باران و دریا

 

اغلب از خودم می پرسم سعدی چه طور می تونسته این قدر عاشق باشه

علی الخصوص عاشق کی بوده؟

خیلی دلم می خواست نوع عشق سعدی رو بررسی می کردم و در می افتم در چه سنی اینطور عاشق بوده. یا روند عشق یا خرد رو با توجه به سنش بررسی می کردم. کی حالا می ره اینهمه راهو.....

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

 

 

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکنم دیده که من دیده از او برنکنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنه‌ای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آنست که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم

شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:12 + دریا +


 

 

خيلي دلم نمي خواد حرف بزنم. پس چرا دارم مي زنم؟ براي اينكه مجبورم مي كنيد.

مثل آدمي كه مي خواد بره گم شه ولي تا صد در صدش نا مطمئنه. مثل يه گربه گيج. كه البته اختلال در سيستم انرژياييمو حس مي كنم.

بوي عشق مياد به طرز عجيبي تمام فضا رو اشغال مي كنه با اينحال هيچ چيز نيست. اين بار صداي احساسات پشت دراي بسته اونقدا بد نيست.

مي بينيد نمي خوام حرف بزنم. با اينكه اتفاقاي زياد خوبي افتاده. البته نه دقيقا اتفاق. مثلا رفتن سر جلسه دبيران فيزيك همشهري كه برام فرح زا بود چون براي اولين بار حس كردم داره سر كلاس به روشي غير از سخنراني عمل مي شه. اينكه خازن ساختيم الكتروسكوپ ساختيم فهميدم مهتابي چه طور روشن مي شه استارترش به چه در مي خوره و اينكه يه شوك الكتريكي دريافت كردم در آزمايش خود القا با ترانس بازم مهتابي. و البته ديدن آقاي حيدري برام خوشايند بود اين دبير با تجربه از اتخاديه انجمن هاي فيزيك تهران كه نمي دونم چه طور اينا انقد عاشق كارشونن. و البته آقاي كوشا دبير بي نهايت خوب وبا سواد كه اگه ده بارم ازش بخوايد چيزيو براتون توضيح بده توضيح مي ده.

و در نهايت شب كه خونه مون جلسه قرآن بود و چه قدر خوب بود و عطری پیچیده بود. به نظر شما من عرزشی هستم؟ هيچ كس نبود و دوستم اومد تا كمكم كنه كه البته بعد از شونصد بار كه من رفتم خونه شون اون يه بار اومد خونه. مادرم داره ناله مي كنه پس بيشتر صداي كيبوردو در نميارم. بذارم بخوابه.

 

شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 13:26 + دریا +


 

همچنان تازه----



پیاز را من رنده می کنم
که چشمه ی اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها را تو پوست بکن
که شعبده میکنی با پوست

به نصرتْ علی خانِ قوّال هم مجال بده
پنجره ای به قونیه برای مان باز کند
آراسته به نر گس های خمار چشم وُ
چند کبوتر نامه بر.

ازmaster card
یا اداره مالیات بر درآمدی که ندارم
اگر زنگ زدند
بگو رفته است کشمیر
گوی چوگان گم شده اورنگْ زیب را پیدا کند
و معلوم نیست کی برمی گردد
نخند عزیزم!
سوء تفاهم فرهنگی
سریع تر از وعده پوچ
دست به سر می کند مزاحم را.

فعلن تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهار ساله است وُ
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی ست
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابیِ بین النهرین در آوریم
و حوالی ی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
 
 
 
شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:50 + دریا +


تو داراي نيروي نهان بيدار شدن هستي اما ممكن است اين نيرو را آشكار نكرده باشي. اين مسووليت توست. ممكن است با وجود اينكه بذر، خاك، آب و هرچيز لازم ديگر را در اختيار داري، هنوز بذر را در داخل خاك قرار نداده باشي. ممكن است بذر را در دستان خود نگاه داشته باشي. ممكن است آنرا پشت درهايي بسته در درون جعبه اي آهني حفظ كرده باشي. در اينصورت، آن نيروي نهان همچنان نهان خواهد ماند. زندگي تو فرصتي باقي خواهد ماند كه از آن هيچ استفاده اي نشده است. اينگونه است كه مليونها نفر در رنج و درد به سر مي برند. من تنها يك نوع درد و رنج را مي شناسم و آن، درد و رنج تبديل نشدن به چيزي است كه توانايي اش را داريم. اين يگانه درد و رنج موجود در دنياست. ديگر دردها خفيف و بي اهميت اند. درد و رنج واقعي، همان ازدست دادن فرصت آشكار ساختن نيروي نهان وجود است. تنها عده اي اندك بهشت زندگاني را مي شناسند. ديگران از شكوه، زيبايي و خير و بركت بزرگ هستي غافل اند.

 

عشق تورا خالی می کند – خالی از حسد، خالی از نشئه قدرت، خالی از خشم، خالی از رقابت جویی، خالی از نفس تو و همه نخاله هایش. در عین حال، عشق تورا سرشار از چیزهایی می کند که اینک برای تو ناشناخته اند؛ عشق ترا از رایحه ای خوش آکنده می سازد، آکنده از نور، آکنده از نشاط.

 

 

 

جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ + 19:40 + دریا +


 

 

ديگر بس است

تلفيق مردنت درگوشه كوه ها

صدا

گيج از سكوت

 فرياد مي كشد

            فسيل

و آرواره ام

 ياد آور ميمون وارگي ضميمه شده

بر اشك است

ديگر نخواهم گريست

بر هيچ جنگل مدفوني

تنها بر تنم

فواره ها نماد كوهند

كه خاموش

 باد را  نفس مي كشند

 

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:58 + دریا +


 

یه تحقیقی باید انجام بشه مبنی بر تاثیر  قالب بر بازدید کننده

حالا خوشبختانه یا متاسفانه معنیش اینه که ما آدمای ظاهر بینی هستیم؟

یا زیبایی حق مسلم طرف مقابل ماست؟

واسه همینم باید اینو دونست که در هر صورت ظاهر روی قضاوت طرف مقابل تاثیر می ذاره

از این به بعد جرات نداریم هر نظری رو بدیم باید دید تحقیقی روش انجام شده؟

اینو بیشتر خدمت دوستان به خصوص اقایونی عرض می کنم که در اولین ملاقاتشون با قیافه بد ریخت می رن و توقع دارن در هر صورت طرف خودشونو خواسته باشه

 

 

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 14:44 + دریا +


 

الهی

جز این نمی شد؛ با که درآویزیم؟!


