باران و دریا

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخــــــورده باده شان هـم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شـــــــــــــــــدند عارفـــــــــان لیلی خویش و دم به دم مجـنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی مـــــــــــــــــوزون این بعد از این میـــزان خود شو تا شـوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصــــــــــر تن بیرون کنی در درون حاــــــــــــلی ببینی موسی و هـارون خویش
لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جــــــــــان تا فروتــــــــــر می‌روی هر روز بــــــا قـارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشــــــــــــــــق گفتمش چــــــــونـی جوابـم داد بر قـــــــــــانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیــــــــــــــــــــی پس چــــــــو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگـــــذر چون ز چونـــی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتـــــــریم رو به محبــــــــوسان غــــــم ده ساقیـــا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حــــــــــلال هر غمـــــــــــــی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غــــــــــــــــم مــــــــا خوش از رنگ خـودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مـــــــــــردگان هر زمانم عشـــــــــــق جانی می‌دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریـــــــــر عشق نقــــــــــــــدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعــــــــــــــــد گفتــــــــمش آری ولیــــــــک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمـــــــــــــــال و طالعش نحـــس اکبر سعــــــد اکبر گشـــــــت بر گردون خویش

یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹ + 11:41 + دریا +


 

مثل یکی كه بود هميشه نبود تر

هي مي شود تحمل سيگار دود تر

 

پل مي زند پرنده ي معصوم پلك هام

تا اصفهان چشم تو زاينده رود تر

 

مي خواهمت به خود بكشم ، حل كني مرا

هر لحظه مي شود دل مرداب ، گودتر*!

 

پروانه تر بيا كه بگيرم تو را و بعد ...

بر تار هاي خود بتنم عنكبوت تر* !!!

 

پررنگ تر، از آينه امشب مرا بخواب !

از پلک های خسته ی من هم كبودتر ...

 

مرد چاهار شانه ي مردم ! كدام زن

مي خواهدت زنانه تر از من ، حسود تر ؟!

 

عريان تر از هميشه نشستم به پاي عشق

آماده ام كه بشكني ام هرچه زودتر ..

 

 

وبلاگ آخرین نسخه حوا

یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹ + 11:40 + دریا +


نتيجه يك تحقيق بسيار آموزنده

 

 


همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟
نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن  شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.
دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند. برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.


دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ
به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.
دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو  نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری  ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ + 18:26 + دریا +


پرسش ازاستاد:ویلیام لی رند

س : شما چگونه کارونا ريکي را ابداع کرديد؟ ج : من آموزشهاي ريکي اوسويي خود را در 1981 و 1982 وقتي در هاوايي زندگي مي‏کردم دريافت کردم. من در سال 1989 بعد از نقل مکان به ميشيگان به درجة استادي نائل آمدم. بعد از استاد شدن، تصميم گرفتم مطالعاتم را با ساير اساتيد ريکي گسترش دهم تا درک خودم را از ريکي عميقتر کنم. من اين روند را ادامه دادم و آموزشهاي ريکي اوسويي را از 3 استاد ديگر هم دريافت کردم. در حين سفر به نقاط مختلف وطنم و ساير کشورها براي آموزش و تمرين ريکي، من اين امتياز را داشتم که معالجات، اطلاعات، همسوئي‏ها و تکنيک‏ها را با ساير اساتيد ريکي و درمانگرها مورد بحث و تبادل نظر قرار دهم. من دريافتم که شفابخشي يک بررسي بي پايان است و هميشه بزرگترين فوائد، زماني حاصل مي‏شوند که آنها را از خدا مي‏طلبيم. در حين بررسي‏هايي که با ساير اساتيد ريکي داشتم، من درک عميقتري از چگونگي فرآيند همسوئي‏ها، سمبلها و طرز کار انرژي‏هاي شفابخش پيدا کردم. من ابتدائاً قصد نداشتم يک سيستم ريکي نوين ابداع کنم، اما از حدود سال 1989 سمبلهاي ريکي غير اوسويي و تکنيکهاي همسوئي به من الهام مي‏شد که به نظر مي‏رسيد مزايايي دارند. من اين سمبلها را به همراه همسوئي‏هايي که شامل برخي از آنها مي‏شدند يادداشت مي‏کردم؛ همچنين شروع کردم به آزمايش بعضي از آنها. پس از چند سال، من واقعاً يک مجموعه داشتم و بسياري از دانشجويانم شروع کردند به پرسش از من در خصوص "سمبلهاي اضافي" و مي‏خواستند بدانند که آيا آنها بايد از آنها استفاده کنند؟ در زمستان سال 1993، من تعداد زيادي از بهترين دانشجويانم را که از نظر معنوي بسيار حساس بودند جمع کردم که آنها را با "سمبلهاي اضافي" آزمايش کنم و تصميم بگيرم که کدام سمبلها بيشتر مفيد هستند. ما درخواست راهنمايي کرديم و در اين راستا گروهي از سمبلها را دريافت کرديم که به نظر مي‏رسيد بيشترين انرژي را داشته باشند. ما همچنين يک فرآيند همسوئي را نيز با اين سمبلها آزمايش کرديم. بعدها من به سوي تکميل بيشتر اين همسوئي راهنمايي شدم و سرانجام يک سيستم جديد ريکي پديدار شد. در اين فرآيند من طي دعايي از "قدرت متعال" تقاضاي کمک کردم و خواستم که من به يک انرژي شفابخش متصل شوم که داراي مزاياي بيشتري باشد. من هيچ يک از اين سمبلها را خودم کانال نکردم. آنها از ساير اساتيد ريکي گرفته شدند. در سال 1995، من به سوي تعريف واضحتر سيستم راهنمايي شدم و آنرا "کارونا ريکي" ناميدم که مي‏تواند "ريکي شفقت (دلسوزي)" نيز ناميده شود. اگرچه بعضي از سمبلهاي "کارونا ريکي" همانهايي هستند که در سيستمها و مدارس ديگر (با همسوئي‏ها و نيت‏هاي متفاوت) تدريس مي‏شود، اما انرژي‏هايي که به "کارونا ريکي" متصل مي‏شوند در سيستم کاملاً يکسان هستند. س : چرا شما مدعي هستيد که کارونا ريکي از ريکي اوسوئي قدرتمندتر است؟ ج : ما کارونا ريکي را به کساني که قبلاً استادي ريکي را گذرانده و بيشترشان نيز استادي خود را از روشهاي ديگري غير از روش من دريافت کرده بودند آموزش داديم. در حقيقت آنهايي که در کلاس حاضر مي‏شدند گسترة وسيعي از معلمين اجتماع ريکي را شامل مي‏شدند. واکنش عمومي اين دانشجويان اين بود که کارونا ريکي قويتر از ريکي اوسويي است يا عميقتر شفا مي‏دهد. اين اطلاعات از دانشجوياني دريافت شده است که قبلاً استاد ريکي بوده‏اند و تجربيات زيادي در کار انرژي درماني داشته‏اند. البته انتظار نمي‏رود که اين ادعا براحتي پذيرفته شود بلکه شخصي که به کارونا ريکي علاقمند است بايد يک درمان کارونا را دريافت کند يا در کلاس آن شرکت کند يا با افراد صاحب نظر در اين مورد مشورت داشته باشد. در هر حال بايد در نظر داشت که کارونا ريکي جانشين ريکي اوسوئي يا ريکي ديگري نيست بلکه بسادگي مي‏توان گفت تکنيک ديگري است که شخص مي‏تواند شفاي خود را طبق آن تعالي و پيشرفت دهد. س : آيا وجود انواع مختلف ريکي، موانعي را بين درمانگران ريکي ايجاد نمي‏کند که موجب شود همکاري آنها با هم مشکل شود؟ ج : اين فلسفة ما است که به همة دانشجويان ريکي و معلمين آن صرفنظر از خط فکري و وابستگي يا نوع ريکي که کار مي‏کنند احترام گذاشته و به آنان افتخار مي‏کنيم. وجود انواع مختلف ريکي يک نقطة علاقمندي مشترک بين شفاگران ايجاد مي‏کند و موجب مي‏شود تا با يکديگر تبادل نظر داشته باشيم و از هم ياد بگيريم که اين خود موجب ايجاد ميثاقي از عشق و احترام خواهد شد. وقتي ما از يکديگر ياد مي‏گيريم، ايمان ما به اين امر که خداوند از طريق ما عمل مي‏کند قويتر مي‏شود. احساس و تجربة ما اينست که ريکي قادر است ما، ديگران و اين سياره را شفا دهد و اين مهم هرچه سريعتر رخ مي‏دهد اگر تمام درمانگران ريکي با هم به نحو هماهنگي کار کنند. س : چرا ما از کلمه "ريکي" در کارونا ريکي استفاده مي‏کنيم؟ آيا اين کلمه فقط براي سيستم شفابخشي که دکتر اوسوئي کشف کرد به کار نمي‏رود؟ ج : کلمة "ريکي" قبل از دکتر اوسوئي استفاده مي‏شده است و بنابراين انحصاراً مخصوص سيسم شفابخشي که او کشف کرد نيست. انواع مختلفي از ريکي وجود دارد از جمله ريکي Seichem و ريکي تبتي. ريکي اوسوئي فقط يکي از انواع ريکي است. دليل اينکه من تصميم گرفتم تا از واژة "ريکي" در کارونا ريکي استفاده کنم اين است که انرژي شفابخش کارونا شبيه انرژي ريکي است؛ چراکه انرژي آن نيروي حياتي‏اي است که توسط قدرت متعال راهنمايي مي‏شود. واژة کارونا مفهوم "عمل دلسوزانه" دارد که احساسي است که غالباً کساني که انرژي اين سيستم را تجربه مي‏کنند، دارند. س : چرا کارونا ريکي سرود و آهنگ دارد؟ ج : ذکر نام سمبلهاي کارونا ريکي با آهنگ خاص (chanting & toning) در حين معالجه، موجب عميقتر شدن فرآيند شفا مي‏گردد. ارتعاش صدا، موج حاملي مي‏شود براي اينکه انرژي کارونا ريکي بر آن سوار شود. اين امر موجب مي‏شود که انرژي‏هاي شفابخش تا عمق بيشتري در سلولها و بافتهاي بدن شخص بيمار نفوذ کنند. چاکراها و هاله‏هاي بيمار و درمانگر باز مي‏شوند تا کاملاً اجازه دهند يک ارتعاش شگفت انگيز در درون و اطرافشان رخ دهد. کساني که اين فرآيند را تجربه کرده‏اند اظهار مي‏دارند که احساس بيداري و زنده بودن بيشتر و نيز دريافت کاملتر شفا را داشته‏اند.

