باران و دریا

 غنيمت گرفته بودم ات از جنگ جهاني تهران و دود

بارانْ ترْ كسي مثل من

بر نازِ دشتهاي تنت نبود

به هفت زبان زنده ي تاريخ عاشق بودم

بودي و

انتشارِ صبح و ترانه از مشرقت با ادراكي از جهان برابر

من مشرقانه ترين راه را برگزيدم :

((واژه ))

براي لمس روحي شتابان كه باران تر از خودم...

و تراوش آزادي از متن هزارتوي هر كلمه


آفريدنت بر شروط جهان مي افزود

افزودمت

به شرط تپشهاي قلب گنجشك زير چنگالهاي شاهين

به سبز كه طراوتش مي رود به روسري ات پاييز ها

و رود

در تمام اين دقايق كه جاريست

علیرضا پورمسلمی
دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ + 21:51 + دریا +