد هم دهم میشه بیستم و ...! چشم هم که به هم می زنند می بینند وقت امتحان رسید!


)، یکی دو ساعت به سیگار کشیدن و علافی، و یه یکی دو ساعت هم اگه وقتی اون ته مه ها موند، به درس خوندن زورکی می گذره!










ما نياز به آرامش داريم. ما بيشتر از هر چيز نياز به آرامش داريم.چگونه و بر سر چه دعوا كنيم؟ ما همه اهل يك كشور و يك دين هستيم. نميتوانيم مقابل هم بايستيم. راستي دعواي ما بر سر چيست؟ اگرهم بخواهيم بر سر قدرت دعوا كنيم ميشويم قدرتطلب. چگونه ميتوانيم طرف مقابل خود را بزنيم و بكشيم و ببنديم در حالي كه ميدانيم خواهر و بچه او هموطن ماست. براي چه بايد بر سر حكومت مقابل هم بايستيم؟
اين عمل كساني است كه ميدانند يا نميفهمند توسعه و پيشرفت در آشوب و بلوا پيش نميرود. كشور ما در حال حاضر بيشتر از هر زمان نياز به سازندگي فكري و خصوصا فرهنگي دارد. ما سالهاست كه تحت تاثير بازيهاي ديگران بوده ايم حالا نبايد بگذاريم با ما بازي شود. شما كه ميدانيد جنگ يعني چه؟ شما كه ميدانيد آنژهمه ويران گري چه تبعاتي دارد. در زماني به سر ميبريم كه بحران هويت بيداد ميكند. پيشينه فرهنگي ما دستخوش تعارض شده است. جوانان ما نميدانند چه هستند و گاهي اصلا نميدانند چه ميخواهند. اين مسايل مسايلي نيست كه با قدرت حل شود. اين مسايل مسايلي نيست كه با عوض شدن حكومت حل شود. اين چيزها فرهنگ است و حل آن زمان زياد و كار درست فرهنگي و هنري ميطلبد. آموزش ميطلبد. اين مسايل نياز به طول زمان و آرامش دارد. جناح مقابل كيست؟ هر كه ميخواهد باشد هرچه قدر هم بدي ميخواهد كرده باشد گامهايي برداشته است. ميدانيد بيگانگان با تنها دو ملت شيعه چهان چه كردند؟ آنها را واداشتند طولانيترين جنگ را مقابل هم داشته باشند. جنگ بين ايران و عراق جنگ بين دو ملت شيعه مطمئنا باعث خوشحالي كساني بود كه از پيشرفت ما خوشحال نميشوند. ما دشمن داريم اما نميخواهيم آن را بر سر بگذاريم و حلوا حلوا كنيم. گرچه دشمن و قدرتش گاهي باعث افتخار است. اما اين شيوه صلحطلبانه يك مسلمان نيست. شعار مرگ در اغلب موارد بايد باطل شود. چرا بايد بر عليه يك ملت شعار داد؟ بر فرض آمريكا. اين را ميدانم كه جنگ كنوني ما بيشتر از هر چيز بايد جنگ فرهنگي باشد. روشنگري با بيان باشد. تلاش براي پيشبرد جامعه با گفتگو باشد. اين هنر است. جنگيدن و ايستادن مقابل هم و دشمني كردن تنها و تنها نيروهاي مثبت ما را تحليل ميبرد.
بياييم ما كوتاه بياييم. بياييم ما بزرگواري كنيم. بياييم ما از حق خود بگذريم. تنها و تنها به خاطر اينكه ميدانيم حق داريم. در مقابل يك كودك بايد او را پروريد نه اينكه سركوب كرد. خصوصا اينكه اين كودك بدنه تشكيل شدهاي از اقشار مردم دارد كه اصلا نميدانند چه كنند. و سالها تحت تاثير تبليغات احساسپرور قرار داشتهاند و شيوههاي كنترل احساس بلد نيستند. و دلشان آرامش ميخواهد. عشق ميخواهد. سر پناه ميخواهد. پيشرفت ميخواهد و همه اينها مسلما در بحران ساخته نميشود. چرا كه طرف مقابل از پوشت و گوشت ماست. با تبليغات نامناسب براين بحران دامن نزنيم. طرف مقابل فهميد كه هر غلطي نميتواند بكند هر چند كه در ظاهر خلاف ميكند. اما بياييد با رفتارمان به آنها اخلاق بياموزيم. طرف مقابل كسي نيست. مشتي وزير و وكيل كه عمري در همين ممكلت خدمت كردهاند. مشتي نيروهاي نظامي و انتظامي كه برادران من و شما هستند. آنها را در وضعيتي قرار ندهيم كه بيشتر خطا كنند. چرا كه در خطاي آنها سهيم خواهيم بود.
