|
باران و دریا
|
این لهیب افروختگی از کیست
هماغوشی باکدام هیولا
در نگاه تو افسون
کرده است
در خلوت
مرا بنگر
بت
پر از تب
بی تاب
عروس توام
آرمیده در آغوش
با چشمانی بسته
سبک
در گوش من
صدای
تو تا ابد
می آآاآاآا ید
آه
که آمده ای
در خواب
آرمیده ای
و او هر صبح لبخند می زند
حالا که رفته ایم
تا انتها
بیا
امشب چنین و چنان
لرزانده ام تو را
این سان زیباست؟
ديو درون تو
می خواستم دسته گلی دیگر برایت بفرستم
که گمت کردم
دريا
یک شب (بایزید بسطامی) در حالی که مریدانش حضور داشتند گفت ( لیس فی جبتی سوی الله).
در زبان عربی جبه با فتح حرف اول و فتح حرف دوم و سکون سومین حرف, بمعنای پیشانی و بخصوص پیشانی بلند و وسیع است و معنای مجازی ان شخصیت بمعنای انچه حیثیت انسان را تشکیل میدهد میباشد و یک معنای مجازی دیگر ان موجودیت است.
سلطان العارفين در ان شب با بیان این عبارت خواست بگوید در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند. مریدان عارف بزرگ بسطامی بامداد روز دیگر وقتی بحضور بایزید رسیدند انچه شب قبل از او شنیدند گفتند و بایزید اظهار کرد ایا من در حال طبیعی این حرف را زدم؟
مریدان گفتند نه و حال تو غیر طبیعی بود, بایزید بسطامی اظهار کرد بعد از این در موقع شب مسلح به شمشیر و کارد شوید و هر وقت از من اینگونه حرف ها را شنیدید با شمشیر و کارد بمن حمله ور شوید و مرا به قتل برسانید.
مریدان از دستور پیر خود اطاعت کردند و هنگام شب با شمشیر و کارد نزد سلطان العارفين میرفتند و میدانستند که هنگام شب وی دچار تغییر حال میشود.
یک شب مریدان دیدند که حال بایزید بسطامی تغییر کرد و بعد از ان, از سخنانی که ان شب گفت بر زبان اورد و انها بموجب دستوری که از خود بایزید دریافت کرده بودند با شمشیر و کارد باو حمله ور شدند و مولانا جلال الدین محمد بلخی سراینده کتاب مثنوی هم این موضوع را در کتاب خود ذکر کرده است و چنین میگوید:
نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی در زمین و در سما
یعنی بایزید بسطامی اینطور بمریدان خود گفت و مریدان به بایزید حمله ور گردیدند.
ان مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند
هرکه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید
یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون و ان مریدان, خسته در غرقاب خون
ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار بر تن خود میزنی ان, هوش دار
زانکه بیخود, فانی است و ایمن است تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد اینه غیر نقش روی غیر, انجای نه
گر کنی تف, سوی روی خود کنی ور زنی اینه, بر خود زنی
ور ببینی روی زشت, انهم توئی ور ببینی عیسی مریم, توئی
او, نه این است و نه ان, او ساده است نقش تو, در پیش تو, بنهاده است
چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا, قلم درهم شکست
لب ببند, ارچه فصاحت دست داد دم مزن , والله اعلم بالرشاد
مولانا جلال الدین رومی با سرودن این اشعار, علاوه بر حمله مریدان بایزید بسطامی بمراد خود, می گوید بچه دلیل, ضرباتی که از طرف مریدان بایزید وارد می امد, بر تن خود مریدان مینشست.
سلطان العارفين از ضربات شمشیر و کارد که از طرف مریدان بر او وارد می امد مجروح نمیشد اما, خود مریدان مجروح میشدند, زیرا ( بقول مولانا جلال الدین) بایزید بسطامی بیخود شده بود و عارف وقتی بیخود گردد از خدا میشود و بخداوند الحاق پیدا میکند و بدیهی است که ضربات شمشیر و کارد در خدا اثر نمیکند.
مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند.
محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم.
در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید.
امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد.
یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد.
مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند .
مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند.
محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم.
در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید.
امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد.
یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد.
مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند .
از وقتی سر قبر این عارف بزرگ رفتم البته که زندگیم متحول شد.
تنها به یک دلیل
اونم به اون دلیل که اون حضرت تحت عوامل سنت رفتار نکردند. ایشون تا سن بیستو هشت سالگی ازدواج ننمودند. به خاطر اینکه کسی نبود که بتونه همسرشون بشه از اون جهت که مقام علمی بسیار بالایی داشتند
اما دلیل دوم شخصیه
حضرت معصومه یک مبارز هست که به خاطر عشقش به یک کشور دیگه سفر کرد و در این راه جان داد.
اون یک عاشقه. کاری ندارم عشق اون برادرش بود اما باز هم این حرکت به معنای توانایی یک زن مسلمانه و حرکتی الگو وار برای مقابله با طرز فکرهایی که عملکرد زن رو محکوم می کنه.
دلیل سوم حرف دختری هست که به خاطر حرف حضرت معصومه مسلمون شده بود. اون گفت از وقتی دیدم در دین اسلام علمای بسیرا بزرگ گرد ضریح یک دختر می گردن به احترامی که این دین می تونه برای زن قابل بشخ پی بردم.
دیگه هم سوال خصوصی نپرس آیدین
دلیل چهارم همدردیه. آیا می دونید عده ای می خواستند به اون حضرت تجاوز کنند؟!!!! و حضرت معصومه از غم این رفتار بیمار شدند و جان دادند؟
هیچی میل شدیدی به تنبیه پیدا می کنه
بعدش؟
هیچی شما صد تا اسکوات( بشین پاشو) تنبیه می شید
برای چی؟
برای اینکه ۵ شنبه به خاطر کمی ناخوشی غیبت کردید و چند بار زنگ نزدید تا گوشیو بردارن و فقط یه بار زنگ زدین
اوهوم
تازه جای شکرش باقیه
بقیه ۲۰۰ تا جریمه میشن
یه بار که همه جریمه شدن ممکنه شما به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کردید
اما نه جانم
این مربی باید شما رو جریمه کنه
به پسر بچه های کوچولوی رشته زیمناستیک نگاه می کنم که مثل گوسفند شدن
همین اواخر یکیشون دویست تا جریمه شد جلو چشم ما
به نظر شما من عمرا بتونم یه پسر بچه ۵ ساله رو دویست تا اسکوات جریمه کنم؟
هوم. نه دلم نمیاد![]()
البته هنوزم دارم هفت و هشت می رم
بابا این مربی حالا حالا ها باید بدن مارو بسازه![]()
داستان شکست ناپذیر سامرست موام
می دانید مدت هاست داستان نخوانده ام
نمی دانم دلیلش چیست. این کتاب شبی از شب های زمستان مسافری را حتی با خودم به تور به یک سفر یکروزه بردم اما بیرونش هم نیاوردم.
یادش به خیر یک زمانی در خوابگاه مدرسه یک شب تا صبح یک داستان خواندم در حالی که بچه ها مشغول خواندن کتبی شیمی بودند. مثلا مدرسه نمونه بود اما من به جای نمونه بودن در آن شاگرد متوسطی شدم.
افسانه برزگر که معماری خواند و حالا از او بی خبرم با تعجب به من می نگریست. که چه طور بی خیالانه
آن داستان کوچک را که یادم نیست نویسنده اش که بود اما قطع کتابش کوچک بود و یک داستان عاشقانه افغانی بود شاید هم احمد محمود نوشته بود می خوانم
ما آخرش در خوابگاه نماندیم. علتش این بود که همه هم محله ای های ما در دربیرستان نمونه هی گریه کردند. هی گریه کردند. اما در یغ از من پوست کلفت که حتی یک قطره اشک از دوری خانواده ام بریزم.
اصلا با تعجب به آنها نگاه می کردم که چه طور مثل بچه های شیر گریه میکنند. گریه آنها باعث شد برای ما سرویس بگیرند. در عوض من با تک تک بچه های هم کلاسی ام دعوا کردم.
آخر آنها می خواستند تا نصف شب بنشینند چرت و پرت بگویند و من نه در چراغ روشن و نه در سر و صدا نمی توانستم بخوابم.
اگر در آن خوابگاه باقی می ماندم معلوم نبود چه می شدم و لی احتمالا می توانستم در نور و صدا بخوابم!
البته سال بعد به خطر نامه های برادرم که حسابی عشقش را به من ارزانی می کرد بسیار خوش اخلاق شدم و به قول بچه ها صد هشتاد درجه چرخیدم.