 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:31 + دریا +


 

 

رها شدیم رها٬ مثل روح بی جسدی

نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه های تو در تو

چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی

رها شدیم در این کوچه های سر گردان

نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی

مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد

امید رو به زوالی دلیل نا بلدی

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم

ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این

که در پناه تو امن است یا علی مددی

 

عبدالجبار کاکایی

منبع

 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:27 + دریا +


 

رازی است که آن نگار می داند چیست

                                           رنجی است که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

                                            من دانــم و شــــهریار می داند چیست

                                                                                   کلیات نیما ص 530

 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:13 + دریا +


 

خب چه توقعاتی دارین؟

عضلات مغزم درد می کرد ابینگهاوسو با گال اشتباه گرفتم

ابیگهاوس روی سیلاب ها کار کرده بود و اولین منحنی یادگیری رو رسم کرد خیلی هم دقیق کار می کرد

می دونید چه طور اون چهارده تا کاربرد ساختن گرایی رو حفظ کردم با ده تا از انگشتام!!!!

هر کدوم از انگشتام یکیشون بود

می دونید یزدیا به مهدی چی می گن؟

مهدیو

گه گاه تبدیل می شه به مهتیو

بعدش می شه متیو

متیو

چه می دونم چی شد به اسم مهدی فکر کردم

امروزم افای حافظ دعوتمون کرد ما که نمی دونستیم فری هست اما وقتی دیدیم فری هست فهمیدیم حافظ عزیز دعوتمون کرده به خاطر روز میراث فرهنگی

القصه و تمام

 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:47 + دریا +


 

کلی مطلب درباره سیالیت فلسفی نوشتم که بلاگفا بالا کشید

هیچ وقت حس کردین عضله های مغزتون درد بیاد

خب ابیگنهاوس قایل به عضله در مغز انسان بود

آخ

عضلات مغزم ننه

البته عضلات بعد از خوندن فلسفه یا مهارت یا راهبردهای تفکر درد میان!

 

 

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:6 + دریا +


 

نمی دانستم عطر عرق چهل گیاه را علارغم طعم تلخ آن قدر می توانم دوست داشته باشم

 

البته عرق چهل گیاه برای درمان دردهای معده ناشی از استرس فراوان مناسب است

دلم تنگ می شود می روم یزد نیت می کنم همانجا بمانم اما میزان شدت هوا آنقدر زیاد است که بخار می شوم

می گویم همانجا می مانم اینجا که می آیم از دلتنگی می میرم

ای لعنت بر پدر یک بام و دو هوایی

 

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:58 + دریا +


 

 

wikipedia
سمبل همه‌ی تمدن‌هایی هست که آرزو داشته‌م.

من روی پل رودخانه به‌دنیا آمدم. و سال‌ها طول کشید تا به کناره برسم. دوستانم من را به واسطه‌ی کرجی‌رانی روی رودخانه محکوم می‌کنند؛ چشمم کور و دنده‌م نرم که تمام پل را با دندان پیموده ام.

۳۰ ساله‌گی‌ام که رسید، عزم می‌کنم برگردم. اگر دست و پاهایم تا آن موقع سالم بماند، شاید ۵۰ ساله‌گی‌ام را آن‌ور رودخانه جشن بگیرم. با آتاری و کتاب‌های مقدماتی اخترشناسی و نسبیت.

من
سیمبیولوژیست نیستم؛
لای این جماعت برای بقا روی نرون‌هایم خال‌کوبی می‌کنم، سمبل‌های نافرهنگی بشر اطرافم را.
من،
در خانه
تمدن می‌گزینم، چون موشی کور.
منِ نامتمدن، را ببخشایید اگر … اگر با پاراشوت از روی رودخانه می‌پرید.

Ctrl+E

 

 

ته اقیانوس چه خبر است مگر؟

جز این‌که رزومه‌ات هر چه باشد، عتیقه‌‌ای! از آن عتیقه‌ها که یک شبه صفحه‌ی اول بی‌بی.سی و گاردین را به خودش اختصاص می‌دهند.
و زود فراموش می‌شوی.

مغز من هنوز پر از نمک دریایی است

 

 

 

نیستی الئو؛
دردسترس نیستی؛
اما می‌دانم اگر سه‌گانه‌ی معروف فرهنگ/محیط/اجتماع می‌گذاشت، الآن بی‌شک این‌جا بودی.

می‌ترسم.
می‌ترسم پنجره را باز کنم — از این‌که مگس‌های جدید وارد شود.
می‌ترسم.
می‌ترسم صندوق نامه‌هایم را چک کنم — از این‌که باز متهم شده باشم و توبیخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم شماره‌ی غریبه را جواب بدهم — از این‌که غریبه‌های مضحک و استهزاگر باشند.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های فنی بخوانم — از این‌که باز بفهمم اشتباهات نافرمی کرده بوده‌ام و هیچ‌کس آرام درگوشم تصحیحم نکرده بود.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های رسول یونان یا پیمان‌شان یا مصطفی یا رضا را بخوانم — از این‌که یکی از نوشته‌هایم را آنجا بیابم و همه به جعل و سرقت متهمم کنند، بدون لحاظ کردن تاریخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم بازی‌های فوتبال تیم‌هایی که سابقاً مورد علاقه‌ام بوده‌اند را ببینم — از به‌یاد نیاوردن نام بازیکنانی که به‌وضوح می‌شناسم، از تبدیل شدن «چند مثال» (که امکان تعبیرشدن به خطای آزمایش دارند) به «یک مصداق» (که …) درباره‌ی آلزایمر زودرسم می‌ترسم.
می‌ترسم.
می‌ترسم الگوهای سندرم‌نمای (سندرم‌های الگونما؟ی) موجود در بستارهای بالقوه‌-حاضرآماده‌ی روان‌پژوهشی ِ ضمنی در بستگان درجه‌یک‌ام را با خود زمزمه کنم — بدبختانه، خودم درجه‌یک‌ترین بسته‌ی خودم هستم که متأسفانه برخی صبح‌های زود نام و نام‌خانوادگی مربوطه را فراموش کرده و چند ساعتی مراجعت نمی‌‌کنم.
و این، خودِ ترس است؛
ناک.

می‌ترسم.