منبع

شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ + 0:42 + دریا +


 

بيچاره سيبي كه روي ميزم بود و
قصد خوردنش را كه نمودم
قصد چاقو زدنش را كه كردم
در دم بيهوش شد
جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ + 18:5 + دریا +


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می‌ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماءالعنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

"شاطر عباس صبوحی"
جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ + 18:2 + دریا +


 

 

نگاه کنید توی وبلاگ

فنچ کوچولو که موسیقیشم رو توصیه می کنم توی لینکاش لینک دریا دقیقا وسطه

برام جالب بود

و از این وبلاگ زیبا:

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.
عشق.........

عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ + 15:13 + دریا +


 

گردآوری : گروه اینترنتی نیک صالحی
http://www.niksalehi.com/fun/page/000561.php

دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ + 1:0 + دریا +


 

سال‌ها پیش توی پرواز تهران-فرانکفورت دیدم‌اش،
      مهمان‌دار هواپیما بود. خیلی دوست‌اش داشتم.
      بعد از چند وقت گفت من به خاطر کارم نمی‌تونم با یه روباه ازدواج کنم.
      بعدا شنیدم با یه جغد عروسی کرده.

یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۹ + 17:17 + دریا +


 

 
 

 

فروردین : به مشکلی در زندگی شخصی تان برخورده اید ، این مشکل باعث شده است تا در کارتان نیز تمرکز لازم را نداشته باشید ، جای نگرانی وجود ندارد ، به جای نشستن و غصه خوردن سعی کنید مشکل تان را عمیق تر کنید تا در نهایت از کار بیکار شوید. پس از بیکار شدن در بزرگترین میدان شهر بایستید و به صورت عابران تف کنید

اردیبهشت : یک دوست قدیمی که مدت هاست او را ندیده اید را خواهید دید ، بر خلاف تصور شما به کاندیدای مورد نظر شما رای نداده است ، با مشت نیمه ی چپ صورتش را از ریخت انداختن راه به جایی نمی برد ، تلاش کنید این کار را با نیمه ی راست صورتش انجام دهید ، سپس از او عذر خواهی کرده و یک سیلی به هر طرف صورتش که خواستید بزنید

خرداد : مدت هاست بی آنکه بدانید چرا  دچار غم و اندوه شده اید ، برای رهایی از این امر سعی کنید معتاد شوید ، هرویین برای مشکلات شما بهترین راه حل است . بدانید که هر تلاش دیگری برای رفع ناراحتی شما بی نتیجه است . بعد از تزریق سعی کنید بلند شوید و در خیابان جلوی خودروهای عبوری را گرفته و از آنها بخواهید به شما فحش دهند

تیر : به تیر غیب گرفتار می شوید ، یک روانی بدون هیچ دلیل خاصی از پنجره ای مشرف به پیاده رویی که شما از آن در حال عبورید شروع به تیراندازی می کند و شما زخمی می شوید ، کوشش کنید خودتان را به گوشه ی پیاده رو رسانیده و زیر لب یکی از آهنگ های محبوبتان را زمزمه کنید ، بعد از آمدن آمبولانس از راننده بخواهید شما را به یک کافی شاپ ببرد

مرداد : دستشویی دارید ، به اولین پارک مراجعه کنید و درب دستشویی را باز کنید ، بعد شلوارتان را پایین کشیده و کارتان را انجام دهید ، موقع بیرون آمدن مردی را می بینید که منتظر است شما بیرون بیایید ، زودتر این کار را بکنید ، بعد از پارک بیرون آمده و به این فکر کنید که با باقی عمرتان قرار است چه غلطی بکنید ، به نتیجه نمی رسید ، خودکشی کنید

شهریور : شما آدم احساساتی و بی غل و غشی هستید و این موضوع برای اطرافیانتان قابل درک نیست . سعی کنید وسیله ای اختراع کنید یا وارد یک حزب سیاسی شوید ، بعد از ورود به حزب نام تان را به آشوویتس تغییر دهید ، بعد از اخراج  از حزب به اولین  نانوایی رفته و در کوره اش خودتان را بسوزانید ، به زبان ساده تر : شما هیچ گهی نبوده و نیستید

مهر : مردی که اورا نمیشناسید به شما نزدیک شده و خودش را یک دوست قدیمی معرفی می کند ، او را به جا نمی آورید . با مشت خدمت نیمی از صورتتان می رسد ، به او یادآوری کنید که این خدمت را در حق نیمه ی راست صورتتان انجام دهد . از او تشکر کنید و شب ماجرا را با خنده برای همسرتان تعریف کنید ، از سیلی خوردنتان چیزی نگویید