اما دری که بازهم در جمع بچه ها بسیار تنها بودم. اما همیشه کسانی بودند که به من عشق بورزند. آیا این از الطاف الهی بود؟
بیچار هم کلاسی ام اعظم عاشقم بود و مواجه شد با رفتارهای قهر آمیز ازجانب من. برای من پذیرفتنی نبود یک دختر عاشقم شود. برای همین تلاش های افسانه برزگر در سال سوم برای آشتی دادن ما منجر به شکست شد.
البته بعد ها با اعظم آشتی کردم و حالا گاهی می بینمش. او هم یکی از معدود همکلاسی های مان است که ازدواج نکرده زیرا عاشق پسری شد.
من و او از اول هم عقلمان پاره سنگ بر می داشت.
اما شکست ناپذیر سامرست موام داستان زنی است که معشوقش به جبهه جنگ با آلمان ها می رود. اآنجا کشته می شود و پاریس به اشغال آلمانی ها در می آید.
یک شب یکی از سربازان آلمانی به خانه آنها می آید و در حالت مستی به دختر تجاوز می کند.
دختر حامله می شود و سرباز کم کم به او علاقه مند می شود. به خانه آنها رفت و آمد می کند و برای آنها غذا و چیزهای گران دیگر در زمان جنگ می برد.
حتی به دختر پیشنهاد ازدواج می دهد اما دختر همچنان در قهر خشم الود خود نسبت به او به سر می برد و منتظر تولد فرزندش است.
کودک که به دنیا می آید دختر او را کنار رودخانه می برد و سرش را زیر آب می کند و بچه را می کشد.
حالا می بینید که سامرست موام چه شاهکاری نوشته است.
تضاد احساسات و قرار گرفتن در فضاهایی که هریک به تنهایی می توانند دنیایی باشند آن هم در یک داستان نسبتا کوتاه
کشته شدن معشوق
گرفته شدن یک کشور توسط بیگانه
تجاوز یک سرباز
حامله شدن زن
و در نهایت خطیر ترین حرکت کشتن فرزند هریک به تنهایی می توانند جهانی داستانی باشند
فکر می کنم نام این داستان تسلیم ناپذیر بود.
در چند روز گذشته كنار خانواده اي بودم كه دخترشان دوباره داراي يك مسئله عشقي بود. او كه مشغول زجر كشيدن درباره عشقش بود از ترديد خود براي تصميم گيري در مورد فرد مورد علاقه اش خبر داد و اينكه آقاي محترم از او خواسته بود سه سال به پايش صبر كند. بعد از كلي كنكاش يادم آمد تنها يك راه وجود دارد تا انتخاب مناسبي براي ازدواجي داشته باشيم و آن را باربارا در كتاب رازهايي درباره عشق ورزيدن آموخته بودم.
شما بايد مجموعه اي از ويژگي هاي فرد مورد علاقه تان گرد آوري كنيد و بعد از شناخت يا در حين شناخت به او امتياز دهيد. اگر فرد مورد نظر هشتاد درصد ويژگي ها را دارا بود فرد خوشبخت كننده در ازدواج خواهد بود. هرچه قدر ويژگي هاي بيشتري را بنويسيد انتخاب شما دقت بالاتري خواهد داشت.
من اين ليست را دو سه سالي مي شود تهيه كرده ام و به گفته باربارا براي جذب مفيد آن را هميشه با خودم همراه كرده ام. البته مدت ها بود به آن بي توجه بودم. مي دانيد كه نبايد آروزها و خواسته هاي خود را تا هنگام اجابت با كسي در ميان بگذاريد اما من چون از يافتن فرد مورد نظرم نا اميد شده ام و ديگر برايم مهم نيست ليستم را در اختيار شما مي گذارم تا بدانيد كه چگونه بايد عمل كنيد:
1- رشد شخصي
2- وضعيت روحي و مذهبي
3- علايق و سرگرمي ها
4- وضعيت جسماني
5- وضعيت احساسي و عاطفي
6- وضعيت اجتماعي
7- وضعيت فكري
8- وضعيت جنصي
9- وضعيت ارتباطي
10- وضعيت شغلي و مالي
البته شايد هم بعد از نوشتن ليستم كسي ادعا كرد كه هشتاد درصد ويژگي فرد مورد نظر مرا دارد و با هم به سر و سامان رسيديم!!!!
رشد شخصي:
1- داراي شخصيتي روحاني و معنوي
2- اهل مطالعه و علاقه مند به ادامه تحصيل
3- اهل عمل باشد
4- تمايل به گفتگو و مذاكره درباره همه مسايل
5- به علوم متافيزيك و ريكي ايمان و علاقه داشته باشد
6- انعطاف پذير و ميال به تغيير
7- از نظر سياسي منصف و معتدل باشد
8- باز و پذيرا در برابر همه طر فكرها
9- قدرت درك بالا و تحمل گذشته من
10- خصوصيات يا شرايطي كه بعدا از آن پشيمان شوم نداشته باشد
وضعيت روحي و مذهبي:
1- ايمان به خدا و خواندن دعا و شركت در مجالس مذهبي
2- علاقه مند به ائمه معصومين
3- داراي روحي گسترده
4- به ماسيل معنوي علاقه مند باشد
5- نماز بخواند به احكام دين مقيد باشد
6- سخت گير نباشد
7- متعصب نباشد
8- با زير دستان بد اخلاق نباشد
9- شراب نخورد و دوست ندارد
10- خودخواه نباشد
11- ديد و نگرش مثبت نسبت به انسان و دنيا داشته باشد
12- بخشنده باشد
13- شاد و اهل خنديدن و بگو بخند باشد
14- به خانواده ومردم احترام بگذارد
15- اهل فحاشي و هيچ يك از صفات ناپسند كه در قرآن آمده نباشد
16- شجاع،جوانمرد،مهربان، با ايمان، و با اخلاق باشد
17- اهل تعهد دادن باشد
18- حرف حق را قبول كند
19- بدون خداحافظي غيب نشود!!!
علايق و سرگرمي ها:
1- عشق 2- خدا 3- خانواده 4- من!!!!
5- دين 6- كتاب 7- جهانگردي 8- فيلم 9- مسافرت
10- تئاتر 11- طبيعت 12- ورزش 13- بچه 14- رستوران 15- ماجراجويي
16- شبگردي 17- رانندگي 18- كوهنوردي 19- حقيقت 20- شعر
جسماني:
1- به تغذيه خوب و سالم اهميت بدهد
2- خوش هيكل و داراي چهره اي متناسب باشد
3- قدش از من بلندتر باشد 1- يا بسيت سانت
4- عاري از هرگونه اعتيادي باشد...
5- سيگار نكشد
6- خوش لباي، رنگ هاي شاد و متنوع و خوش سليقه و خوش صدا
7- خوش صدا باشد
8- تميز باشد و بخ خودش برسد
9- داراي نگاه صميمي و مهربان باشد
10- كاملا سالم و عاري از هرگونه بيماري باشد
11- جوان باشد از سن 33 تا 38
12- شهوترنان بناشد و در گذشته گناهان جنسي نكرده باشد
13- اندام متناسب داشته باشد
14- هيچ گونه بيماري روحي نداشته باشد
15- زيبا باشد با چشماني صادق
وضعيت احساسي و عاطفي:
1- اهل عشق باشد و همه مردم را دوست بدارد
2- زن را دوست بدارد و به زنان احترام بگذارد
3- لمس كردن و در آغوش كشيدن را دوست بدارد
4- علارغم همه مشكلات به من خبر دهد و به به يادم باشد
5- برايم گل بخرد
6- در طول سال چندين بار هديه بدهد
7- از هديه ديگران لذت ببرد و آن را بپذيرد
8- روزهاي تولد زن و معلم را تبيريك و هديه بدهد!
