|
باران و دریا
|
امروز سوار تاکسی شدم
همه مان به شکل ملیحی آدم های خنده داری بودیم. از شیراز تا مرودشت.
راننده دائم می گفت هفتاد تومن خرج ماشینم شده. پشت سریش می گفت نه زندگی زیباست
بغل دستیش که پیرمردی بود می گفت اصلا زندگی بی غم وجود نداره
بغل دستیش که پشت سر من بود می گفت دانشگاه ازاد پول می خواد
دوباره راننده می گفت حالا فردا هم باید چهل تومن دیگه بدم واسه لوله پمپ بنزین
دوباره پشت سریش می گفت: من فیلم رازو خیلی دوست دارم
پیرمرده بغلی می گفت پنجا ساله می گن حکمت ما که نفهمیدیم حکمتش چی بود. پشت سری من ساکت بود
دوباره راننده گفت من به خاطر مصدومیت مجبور شدم کشتی رو ول کنم
پشت سریش می گفت بهترین ورزش شطرنجه من به هرچی خواستم رسیدم اما کلی شکست خوردم تو زندگیم
پیرمرد بغلیش می گفت والا هی آدم باید در بیاره هی خرج کنه
پشت سری من می گفت خب آدم چه گورش بکنه باید بره گناه کنه دختر بازی یا بره دنبال ناموس مردم
من این وسط هی می خندیدم.
همه مون خیلی آدمای خنده داری بودیم
راننده گفت: ولی من توکشتی یاد گرفتم خشممو کنترل کنم ولی یه روزی زدم توی صورت یکی قاضی که پسر داییم بود واسم سه میلیون دیه برید تازه سه تا شاهد بردم مرده گفت پونصد تومنشم به خاطر شاهدات نمی گیرم. گفتم به خدا غلط کردم زدم
گفتم این مال قبل از کنترل خشم بود؟ یعنی منظورم بود مال قبل از کشتی بود؟
پشت سریش گفت اره از وقتی سه میلیون پول داده یاد گرفته خشمشو کنترل کنه
پیرمرده گفت من که می گم به هر حال غم هست توش حکمتی هم هست
پسره پشت سری من گفت ولی نمیشه گناه نکرد.
راننده گفت به جرثقیل گفتم بیاد ماشینمو ببره گفت بیست و پنج بیام تخفیف می دم آخرشم همون بیست و پنجو گرفت یه ریالم کمتر نگرفت
پشت سریش گفت من که بچه بود چشمامو بستم تا سی شمردم دیدم از رو یه کانال دو متری رد شدم معجزه بود
پیرمرد بغلیش گفت: می گن تو دانشگاه ازاد دختر پسرا هی می خوان قاطی باشن
اون وریه گفت: بعدشم می گن رفته دانشگاه ازاد
خلاصه گفتگوی خنده دار ما ادامه داشت. اگه می شد یه گروه تشکیل بدیم خیلی باحال بودیم