آبان : دارید راه خودتان را می روید که یکباره مردی به صورتتان تف می اندازد ، سعی کنید آرامشتان را حفظ کنید ، به کوچه ی فرعی بپیچید ، در آنجا مردی ایستاده است ، پس از خرید به خانه تان برگردید و از پنجره بدون آنکه کس خاصی مد نظرتان باشد به سوی عابران تیراندازی کنید ، پس از تمام شدن خشاب فریاد بزنید که : کافی شاپ فراموش نشود

آذر: امروز در تلویزیون مردی را میبینید که نوعی کتاب اختراع کرده است که نیازی به خواندنش نیست ، در تنها حزب مملکت عضو شوید و سعی کنید او را از حزب بیرون بیاندازید ، یک هفته بعد در دفاع از این عمل این جمله از فریدمن را نقل کنید : آشوویتس عاقلانه بود اما معقول نبود . از این به بعد سعی کنید از سنگکی کنار حزب نان نخرید

دی : شما آدم حساسی هستید . امروز با مردی برخورد می کنید که یکباره به سمت شما می آید و از شما می خواهد که به او هرویین بدهید . هر چه سعی می کنید به او ثابت کنید که ساقی نیستید باورش نمی شود . یک هفته به این فکر می کنید که مرد متشخصی مثل شما چرا باید با یک بی سر و پا اشتباه گرفته شود . به نتیجه ای نمی رسید . بعد از دو هفته در حالی که هنوز مشغول تعمق در این باره هستید مردی را میبینید که با عابران شلیک می کند . باز هم به نتیجه ای نخواهید رسید

بهمن : شما زیای خوبید و به نسبت هم سن و سال هایتان جوانتر به نظر می آیید ، با این همه چیزی در وجودتان شما عذاب می دهد . سعی کنید اعتماد به نفس تان را بازیابید و برای باقی عمرتان برنامه ریزی کنید . فکرهای احمقانه را از سرتان بیرون کنید . اگر واقعن می خواهید مشکلی که در وجودتان شما را عذاب میدهد را حل کنید کافی است به یک توالت عمومی در یک پارک بروید

اسفند : فهم اینکه آدم خوشبختی هستید نیاز به شجاعت و جسارت دارد . جسور باشید و خودتان را همان گونه که هستید ببینید . همیشه به خودتان یادآوری کنید که زندگی سعادتمندی دارید . سعی کنید با مشکلاتتان کنار آمده بپذیرید که همه قرار نیست زندگی خوب شما را تحسین کنند . جایی برای حسادت آشنایان باقی بگذارید . امروز در ترافیک پسرتان را میبینید که جلوی خودروها را می گیرد و از آن ها می خواهد که به او فحش بدهند . شما لبخند بزنید .

 

منبع

یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۹ + 14:57 + دریا +


 

 

۱

ماهی تو، که بربام شکوه آمده است

آیینه  ز دستت  به ستوه  آمده است

خورشید اگر  گرم تماشای تو نیست

دلگیر نشو  ز پشت کـوه  آمده است

 ۲

یک پلک زدن فـــــــاصله از تو تـــا من

بــــاید بزنیـــم  پلک  یـــا تو یــــــا من

هر چند که گفتند گناه است این کار

امـــــا تو یکی بزن گناهش بـــــا من

 ۳

مثل گل صد برگ  شکوفــا شده ای

چون مـــاه چهار ده شکوفا شده ای

در آینـه ی  نگــــــاه من  چشم بدوز

تــــا در یـــابی چقدر زیبـــا شده ای

 ۴

ای روی گشـــاده خُلق تنگ آمده ای

آهــوی رمیده  چـون پلنـگ  آمـده ای

آن روسری سپید می دانی چیست؟

بــــا پـرچم آشتی بـه جنگ آمـده ای

 ۵

خوش خُلقی و خشم همزمان یعنی چه؟

بیـزاری و عشق  تـــــوأمــــــان یعنی چه؟

بــــا رفتن من اگـــــــر مـــوافق هســـتی!