9- مرا در كنار خود بخواهد و بپذيرد و احترام بگذارد
10- از گل نازك تر نگويد
11- حرف هاي بد مرا ببخشد و فراموش كند
12- حرف هاي من برايش مهم باشد
13- روحيه لطيفي داشته باشد
14- از تعهد دادن لذت ببرد و متعهد و مسئول باشد
15- به حقوق ديگران احترام بگذارد
16- وفادار باشد و اهل رابطه با زنان ديگر به هيچ شكل نباشد
17- زن ديگري از زندگي اش مهم نباشد
18- با گذشت و منعطف باشد و اهل كينه ورزدين نباشد
19- ازدواج و بچه را دوست بدارد و بخواهد ازدواج كند
وضعيت اجتماعي:
1- در كار جدي باشد و وظايفش را خوب انجام دهد
2- دوست دار تفريح باشد
3- مردم را دوست بدارد و مردم دوستش بدارند
4- شوخ و با مزه و خنده رو باشد
5- قابل اعتماد باشد
6- دهن بين نباشد
7- گرم و صميمي و بخشنده باشد
8- مودب و در عين حال كمي شيطان باشد
9- همه به او احترام بگذارند
10- به مردم در كار كمك كند و راهنمايشان باشد
11- اهل نامه نگاري باشد
12- هنرمند باشد
13- خيلي زود پيشنهاد ازدواج دهد
وضعيت فكري:
1- دانشمند و اهل تفكر و اهل فكر جديد باشد
2- اهل مطالعه همه جانبه ايران و جهان باشد
3- داراي فكري وسيع باشد
4- در همه زمينه ها دانش داشته باشد(علامه باشدJ)
5- اهل ادامه تحصيل باشد
6- با هوش باشد
7- اهل عمل باشد و به دانش خود عمل كند
8- داراي دانشي عميق باشد و نه سطحي و مرا درك كند و دلايل رفتارم را بداند
9- هنرمند باشد و در زيمنه هنر متخصص باشد
10- مرد پخته و باتجربه اي باشد
11- درباره مسايل جنسي بي محابا حرف نزند
12- خوش زبان باشد و بي ادبي نكند
13- او بيشتر به من زنگ بزند
وضعيت جنصي:
1- از نظر جنصي قدرتمند باشد
2- از نظر اندام جنصي طبيعي باشد
3- ار روابط به معاشقه و طول روابط اهميت بدهد
4- تا جايي كه باعث شادي و لذت مي شود مرا نوازش كند
5- اهل بوسيدن باشد
6- از صكص لذت ببرد و باعث لذت شود
7- روش هاي مختلف را بداند و ماهر باشد (قهقهه)
8- به بهداشت در اين زمينه اهميت بدهد
9- ....
10- چشم پاك باشد
11- اسير شهوت نباشد
12- در نخستين روابط فاصله و حدود را رعايت كند
وضعيت ارتباطي
1- درباره افكار و احساسات خود حرف بزند
2- پدر و مادرش با هم گرم و مهربان و صميمي باشند
3- از گفتگو با من لذت ببرد و بتواند بابا گفتگو را باز كند
4- در همه زمينه ها متعادل باشد
5- فرزند طلاق نباشد
6- وفادادر و صادق باشد
7- هروقت لازم داشتم تنهايم بگذارد
8- در گذشته من كنكاش نكند
9- پذيراي عقايد و احساساتم باشد و به علايق من احترام بگذارد
10- از ازدواج خوشش بيايد و بچه دوست بدارد
11- آرام باشد
12- عشقش را ابراز كند
13- بگويد دوستت دارم
14- داراي خانواده اي مهربان و خونگرم باشد
15- خودش به من توجه كند و مجبور به تعقيبش نشوم
16- عاشق هم باشيم
17- حرف بزند با من با اسم خودش!!!!
وضعيت شغلي:
1- در كارش آزاد باشد
2- داراي در آمد خوبي باشد و قسمتي از در آمدش را به من بدهد!! خنده
3- اهل خرج كردن حكيمانه باشد
4- در كار و شغلش صاقد و جدي باشد
5- موفق و سر آمد باشد
6- ماشين و خانه مستقل داشته باشد
7- خوش فكر، خوش سليقه، خوش ذوق، سازماندهنده و موثر و كار آمد باشد
8- دور انديش باشد
9- داراي ظاهر خوب باشد
10- به سر و وضع ظاهري خود برسد
البته اين ليست مال دو سال پيشه شايدم سه سال پيش
الان مي تونم موارد بيشتري بهش اضافه كنم.
شايد خيلي ايده آلانه باشد اما چه چاره با بخت گمراه
توجه كنيد كه طرف بايد هشتاد درصد موارد رو داشته باشه نه كمتر
حالا اگه خيلي دوسش دارين ده درصد بهش ارفاق كنيد نه بيشتر
اين ليست منه شما هم مي تونيد ليست خودتونو تهيه كنيد
در ضمن آقايون غير مجرد داوطب نشن!:)
توی کلاس دو تا از بچه ها مقابلم بودن. یکیشون عاشق عاشق. یکیشون فارغ فارغ. یکیشون عاشق پسر همسایه شون بود. اون یکی پسر داییش عاشقش بود.
اولیه می گفت پسره پسر خیلی بدیه.مادرش مواد فروشه بدکارس. خود پسره می ره با دخترای دیگه و شراب می خوره شایدم موادی باشه
دومیه می گفت: زنگ زده می گم گوشیو میدم بابام میگه بده می خوام بهش بگم چه قدر دوستت دارم
اولیه می گه خانوم بهم زنگ می زنه می گه اگه می خوای باهات آشتی کنم باید یه ساعت برام گریه کنی. منم یه ساعت گریه می کنم اونم با دوستاش می شنون
- دومیه می گه آخه درس نخونده. ما خونوادمون همشون تحصیل کرده ان
- اولیه می گه دوستم داره اما منم آروز دارم زجر بکشه از این که یه بلایی سرش بیاد خوشم میاد از بس ساعت ها نشستم گریه کردم
- دومیه می گه این همکلاسیمون شمارمو بهش داده.
- اولیه می گه: گفتم بهت پول می دم یه چیزی واسم بخر. گفته ده تومن بده 5 تومن واسه خودم ترقه می خرم 5 تومن واسه تو
- دومیه می گه: بهم گفته اگه زنم بگیرم بهش می گم من عاشق تو بودم
خلاصه من مجبورم همزمان به این دو تا یه چیزایی بگم.
به اولیه نمی گم دست از سر عشقش برداره. دومیه معترضه می گه بد راهنمایی می کنم. اما من شاگردایی داشتم که پیرو هیچ منطقی در عشق نبودن. بعد از 5 سال که در گوششون خوندم این براتون مفید نیست از روز اول جان بر کف تر بودن پس حالا دیگه می دونم جدا کردن دو تا قلب به هم پیوسته کار راحتی نیست معلومم نیست کار درستی باشه.
به هر حال دومیه معترضه بهش می گم دلیلی وجود نداره او پسرو بذاره کنار. شاید این برای این وجود داره تا او پسرو از گنداب نجات بده. البته در مورد معتاد بودنش شک داره. پسره هم توی دانشکده افسری قبول شده و داره اونجا درس می خونه. پس نتیجه می گیریم دختره یه خورده هم دچار بد انگاری مفرط شده.
دختره می گه انقد زشته. مثل یه سوسک سیا می مونه. البته قیافه شاگردمم همین جوری سیا سوختس.
خلاصه من فکر می کنم مردا کسی که اونا رو دوست داره دوست دارن اما چرا اونقد زجرش می دن نمی دونم. شما می دونید؟
البته خودم جوابشو می دونم. دلیلیش چسبیدن زیاده. خودمختاری طرف مقابل شما نباید زیر پا گذاشته بشه. وقتی فرد مقابل شما حس کنه چیزی بهش تحمیل شده اون وقت بنای ناسازگاری می کنه. درقلب نباید به یه موجود مادی دل بست. قلب مال خداست. اما اینکه اون موجود مادی چه نقشی بازی می کنه خب معلومه یه نقش کمال دهنده. گاهی اوقات جای خدا رو اشغال می کنه اما باید دونست متاسفانه در جهان خلقت چسبیدن قلبی و ذهنی مشمول قانونی میشه به اسم از دست دادن. شرط پیروزی رها کردنه. البته به خدمتتون عرض کنم اینا در مرحله حرفه و در مرحله عمل دهان انسان سرویس می گردد ولی به شدت لذت بخشه.