ورک آفلاین می‌کنم.
این‌طور خیلی مطمئن‌ترم. حداقل فاجعه جدیدی رخ نمی‌دهد؛ که فوبیای پیش و حین و پس از ظهورش بیشتر همین یک‌وجب باقی‌مانده از مغزم را [هم] بترکاند.
فقط مشکل، آمدن تو هست. که خوش[؟]بختانه اینتراپتِ ورودت، در کَشِ سیستم موجود …
در کش سیستم …
در کش (cache، کاشیانه) …؟

نه!
من بوی همیشگی و قدیمی تو را الئو، تازه می‌خواهم.
درست مثل عطر و طعم ِ تازه‌گی ِ همان سبزی‌پلو با ماهی همیشگی. که چیز تازه‌ای هم نیست ولی هم‌ایشه سرشار از تازه‌گیست.

الئو،
خودت هم می‌دانی که جذابیتش به این‌ست که شاید یک درصد دست‌پخت مامان این‌بار شور بشود.
استرس مطبوعش به این‌ست که شاید یک درصد تو نخندی.
دلهره شیرینش به این‌ست که شاید نیایی.
نیایی…
نیایی… مثل آن سال که نیامدی… مثل همان یک‌سال عید که نبودی…
(و حتی مورفی هم حالش گرفته بود).

الئو،
می‌ترسم.
ورک آفلاین می‌کنم و می‌خوابم. پسوردش یک دو سه چهار است. لطفاً وقتی آمدی اوّل کامل دورم تنیده بشو، بعد با آخرین عضو ِ هنوزنتنیده‌شده‌ات، از منوی فایل تیک کنار ورک آفلاین رو بردار.
با تو آنلاین شدن، ترس ندارد.
فوقش می‌میریم.

 

 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 20:40 + دریا +


 

وقتی وبلاگم باز نمیشه که ببینمش نمی تونم آپ کنم

فرمود زندگی مجازی نشانه ای از خود شیفتگی هست

البته نشانه ای از بی عرضگی در دنیای واقعی هم هست!

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 20:34 + دریا +


 

ما وقت نگاه را دمی دانستیم

از دانش چشمها کمی دانستیم

گژتابی دست ها و بی مهری سنگ

ما آینه بودیم و نمی دانستیم

 

 

من : دهکده ها نبض حقایق هستند

او : مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند.

 

 

تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر

تا کلبه ی بی ریای درویش ببر

ای لهجه ی خیس ایرها ای باران

دستان مرا بگیر و با خویش ببر

 

 

آن روز هوا هوای بی صبری شد

خورشید اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت

تا اه کشیدم آسمان ابری شد

 

 

 

باران : تب هر طرف ببارم دارم

دهقان : غم تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت

من هرچه که دارم از ندارم دارم

 

 

 

ما خلوت رخوت زده ی مردابیم

تصویر سراب تشنگی در آبیم

عالم کفنی به وسعت بی خبری است

ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم

 

 

 

 

 

 

تا گریه طلسم درد را می شکند

دل حرمت آه سرد را می شکند

در یای هزار موج طوفان خیز است

اشکی که غرور مرد را می شکند

 

 

 

آئینه ی باورم مرا خنجر زد

آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد

تاریخ هزار دیده هابیل گریست

وقتی که برادرم مرا خنجر زد

 

 

 

صد بار به سنگ بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آئینه شدم باز شکستند مرا

 

 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی است

تنها نشدی که درد تنها بکشی

 

 

 

امروز بیا ترانه خوتنی بکنیم

با سبزه و آب همزبانی بکنیم

عیدست و غبار غم گرفته ست دلم

ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم

 

 

 

تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد

چشمم همه اشک آتشین می ریزد

هجران تو را اگر شبی آه کشم

خاکستر ماه بر زمین می ریزد

 

 

 

یک عمر به هر بهانه زخمم می زد

با خنجر و تازیانه زخمم می زد

یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان

با تیغ دو دم زمانه زخمم می زد

 

 

 

امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

 

 

 

ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم

ما خاک عبور نا کجا آبادیم

ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم

بادیم و اسیر هرچه بادا بادیم

 

 

 

روح سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه  شنیدن داری

ای قصه ی روزهای من بودم وتو

آنقدر ندیدمت که دیدن داری

 

 

 

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه روبرو عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او ....

 

 

 

ای کاش حدیث کوچ باور می شد

دیواره ی هرقفس پر از در می شد

من مانده ام و خیال پروازی سبز

ای کاش شبی دلم کبوتر می شد

 

 

 

با خویش همیشه دشمنی ای دل من

چون سایه به دنبال منی ای دل من

هر چند که از سنگ تو را ساخته اند

یک روز تو ام می شکنی ای دل من

 

 

چون غربت آفتاب خونین کفنم

با سرخ ترین واژه ها هم سخنم

این شعر تمام حرفهایم را گفت

دلتنگ ترین شاعر این شهر منم

 

 

 

دل عشق پر از رنگ وریا دوست نداشت

یک لحظه تورا زمن جدا دوست نداشت

ای آینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تورا دوست نداشت

 

 

 

با جمله ی ندان جهان همکیشم

خیام ترانه های پر تشویشم

انگار شراب از آسمان می بارد

وقتی که به چشمان تو می اندیشم

 

 

 

ایرج زبردست

منبع

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 13:51 + دریا +


 

شب ساعت ابری مرا داد به تو

افتاد نگاه خسته باد به تو

باران زد و خیس شد تن خاطره ها

باران زد و باز یادم افتاد به تو

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 13:49 + دریا +


 

اگر به صفحه حوادث روزنامه مراجعه کنیم روزی نیست که خبری درباره اسیدپاشی نداشته باشیم. اسید پاشی به نظر من از قتل هم بدتر است. انسانی را زنده زنده سوزاندن است. این که چه طور این فرهنگ ایجاد شده بماند اما واقعا راه حل مقابله با آن چیست؟

اینکه بگوییم آن خانم به خاطر انتقام قصاص می کند یک جهت قضیه است

کسی که اسید می پاشد باید بداند همین بلا هم سر خودش می آید

البته از این جهت شاید اسید پاشی کمتر شود که مطمئنا می شود!

شاید شما محل جرم واقع نشده باشید اما کسی که با بی رحمی و خشونت شما را از سیرت و صوت می اندازد لایق همین امر است.