پس این  بنشین ، نرو ، بمان  یعنی چه؟

 ۶

بسیـار تمــــاشــــایی و آراسته ای

از رونق مــــــاه آسمان کـاسته ای

انگــار نه انگـــــار که مـــــــارا دیدی

از روی کدام دنده بر خــــاسته ای؟

 ۷

سر کش بـودم به حیله رامم کردی

ای افسونگر ،چه پخته خامم کردی

خوش چرخـاندی کمند گیسویت را

در تـــــاریکی  اسـیر دامـم کـــردی

 ۸

در دیده ی تــو رمز نهـــانی پیداست

در جــام نگـاه تو جهــــانی پیداست

کس ره  نبرَد  درون  آن قلعه ی راز

کز بام و برَش تیر و کمانی پیداست

 ۹

کوهی بودم، به پــای تو گَـرد شدم 

بـــازیچه ی بـــاد های ولگرد شدم

تـــا د ر دل من حلول کردی ای ماه

انگشت نمای مرد و نـــا مرد شدم 

 ۱۰

بــــا آ مدنت  بهــانه پـیدا  شده است

خورشید میـــان خانه پیدا شده است

ما  نیم نظر  چشم به هم  دوخته ایم

یک لحظه ی شاعرانه پیدا شده است

 ۱۱

این قدر خیـــال هـــــای بیهــوده نبـاف

ماییم و ،دو خط رباعی و، یک دل صاف

در آینه ی دلم  به جز عکس تو نیست

شک داری اگـــــر  بیــا دلم را بشکاف

 ۱۲

بــا این که لب از کـلام بستید شما

ساکت سر جـایتان نشستید شما

امـــواج  نگــــاهتــان  دلم را  لرزاند

اصلا نکند زلـــــزله هستید شـــما

 ۱۳

با انگشت اشـــــــــاره در خواهد زد

دل در سینه شدید تر خــــــواهد زد

قلبم  بــــا تیک تــاک خود می گوید

یلدا سر شد سپیده سر خواهد زد

 ۱۴

بی رویت آینه کـــدر خــــواهد شد

آهم در شهر منتشر خــواهد شد

چون بمبی ساعتی دلم در سینه

با تــــــاخیر تو منفجر خـواهد شد

 ۱۵

چون کودک بی اراده راه افتــــادم

با پــــای نگـــــاه در گنـــاه افتادم

از گونه به سمت چانه ات لغزیدم

از چـــــاله در آمدم به چاه افتادم

 ۱۶

بـــا این که تمـــــــام قصه را میدانی

باز آیه ی یأس پیش من می خوانی

بــــــا آن همه  تــــرفند دلم را بردی

تا بشکنی و دو بــــاره بر گــــردانی؟

 ۱۷

از بس که درون سینه  تنهـا مـــانده

در مـــانده ا م از  دست دل وا مـانده

در داخل سینه درد شیرینی هست

آیــــا دل من پیش شمـا جـا مــانده ؟

 ۱۸

خورشیدی و گــرمای محبت در دست

با آمدن تــــو  مــــاه چشمش را بست

بــــــا سرعت نـــــور سمت تو می آیم

وقتی که چراغ چشمهایت سبز است

 ۱۹

در فصلی که هـوا لطیف و عـــالی ست

فصلی که فصل عشق و فارغبالی ست

وقتی بــــاران  به شیشه هــا می کوبد

در آغـــوشم چقدر جــــایت خـالی ست

 ۲۰

از روزی  کـــه یکی دلــم را بــرده

تب دارم مثل طفل سر مـا خورده

گفتارم شعر، شعر هایم هذیــان

دکتر جا ن بنده زنده ام یــا مرده؟

 ۲۱

بـــا زیر مخالفی بگـــو بـم بشو م

لبخند بزن مقـــــابلت خم بشـو م

تو یک کلمه بگـــو که حـوّای منی

من امضا می دهم که آدم بشو م

 ۲۲

تـــا خرمن مــو به دوش می اندازد

بین همه جنب و جوش می اندازد

گفتیم  نصیحتش کنید ای مـــردم

گفتند  به پشت گــوش می اندازد

 ۲۳

هر چند کسی میان ما حــایل نیست

اما نگهت  به سوی من مـــایل نیست

گفتم قسمت دهم ، ولی می گـو یند

چشم تو به هیچ مذهبی قایل نیست

 ۲۴

چشمت همه جا در پی شر می گردد

دل  از  پی  دل  زیر و زبر  می گـــــردد

رفتی امـــــــا سرت بیــــــاید بر سنگ

چون موج به صخره خورد بر می گردد

 ۲۵

حسی دارم ، اگـــــر بدا نی بد نیست

شعری گفتم تو هم بخوانی بد نیست

الآن  خیلی  دلـم  بـرا یت  تنگ ا ست

در هــر صورت خبر رســانی بد نیست

 ۲۶

ای دل، دل سودا زده، سامانم کـو؟

ای کالبد تهی شده جـــــــانم کـو؟

امـــروز که از همیشه مشتاق ترم

ای خانه ی سوت و کور مهمانم کو؟

۲۷

نسبت به تو  حس  کور  میـلی دارم

دور و بـــــــر خود  هـــزار  لیـلی دارم

من نــاز نمی خرم  شما هم نفروش

چون عاشق کشته مرده خیلی دارم

۲۸

مــــارا  نکشان  به سوی  لبهای  خودت

بر گـــــرد برو  بخواب  در جـــــای  خودت

می خواهی اگر ببوسمت حرفی نیست

امـــــا همه ی  عــواقبش  پــــای خودت

۲۹

از لحظه های طی شده حظی نبرده ایم

خودرا  به دست  شاید و اما  سپرده ایم

بشمار  لحظه لحظه ی  عمر  گذشته را

هر چند ســـــال بود  همانقدر  مرده ایم

۳۰

امواج  نگـــــاهت  اعتیاد  آور بود

زیبـــــایی تو فــــراتر از بـــاور بود

در قاب- نگاه چشم من لبخندت

لبخند ژوکـوند ، بلکه  زیبــاتر بود

 

خلیل جوادی

جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹ + 13:16 + دریا +


 

 اين مبحث خيلي جذابه  و كاملا" علمي و واقعيه. شايد يه كمي به نظرتون سخت بياد اما خوب و با دقت بخونينش چون توي درسهاي خودمون  مي خوايم ازش استفاده كنيم.

 

صحبت كردن از ادراك سلول اوليه مستلزم اينه كه ما " كليو باكستر " رو كه " پدر نيروي ادراك سلول اوليه " ناميده شد، رو بشناسيم.: كليو باكستر" كسي است كه هيچ گونه مدرك تحصيلي ندارد!داراي مدرك دكترا هم نيست! اين آقا با وجود اينكه در دانشگاه تگزاس و همين طور در كالج " ميدلبوري در ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصيل در رشته هاي مهندسي و كشاورزي و روانشناسي پرداخت ، به دليل يك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهاي علمي خودش محروم شد!

به قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: "شايد اگه كليو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانيد! " ( تعجب نكنيد، براتون توضيح مي دم! )

 به گونه اي شاعرانه تر: " انسان نمي تواند به گلي دست بزند بدون آنكه ستاره اي در آسمان بلرزد! "

 

حالا كه مي دونم كنجكاو شدين تا رابطه ي زخمي شدن انگشت رو با كلم قمريهاي توي يخچال بدونيد، پس مي ريم سر اصل ماجرا!

 

شروع ماجرا :

در فوريه ي 1996 ، كليو باكستر توي لابراتوار خودش در شهر نيويورك، نشسته بود كه به طور اتفاقي نگاهش به گياه بزرگ سبز رنگش افتاد كه گوشه ي آزمايشگاه قرار داشت.اون به نظرش رسيد كه گياهش اندكي بي حال و افتاده است و تصميم گرفت به اون آب بده. بعد ناگهان به فكرش رسيد كه چقدر وقت مي گيره تا آب از ريشه ها به سمت برگهاي گياه برسه.بنابراين اون يك جفت الكترود با نمودارهاي مختلف به يكي از برگها وصل كرد.

به قول خودش اون يه كمي هم احساس بلاهت از اين كارش پيدا كرد چون هيچ آدم تحصيل كرده و درس خونده اي در امور علمي چنين كاري نمي كنه! اون صبر كرد تا ببينه كه آيا امكان داره رطوبت وارده به گياه به كندي و به تدريج باعث تغيير دادن سطح مقاومت گياه بشه و آن قدر ملموس باشه تا بر روي نقشه ي نمودار ظاهر بشه يا نه؟

اينجا معجزه اتفاق افتاد! اون ديد كه روي نمودار واكنشي آني ظاهر شد! به نظر باكستر رسيد كه واكنش گياه مزبور كه در اين هنگام وضعيتي بهتر داشت، به واكنش انساني كه تحت تاثير محركي عاطفي و احساسي قرار گرفته باشه، شبيه بود! اون با هيجان از خودش پرسيد آيا گياه مزبور مي تونه همانگونه هم واكنشي انساني در برابر تهديد به سلامت و امنيتش، بر روي نمودار ظاهر كنه؟! و تصميم گرفت يكي از برگهاي گياه رو بسوزونه و اين رو امتحان كنه!

بهتره اينجاي داستان رو از زبون خود باكستر بشنويد : " ...درست در لحظه اي كه تصوير آتش در ذهنم نقش بست، مداد دستگاه با شدتي وحشيانه به حركت در اومد و از روي صفحه ي نمودار بيرون افتاد! اين اتفاق به شدت من رو منقلب كرد! "

يعني گياه بدون اينكه برگش سوزانده بشه به محض اينكه باكستر در ذهنش تصوير سوزوندن اون رو مجسم كرد، واكنش ترس نشون داده بود!! يعني گياه به وسيله ي نوعي ارتباط سلول اوليه، مورد تهديد قرار گرفتن سلامت و امنيتش را حدس زده بود!

 

ادامه ي تحقيقات :

از آن روز به بعد، باكستر صدها آزمايش گوناگون در اين ارتباط انجام داد و با كوشش زياد سعي كرد شواهد بيشتري از نيروي ادراك سلول اوليه، نه تنها در حيات نباتي و گياهي، بلكه در ميوه ها و سبزيجات و تخم مرغ تازه و ماست و سلولهاي خوني انسان و بافتهاي پوستي و حتي اسپرماتوزوئيد هم به دست آورد. اون ثابت كرد كه گياهان به هر نوع نشانه اي از ناراحتي و نااميدي كه بر اثر مورد تهديد قرار گرفتن زندگي سلولهاي هر عضوي از جامعه ي زنده، ارسال شده باشه، واكنش نشون مي دن. گياهان حتي از سلولهاي مرده ي موجود در خون خشك شده اي كه از انگشتان اتفاقا" مجروح شده ي فردي چكيده ميشه، هم علايمي دريافت مي كردند و واكنش نشون مي دادند!

 

كشف بزرگ :

كليو كشف كرد كه گياهان قادرند علايمي از ارتباطات ذهني انسان را از فواصل بسيار دور دريافت كنند! اون به گياهانش الكترود وصل مي كرد و وقتي از فاصله ي بيست كيلومتري به آب دادن به اونها فكر مي كرد ، گياهان علايم شادي و لذت رو بروز مي دادند!