پاچه هایم سگی تر از آن است که بگیری مرا به دندانت
مزه مزه کنی شبم را با رژ لب های جیغ خندانت
بعد حاشا کنم دهانت را تف کنی تکه پاره هایم را
گم کنم هر چه بوده ام را باز وسط میله های زندانت
زیر پس لرزه های لبهایت له شود نقطه چین لبخندم
اشتباهی ادامه ام بدهد خط چشم همیشه حیرانت
یوسف ناگزیر بازی هات نطفه ی ناخلف تری باشم
که به جرم حرام زادگی ام گم شوم در حدود زهدانت
سایه ام زوزه می کشد پشتم شرفم گیر کرده در مشتم
هی صدا می زند مرا برگرد زیر لب بوسه های پنهانت
سگ خور روزهای هاریدن دارم از پرت می روم بالا
دامنت گریه می کند انگار وسط خاطرات عریانت
خستگی های یک زن مفرط حس سگ دو زدن ته رفتن
وقت از دست رفتن پاهام گم شدن در خطوط پایانت
درد تعریف می کند هر شب خواب چشمان گریه دارت را
من ولی بی پدر تر از آنم که بیایم به سمت کنعانت
خسته ام مثل التماس دعا دست هایم به آسمان گیر است
می روم دور سایه ام اما مانده در کوی راه بندانت
بوق سگ می رسد ته شب هام آخر خط لات بازی هام
هاری انتظار معجزه از هرزه گی های چشم شیطانت
من فقط فکر می کنم روزی که به دندان گرفتی ام شب بود
و ندیدی چقدر بی برگشت شده بود این غریبه مهمانت
مثل یک واژه به خط لبت عادت دارم
حس یک ثانیه را در دل ساعت دارم
دلم از دست نفس های تو ویروس گرفت
از همه زاویه ها غیر تو سینوس گرفت
چشمهایت تن من را به زمین دوخته شد
دل باران زده ام چتر تو را سوخته شد
قهوه ام را ته فنجان تو تبخیر شدم
دهنت شور شد و یک شبه لبگیر شدم
عابر خط لبت زندگیم را بر خورد
زیر لاستیک بغلت کرد ٬ خودش را سر خورد
تن جدول وسط خواب خیابان حل شد
سم تصویر تو را در رگ فنجان حل شد
تاکسی درد مرا تا ته خط می راند
جاده ها پشت سرت یک طرفه می ماند
زیر پایت تن آسفالت عزا میگیرد
اتوبوسی که تو را رفت مرا می زیرد
مرد خیسی که نشسته وسط چشم شبت
ایستگاهی که شده منتظر خط لبت
شهر زیر سر گلهاش هوایی شده است
رفته ای ٬ بعد تو پلهاش هوایی شده است
ابرها بغض مرا روی زمین تف کردند
چشمها خواب تو را روی تنم پف کردند
عکس یک ساعت مرده وسط قهوه ی زن
طرح یک چتر که می برد تو را از تن من
گریه ی خط لبت در دهن تلخ تراش
اینکه هی فکر کنی ٬ شعر بگی
بعد یواش↓
□
قهوه ات را ته یک چتر بلیسی با ترس
روی تاول زده ی شب بنویسی با ترس
ای که در کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که HIV ی مثبت دارد!

یک شاخه گل از بهار قالی بفرست
یک بوسه ی شیرین خیالی بفرست
از بی خبری خسته شدم درکم کن
یک نامه نه، یک پاکت خالی بفرست
لبــخند برلـب تو نـباشد، دل
جاي غم است وغصه وتنهايي است
لبخند را به چهره ي خود بـنويس
لبخند تونهـايت زيبايي اســت
دنیا همیشه در پی رنج است و شاعران -
در جستجوی قافیه های جدیدتر
"نجمه زارع"
آشفته می شوی گره کور می شوم
در چشم بندی توگم و گور می شوم
روزی چراغ خواب به خورشید می رسد
زل می زنم به چشم تو و کور می شوم
تلفیق تار موی تو با بیت بیت من
دارم چه بی مقدمه هاشور می شوم
بالا نکش شراب سرت را که سالهاست
سر مست سر به زیری انگور می شوم
جا مانده بوی پیرهنت پشت باد ها
بو میکشم قدم به قدم دور می شوم
از خانه،کوچه،شهر،خودم،زندگانیم
اما نمیرسم به تو و دور می شوم
بی تو ولی به فکر تو در شعر های خود
با این غزل به نام تو مشهور می شوم
تا نیستی در نقطه سرتسلیم پرگارم
از حال و روز این چنین خویش بیزارم
می بینم ات سروم! اگر خورشید بگذارد
آنگاه بیخود زیر پایت اشک می بارم
آنقدر حس ات در غزل جاریست که گاهی
می مانم از توجیه عقلانی اشعارم
اصلاً بمان هرجا که هستی ، عشق یعنی این:
در انتظارت دست روی دست بگذارم
وقتی که زیر روسری موهات پنهان است
چیزی برای وصف تو انگار کم دارم
ای بیستون! این تیشه ، بردار و خلاصم کن
می خواهم این افسانه را دست تو بسپارم
لب خوانی گنجشک ها را یاد می گیرم
تا با دلی نازک بگویم دوستت دارم.
امیر نقی لو
منبع
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد؟!
هر کسی به اندازه ای که احساس می کند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند...نداشت!
عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران، که آن را بفهمند
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که بر او عشق بورزد...
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جست و جوی غروری است که آن را بشکند!
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور...
اما کسی نداشت. و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟!
زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید
کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند
و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها...
در آغاز هیچ نبود. کلمه بود و آن کلمه...خدا بود
و خدا یکی بود و جز خدا...هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟!
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت!
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن.
و سرمایه های هر دل ، حرف هایست که برای نگفتن دارد!
حرف های بی قرار و طاقت فرسا.
که هم چون زبانه های بی تاب آتشند.
تحمل شان هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جست و جوی مخاطب خویش اند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند...
روح را از درون به آتش می کشند.
و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت!
درونش از آن ها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب خدا باشد؟!
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود...
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود.
هر کس گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت...
و " تو " آن گمشده ای...!
باید چیزی می نوشتم
باید چیزی می گفتم
باید نگاهی می کردم
باید دستی تکان می دادم
باید فکری می کردم
اما سکوت کردم
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
امروز سوار تاکسی شدم
همه مان به شکل ملیحی آدم های خنده داری بودیم. از شیراز تا مرودشت.
راننده دائم می گفت هفتاد تومن خرج ماشینم شده. پشت سریش می گفت نه زندگی زیباست
بغل دستیش که پیرمردی بود می گفت اصلا زندگی بی غم وجود نداره
بغل دستیش که پشت سر من بود می گفت دانشگاه ازاد پول می خواد
دوباره راننده می گفت حالا فردا هم باید چهل تومن دیگه بدم واسه لوله پمپ بنزین
دوباره پشت سریش می گفت: من فیلم رازو خیلی دوست دارم
پیرمرده بغلی می گفت پنجا ساله می گن حکمت ما که نفهمیدیم حکمتش چی بود. پشت سری من ساکت بود
دوباره راننده گفت من به خاطر مصدومیت مجبور شدم کشتی رو ول کنم
پشت سریش می گفت بهترین ورزش شطرنجه من به هرچی خواستم رسیدم اما کلی شکست خوردم تو زندگیم
پیرمرد بغلیش می گفت والا هی آدم باید در بیاره هی خرج کنه
پشت سری من می گفت خب آدم چه گورش بکنه باید بره گناه کنه دختر بازی یا بره دنبال ناموس مردم
من این وسط هی می خندیدم.
همه مون خیلی آدمای خنده داری بودیم
راننده گفت: ولی من توکشتی یاد گرفتم خشممو کنترل کنم ولی یه روزی زدم توی صورت یکی قاضی که پسر داییم بود واسم سه میلیون دیه برید تازه سه تا شاهد بردم مرده گفت پونصد تومنشم به خاطر شاهدات نمی گیرم. گفتم به خدا غلط کردم زدم
گفتم این مال قبل از کنترل خشم بود؟ یعنی منظورم بود مال قبل از کشتی بود؟
پشت سریش گفت اره از وقتی سه میلیون پول داده یاد گرفته خشمشو کنترل کنه
پیرمرده گفت من که می گم به هر حال غم هست توش حکمتی هم هست
پسره پشت سری من گفت ولی نمیشه گناه نکرد.
راننده گفت به جرثقیل گفتم بیاد ماشینمو ببره گفت بیست و پنج بیام تخفیف می دم آخرشم همون بیست و پنجو گرفت یه ریالم کمتر نگرفت
پشت سریش گفت من که بچه بود چشمامو بستم تا سی شمردم دیدم از رو یه کانال دو متری رد شدم معجزه بود
پیرمرد بغلیش گفت: می گن تو دانشگاه ازاد دختر پسرا هی می خوان قاطی باشن
اون وریه گفت: بعدشم می گن رفته دانشگاه ازاد
خلاصه گفتگوی خنده دار ما ادامه داشت. اگه می شد یه گروه تشکیل بدیم خیلی باحال بودیم
دوست دارم نامه دادن را به تو
دوست دارم صبح بر پشت میز به چشمانت خیره شوم
و به تو نامه بنویسم
بازوان برهنه ام فنجان چای را نزدیک لبانم می برند
لاو استوری گوش می دهم
و به تو نامه می نویسم
و آن گاه روز دیگری آغاز می شود
قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر
پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر
قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر
صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست
حرف ها داریم ، صدها راز مبهم، بیشتر
…
راستش من مرد رؤیایت نبودم هیچوقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی ، غم بیشتر
ما دو مرغ عشق، امّا تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر
عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم
عرض ِ میز ِ بینمان انگار کم کم بیشتر
خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی
زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر
حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر
□
سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را
هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر
از : محمدحسین ملکیان (فراز)
عروسی برای دلم
خلاصه کمی غمگین بودم. نشسته بودم داخل اتاق و داشتم کتاب می خواندم. از عصر صدای ساز و ناقاره از خانه بغلی می آمد. شب که شد قرار شد من هم برم ببینم اما حالش نبود.