یادم است در جریانی که در گرگان برایم واقع شد پسری که آنقدر ازارم داد مرخصی از زندان گرفته بود یک ادم دزد خلاف کار بود که باید خیلی بهتر ادب می شد

یادمان نرود

ترحم بر پلنگ تیزدندان

جفاکاری بود بر گوسفندان

 

این قانون صرفا یک انتقام نیست از منظر تربیتی شاید راهی باشد برای کمتر واقع شدن جرم

 کافیست خودتان را به جای شخص مصدوم بگذارید

 

 

 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 13:47 + دریا +


 

 

هرچه متمركزتر باشيد،‌ آسوده تر مي شويد و امكان بيشتري براي ورود به اعماق رابطه ها وجود خواهد داشت. اين شما هستيد كه وارد رابطه مي شويد. اگر شما در رابطه حضور نداشته باشيد- اگر عصبي، ‌مضطرب، چندگانه و فلج باشيد- چه كسي در رابطه حضور خواهد داشت؟ ‌به سبب آنكه وجودمان چندگانه است،‌از ورود به لايه هاي عميق تر روابط مي ترسيم؛‌ زيرا در آنصورت واقعيت وجودمان آشكار مي شود. آنگاه مجبور مي شويم قلب مان را بگشاييم و اين قلب هم چندگانه است. يك نفر واحد در درون وجود ندارد،‌ بلكه جمعيتي در آنجا حاضر است. اگر واقعا كسي را دوست داشته باشيد،‌ قلب تان را باز مي كنيد و فرد مقابل، ‌تصور خواهد كرد شما يك جمع هستيد، نه يك فرد و اين ترسي است كه مانع برقراري ارتباطات عميق مي شود. به همين دليل است كه مردم به رابطه هاي سطحي رو آورده اند. آنها نمي خواهند به عمق فرو روند؛‌ فقط لمس سطح و بعد گريز، ‌پيش از آنكه تعهدي به وجود آيد. روابط فقير و سطحي است. فقط محدوده هاي دو نفر با هم تلاقي مي كنند و آن هم به هيچ وجه عشق نيست؛ شايد نوعي تخليه فيزيكي باشد نه بيشتر. اگر يك رابطه، عميق و صميمي نباشد، مي توانيم نقابها را نگه داريم. آنگاه وقتي لبخند مي زنيم، ديگر نيازي به لبخند واقعي نيست؛ ‌زيرا اين نقاب است كه لبخند مي زند. اگر واقعا بخواهيد به عمق برويد،‌ خطر وجود دارد؛ زيرا در عمق بايد برهنه بود. برهنگي،‌ يعني تمام مشكلات و ايرادهاي درون خود را بر يكديگر آشكار كنيم.

 

 

منبع

 

 

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:29 + دریا +


 

 

 

روز:

عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيز برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و بطور طبيعي رايحه اي دلنواز مي پراكند. انسان عبادت گر، انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگي اش عشق بازي است. هرلحظه اش خوش است، زيرا هر لحظه اش همراه با شگفتي و هدايايي ارزنده است. هيچ لحظه اي تهي نيست. از نابينايي ماست كه نمي توانيم زيبايي ها را ببينيم. ازكري ماست كه نمي توانيم نغمه هاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فراگرفته است اما تو براي اينكه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي. انرژي جنسي، انرژي است كه رو به پايين سير مي كند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آنرا به پايين مي كشد. اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است. روشهاي علمي از پس پژوهش آن برمي آيند. انرژي مادي است. عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق مي تواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است  و فقط در دسترس كساني قرار مي گيرد كه به كاوش دردرون مي پردازند. نخستين بخش عشق كه مي تواند در دستري تمامي انسانهاي معمولي فرار گيرد ناخودآگاه است. تو براي نخستين بار چيزي را تجربه مي كني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين بلكه رو به بالا حركت مي كند. سومين بخش عبادت است. انرژي جنسي رو پايين سير مي كند و انرژي عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نمي كند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگر سير مي كنند. اما عبادت نقطه اي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكوت و سكون عميق. آنگاه كه تو فقط وجود داري، از خدا آگاه مي شوي. كل هستي از الوهيت آكنده مي شود. و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه مي كني. كساني كه نزديك تو مي آيند، كساني كه به روي تو باز هستند، نيز،‌چيزي عجيب، رازآلود و معجزه گونه را احساس خواهند كرد. نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد ورزيد. ممكن است لحظاتي از هاله اي پيرامون تو آگاه شوند. اين همان رايحه دلنشين عبادت است.

 

شب:

عبادت بدون مراقبه كاري است اشتباه، زيرا باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نمي شناسي اش. و تو چگونه مي تواني خدايي را كه نمي شناسي عبادت كني؟ تو مي تواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نمي تواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز، دروغين باشد، در زندگي چه چيزي مي تواند راستين باشد؟ ميليونها نفر در دنيا با وجود اينكه چيزي در مورد مراقبه نمي دانند، همچنان به عبادت مشغول اند. گلهايي پلاستيكي در دست دارند و آنها را گلهايي واقعي مي پندارند. از اين رو همچنان به عبادت مي پردازند اما در زندگي اشان هيچ اثري از رايحه اي دلنواز نيست. برعكس بوي تعفن انواع حسادتها، نفرتها، خصومتها و زياده خواهي ها اززندگي اشان بلند است. هيچ رايحه اي دلنواز به مشام نمي رسد. مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. در اين حالت غير ممكن است كه احساس شكرگزاري نكني. آنگاه ديگر، پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناخته اي. سكوت را تجربه كرده اي. موسيقي دلنواز آن به گوشت خورده است و از اين موسيقي، قلب تو آكنده از ثناگويي مي شود. از عبادت سرشار مي شوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود مي آوري.

 

 

منبع

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:26 + دریا +


 

 

هميشه خانم ها به امر شريف «شرط و شروط تعيين کردن» مشغولن.

ولي حالا وقتشه که ما مردها هم تکليف خودمون رو روشن کنيم...

 

 خانوما توجه کنن: اينها قانون هاي ما هستن؛

توجه بفرماييد که همه قانون ها شماره «1» هستن و برای ما قانون شماره دو وجود نداره!

 

1. با شما خريد کردن ورزش نيست. ما هم دوست نداريم فکر کنيم که هست!

 

1. گريه کردن يعني باج خواستن!

 

1.هر چيزي که مي خواهيد درست بگيد. بذاريد درست روشنتون کنيم؛ با گوشه زدن به جايي نمي رسين. با کنايه زدن به جايي نمي رسين. با حرفاي مبهم به جايي نمي رسين. صاف و پوست کنده بگين چه مرگتونه!

 

1. هيچ اشکالي نداره اگه سوال هاي ما رو با «بله» و «خير» جواب بدين. خيلي هم خوشحال ميشيم!