 

تصوير ذهني نه كلام :

تصاوير و احساسي كه از ديگر موجودات ارسال ميشه و گياهان اون رو دريافت مي كنند، كلمات بر زبان رانده شده رو شامل نميشه ، اين خيلي طبيعيه چون گياهان دوره ي آموزشي فراگيري زبان ما رو سپري نكرده اند! و كلماتي مثل آتش و آب و يا جملاتي مثل  دوستت دارم گياه من، يا الان بهت آب مي دم يا شاخه هات رو مي كنم  ، رو متوجه نمي شوند و به اون واكنش نشون نمي دهند اما هنگامي كه چنين نياتي را به جاي راندن بر زبان، در ذهن مجسم كنيد ( مثلا" در ذهن مجسم كنيد كه به محض رسيدن به خونه آب پاش رو بر مي داريد و گلها رو آب مي ديد) اون وقت،  اونها مفهوم شادي، لذت، تهديد، غم و ... رو حتي از راه دور درك مي كنند و واكنش نشون مي دن!

 

_ چرا باكستر اين پديده را ادراك سلول اوليه ناميد؟

به اين دليل كه اين نيروي ادراك بدون توجه به عملكرد بيولوژيكي در نظر گرفته شده ي فردي اونها، تمام سلولهايي را كه او نحوه ي كارشان را مورد آزمايش قرار داد، شامل ميشه! اون اين آزمايشها رو روي جانوري تك سلولي به نام پارامسيوم انجام داد و ديد حتي يه جانور كه فقط يك سلول داره مي تونه از فواصل دور تصاوير ذهني آدمها رو درك كنه و بهش واكنش نشون بده!! اون دور و بر جانور رو پر از مخزنهاي قفل دار و قفس هاي پرده اي كرد اما هيچ مانع فيزيكي نتونست مانع بشه كه سلولهاي مورد آزمايش اون به تصويرهاي ذهني آدمها واكنش نشون ندن!!

 

باكستر نتيجه گرفت : " با آن كه امكان دارد بسيار تعجب آور به نظر برسد، چنين مي نمايد كه يك علامت نيروي حياتي وجود داد كه تمامي مخلوقات را به هم وصل مي كند. "

 

ساير تحقيقات باكستر :

بعضي از كشفيات باكستر خيلي سرگرم كننده و شگفت انگيزه كه من چند تاش رو براتون مي گم چون از اهميت ويژه اي برخورداره .

 

_ جست و خيز سبزيجات :

اون و همكارهاش الكترودهايي رو به سه نوع مختلف سبزي تازه متصل كردند. اون وقت يكي از دوستهاي باكستر تو ذهنش مجسم كرد كه تصميم داره بره و يكي از اون سه سبزي رو در آب جوش بندازه! سبزي انتخاب شده همين كه در مغز انتخاب كننده، برگزيده شد قبل از اينكه حتي توسط دست لمس بشه از خودش واكنشي رو نشون داد( اين واكنشها توسط دستگاه ثبت و ديده ميشه نه با چشم ) . كه اونها اسمش رو گذاشتن بي هوشي! چرا؟ چون روي صفحه ي رسم نمودار، ناگهان جهشي به سمت بالا ديده شد و سپس بلافاصله خط مستقيمي رسم شد كه نشان دهنده ي حالت بي هوشي است! در واقع اين واكنش گياهه براي اينكه درد نكشه! اون حالت بي هوشي پيدا مي كنه تا تجربه ي دردناكي رو كه در انتظارشه بتونه تحمل كنه!

دو سبزي ديگر همچنان به جست و خيزهاي خود( بر روي صفحه ي نمودار) ادامه دادند تا آنكه سبزي از هوش رفته، آب پز شد. اون وقت دو سبزي ديگه با نوعي ناراحتي دلسوزانه واكنش نشون دادند!

 

_واكنش  تخم مرغها :

اونها اين آزمايش رو با تخم مرغها هم انجام دادند و به نتيجه ي مشابهي رسيدند. وقتي توي ذهن تصميم گرفتند كه يك تخم مرغ رو از داخل يخچال بردارند و بشكنند، تخم مرغ همون عكس العمل اغما رو نشون داد و از هوش رفت! وقتي تخم مرغ شكسته اي رو در كنار تخم مرغهاي سالم قرار دادند، تخم مرغهاي سالم واكنشي عصبي از خودشون نشون دادند!

 

_ خانم گياه شناس يا جادوگر بدجنس گياهان! :

يك بار خانم گياه شناسي پيش كليو آمد تا به چشم خودش واكنش نشون دادن گياهان رو ببينه.كليو قبول كرد و خانم رو پيش گياهانش برد و شروع كرد به گياهانش الكترود وصل كردن. اما در نهايت تعجب ديد كه همه ي گياهان حالت بي هوشي از ترس پيدا كرده اند و هيچ واكنشي نشون نمي دهند! كليو انديشيد بايد اونها با ورود خانم دچار اين حالت شده باشند! اون از زن پرسيد كه در هنگام ورود به لابراتوار چه افكاري در ذهن داشته؟ خانم گياه شناس پاسخ داد كه : " من بيشر مواقع گياهان رو جمع مي كنم و در آزمايشگاه در اجاقي مي سوزونم تا وزن خشك شده شان را به دست بياورم! " معما حل شده بود! گياهان وحشتزده ي كليو، از طريق نيروي ادراك گياهيشون فهميده بودند كه جادوگر بدجنس گياهها! با اون افكار ترسناكش وارد لابراتوار شده و همه از ترس بي هوش شده بودند! به محض بيرون رفتن خانم همه ي گياهها به حالت عادي در اومدند! كليو باكستر نتيجه گرفت گياهان براستي قادرند هر گونه حال و حسي را در هاله ي تابان انسانها، به هنگام نزديك شدنشان به خود جذب كنند.

و با ادامه ي تحقيقاتش فهميد كه اين درباره ي هر سلول اوليه اي صدق مي كند نه فقط گياهان!

 

_ شناسايي قاتل:

تعدادي افسر پليس دانشجو، از چند ايالت مختلف شاهد اين آزمايش بودند. از ميان شش افسر پليس يكي انتخاب شد تا نقش قاتل را بازي كند! اين افسر، يكي از دو گياهي را كه به مدت چندين هفته در كنار هم بودند، انتخاب كرد و از درون گلدان بيرون كشيد! آنگاه برگهاي گياه كنده شده را كند و ريز ريز كرد آنهم در برابر گياه ديگر! چند ساعت بعد آن شش افسر پليس يكي يكي وارد اتاق شدندو در برابر گياه شاهد عيني ، كه الكترودهايي به آن وصل شده بود، قرار گرفتند. آن گياه حالت طبيعي ويژه ي خود را داشت كه بر روي صفحه ي نمودار دستگاه نقش مي بست و هيچ گونه واكنش غير عادي نشان نمي داد. اما وقتي افسري كه دوست گياه ياد شده را كنده بود، و به قتل رسانده بود، وارد اتاق شد ، گياه بلافاصله و به شدت واكنش نشان داد!

 

 اين قضيه اين فكر را پديد آورد كه در آينده اي نزديك، ممكن است يك قاتل يا دزد كه وارد خانه اي شده، به استناد شهادت يك گياه ، مجرم شناخته بشود!! چون گياه يا سلول اوليه همين واكنش را نسبت به انساني كه در برابرش به قتل رسيده باشد نشان مي دهد! و اين فقط شامل قتل نيست! گياهي كه شاهد كتك كاري يا خشونت يا دعوا يا مشابه آن باشد مي تواند شهادت بدهد!