بعد ناگهان این ساز و ناقاره به نحوی کوبیدن در گرفت که آدم نمی توانست سر جای خودش بنشیند. القصه بلند شدم رقصان لباس ÷وشیدم و گفتم نمی شود نرفت.
بعدش چشمتان چیزهای زیبا ببیند. کلی دختر مختر خوشگل و ترگل با لباس های ایلیاتی مشغول رقصیدن بودند.
خلاصه اش این می شد که آدم هرچه قدر هم غمگین باشد ناخودآگاه با یدن آنهمه رنگ و برنگ و دختر و مو و ارایش و زیبایی می خندید.
عجیب بود هیچ دو لباسی یک رنگ نداشت. یعنی با هم هماهنگ کرده بودند؟
خلاصه گفتم خدایا تو نمی گذاری آدم غمگین بماند.
وارد کلاس که شدم یکی از بچه ها گفت ردی. خلاصه خندیدم. خیلی گفتم من در دبیرستان افتاده ام در دانشگاه که کلی افتاده ام اگر در فوق لیسانس نیفتم که نمی شود
بعد به او گفتم تو خجالت نمی کشی اینطوری توی جمع آدم را ضایع می کنی؟ تو چه طور روانشناسی هستی؟ البته به شوخی...
او گفت آخه خودمم حذفی ام. بعدشم گفت من با افتخار من با افتخار حذف کردم اما تو با فضاحت افتادی
البته بعدش با خودم گفتم افتادنم یه ... می خواد که تو نداشتی دییییییییییییی![]()
روي تخت خوابيده بودم و بنا كردم به جيغ كشيدنهاي خفيف. به آنها گفتم جيغ ميخواهم جيغ. چند وقتي قبلا رفته بودم روي يك كوه و تا دلتان بخواهد جيغ كشيده بودم.گاهي چيزي روي دلم سنگيني ميكند. براي همين هم وقتي به ميم گفتم كه حاملهام كپ كرد. سكوت كرد و نزديك بود گريه كند. آخر نادان كدام مردي جرات دارد مرا به صورت فيزيكي حامله كند؟
آزمودهايم در اين شهر بخت خويش. بيرون فكند بايد از اين ورطه رخت خويش.
ميخواهم بروم گاهي سر به كوه و بيابان بگذارم. براي همين هم ميم به من ميگويد ديوانه. خيليها گفتند. اما من يك ديوانه عاقلگشتهام بدبختانه.
خلاصه روي تخت بنا كردم به جيغهاي خفيف كشيدن تا صدايم از خوابگاه بيرون نرود. و دختر 11 ساله آقاي كاف كه قدش هم بلند بود فقط مرا درك كرد و بنا كرد به خنديدن. خانم عين كه دائم به من ميگفت سرت را به باد ميدهي با نگاهي از حدقه در آمده به من زل زد.
مهديه وخانم نيك هم گفتند آنقدر غر نزن.
كمي كه جيغ كشيدم دلم خالي شد بناكردم به ورجه وروجه. لباس پوشيدم و رفيتم براي بازديد.
بازديد يك جاي عالي.
تصفيه خانه آب اصفهان براي يزد.
و ديديم چه طور آب صاف ميشود. چه طور رودخانه با بزرگواري ميجوشد و زنده است.
چه طور رودخانه را در بند كرده بودند. اصفهانيها ميگفتند به خاطر آبكشي براي شما زاينده رود خشك شده اما براي يزد فقط سه متر مكعب روزانه برداشت ميشود. خود تصفيه خانه اصفهان روزي ده متر مكعب بر ميدارد . فولاد مباركه كه از آنهم بازديد كرديم نميدانم در چه زماني سيزده ميليون متر مكعب آب.
كاش ميتوانستم از فرآيند تصفيه بنويسم. مثل زيارت ميماند و نميشود چيز گفت فقط خودتان بايد ببينيد و وقتي با آنهمه دستگاه و زحمت آب تصفيه ميشود و شفاف شما نگاهش ميكنيد چه حالي به آدم دست ميدهد.
ما در اين هيرو وير تظاهرات داشتيم كيف ميكردي مو چه كنيم اين كيف به ما هديه شد. و با وجود جيغهاي پياپي قبل از آن و با وجود دپرسي رو به مرگ و با وجود جگر خونين ناگهان سرشار از انرژي شديم.
كه چه طور رودخانه چه طور كوه چه طور درختها همينطور بيخيال روي پا ايستادهاند. بيخيال همه چيز
و بعد به يك شبه جهنم رفتيم. جايي كه آهن ميسوزانند.
نگاه به آن آهن مذاب مثل يك معجزه بود. ديدن آن كارخانه عظيم و نمونهاي از قدرت عظيم انسان بود و البته مقايسه با قدرت عجيب و غريب خدا با زهم عظمت او را در دلمان زنده كرد. بعضي همكارن زن ترسيدند.
وقتي آن آهنپارهها در كوره اكسيژن داده ميشد و دماي آن به هزار و ششصد ميرسيد صداي سوزانده شدن آهن شبيه نعره ديو بود.انگار ديوها را ميسوزانند و آهن مذاب با حرارتي وصف ناپذير بيرون ميآمد. بايد اين را ميديدم تا درك كنم حرارت دروني انسان از آهن مذاب هم به مراتب بالاتر ميرود و ديگران را گرم ميكند.
ميخواهم در قلبم كورهاي بسازم تا گرمتان كند.
بيچاره آهن. خيليها گفتند شبيه جهنم است اما من گفتم جهنم خيلي بدتر است و آنها گفتند تو جهنم را هم ديدهاي؟
گفتم از رويش پروازي كردم!
بگذريم. آهن نه متري مذاب نورد ميشد به آهن هزار متري با سي تن وزن.
نميشود كه از آن عظمت چيزي گفت. فقط ياد كارگاه ستارگان افتادم كه اينطور صداها و حرارتها دائم در آن به گوش ميرسد تا نور توليد شود نور.
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشتهام
و بازوهایت را-وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند، و کفترها را در خویش می فشرند- برای تو در اینجا نوشته ام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هر چه در همه جا، در شب یا روز دیده ام
و هر که را بوسیدهام برای تو در اینجا نوشتهام
تنها برای تو در اینجا نوشته ام
در دوردستی و با دلبستگی
...
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانهوار در باغ گردش کن
من بالهای پروانه ها را هم با رنگهای تازه برای تو در اینجا نوشتهام
رضا براهنی- خطاب به پروانه ها
به خانه میرسم. لباس کنده و نکنده در آغوش خیال توام که گرم و بوسهباران است. بر بلندای باد دراز میکشم و جاری چشمه در رگهایم طراوت میآفریند
باد همه شاخههایم را آبستن کرده است. میوزم آرام و بیصدا در میان گفتگوی برگها گم میشوم.
سبک دست دردست محو میشویم در رگارگ حیات
برمیخیزیم و بالا میرویم از پدافند نور در میگذریم و به آغوش تاریکی در میآییم
ناگهان همه نورافکن کرمهای شبتاب عریانمان میکند
برپهنه آبها که میایستی من در برابرت پرواز میکنم
مرغهای دریایی تنها به تحسین یگانگی نگاه من وتو کف میزنند
بر شانهات مینشینم آرام
در میان انگشتانت که به نوازش بالهایم سکوت کردهاند
دریا
اما راستش من در حال رفتن به جایی هستم که دیگه نه کامپیوتری خبری هست و نه اینترنتی
این تمرینی بود که خیلی وقت پیش می خواستم اجراش کنم
زندگی ای فارغ از اینترنت
یک زندگی واقعی
باید این اتفاق رو به فال نیک بگیرم که بهم این فرصت داده میشه تا از چیزی که معلوم نیست چیه و واقعا چه نقشی توی زندگیم داشته و داره یعنی همون زندگی مجازی فاصله بگیرم
برم به دنیای حقیقت ها
دنیایی خلوت که مثل قبل دفتر خاطراتی بود و خودم بودم و دیوارها و البته حتما این بار فرق خواهد داشت و سعی می کنم پر بار باشه هرچند می دونید که در هر حال زندگی کامله
روانشناسان رشد می گن که رشد یه حالتی داره که گاهی توش عقب رفتن هم هست. معلوم نیست عقب رفتن جلو رفتنه یا جلو رفتن عقب رفتن
پس نمیشه مطمئن بود که پیروزی شکسته یا شسکت پیروزی
این تمرین لازمه. اما دیگه از دنیای مجازی به حالت اشباع رسیدم. منو ببخشیددر هر صورت اگه این وبلاگ ممکنه مدتی غیر فعال بمونه. اگه چیزی داشتم که بتونم توش با شما سهیم بشم درخدمت خواهم بود.