در فضايي كه با پرورش شكل گيرد. در فضايي كه گفتگو آيين شود آن وقت ظلم كمتر ميشود و من و شما آدم فرهنگي مسئول اين بيدارگري هستيم. باز هم ميگويم مقابله به شيوه آنها از ما هم آدمي همانند آنها خواهد ساخت و دستاوردي نصيبمان نميكند.
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
ماتم به برگزیدنِ یک جا برایِ ماااااچ
تا هست جمله پیکرِ آن ماه، جایِ ماااااچ!
هرچند بی صداش بُوَد خوب تر؛ ولی
کمتر ز اصل ِ ماچ، نباشد صدایِ ماااااچ!
جان را صفا دهد شکلاتِ لبانِ دوست
ای من فدای طعمِ خوش و باصفایِ ماااااچ!
بنگر که جایِ "رُز"، به لبانم نشانده است
دلبر، هزار "رُژ"، ز گل و بوته هایِ ماااااچ!
گاهی در انتها، به کتک می رسد، اُمور!
گاهی صدایِ ناله بیاید ز لایِ ماااااچ!
خوش آن زمان، که آخر بوسه "خفن" شود
وقتی منم حریفِ تو در این ادایِ ماااااچ!
چون انتهایِ ماچ، به جایِ خفن کشد
تعقیب می کنم همه جا، ردّ ِ پای ماااااچ!
این حال و حول و جنبش ِ پیوسته یِ دو لب
باشد ظهورِ پرده ای از سینمایِ ماااااچ!
آری، عجب حکایتِ توپّی است این سخن
عمری گذشته روز و شب ِ ما به پایِ ماااااچ!
گر خشک و خیس، فرق ندارد عزیز جان!
بنشین دوباره، در طلبِ انتهایِ ماااااچ!
گر یارِ نازنین، سر و جان را طلب کند
این هر دو هیچ نیست یقین، در بهایِ ماااااچ!
"بدپیله" در کلاسِ صفا و وفا، فقط
چسبیده ناقلا، به همین درس های ماااااچ!
من از کجا بدونم منظور عليبی دقيقن چی بوده از نوشتنِ اين متن؟ قرار هم نيست بدونم. هشت سال وبلاگنويسی و وبلاگخونی يادم داده تأويلِ شخصیِ خودمو داشته باشم از نوشتهها. هرجايیشونو که دوست دارم برش دارم برا خودم. بعد دارم میفهممش وقتی میگه «هر كدام از ما حتمن دوستان خوبي داريم كه به دلايل مشابه اين ماهها از خيابانهاي تهران غايب بودهاند. همنشين اين شبهاي تو قطعن از اين جنس آدمها نبايد باشد. مثلن آدمي كه روز بيست و پنج خرداد تهران را نديده نبايد همشبنشين من و شما باشد. اين شبها نبايد باشد. اينطوري براي همهمان بهتر است.» چرا؟ چون بلد نيستم وقتی پخش و خسته و بههمريخته میرسم خونه، برات تعريف کنم اين آقا غولا از نزديکِ واقعنی چه شکلیان. چون حوصله ندارم هی بهت بگم نگران نباش بابا، ياد گرفتيم چهجوری تا حد امکان باتوم نخوريم. چون دلم میخواست زير پل کالج بودی دستمو میگرفتی که بدو بچه، بدو در ريم. چون دلم میخواست خودت بودی ببينی چهطور دو تا خيابون بالاتر و پايينتر هيچ خبری نيست و مردم سرشون تو لاک خودشونه. دلم میخواست جای بابک و سارا و احسان، با تو میشِستيم رو پلههای جلوی اون خونههه، تو يه محلهی قديمی، قيمهای که خانومه رفت برامون از تو خونهش آوردو میخورديم. حالا من هی بشينم خط به خط برات تعريف کنم، برات بنويسم. نمیشه اما. يه حسی اون تهِ ته هست که با نوشتن و حرف زدن در نمياد. يه جاهايی از زندگی هست، که «بايد» حضور داشته باشی. بايد با تمام گوشت و پوستت باشی که آدم حس کنه کنارته، که داره شونه به شونهت زندگی میکنه. حالا تو هی بشين روزاتو بنويس رو کاغذ، هی بشين روزای منو از رو کاغذ بخون. مث اينه که کل يه کتابو از پشت جلدش خونده باشی فقط. مث خلاصهی فيلمه پشت کاور دیویدیش. يعنی میدونی؟ يه وقتايی خسته میشم از کلمهها. ازين که چهجوری طفليا بايد همهی بار رابطه رو به دوش بکشن. بايد خلاقيت به خرج بدن پشتک وارو بزنن ازون دماغ قرمزای دلقکا بچسبونن رو صورتشون. که چی؟ که بايد جای خالیِ تو رو يه تنه پر کنن. بعد میدونی چيه؟ کلمهها پرحرفن، ورورور حرف میزنن. بلد نيستن سکوت کنن. بلد نيستن يواش بشن هيچ حرفی نزنن تماشات کنن فقط. بدیِ اينجور رابطهها اينه که سکوتت رو هم بايد بنويسی. لبخندِ آرومتو بايد شرح بدی. دلخوریِ ساکتت رو هم بايد بلند داد بزنیش. قهرِ يواشتو به جای اينکه تو يه نيمخط دستتو پس بکشی، بايد تو شيش پاراگراف توضيح بدی. وقتی آدمت يه حرفی میزنه و تو میخوای فقط ساکت نگاهش کنی و جوابشو ندی، اوه2، نمیشه که. ميلشو که جواب نمیدی از کجا بفهمه همون لحظه آنلاينی و داری تماشا میکنیش؟ از کجا بفهمه نشستی همونجا کنارش و منتظری بیحرف بغلت کنه دوست شين با هم؟ خيال میکنه عصبانیای و در لپتاپو بستی رفتی پی کارت. لجش میگيره. رو دندهی چپ ميفته. در لپتاپشو میبنده میره پی کارش.بعد اصن کلمهها فقط بلدن حرف بزنن. بلدن يه وقتايی هی کارو خرابتر کنن. بلد نيستن وقتی با دندهی چپ برمیگردی خونه، وقتی يه صب تا شب حرف نزدی با من و دلت قد نخودفرنگی شده برام، کيف و سوييچتو میذاری رو ميز، میشينی رو مبل گندههه غرق میشی تو فوتبال که ينی من اصن حواسم به تو نيست و منچستر از تو مهمتره برام، خنگا بلد نيستن از پشت برن تو تیشرتت کلهشونو برسونن زير گوشت که اه، غلط کردم اصن، دوست باشيم بسکه مردم از دلتنگیت اسبِ طويله. بعد میبينی غلطکردمِ تو يقهی آدم با غلطکردمِ تو ایميل چههمه فرق دارن با هم؟ که مثلن من آدمِ غلطکردمگفتنِ تو ایميل نيستم، اما تو يقه رو هستم؟ که غلطکردمِ تو يقه يعنی الاغ، به درک هر کاری که کردی، برگرد تو بغلِ خودم بينيم. اصن بيا ماچ کنيم منو بیحرف. کلمهها بلد نيستن بیحرف آشتی کنن. خودشونو موظف میدونن همهچی رو توضيح بدن. کالبدشکافی کنن. تجزيه تحليل کنن. نبش قبر کنن. (آخخخ که نبش قبر کنن هی، فرت و فرت. کلمههای گورکنِ بدقواره. من آدمِ تشييع جنازه نيستم بابا. تشييع جنازهی بابابزرگ نرفتم. تشييع جنازهی عمه هم. من دلم میخواد آدمای عزيز زندگیمو هرجور خودم دوست دارم تخيل کنم. به من چه که آخرين تصويرشون چه شکلی بوده. من دلم میخواد جورِ خودم تماشاشون کنم. از کابدشکافی و نبش قبر هم متنفرم. وقتی مُرده مُرده ديگه. حالا هی بشينيم ريشريشش کنيم ببينيم دقيقن با چی مُرده؟ نو وی.) چه پرانتزم بودا! بعد؟ بعد آخه من چهجوری بيام بشينم تو بغل يه مشت کلمه؟ اين دو نقطه ستارهها از کجا معلوم میشن که مالِ رو لبان، مال زير گوشن، مال رو پلک چشان، مال نوک دماغن اصن شايد. دو نقطه ايکس و دو نقطه ايگرگ و دو نقطه زد که واسه آدم نمیشن آب و غذا که. بايد همون موقع که دارم مزخرف میگم نشسته باشی جلو روم، غشغش بخندی. وگرنه که شما بيا نيم ساعت بعد دو خط پرانتزِ تمامقهقهه بفرست برام، به درد نمیخوره که. شما بيا بشين برا دونه به دونهی پستهام کامنت بذار، يعنی الان ورِ دلمی؟ نيستی که خب. حالا هی روزی سه ساعت تلفنی با هم حرف بزنيم. روزی شونصد تا ميل و چت و فيلان و بيسار داشته باشيم. حالا هی بگو برا تولدم ميای ايران. قول. خوشم نمياد ازين موقعيتهای مناسبت-بيس. من دلم روزمره میخواد. از همين خورده-نونهای دور و بر رابطه. بابا من دلم میخواد با هم بشينيم بيگبنگ ببينيم تو فشفش بخندی من قربونِ خندههات برم هی. دلم میخواد وسطای روبان سفيد باشی بيام تو بغلت. دلم میخواد بعدِ سگ آندلسی بيام تو گردنتخخخخخخ که «من که هيچی نفهميدم که، اما دستای آقاهه چههمه مورچه داشت توش.» من اصن دلم میخواد به تهِ اين پست نرسيده بيام سراغت که اه3، جديدنا چه يادم رفته آدما ته پستاشونو چهجوری هم مياوردن. تو هم بخندی که آدما ته پُستاشون پامیشدن ميومدن تو بغل خودم، بیلپتاپ الاغ!
http://elcafeprivada.blogspot.com/
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.
پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره .
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه .
جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.
بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
پدر جینی او را خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.
یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
نه پدر، اون رو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
دیروز من هم مثل خیلیهای دیگر وقتی میخواستم با گوگلریدر خبری از اوضاع و احوال بگیرم دیدم که واردش نمی شود. هرچند حدس میزدم که احتمالا بسته باشندش، با این حال گفتم شاید این وصل نشدن به دلیل اینترنت نفتی من در خانه و ترافیک زیاد باشد. اما امروز صبح از محل کارم هم که اینترنتش ای بدک نیست، باز نتوانستم نه به گوگلریدر و نه به یاهو و نه به هیچ جای دیگر وصل شوم. عوضش سایتهای دولتی مثل گوله و به سرعتی که تا به حال به یاد ندارم باز می شد.
برای رهایی از این بیخبری یک نرم افزار فیدریدر دانلود کردم. اما مشکل اینجا بود که آدرسهایم همه در گوگلریدر مانده بود. عین آدمی شده بودم که کلیدش را در خانه جا گذاشته و حالا پشت در مانده. جستجو در گوگل هم برای پیدا کردن RSS سایتهای خبری مورد نظرم چندان موفق نبود. اینجا بود که عهد کردم بلافاصله بعد از وصل شدن گوگلریدر اول از RSS هایم یک فایل خروجی بگیرم. حدود ساعت ده و نیم یازده بود که بالاخره توانستم واردش شوم و اول خروجی از RSS ها گرفتم. تا روز مبادای بعدی به چه کنم چه کنم نیافتم!
برای تهیه فایل خروجی از RSS ها در گوگلریدر گزینه manage subscriptions را انتخاب کرده، در صفحهای که باز میشود روی import/export کلیک کنید . سپس برای دریافت فایل،Export Your subscriptions as an OPML file را انتخاب کنید. فایل را روی فلش كپی كنید و همراه داشته باشید یا جایی در اینترنت كه احتمال فیلتر شدنش كم است نگه دارید.