 

اهميت اين اكتشاف باعث شد تا اين موضوع به نام " ادراك سلول اوليه "ناميده شود و"كليو باكستر" از نظر دانشمندان علوم،" پدر سلول اوليه" ناميده شود!

 

( اگر مايليد در مورد نتايج شگفت انگيزي كه كليو و همكارانش به دست آوردند، بيشتر بدانيد مي تونيد به كتاب " زندگي مرموز گياهان " نوشته ي پيتر تامكينز و كريستوفر برد  مراجعه كنيد يا كتاب ارتباطات بيولوژيكي و قابليتهاي آن نوشته ي كليو باكستر به همراهي استيفن وايت)

 

خوب! حالا به نتايجي كه مي خوايم از اين مبحث بگيريم، مي رسيم ، يعني به درس خودمون :

 

1 _ وقتي گياهان و حتي تخم مرغها ي داخل يخچال و سبزي تازه از زمين كنده شده و حتي يك موجود تك سلولي ( كلا" سلول هر موجود زنده يا چيزي كه متعلق به موجود زنده است مثل تخم مرغ)مي تونند تصاوير ذهني انسانها رو دريافت كنند آيا ما به عنوان برتر مخلوقات نبايد بتونيم آگاهانه اين كار رو انجام بديم؟! پس چرا بعضي از ما، گاهي فكر مي كنيم شناخت نيروهاي ذهنيمون گناهه و با دين يا سعادت اخروي ما و خواست خداوند مغايرت داره؟! اگر اين خصوصيت ( كه ما اون رو بعدها بررسي مي كنيم و حتي به تمرين تله پاتي مي پردازيم) نا پسند بود آيا خداوند اون رو در تمام سلولهاي موجودات زنده قرار مي داد؟!

 

2 _ در مي يابيم كه درست ترين نوع ارتباط با ديگر موجودات اينه كه از طريق درونمون با درون اونها برخورد كنيم نه فقط با كلام. زبان اهميتي نداره. گياهان و ساير موجودات كلام رو نمي فهمند اما همگي تصاوير ذهني آدمهايي با زبانهاي متفاوت رو دريافت مي كنند! اينجاست كه مي فهميم چرا با انجام دادن تمرين بخشايش براي ديگران يا نوشتن نامه براي فرشته ي آدمها باعث ايجاد حوادث بهتري مي شيم!!!

 

3 _ با اين مثالها اهميت ساختن تصاوير ذهني و تجسم خلاق رو مي فهميم. وقتي ما تصوير ذهني مي سازيم همه ي كائنات اون رو دريافت مي كنند. پس مراقب تصويرهاي ذهني كه مي سازيم باشيم.

 

4_ از اين وحدتي كه در تمام سلولهاي زنده وجود داره به يگانگي و وحدانيت خداوندي كه چنين نظمي را برقرار كرده مي رسيم. ( وحدت در عين كثرت) "تبارك الله احسن الخالقين." آيا ما خودمون رو از چنين خداوندي بزرگتر و با فهم و شعور تر مي دونيم كه براي اون تعيين تكليف مي كنيم كه چي به ما بده و چي نده؟! و تصميم مي گيريم كه كدام دستور خدا را كه مطابق ميلمونه انجام بديم و كدومش رو انجام نديم؟!

 

5_ ياد مي گيريم كه اگر ما اين گونه ساخته شده ايم كه اجازه داريم براي تغذيه ي خودمان از ساير موجودات تغذيه كنيم پس حتما" بايد قواعدي را رعايت كنيم. ( كه من اون رو براتون توضيح مي دم.)

 

با مثالهاي بالا فهميديم كه هر گاه ما تصميم مي گيريم گياه يا چيزي را كه از يك موجود زنده به وجود آمده ( مثلا" تخم مرغ) بخوريم به محض اينكه تصميم به خوردن اون مي گيريم اون اين تصوير ذهني ما رو دريافت مي كنه و بر اساس خلقت دچار نوعي بي هوشي ميشه تا درد نكشه!

 

تغذيه از ساير موجودات قوانيني داره كه رعايت نكردن اون كارماي بزرگي براي آدمي به همراه داره! ما در اديان مختلف به در آوردن نان حلال مي رسيم و اينكه لقمه ي حرام در بدن توليد تاريكي و درد مي كنه! كاملا" درسته اما فقط حلال بودن اونچه مي خوريم كافي نيست! ما دچار انواع و اقسام بيماريها مي شيم و بعد خدا رو مقصر مي دونيم كه چرا به ما درد داده در حالي كه خودمون مخالف قوانين طبيعت رفتار كرده ايم! فكر نكنيد سالك راه حقيقت شدن فقط گذشتن و عبور از ديوار و پرواز روحه! نه! سالك در تمام جزئيات زندگيش بايد دقيق باشه و براي خودش كارماي منفي توليد نكنه! پس به قواعد زير همون قدر اهميت بديد كه به نامه نوشتن به فرشته ها اهميت داديد!

 

قواعد تغذيه كردن از ساير موجودات و غذاها :

 

1 _ هرگز در حيوانات درنده ي جنگل نمي بينيم كه جز در مواقع گرسنگي شكار كنند و غذا بخورند. شير يا پلنگ يا ... در هنگام سيري به آهويي كه از كنارشون رد ميشه حتي نگاه هم نمي كنند! تنها انسان است كه چون خدا به او اختيار انتخاب داده ، گاهي به غلط دچار اين انديشه مي شه كه اجازه داره هر كار مي خواد بكنه!  ( مثلا" براي تفريح بره شكار ! يا در حالي كه داره از كنار مرغ و خروسها رد مي شه دنبالشون مي كنه تا بترسونتشون! يا در حال رد شدن از گربه هاي كنار خيابون بهشون سنگ مي اندازه! يا مي ره تو جنگل و شاخه ي درختها رو مي شكونه تا آتش درست كنه! و بعد هم فكر مي كنه هرگز ماندي در زندگي توليد نكرده!! )

 پس نتيجه مي گيريم اجازه نداريم در خوردن و نوشيدن اسراف كنيم. اجازه نداريم بركت خداوند رو دور بريزيم يا حرام كنيم. ( حتي در دين اسلام حديث داريم كه وقتي خرده هاي نان را دور بريزيم، فقير خواهيم شد! اين يعني كارماي حرام كردن بركت خداوند فقر است! چون با اين كار ما داريم بر خلاف تمام قواعد طبيعت رفتار مي كنيم!)

 اجازه نداريم در مهمانيمان آنقدر غذاي اضافه درست كنيم كه مجبور به دور ريختن آن بشويم چون بركت را از مالمان  مي برد! خود من حتي وقتي در مهماني هستم تا آخرين دانه ي برنج توي بشقابم رو جمع مي كنم و مي خورم بدون اينكه به نگاههاي گاهي متعجب ديگران اهميتي بدهم! پس درست رفتار كنيد و طبق قوانين حرمت به خويشتن به اينكه ديگران چي فكر مي كنند و چه طور قضاوتتان مي كنند ، هيچ اهميتي نديد!( از امروز تصميم بگيريد به زور در بشقاب مهمانتان غذا نگذاريد چون با باقي ماندن غذاي اون كارماي اين كار براي شما خواهد بود!) من حتي وقتي به رستوران مي رم ، باقيمانده ي غذاي خودم رو براي استفاده ي مجدد يا حتي استفاده ي حيوانات جمع مي كنم و با وجود اينكه هنوز همسرم به اين موضوع حساسيت نشون مي ده چون به كاري كه مي كنم اعتقاد دارم، طبق قوانين حرمت به خويشتن، بدون شرم اون رو انجام مي دم!