بدرود
و شاید وقتی دیگر
در پایان این نامه از وبلاگ نامه های باد رو به تون تقدیم می کنم:
باد، تو مرا به خانه تازه آوردی...باد، این اسباب کشی با همه اسباب کشیهای
زندگیام تفاوت داشت. خیلی در انبار روحم آت و آشغال داشتم...همه را دور ریختم.
چقدر دیگ ودیگچه های قراضه، کتاب های بیخودی، یادداشتها و شعرهای مسخره،
یادگاری های کهنه با امضاهای مخدوش ، قاب عکسهای کهنه و مبل های شکسته.
باد، چقدر این بار سبک بار می آیم به خانه جدید...باد ،اگر خدا بخواهد رها
شدم ...بگذار در و دیوار خانه خالی باشد...بگذار این خانه خالی باشد.
خواهرم باد، تو میتوانی تندتر بوزی. بگذار چند برگ کاغذ روزنامه هم با تو برود.
می خواهم پابرهنه کمی روی این موزاییک ها راه بروم...باد، نمی دانی چقدر
سبکباری خوب است.نمی دانی چقدر دور ریختن خوب است. باد...چقدر صدایت را در
این اتاق های خالی دوست دارم.
ديدگاه افلاطون به عشق:
اولين کسي که خارج از سنت ادبي تحليل قانونمندي از نتايج روانشناختي عشق ارايه داد افلاطون بود. او مشخص کرد که عاشق شدن و دچار مرض عشق بودن تقريباً همواره با هم رخ ميهد. افلاطون در رساله مدروس اين طور بيان ميکند که وقتي کسي معشوقش را ميبيند روحش به ياد وضعيت تکامل يافتهاي ميافتد که قبل از تولد از آن برخوردار بوده است. اين يادآوري باعث تجديد روح ميشود که از آن بهصورت رشد مجدد بالها تعبير ميشود همزمان با رشد بالها، روح به تپش ميافتد و با احساسهايي مانند عذاب وجدان، آزردگي، درد و . . . به ستوه ميآيد. البته روح بهطور همزمان لذت را هم تجربه ميکند. زيرا درد با خاطره اوليه تکامل ارتباط دارد. فردي عاشق بهخاطر شيدايي و شوريدگياش شبها خوابش نميبرد و روزها آرام و قرار ندارد.
نظر پورسينا از عشق:
توصيف پورسينا از عشق نسبتا مفصل است. پورسينا يقين دارد که عشق يک بيماري باليني است. او مانند جالينوس تعيين دارد که نشانههاي عشق در بدن محصول عدم تعادل شيميايي است که عواملي روانشناختي بهخصوص وسواس فکري درباره معشوق سببساز آن هست. هنگام بروز عشق قدرت منطق و استدلال کاملاً دچار ضعف و سستي ميشود. تفکر به توهم تبديل ميشود و اختلال در وضع روحي و احساسي بهصورت روانپريشي آشکار ميشود.
ديدگاه ابنحازم به عشق:
ابنحازم در 994 ميلادي متوجه شد که چندين نوع مختلف عشق وجود دارد. عشق روحاني، عشق خانوادگي، عشق دوستانه و تنها يک عشق وجود دارد که همراه با اختلال عاطفي است. در هيچ يک از انواع ديگر عشق چيزي مثل اين روي نميدهد. مشغول شدن ذهن، برهم خوردن قوه استدلال، ماليخوليا، ناآرامي خلق و خو، تغيير طبع و تنش طبيعي، بيحوصلگي، شکوه و ناله و تمام ديگر نشانههاي يک پريشاني حالي عميق که با عشق پرشور همراه است. بنابراين عشق به گونهاي تناقض در يک بيماري مزمن گيج کننده «مرضي لذت بخش» و «ناخوشياي دلپذير» است و اکثر نشانههاي فردي عشق را توصيف ميکنند مانند: نگاه خيره تفکر برانگيز، کم حوصلگي، کم حرفي مفرط، علاقه شديد به تنهايي، ضعف و لاغري، گريه و زاري و بيخوابي.
ديدگاه فرويد به عشق:
در قرن نوزدهم علاقه پزشکان به عشق بسيار کاهش و در عوض به جنسيت بسيار افزايش يافت. که نقطه اوج آن را در آثار روانکاوانه زيگموند فرويد ميتوان يافت. او بر اين عقيده بود که کليه اختلالهاي روانشناختي نتيجه يا پيامد تخيلهاي جنسي پسرانده شدهاند. يکي از فرضهاي مسلم نظريه روانکاوي غريزه اصلي است که به اروس معروف است. اين فرض معادل آن چيزي است که در زبان غير تخصصي به آن غريزه حيات ميگويند که مناسب درک هدفهاي تکاملي نظير بقا و توليد مثل است. در روانکاري فرويد، عشق پيامد ثانوي ميل جنسي سرخورده است. بر اين اساس از نظر فرويد، عشق تنها نوعي خودفريبي است. براي اين مسأله دو دليل وجود دارد. اول آنکه عاشق شدن تاحد زيادي متأثر از يادگيري و تجربه فرد است. بدون توانايي شناخت علل واقعي عشق، تلاش ما منحصر به مجموعه توجيههايي درباره عشق خواهد بود که ارتباطي با هر آن چه که در واقعيت ميگذرد نخواهد داشت. دوم آنکه باورهايي در مورد رابطه عاشقانه و عشق رومانتيک به ما اجازه ميدهد تا واقعيت و ماهيت دردسرساز دلبستگيهايمان را پنهان کنيم.
عشق از ديد مازلو:
مازلو عشق را به دو گروه تقسيم ميکند. يک نوع عشق که عشق خودخواهانه، تسخيري و حريص است. در اين عشق نيازهاي برآورده نشده فرد دخيل است. يعني فرد ديگران را به اين دليل دوست دارد که نيازهايش را ارضا کند. مازلو اين عشق را، عشق کمبود مينامد. عشق کمبود مثل اعتياد به داروهاست. فرد خود را به ديگري ميآويزد و بهدليل نابسندگي خود نميتواند بدون ديگري هيچ کاري انجام دهد. در واقع همانطور که اعتياد به دارو در طبقه پايين شايع است، اعتياد به اين عشق نيز در طبقه متوسط و بالا شيوع دارد. بهنظر ميرسد که عشق رمانتيک استرنبرگ همان عشق کمبودساز مازلو است. نوع ديگر عشق، عشق وجودي است. عشقي بالغ و فروتن که برا ساس عشق بهوجود ديگر بنا ميشود. باز و خودمختار است. متکي به خويش است و آزادانه ارزاني ميشود. عشق وجودي بدون شک ارزشمندتر، بالاتر و باشکوهتر از عشق کمبود است. براي اين نوع از عشق آزادي تمام عيار لازم است و منظور از آزادي اين است که فرد بيهمتايي دروني روز ديگري را به تمامي پذيرفته است. ميل به سخاوت و تمايل به بخشش و خشنود کردن ديگري در اين عشق ديده ميشود.
عشق از ديد فرانكل:
فرانكل معتقد است، عشق تنها شيوهاي است كه با آن ميتوان به اعماق وجود انساني ديگر دست يافت. هيچكس توان آن را ندارد جز از راه عشق به جوهر وجود انساني ديگر آگاهي كامل يابد. جنبه روحاني عشق است كه ما را ياري ميدهد تا صفات اصلي و ويژگيهاي واقعي محبوب را ببينيم و حتي چيزي را كه بالقوه در اوست و بايد شكوفا گردد درك كنيم. علاوه بر اين عاشق به قدرت عشق توان مييابد كه معشوق را در آگاه شدن از استعدادهاي خود و تحقق بخشيدن به آنها ياري كند. در روش ويژه فرانكل (معنادرماني) عشق عاملي پديدهزا نيست كه از سايق يا غريزهي جنسي مشتق شده باشد. همچنين عشق شكل اعتلا يافته ميل جنسي نيز نيست. بلكه عشق خود مانند ميل جنسي پديدهاي اصلي و بنيادي است. ميل جنسي آنجايي جايز و حتي مقدس است كه حامل و ناقل عشق باشد. بنابراين عشق تنها اثر جنبي چنين ميل جنسي نيست بلكه ميل جنسي شيوهاي است براي ابراز نهايت ه،مدمي و تعارضي كه عاشق طالب آن است. و اينكه براي رسيدن به معني زندگي در رنج است.