 

1. بي زحمت فقط وقتي مشکلتون رو پيش ما بيارين که بخواهين ما حلش کنيم. ما فقط مشکل حل کردن بلديم. اگه همدردي مي خواهيد بريد پيش بقيه خانم ها!

 

1. اگه براي 17 ماه متوالي سردرد داريد، يه چيزيتون ميشه. خودتونو به دکتر نشون بدين! این مدل جلب توجه ها دیگه نخ نما شده. 

 

1. چيزايي که 6 ماه پيش گفتيم رو توي دعواي امروز عليه خودمون استفاده نکنين. اصلاً مي دونين چيه؟ ما فقط حرفاي هفته پيش يادمونه!

 

1. اگه فکر مي کنين چاقين خب حتماً هستين ديگه. چرا باز مي پرسين؟!

 

1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت مي کنين و يکيش شما رو عصباني يا غمگين مي کنه، پس منظور ما اين يکي نبوده، اون يکي بوده!

 

1. يا از ما بخواهيد يه کاري براتون بکنيم، يا بهمون بگيد چطوري بايد انجامش بديم. نه هر دو تاش با هم! اصلاً اگه شما بهتر مي دونيد که چطور بايد انجام بشه، چرا خودتون انجام نمي دين؟!

 

1. اگه خيلي احساس ميکنين که حتماً بايد يه حرفي رو بزنين، حداقل تا آگهي بازرگاني تلويزيون صبر کنين. نه وسط فيلم!

 

1. کريستف کلمب از کسي آدرس نپرسيد. ما هم نمي پرسيم!

 

1. ما مردا فقط اسم 6 تا رنگ رو بلديم!

 

1. اگه ما پرسيديم «چته؟» و شما گفتين «هيچي»، ما هم فرض مي کنيم چيزيتون نيست. البته ميدونيم که يه چيزيتون هست، ولي به دردسرش نمي ارزه!

 

1. اگه يه چيزي ميگين ولي نمي خواهين جوابشو بشنوين، پس ما هم يه جوابي مي ديم که نخواهيد بشنويد!

 

1. وقتي مي خواهيم با هم بريم بيرون، هر چي که بپوشين خوبه. به جون خودمون راست مي گيم!

 

1. لباساتون کافيه!

 

1. کفشاتون هم خيلي زياده!

 

1. اندام ما خيلي هم متناسبه. خپل هم خيلي خوبه!

1. بی خودی هم وقتی رفتیم بیرون نگید: وای این چه قشنگه! خب ما هم می گیم: آره خیلی قشنگه! نگید: وای گشنمه! ما هم می گیم: آره منم گشنمه!

   خانمهاي محترم، از اينکه اين مطلب رو خوندين و فراموش نخواهید کرد،

 

منبع یک ایمیل!!!

 

 

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:25 + دریا +


 

 

امروز براي يه ملاقات يه ساعته با دوستم توي تياتر قرار گذاشتيم. دلم خون شد البته. تياتر پرنده و فيل.

اونقدر حس بين اينا بود كه منو داغون كرد. در اعماق چشم هايي غمگين كه مي خواستن ما رو بخندونن. و چه قدر موفق بودند. و چه قدر مي خندوندند.

توفيق بود اين تياتر از معلولين رو ببينم. انسان هايي كه مثل ما نبودن بلكه با اعماق رنجشون خيلي از ما بزرگتر بودند.

 

آقاي حميد كيانيان عزيز به اتفاق همسرشون اين گروه تياتر درماني را ظاهرا براي اولين بار در ايران راه انداختن. يك معلول فلج مغزي گريد 8 در اين گروه بود. رتبه بعدي مرگه اما اين آدم بعد از تياتر درماني با وجود فلج مغزي روي پاي خودش اره مي رفت با خانم معلول ديگه اي كه نقاش بود ازدواج كرده بود.

 

حسي كه اين آدما با عشقشون به من دادن فرو بردم در هاله اي از ....

خب نمي گم.

 

دو تا مگس بينشون بود. يعني دو نفر نقش مگس را بازي مي كردند حرف نداشت. يك صحنه بسيار غمگين تبديل مي شد به صحنه اي كه انسان رو از صميم قلب شاد مي كرد...

اين تياتر در يزد اجرا شد و اين گروه از مشهد اومده بودن.

 

 

شنيدم يك پرنده آزاد نشده يك پرنده ديگه رو گرفتن

آخه چرا؟

چه قدر بايد زحمت كشيد تا زخم روحي يه نفرو درمان كرد

چرا اينقدر راحت به روح و روان يكي زخم مي زنيد .....

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:52 + دریا +


 

عصراي ليموئي با صداي شيرين و آهنگسازي بامداد بيات و شعر هم از بابك صحرايي

بخون از فصل خوشبختی ولی آروم و نازکتر
به ياد پر زدن توی شب ناقوس نيلوفر

بگو از تازه لادنها ، از اون پاييز جادويی
بگو از گم شدنهامون تو اون عصرای ليمويی

منو بی وقفه باورکن بدون ساعت و تقويم
که چندين سال نوری تا ، شکستن فاصله داريم

تو مثل شعله خوش رنگی ، مقدس مثل پروانه
شب آغاز لبخندت ، شب پايان توفانه

نگاه تو مث ساحل پر از موسيقی درياست
کنار عطر تو دنيا تماشايی و پُر روياست

بذار تو خلوت دستات دوباره بشکفم از نو
به ياد لحظه هايی که خلاصه می شدم در تو

بدون تو مث بارون به آسونی تموم ميشم
کنار عطر تو اما همه تکرار آتيشم

بيا تو آينه جاری شو به ياد جشن شب بوها
بخون سطری از امروزم ، برای ساختن فردا


http://www.4shared.com/account/audio/AXiKUSBd/Shirin.html

منبع

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 10:22 + دریا +


 

 

 

بی لمسِ دستانت فقط یک سایه ی ترسیده‌ام

ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییده‌ام

 

از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو

باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیده‌ام

 

غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو

بردار باری را که من بر دامنت باریده‌ام

 

می شد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم

آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیده‌ام

 

پارو که بر من می زدی، می شد که دریا می شدم

زخمش نمی خشکید اگر، بر پیکر روبیده‌ام

 

گفتم که می بارم به تو، در آخرین فصل سفر

این فصل بی فرجام را، من در سفر فهمیده‌ام

 

چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن

آُسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیده‌ام

 

 
 
 
پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 10:19 + دریا +


 

به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری؟
-نمیدونم ولی باعث صرفه جوئی در وقت میشه
(می وست و جورج رافت در شب به شب)
 
 
پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 10:13 + دریا +


 

 

نمي تونم و نمي خوام مرثيه سرايي كنم. اما اين روزهاي ارديبهشت پره از عطر و بوي برادرم. كه هنوز هم هنوزا هنوز هم نمي خوام باور كنم مرده.