 

2 _ احيانا" اگر چيزي در سفره باقي ماند كه قابل استفاده ي مجدد نبود، ( مثل خرده نان) اون رو براي حيواناتي كه در طبيعت هستند ذخيره كنيد.من معمولا" استخوانهاي غذا را براي سگم جمع مي كنم و وقتي سگم موجود نيست، اونها رو در كناري مي گذارم تا به گربه هاي خيابون بدم .( بعدش هم مي تونيد بريد و اضافات رو جمع كنيد تا صداي همسايه ها در نياد!) خورده هاي برنج و نان هم كه تكليفش معلومه! اين همه پرنده ي گرسنه هست و اون وقت ما خرده نونمون رو در سطل آشغال مي اندازيم! تازه نونهاي كپك زده هم مي تونه به نمكي ها داده بشه براي گاوها و ساير دامها. پس به خاطر تنبلي، بهانه نياريد كه مجبور به دور ريختن بركت خداوند هستيد!

 

3_اجازه نداريم به بركت خداوند بي احترامي كنيم. ( و مثلا" بگيم : اين غذا رو دوست ندارم پس بريزش دور و يه چيز ديگه درست كن! ) اگه چيزي رو دوست نداشتيد و در سفره چيز ديگه اي بود مي تونيد اون رو نخوريد يا اگه كسي ازتون پرسيد كه چي براتون درست كنه راستش رو بگيد اما اگه فقط يك غذا پخته شده بود اجازه نداريد اون رو دور بريزيد ، چون دوستش نداريد و بعد چيز ديگه اي بخوريد. فقط اگه يك جور غذا در سفره بود و براي سلامتيتون مضر بوديد اجازه داريد اون رو نخوريد.

 

ممكنه به نظرتون مسخره بياد اما واقعا" تكرار اين كه وقتي غذايي رو دوست نداريد اون رو دور مي ريزيد و به سراغ غذاي ديگه اي مي ريد ، كارمايي رو به همراه داره كه مي تونه به مرور، كارماي اون، اينقدر زياد بشه كه كسي كه ديگه دوستتون نداره شما رو دور بندازه و به سراغ فردي بره كه بيشتر مي تونه دوستش بداره! نخنديد! قانون كارما،  طبق قواعدي كه ما فكر مي كنيم، عمل نمي كنه! هر عملي گاستي ( واحد انرژي) از انرژي مثبت يا منفي در زندگي داره! مجموع اين گاستها مي تونه با گاست عمل ديگه اي برابر بشه! كائنات در ايجاد كارماي يك عمل شايد گاهي به خود اعمال كار ندارند فقط سعي مي كنند برآورد گاستها رو با دادن كارما به ما، برابر كنند!!  ( البته من مثال زدم و اين به معني نيست كه هر كس كه كسي رو كه دوست داره از دست مي ده به خاطر دور ريختن غذاشه!!)

 

4 _ براي سپاسگزاري از خداوند براي نعمتهايش و ازدياد آن تا جايي كه مي توانيد در سير كردن گرسنگان بكوشيد.

 

5_ براي تشكر از خداوندي كه به ما اجازه داده تا براي سير شدن از ساير موجودات تغذيه كنيم ، غذا را با نام او شروع كنيد.

 

6 _ براي تشكر از خداوندي كه به ما روزي بخشيده در پايان غذا اون رو سپاس بگيد. ( لطفا" نگيد : ما كه سير شديم، گور پدر گرسنه ها!!)

 

7 _ و مهم ترين اصل در قواعد تغذيه كه علاوه بر كليو باكستر بسياري از دانشمندان ذهني هم به اون تاكيد دارند، اينه كه انسان بايد پيش از استفاده از هر گونه مواد غذايي، آن را از موضوع مطلع كند و در دل به آن غذا بگويد كه با خوردن آن غذا ، قرار است آن ، جزو زنجيره ي غذايي در آيد. با اين كار آن ماده ي غذايي را در حالت اغماي عاري از درد و حمايت كننده فرو برد!

 ( راهبان و لاماهاي دوران كهن تبت عادت داشتند، از خوراك و غذايي كه مي خواستند آماده كنند و بخورند، با صداي بلند عذر خواهي و طلب بخشش كنند! )

 البته من معتقدم نيازي نيست قبل از غذا به همه بگيد صبر كنيد تا من از تمام سبزيجات و تخم مرغها و غذاهاي داخل سفره عذر خواهي و تشكر كنم! نه! فقط كافيه در دل خداوند رو سپاس بگيد و با نام او شروع كنيد و احساس كنيد با خوردن اين غذا اون رو وارد چرخه ي طبيعت مي كنيد تا بار ديگه به صورت گياهي زنده در بياد و بعد با خورده شدن وارد بدن موجودي ديگه بشه و .... ( به اين مي گن چرخه ي غذايي.) اون غذا اين حس شما رو مي گيره! ( كساني كه خودشون آشپزي مي كنند اين كار رو موقع پخت غذا در دل انجام بدهند!)

 

نكته ي مهم_ شايد به نظرتون خنده دار بياد اما براستي غذايي كه اين طور تهيه مي شه داراي نوري است كه ساير غذاها ندارند! اين غذا متبركه و در بدن ايجاد نشاط و سلامت مي كنه. ( اگر در طب سنتي گفته ميشه تو هماني هستي كه مي خوري! اون هم در همون زماني كه گفته شده تو هماني هستي كه مي انديشي! اين اهميت موضوع رو نشون مي ده! بابا جادوگره ي من ، به اين شيوه مي گه : " روش به نور تبديل كردن غذا ها ! " شايد هم بشه گفت اسم بسيار با مسمائيه!

 

خوب ! من فكر مي كنم مهم ترين قواعد رو به شما گفتم ، البته به خيلي موارد جزئي تر هم ميشه اشاره كرد. مثل در سر و صدا و پر حرفي غذا نخوردن و حرفهاي منفي سر ميز غذا نزدن و غيره كه واقعا" هر كدوم دليل عقلاني هم داره اما چون مرتبط با درس من نبود ، عنوانش نكردم.

 

خدايا! تو را سپاس مي گوئيم كه به ما اجازه دادي تا از بهترين هايت بهره مند بشويم! ما را شاكر نعماتت قرار بده! آمين!

جادوگر طلايي

پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ + 1:7 + دریا +


 

در ماه رمضان، مواد نشاسته ای بیشتر از ماده های قندی مصرف شود؛ چون نشاسته به تدریج وارد خون می شود.

دکتر برلیانت بزرگمهر در گفت وگو با خبرنگار بهداشت و درمان خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره تغذیه صحیح در ماه رمضان اظهار کرد: به علت ورود تدریجی مواد نشاسته ای در خون، انسولین سریع ترشح نمی شود و قند خون افت نمی کند البته در مصرف مواد نشاسته ای مانند نان، آرد، برنج، سیب زمینی و ماکارونی نباید افراط کرد.

وی با بیان اینکه با توجه به طولانی بودن مدت زمان روزه داری در ماه رمضان سال جاری، یکی از عوارض تغذیه غلط، افت قند خون است، گفت: برخلاف چربی که سال ها در بدن ذخیره می شود، قند حدود نصف روز در بدن باقی می ماند.

با این حال نباید در مصرف مواد شیرین به ویژه در سحر افراط کرد؛ چون قندهای ساده به سرعت جذب خون و بالا رفتن قند خون را موجب می شوند.

این امر منجر به ترشح انسولین می شود که افت قند خون را در پی دارد. در نتیجه عوارض عصبی در فرد بروز می کند؛ چرا که سلولهای عصبی برای تامین انرژی خود به قند و کربوهیدرات نیاز دارند.