استنبرگ و نظريه مثلث عشق
نظريه استنبرگ بهعنوان نظريه مثلث عشق شناخته شده است وي فرض را بر اين ميگيرد که عشق معمولا از سه عنصر صميميت (نزديکي)، اشتياق شديد (هوس) و تعهد تشکيل شده است. تجربه عشق شامل عملکرد اجزا صميميت و هوس و تعهد ميباشد که براي دستيابي به يک رابطه سالم و پايدار بايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار ساخت. تعهد يعني اينکه: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميکنيد که رابطهتان را شاداب و باطراوت نگه داريد؟ تا چه اندازه به يارتان صادق ميباشيد؟ تعهد، شامل مسئوليتپذيري و وفاداري و وظيفهشناسي ميباشد تعهد در روابط به اين معناست که اکثر مانعها و مشکلها را ميتوان با کمک يکديگر از ميان برداشت.
صميميت: نزديکي در رابطه. اموري که شما و يارتان در آن سهيم ميباشيد اما فرد ديگري از آنها خبر ندارد. رازها و تجربههاي فردي و مشترک، احساس راحت بودن در کنار يار، بيان راحت عقيدها و نقطه نظرهاي خود و صميميتي فراتر از نزديکي جنسي و فيزيکي.
هوس (شهوت): انرژي بخش رابطه ميباشد. هوس، شهوت و تمايلهاي جنسي رمانتيک بودن. اشتياق براي در کنار هم بودن و رفع سريع مانعها براي وصال. احساسهاي شديد، جاذبه جنسي.
اکنون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يک رابطه توجه کنيد:
تعهد + صميميت و فقدان هوس: اين رابطه در خطر فروپاشي قرار ندارد، اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعلهور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد + هوس و فقدان صميميت: اين رابطه عذابآور است. گاهي اوقات انگيزه شديدي آنها را جذب يکديگر ميکند. اما سرانجام به ياس و ناکامي منجر ميگردد. چون قادر به آن نميباشد که رابطهشان را عميقتر سازند يا آن که فکرها و علاقهها و آرزوهاي قلبي يکديگر را بشناسند.
صميميت + هوس و فقدان تعهد: يک شبه رابطه است. کنش و شوق شديد حکم فرماست اما عدم امنيت از آن که رابطه تا چه مدت دوام خواهد آورد, هردو فرد را مايوس ميکند.
در راستاي قاعده مثلث استنبرگ سه شکل را مييابيم که با روابطي درد آور، عذابآور عميقا ناراحت کننده همراه است:
هوس و فقدان صميميت و تعهد: عشق شيدايي، دلباختگي. بر اثر اشتياق مطلق پديد ميآيد و شروع ناگهاني داشته به همان سرعت محو ميشود. نوعي عشق است که با وسواس و آرمانگرايي همراه است.
نتيجه حاصل عشق ابلهانه ميباشد و ميتوان پيشبيني کرد که هميشه ناخوشايند است. تعهد و فقدان هوس و صميميت: عشق پوچوار که تنها با احساسي از تعهد مذهبي يا اجتماعي تداوم مييابد.
هوس + صميميت + تعهد: عشق کامل و مطلوب داراي منطق دورني خوشايند ميباشد.
شاخص های اهمیت یک موضوع:
1- جزء اهداف باشد
2- از ارکان باشد
3- فراوانی داشته باشد
قرآن بین 90 تا 100 بار کلمه صلوه را با مشتقات آن به معنای نماز بیان کرده است
بین 900 تا هزار بار واژه نماز مانند عبادت، رکوع، سجده،اذان، تکبیر، حمد، شکر، ذکر
در تاریخ نماز در قرآن نماز در برنامه های پیامبران زیر جایگاه ویژه ای داشته است:
حضرت ابراهیم، حضرت اسماعیل، حضرت موسی،حضرت عیسی، حضرت یحیی، حضرت شعیب، حضرت یونس، زکریا، حضرت مریم، پیامبر اسلام.
همه ایات مربوط به پیامبران استخراج شد و جایگاه نماز تعیین شد.
حضرت ابراهیم:
گفته شده دلیل برگزیده شدن حضرت ابراهیم سجده های عاشقانه ایشان بوده است.
ربنا لیقیم الصلاه: حرف ل به عنوان هدف در نظر گرفته شده است.
شخصی خدمت امام حسن علیه السلام رسید و پرسید راهی برای خود شناسی وجود دارد؟
اما فرمودند قلم و کاغذی به دست بگیر و خواسته هایت را بنویس و بعد بر اساس آنها خودت را تحلیل کن.
خواسته مادی یا معنوی؟ جسمی یا روحی است؟ فردی یا اجتماعی است؟
آن شخص گفت از خودم به خاطر خواسته هایم بدم آمده و چه خواسته ای باید داشته باشم؟
امام فرمودند: با توجه به قران خواسته های پیامبران را از خدا بخواه.
در قرآن 200 دعا وجود دارد و کسی که بیشترین دعا را انجام داده حضرت ابراهیم بوده است.
اولین دعای حضرت ابراهیم بعد ازبردن حضرت هاجر به مکه این دعا: خداوندا خودم و فرزندانم را اهل نماز قرار بده
جایزه خداوند به انسان های اسن است که کنار پای حضرت ابراهیم ر مکه نماز بخوانند.
حضرت موسی:
نماز در فرازهای مهم زندگی حضرت موسی چه جایگاهی دارد؟
همان ساعتی که در بیابان خداوند با ایشان صحبت نمود گفت:
فاعبدنی و اقم الصلاه
به محض پیروی حضرت موسی در نماز به ایشان دستور نماز داده شده است.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله
امام علی در حدیثی آروزی خود را چنین بیان داشتند:
آرزو دارم مسلمانی نمیرد مگر اینکه با سیره پیامبر آشنا باشد.
امام حسین به بچه های 5 یا شش ساله خود سیره پیامبر می آموختند.
به طور مثال پیامبر 7 نوع ورزش انجام می دادند. ورزش های جمعی و فردی. مسابقات. و از مال خود جایزه برای مسابقات ورزشی تهیه می کردند.
پیامبر علاوه بر محمد امین لقب های محمد نظیف و محمد عفیف را هم داشته اند
کتاب جلال الدین فارسی سه جلد در سیره پیامبر
و کتاب امیر میثاق فجر که 16 جلد است معرفی شد.
در باره پیامبر احکامی که صادر شده به صورت زیر است
سیزده سال مکه: فقط نماز
در مدینه: خمس، زکات، حج، حجاب و شراب و....
سیزده سال دین اسلام وجود داشته است بدون حجاب، بدون حج و خوردن شراب در آن حلال بوده و فقط نماز خواسته شده است.
آغاز پیامبری رسول الله روز دوشنبه بوده و به محض آن نماز برپا شده سه نفری
آخرین جمله پیامبر در آغوش امام علی:
به خدا قسم شفاعتم به کسی که نماز را سبک بشمارد نمی رسد.
اولین اقدام پیامبر در ورود به مکه قبل از هر عملی ساختن مسجد بوده است
در دعوت نامه برای یمن در نامهای نوشتند: همه اسلام را پیاده کن مسایل بزرگ و کوچک را اما دغدغه تو نماز باشد
از سخنرانی حجت الاسلام بهشتی
در دوره آموزشی تربیت مربی

چراغ نمكی بر خلاف سنگ نمكی كه همیشه دیدهاید و به خاطر دارید، بافت نیمه بلورینی دارد كه میتواند نور را منتشر كند. زیرا در مراحل شست و شو، مواد آهكی، گوگردی و ماسهای آن از بین رفته است در غیر این صورت قادر به پرتوافشانی نخواهد بود. البته این چراغ فقط در زمانی كه لامپ درونی آن روشن است میتواند خواص خود را منتشر كند و به هنگام تاریكی و خاموشی فاقد هرگونه خاصیتی است.
چراغهای نمكی زیباتر از آنی هستند كه تصورش را میكنید.
چراغهای بلور نمك SCML(Salt Crystal Medicated Lamp) ساخته شده از همان سنگ نمك طبیعی است كه قدمت آن به بیش از 100 میلیون سال میرسد و در مناطقی از اروپا و آسیا از عمق 800 متری زمین استخراج میشود.