مي دونيد همه رنج هايي كه توي زندگيم كشيدم در برابر درد مردن اون هيچه. حاضرم هزار بار ديگه هم اون رنج هاي احمقانه عشق و عاشقي و شكست هاي جور و واجور رو بكشم ولي برادرم به اين شكل نميره.

مردن برام يه امر طبيعيه. اما خودكشي اون دردي جگر سوزه برام.

برادري كه هميشه زندگي بخش ديگران بود وقتي يكي سرطان داشت مي گفت  تا دو سال ديگه علم چه جور پيشرفت مي كنه

خودش چند دفعه انسان هايي كه مي خواستن خودكشي كنن نجات داد

وقتي به مركز درمانشون پول دادن حقوق همه رو داد ولي به خودش چيزي نرسيد

اون روز منو سوار موتور كرد برد دره گاهان. در نظر بگيريد با موتور از كوه تا جايي كه مي شد رفتيم بالا. من تمام راه داشتم پشت سرش گريه مي كردم. آخه اصلا توقع اون اتفاقو نداشتم. منو برد بالاي بالا. به چشمه. اون وقت بود كه درد اون روزو فراموش كردم.

با دوستاش رفته بودن شيركوه. كمپو گم كرده بودن. تا صبح توي برف وسط زمستون به همشون آب جوش داده بود و بيدار و زنده نگه داشته بودشون.

يه روز كه منو و ليلي و ياسي و عاطي هر سه تامون دپرس بوديم همه مونو برداشت با ماشين بابام برد ده بالا. ياسي هنوز يادشه. داشته بود توي خونه شون يه نوحه گوش مي كرد نمي خواست بياد.

 خودكشي برادرم اولين درد زندگي من بود.

به قول احمد شملو انسان ها با نخستين درد شروع مي شن. اون منو به انسانيت نزديك كرد.

هرگز به خودم اجازه نمي دم در برابر رنج ديگران بي تفاوت باشم....

 

بعد از همه اينا بذاريد يه شوخي هم بكنم ....

منم شبيه آدلرم J

خب اگه برادرمم بود الان يه شوخي درباره مردن خودش كرده بود .....

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 9:54 + دریا +


 

 

 

 

 

منبع

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:25 + دریا +


 

کارکرد سمبل زونار در کارونا ریکی

 

ابتدا یک ضد بکشید و سپس  علامت بی نهایت را از سمت راست ۳ بار بکشید.

زونار برای آغاز درمان نماد بسیار مناسبی است و فرد را برای درمان قوی تر آماده می کند. این سمبل توسط خانم میلز دریافت گردید. زونار بی نهایت بی زمان دائمی و بی منشا است و به خوبی با گذشته در ارتباط است.

بر اساس این تیوری سلول ها خاطرات گذشته را حمل می کنند و این سمبل بر روی این خاطرات کار می کند. به همین دلیل  برای کسانی که کودکی بدی داشته اند و گشودن آگاهی انسانی مناسب است.

 

گاه اثر یک واقعه چنان عمیق است که می تواند بر ساختار شیمیایی سلول های ما اثر بگذارد و در اعماق آنها نفوذ نماید. سلول های ما  توانایی حفظ خاطرات احساسات افکار و رفتار دیگران را خود دارند.

 زونار با تاثیر بر این سلول ها و پاک کردن اثر ان خاطرات به درمان آنها خواهد پرداخت. زونار حتی قادر است به طور عمیق در خاطرات ما از گذشته نفوذ کرده یا ما را در یافتن ریشه اصلی مشکلاتمان یاری دهد 

 

زونار در درمان مشکلات مربوط به کودک ازاری موثر است. گاه ضربات ناشی از کودک ازاری چنان عمیق بوده که شخص نتوانسته آگاهانه با آنها کنار بیاید. پس آنها را در ضمیر ناخودآگاه خود پنهان کرده است.

 

اغلب این مسایل آنقدر برای مان سنگین هستند که از بحث درباره آنها در جامعه خودداری می کنیم. با استفاده از زونار می توان از تاثیرات منفی آنها خلاص شد......

 

از جزوه استاد عبداللهی

 

هنوز نمی دونم در روانکاوی راهی برای مسایلی چنین حاد که انسان در روح و روانش پنهان کرده یافت شده یا نه.

فروید یا هیپنوتیزم اونا و آوردن خاطرات به سطح هشیاری باعث خودکشی شون شد.

فکر می کنم یکی از راه های موثر برای رهایی از ناخودآگاه همین باشه.

 

میگن یکی از رییس های انرژی درمانی رو گرفتن. انرژی درمانی یه رییس نداره. مستر ریکی بی نهایت داره. مطمئنن این وسط شیاد هم یافت میشه.

انرژی درمانی علمی نیست که وسیله ای باشه برای کسب درآمد. زحمت زیادی داره. کسانی ریکی کار واقعی هستند که روح همدردی و امداد داشته باشن. اینا انرژی درمانگر باقی خواهند ماند. وگرنه کسی که بخواد از ریکی صرفا چنین استفاده ای بکنه متوقف می شه.

مطمئنا ریکی دروازه ای بر ثروت و نور بی انتهاست و اگر با خلوص باهاش کار بشه انسان را به بالاترین جاها می رسونه. چرا که ریکی انرژی عشق الهی هست.

گاهی انرژی درمانی با جادوگری اشتباه گرفته میشه تفاوتی که وجودداره که انرژی درمانگر به هیچ وجه کار منفی انجام نمی  ده یا کاری که اراده دیگرانو تسخیر کنه. البته یه قدرتایی به انسان داده میشه از این جهت شاید آموختن اون به هرکسی کار درستی نباشه ولی خب اون بدا می تونن برن جادوگر بشن.

ریکی کار با نور هست به مفهوم فیزیکی کار با امواج الکترو مغناطیس.

از اقای عارفی که جمعه شب ها حرف می زنه پرسیدن انرژی درمانی با عرفان یکی هست گفت انرژی مادی هست پس راهی به سوی عرفان نداره

هنوز فیزیکدان ها درباره ارتباط ماده و انرژی به حکم محتومی نرسیدن

آیا نور ماده است؟

انرژی درمانی مطمئنا راهی به سوی عرفان باز می کنه. راهی روشن و بی بدیل مثل دیدن!