بزرگمهر تشنگی را یکی از عوارض تغذیه ناصحیح در روزهای طولانی ماه رمضان سال جاری دانست و اظهار کرد: مایعات مورد نیاز بدن در فاصله افطار تا سحر باید تامین شود که بهترین آن ها، آب است. این در حالیست که برخی افراد هنگام افطار و شام، معده خود را با غذا پر می کنند و در نتیجه میل به نوشیدن آب ندارند.

این متخصص تغذیه اضافه کرد: چای باعث دفع آب بدن می شود بنابراین به مقدار زیاد در وعده سحر نباید نوشیده شود چون منجر به احساس تشنگی می شود.

وی یکی از عوامل مهم در احساس تشنگی را مصرف نمک زیاد همراه با غذا دانست و گفت: غذاهای شور باعث تشنگی می شود بنابراین بویژه در وعده سحر از خوردن زیاد آن ها باید خودداری کرد.

مسوول کمیته آموزش همگانی انجمن تغذیه با اشاره به مصرف گوشت در ماه رمضان گفت: گوشت برای دفع از بدن تبدیل به اوره می شود و دفع اوره به مقدار زیادی آب نیاز دارد بنابراین از مصرف زیاد مواد گوشتی در ماه رمضان بویژه در وعده سحر باید اجتناب کرد.

این متخصص تغذیه با بیان اینکه در ماه رمضان بویژه دروعده سحر سالاد و سبزی استفاده شود، اظهار کرد: سالاد و سبزی به علت برخورداری از فیبر، مواد نشاسته ای را به تدریج وارد خون می کنند در نتیجه انسولین سریع ترشح نمی شود.

وی در پاسخ به این پرسش ایسنا که آیا افطاری و شام باید با هم مصرف شوند، گفت: هنگام افطار می توان شیر ولرم با یک یا دو خرما و یا مقدار کمی عسل، پنیر بدون نمک و یکی دو مغز گردو مصرف کرد و حدود یک ساعت بعد شام خورد.

غذاهای پخته ، خوراکی هایی که مواد آن ها به صورت بخارپز یا آب پز تهیه شده اند و انواع ساندویچ های پخته مانند ساندویچ مرغ، پنیر، گردو، خیار، گوجه فرنگی مفید هستند البته نباید شام را خیلی دیر مصرف کرد؛ چون مانع خوابیدن می شود.

وی تاکید کرد: از مصرف غذاهای سرخ کرده در افطار و سحر باید خودداری کرد؛ چون افزایش چربی نامطلوب قند خون را موجب می شود و فشار خون را افزایش می دهد.

خوردن زیاد گوشت قرمز نیز همین پیامدها را دارد. علاوه بر آن برای جلوگیری از یبوست باید مقدار کافی آب نوشید، سالاد و سبزی مصرف کرد و ورزش و پیاده روی نمود.

بزرگمهر در پایان اظهار کرد: نزدیک زمان افطار نباید فعالیت فیزیکی انجام داد؛ چون باعث تعریق زیاد شده و احساس ضعف را به دنبال دارد. بنابراین باید یا پیش از ظهر و یا پس از افطار ورزش و پیاده روی کرد.

isna

منبع

چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ + 21:53 + دریا +


- سر کار عالی کی باشن؟ - عاشقم! عاشق بی دلم من!
- دلت کجاست؟ - فنا شد. فنای اون چشا شد.
- کدوم چشم؟ - همون چشم که خوابو برده.
- کدوم خواب؟ - خوابی که ازم فرار کرد.
- کجا رفت؟ - تو باغچه.
- باغچه کجاست؟ - تو باغه.
- کدوم باغ؟ - باغی که تو شهر رویاست.
- رویا کجاست؟ - تو خوابه.
- کدوم خواب؟ - همون که از چشَم رفت.
- کدوم چشم؟ - همون که غرق آب شد.
- کدوم آب؟ - همون که سیل اُورده.
- کدوم سیل؟ - همون که اشک اُورده.
- کدوم اشک؟ - همون که از چشَم ریخت.
- کدوم چشم؟ - همون که غرق خونه.
- کدوم خون؟ - همون که از دل اومد.
- کدوم دل؟ - دلی که اسیر زلفه.
- کدوم زلف؟ - زلفی که تو شب سیاهه.
- کدوم شب؟ - همون شب که تو چشاته.
- کدوم چشم؟ - همون چشم که مسته مسته! همون چشم که پر شرابه! چشمی که همه اش امیده
- امید کجاست؟ - بر آبه...
چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ + 21:37 + دریا +


 

دست رو دلم یه وقت نذاری بارون ...

دیشــب بازم خواب چشــاشو دیــدم .

 

منبع

یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹ + 12:29 + دریا +


 

این داستان برام ایمیل شده بود. گفتم شما هم بخونید:

 


داستان قورباغه ها
frogs
قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a

running competition

 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند . 

  The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . 

  A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants.

 ... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...  

 The race began ....

و مسابقه شروع شد .... 

  Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .


راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..  

 

 You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

'Oh, WAY too difficult !!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند


.' or : 
یا :

'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه

 !'   The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

   Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....


بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

 
More tiny frogs got tired and gave up ....


و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

... But ONE continued higher and higher and higher ....

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up !
این یکی نمی خواست منصرف بشه !  

 

   At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it ?


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

 A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟  

 It turned out ....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF !!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 


The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart!
Always think of the power words have .
Because everything you hear and read will affect your actions!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

 Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all :
و بالاتر از اون

  
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!


کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this !
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
.
این متن رو به 5 كسي كه براتون اهمیت دارند بفرستید ... Give them some motivation !! !

 

به اون ها کمی امید بدید !!   Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart  
  آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 

یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹ + 10:46 + دریا +


 غنيمت گرفته بودم ات از جنگ جهاني تهران و دود

بارانْ ترْ كسي مثل من

بر نازِ دشتهاي تنت نبود

به هفت زبان زنده ي تاريخ عاشق بودم

بودي و

انتشارِ صبح و ترانه از مشرقت با ادراكي از جهان برابر

من مشرقانه ترين راه را برگزيدم :

((واژه ))

براي لمس روحي شتابان كه باران تر از خودم...

و تراوش آزادي از متن هزارتوي هر كلمه


آفريدنت بر شروط جهان مي افزود

افزودمت

به شرط تپشهاي قلب گنجشك زير چنگالهاي شاهين

به سبز كه طراوتش مي رود به روسري ات پاييز ها

و رود

در تمام اين دقايق كه جاريست

علیرضا پورمسلمی
دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ + 21:51 + دریا +


هر آن قَدَر كه در اين سينه آه داشته ام
براي روز مبادا نگاه داشته ام

براي اين كه بپيچم به دامن بختت
براي اين كه بگويم گناه داشته ام،

كه فكر مي كردم راه مي روي درمن
كه فكر مي كردم درتو راه داشته ام

كه دل به سو - سوي اختران ندادم هيچ
به اين خيال كه در خانه ماه داشته ام

دلم به حداقل هاي بودنت خوش بود
فقط همين كه ترا گاه گاه داشته ام
دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ + 21:49 + دریا +


 

بخند ..مثل بهاری که پیش از این بودی
برقص...مثل نگاری که پیش از این بودی
رسیده مرگ...تو ای قوی کوچک زیبا
بیا شبی به کناری که پیش از این بودی
قرار بود که عشقی همیشگی باشی
خوشا قرار و مداری که پیش از این بودی
چه روز های خزانی...که بی تو بودن من
چه روزهای بهاری...که پیش از این بودی
چه قدر عاشق هر شعر عاشقانه ی من
خودت به یاد نداری که پیش از این بودی؟
...
چه آرزوی محالی ست پیش من باشی
به مهربانی یاری که پیش از این بودی
 
دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ + 21:49 + دریا +