بلورهای درخشنده نمك با خاصیت یونیزه كردن خود به بهبود كیفیت هوای اتاقها كمك کرده و هوای تنفسی را از آلودگی جرم و دود سیگار پاك میكنند. وقتی كریستال درخشان نمك نزدیك تلویزیون و یا نمایشگر رایانه است، روی خواص الكترومگنتیكی آن تأثیر میگذارد، همچنین بیش از 80 درصد تشعشعات منتشره ناشی از تجهیزات الكتریكی نظیر پارازیت، كامپیوتر، تلویزیون و دستگاههای رادیولوژی را كاهش میدهد. مغز ما به صورت عادی امواجی با سرعت هشت هرتز تولید میكند. در حالی كه امواج تولید شده توسط این وسایل بین 160-100 هرتز است. میبینیم كه بدن در معرض امواجی با اندازهای تا 20 برابر معمول قرار میگیرد. که نتیجه آن عصبی شدن، بیخوابی یا كمخوابی و از دست دادن تمركز یا ضعیف شدن آن است. به علاوه، جریانی از رادیكالهای آزاد هم به وجود میآید كه در بدن میتواند منجر به ایجاد سرطان شود. بلورهای درخشان نمك، یونهای منفی را میگیرد و یونهای مثبت تولید میكند. وقتی بلور درخشان نمك گرم میشود، رطوبت هوا را جذب میكند و به همین خاطر سطح روی بلور نمناك میشود. به این ترتیب زمینه لازم برای یونیزه شدن ایجاد میشود. به خاطر همین خاصیت بلور درخشنده نمك است كه فضای اتاق با تبادل یونی به وجود آمده خنثی میشود. به علاوه میتوان گفت كه رنگهای مختلف سنگ نمك خواص التیام بخشی جانبی از خود بروز میدهند. خواص درمانی سنگ بلورهای نمك روی پوست اثرات خوبی دارد. آزمایشهایی كه بر روی كودكان انجام شده نشان میدهد كودكانی كه با مشكل و حتی بیماری كم تحركی مواجه هستند پس از آن كه یك هفته در معرض بلورهای درخشنده نمك قرار گرفتهاند اندكاندك مشكلشان حل شده است و بعد از برداشتن بلورهای درخشان این حالت دوباره به سوی آنان بازگشته است. برخی از خواص بلورهای رنگی درخشان نمك را میتوان به صورت زیر خلاصه كرد
سرفصلهای دورهی مقدماتی:
واحد اول: دروس پایه
چطور بدون مادرمان زندگی کنیم/ 200 ساعت
همسرم مادرم نیست / 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست / 500 ساعت
واحد دوم: زندگی زناشویی
بچهدار شدن بدون حسودی به نوزاد / 50 ساعت
غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" / 55ساعت
درک این مسالهی مهم که کفشها خودشان توی جاکفشی نمیروند / 80 ساعت
چطور بدون گم شدن، لباسهای کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم / 50 ساعت
چطور بدون این که ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم / 50 ساعت
واحد سوم: اوقات فراغت
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون این که آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون این که سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد چهارم: آشپزخانه
پیشنیاز:
Offخاموش / On روشن
درس اصلی:
اولین نیمروی زندگیام بدون سوزاندن ماهیتابه
پروژهی عملی پایان دوره: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی
بعد از قبولی در دورهی مقدماتی ، دورهی پیشرفته با عناوین زیر آغاز میشود.
نظر به این که مباحث واقعا پیچیدهاند، در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته میشود.
اولین مبحث:
البسه: از لباسشویی تا کمد / یک مرحلهی مرموز
دومین مبحث:
ریسکهای پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث:
آشپزی و بیرون بردن زبالهها شما را ناقص نمیکند
چهارمین مبحث:
مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود / نمایشگاهی از همهی چیزهای خود به خودی در خانه !
پنجمین مبحث:
آیا وقتی مردی رانندگی میکند، میتواند آدرس بپرسد بدون این که بیعرضه به نظر برسد؟ (مطالعهی میدانی)
ششمین مبحث:
تفاوتهای اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:
مردی در صندلی کنار راننده / آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی میکند یا مشغول پارککردن است؟
.
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
براي عبوراز راهي به حجم يك نگاه برخاستهام
صداي نفسهايت سكوت ميكند
و من ميان تخت ديوانه در شب منزل ميكنم
كلبهاي كه دور از هياهوي زمان ساختهام
براي لحظاتي كه ميخواهم به انتها بروم
به ابتدا، به زمين، به زمان بروم
و گيسوي تو مرا نور ميدهد
مثل درياچه چشمان گسترده ميشوم در انتهاي شب
و لبانت حرفي را امتداد ميدهد در خيابان اوين
و صداي ترمز دستانت ميآيد
اصابت گرماي تو با مخروط من
نقشه را دوباره اشتباه خواندهام
و جهتشناسي پرنده دلم ضعف ميرود به خاطر اعتصاب غذا
خواب ديدهام صداي بوسه ميآيد
دریا
ديدي چگونه سقوط كردم
و صخره هاي اشك بر من موج سواری کردند
كه چيزي در ذهنم افول كرد
انگار تو مي گفتي خدا حافظ
بر پهنه طلايي يك پرتو دست يازيدم
التزام رفتن پيچيد
و فكر كردم روح من در ستاره اي دور خانه ای می سازد
و تو را نگاه می کند
هميشه
دریا
_________________
اللّهمّ اكشف عنّا السّوء و عجّل في فرج مولانا صاحب الزّمان، و سهّل مخرجه و اجعلنا انصاره و اعوانه، آمين يا مجيب دعوة المضطرّين.
یار آمد و گفت خسته میدار دلت دایم به امید بسته میدار دلت
ما را به شکستگان نظرها باشد ما را خواهی شکسته میدار دلت
همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند
اشارات زلالی از طلوع زاده ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند
زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند
جهان این بار، دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند
کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او
یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند
کنون از ابتدای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند
و خاک این خاک شاعر، آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند
و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند
زکریا اخلاقی
بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست
باران که میآمد
عمامهاش را از سر برمیداشت
زیر باران قدم میزد و میفرمود:
باران، رسولِ خداست.
پ.ن: نقل به مضمون از فصوص الحکم. در احوالات پیامبر (ص)
زلیخا: هرچه نگاه میکنم، به یادم نمیآید از چه روز دوستش داشتهام. از آن روز که به مصرش آوردند؟ یا از آن شبی که به خوابم دیدمش؟ شاید آن شب بود که زاده میشد؟ شاید آن روز که من زاده میشدم؟ نبود آن شب که خدا، خواب زادن آدمش را میدید؟ ... چه فرق میکند؟ زلیخا، تو دوستش داشتهای در همهی خوابهایت ... خواب دیدم. پرنده بودم من، و او باران. بر پرهایم میبارید، خنک و نرم. و من خیس میشدم از نوازش گنگ قطرههایش. و او باز میبارید بر من. و من رها میشدم در پردهی غبار و مه که از او فرو میریخت. و من پر میگرفتم، بی شکیب و بیقرار، تا به آسمان؛ ژولیده پر و آواز بر منقار.
در مصر برف نمیبارد / محمد چرمشیر
* در مصر برف نمیبارد، اما انقلاب میشود
* تو هم در مصر برف نمیبارد را دوست داری و هم چرمشیر را
منصور عاشق ناهید،دختر همسایه شان است.ناهید چیزی از عشق منصور نمی داند،اما هفته ی گذشته عاشق فرهاد،همکلاسی دانشگاهی اش شد،گر چ هنوز فرصت یا جرئت نکرده است چیزی ب او بگوید.فرهاد در دو ماه گذشته پنج نامه،هفده ایمیل و سیصد و چهل و هفت اس ام اس عاشقانه برای پریسا،دوست دخترقبلی فریدون فرستاده است،اما پریسا حتی ب یکی از آنها هم پاسخ نداده است.پریسا هنوز عاشق فریدون است و ب خاطر او سه بار از خانه فرار کرده است.فریدون عاشق شادی،صندوق دار پیتزا فروشی ستاره ی آبی شده است.شادی نامزد شهرام است.شهرام پس از خبر دار شدن از عشق فریدون ب نامزدش،در حالت مستی فریدون را با چاقو ب شدت زخمی کرده و حالا فراری است.پدر شادی ب طور ثابت با سه روسپی و دو زن صیقه ای اش رابطه دارد.مادر ناهید دچار سرطان پیشرفته ی کبد است.پریسا یک بار کورتاژ کرده،اما موضوع را از مادرش پنهان می کند.فریدون در بیمارستان دی در حال مرگ است.لیلا،دختر خاله ی منصور،از چهار سال پیش ب شدت عاشق او شده،اما منصور ب دلیل تنفس گاز های شیمیایی استفاده شده در جنگ ب احتمال 95 درصد تا دو ماه آینده خواهد مرد و فرهاد ب دلیل بی اعتنایی پریسا دچار افسردگی عمیقی شده است.
اگر منصور از عشق لیلا ب خودش ب خبر باشد اما نسبت ب شدت بیماری و زمان مرگ خود اطلاعات دقیقی نداشته باشد و با فرض اینکه مادر شادی ظرف دو هفته آینده از وجود زن های صیقه ای همسرش خبردار خواهد شد،وضعیتی را طراحی کنید ک حداقل 20 درصد از آدم های صورت مسئله بتوانند نجات پیدا کنند.از اثرات منفی آگاهی فرهاد نسبت ب کورتاژ پریسا و نیز احتمال خودکشی مادر شادی صرف نظر کنید.
متنی از کتاب - تهران در بعد از ظهر –
اثری مصطفی مستور عزیز
منبع:
پرواز در آب