 

سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:10 + دریا +


 

 

اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم،

بیهوده نزیسته ام.

اگر بتوانم رنجی را بکاهم،

یا دردی را مرهم نهم

یا مرغکی رنجور را

به اشیانه باز آورم،

حاشا، بیهوده نزیسته ام

 

 

گزیده نامه ها و اشعار امیلی دیکنسون 

ترجمه : سعید سعید پور

سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 19:20 + دریا +


 

تمام شب، به رسم مهرباني


 

كنار شـاخه‌هاي شـمعداني


 

من و گنجشك‌ها مانديم


 

 پس تو


 

اگر مي‌خواستي مي‌شد بماني


 

 

راستش برا این گنجشککه خیلی دلم می سوزه. جاش که تنگه منم تا حرکتی می کنم قلبش بنا می کنه به تلپ تلپ زدن. اولش می خواستم یه سری آزمایش ثرندایکی روش انجام بدم. دروغ می گم گرفتمش ابش بدم. نمی دون شانس ما از میون همه آدما چه ادماش چه گنجشکاش نسناسش گیر ما میاد همچی گازم گرفت که چرا گرفتمش. خلاصه هی می خواست نوکشو فرو کنه تودستم. منم گفتم آدمت می کنم. خلاصه دیگه دست بهش نزدم اب دون براش ریختم. چشاشم عین چشای یکی می مونه ولی دلم خیلی براش می سوزه. کنار پنجره بود و بنا کرده بود هم آوایی با بیرونیا جیک جیک کردن.

حالا کمی بهتر شده. دیگه اونطوری فرار نمی کنه. خلاصه منتظرم بزرگ شه پرش بدم. بیچاره دلش خیلی می خواد بپره

 

شعر از این وبلاگه

سیدحبیب نظاری

 

 

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:20 + دریا +


 

طبق آخرین خبر موثق فهمیدیم که اقایون از حرف پست قبلی بدشون نیومده آخه اکثریت قریب به اتفاق خودشونو جزو اون یک درصد تلقی کردن!!!!

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:6 + دریا +


 

 

قبلا هم این پست رو گذاشته بودم خیلی قشنگه

 

با فلسفه ره به سوی او نتوان یا فت   با چشم علیل ،کوی او نتوان یا فت

این فلسفه را بهل که با شهپر عشق    اشراق جمیل روی او نتوان یافت

 

 

فاطی که به علم فلسفه می نازد        بر علم دگر به آشکارا تازد

ترسم که در این حجاب اکبر آخر     غافل شود و هستی خود را بازد

 

فاطی که فنون فلسفه می خواند    از فلسفه فاء و لام و سین می داند

امید من آنست که با نور خدا       خود را زحجاب فلسفه برهاند

 

 

فاطی که طریق ملکوتی سپرد   خواهد ز مقام جبروتی گذرد

نا بیناییست کو زچاه نا سوت     بی راهنما به سوی لا هوت رود

 

 

فاطی به سوی دوست سفر باید کرد    از خویشتن خویش گذر باید کرد

هر معرفتی که بوی هستی تو داد      دیوی ست به ره از آن حذر باید کرد

 

فاطی که به دانشکده ره یا فته است      الفاظی چند را بهم با فته است

گویی که به یک دو جمله طوطی وار      سو دا گر ذات پاک نا یا فته است

 

فاطی! توو ره به کوی دلبر هیهات   نظا ره گری روی دلبر هیهات 

این را ه رهی نیست که پیمایی تو    جبریل در آن فکنده شهپر هیهات

 

فاطی که به قول خویش اهل نظر است    در فلسفه کوشش بسی بیشتر است

باشد  که به خود آید و بیدار شود        داند که چراغ فطرتش در خطر است

 

 

فاطی که ز من نامه عرفانی خواست  از مور چه ای تخت سلیمانی خواست

گویی نشنیده ((ما عر فناک))از آنک    جبریل از او نفخه رحمانی خواست

 

از صو فی ها ،صفا ندیدم هرگز        زین طا یفه من وفا ندیدم هرگز

زین مد عیان که فاش انا الحق گویند      با خود بینی فنا ندیدم هرگز

 

فخر است برای من فقیر تو شدن      از خویش گسستن و اسیر تو شدن

طو فان زده بلای قهرت بودن           یکتا هدف تیر و کمان تو شدن

 

فا طی ز علایق جهان دل بر کن        ازدوست شدن به این و آن دل برکن

یک دوست که آن جمال مطلق  باشد      بگزین تو از کون و مکان دل برکن

 

فاطی تو حق معرفت یعنی چه؟   در یا فت ذات بی صفت یعنی چه؟

نا خوانده <<الف>> به <<یا>> نخواهی ره یا فت    ناکرده سلوک  موهبت یعنی چه؟

 

 

من پشه ام از لطف تو طا ووس شوم     یک قطره ام از یم تو قا موس شوم

گر لطف کنی پر بگشایم چو ملک          آماده پا بوس شه طوس شوم

 

 

 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 23:0 + دریا +


 

فاطی که به دانشکده ره یافته است      الفاظی چند را بهم بافته است

گویی که به یک دو جمله طوطی وار      سو داگر ذات پاک نایافته است

 

چیزی که اغلب باعث توجهمه این رفتارهایی هست که از قشر با فرهنگ و تحصیلکرده جامعه آدم می بینه. از زن و مرد. البته من چون برخوردم یا توجهم روی اقایون بوده از جانب اونا برام قابل ملاحظس. متاسفانه یه مرد سی ساله مثل یه کودک رفتار می کنه!!!

آدم با خودش می گه پس اینهمه درسی که خونده به چه دردش می خوره؟ به عبارتی پس کو معرفتش؟

اینجاست که می بینیم هوش دارای ابعاده. گاهی یه نفر در زمینه ای خیلی باهوشه اما در زمینه ارتباطی بسیار احمقه.

پس باید این زمینه در خودمون به شدت پرورش بدیم؟ چه طور به یه نفر نه بگیم؟ چه طور باهاش حرف بزنیم؟ اینها مهارتهایی هستند که جدیدا کمی روش کار شده تحت عنوان مهارت های زندگی

 

باور کنیم گاهی مسایل حل های خیلی ساده ای دارن که به دلیل عدم مهارت پیچیدش می کنیم.

 

امروز به بچه ها گفتم از فصل ۴ تصویر سازی ذهنی انجام بدن مثلا عناوینش رو به به وسایل خونه تشبیه کنن. و نقاشیش کنن. که به خلاصه سازیشون و خلاقیتشون و دسته بندیشون کمک می کنه.

این کارو از کتاب تصویر سازی ذهنی انجام دادم که برای حفظ مطالب خیلی موثره

مثلا ما کلیه تعاریفو رو به جالباسی خونه تشبیه می کنیم و هر شیئی یکی از اون تعریفه. اصولا برای  در حافظه موندن نیاز به ساختار هست.

منظور کلمات بالا فرد خاصی نیست متاسفانه چون رفتار رو خیلی دیدم دیگه خلافش نوبره والا

و این یه ویژگی تعمیم یافتس. به قول شاگردم نود و نه درصد.

شعر بالا شعر امام برای فاطمه طباطبایی هست.

 

 

 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:50 + دریا +


 

می دونید تفاوت مهارت های تفکر با راهبردهای تفکر چیه؟

حل مسئله ـ مفهوم آفرینی و تصمیم گیری سه تا از راهبردهای تفکر هستند

اما مهارت های تفکر کلاسشون از راهبردهای پایین تره شامل تفکر خرد و تفکر سطح بالا هستند

تفکر خرد همون هرم دانش فهمیدن کاربست ترکیب تجزیه ارزشیابی هست

اما تفکر سطح بالا شامل تفکر انتقادی و تفکر خلاق می شه

ایا می دونستید مشکل عمده آموزش و پرورش ما ضعف تفکره

و ایا می دونستید آموزش تفکر خودش برای خودش یه دریاست

چه طور بچه هاتونو متفکر بار می آرید؟

 

برای اقای علیزاده:

اقای علیزاده سلام نجمه خانومو برسونید. انجمن شعر بیشتر به درد دید و بازدید می خوره تا شعر ساختن

یه شعر هست می گه هرچی اومدم سر جلسه انجمن واسه خاطر او بود ....

البته او بود که منو شاعر کرد پس انجمنم بی فایده نیست!!!!

 

 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 9:32 + دریا +


 

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

              زود

        رام می شود

    توفقط سلام کن

          تیغ های تند و تیز او

                     با سلام تو

                          تمام می شود

                                              "   عرفان نظر آهاری "

 

از وبلاگ و دیگر هیچ!!!

 

 

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:38 + دریا +


 

گاهی هرازگاهی یکی از شعرای فروغ میاد سر زبونم.

 

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده­ایم

زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده­ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می­گشاید... او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه­ی دریا نشسته­ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته­ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می­کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته­ایم از شرار عشق

نام گناهکاره­ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما"

 

منبع

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:36 + دریا +


 

رفته بودم چیزی از صاحبخانه بپرسم. همین که درب را باز کرد چیزی شبیه یک موش محرومیت کشیده از جلو پایم

گذشت که جیغ کشیدم اما یک گنجشک کوچک بود که نمی توانست هنوز خوب پرواز کند.

این هم مهمان امرزمان. گذاشتمش زیر یک بطری اب معدنی که سرش را چیده ام و هرکاری کردم دهانش را باز کند تا چیزی در حلقش بریزم باز نکرد.

حالا هم کنار پنجره دارد جیک جیک می کند. خودش غذا میخورد؟ خب اگر ولش دهم نمی تواند پرواز کند به هر حال

 

گاهی قفس لازم است تا پرنده پرواز را بیاموزد

 

نمی دانم این هم از آن نشانه هاست؟

 

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:28 + دریا +


 


 

برای اون دوست عزیزی که گفت منبعش موثق نیست.

 

پس از شهادت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) و ماجرای سقیفه که البته در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست، بیعت گرفتن برای خلیفه آغاز شد. و این آغاز ماجرای شهادت زهرا(سلام الله علیها) بود. براساس اسناد اهل سنت و شیعه هنگامی که علی(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر کناره گیری کرد


ایام شهادت بزرگ بانویی است که شاید نخستین وجه هویت او آن است که دخت گرامی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بوده است. مسلمانان همواره تا ابد داغ مصیبت عظیم را در دل خواهند داشت و چقدر می تواند خوب باشد اگر به تاریخ رجوع کنیم مستندات واقعه شهادت زهرا (سلام الله علیها) را از ذیل روایات مسلمانان از شیعه و اهل تسنن بیرون بکشیم!

پس از شهادت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) و ماجرای سقیفه که البته در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست، بیعت گرفتن برای خلیفه آغاز شد. و این آغاز ماجرای شهادت زهرا(سلام الله علیها) بود. براساس اسناد اهل سنت و شیعه هنگامی که علی(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر کناره گیری کرد، ابوبکر، عمر بن خطاب را به سوی علی(علیه السلام) فرستاد و گفت: او را با سخت ترین تندی و عتاب(برای بیعت گرفتن) به نزد من بیاور. عین عبارت البلاذری از علمای اهل تسنن در کتاب انساب الاشراف چنین است: «بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی(علیه السلام) حین قعد عن بیعته و قال ائتنی به بأعنف العنف ...(1)

علامه حلّی از علمای شیعه در کتاب نهج الحق و کشف الصدق تصریح فرموده اند که ابوبکر در صورت امتناع علی(علیه السلام) از بیعت حکم جنگ با ایشان را صادر نمود.(2) ابن عبدربه از علمای اهل تسنن در العقد الفرید حتی اذعان نموده است که ابوبکر دستور داد اگر علی(علیه السلام) و عباس از بیعت امتناع کردند آنها را بکش: «ان ابیا (علی (علیه السلام) و العباس) فقا تلهما.» (3)

 

هجوم به منزل

جوهری از علمای اهل تسنن در السقیفه و فدک قریب به این مضمون را تصریح نموده است که: «و بلغ ابابکر و عمر انّ جماعة من الهاجرین والانصار فقد اجتمعوا مع علی بن ابیطالب فی منزل فاطمه بنت رسول الله فأتوا فی جماعته حتّی هجموا الدار...»

صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.»

به ابابکر و عمر خبر رسید که عده ای از مهاجرین و انصار با علی بن ابی طالب(علیه السلام) در خانه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجتماع نموده اند، پس با جماعتی آمدند تا اینکه به خانه هجوم آوردند... (4)

شرح واقعه هجوم به منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) در روایات شیعه و اهل تسنن با جزییات آمده است و لازم است برای مشخص شدن ابعاد شهادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مورد بررسی دقیقتری قرار بگیرد. ابن قتیبه از علمای اهل سنت در کتاب الامامة و السیاسة که معروف به تاریخ الخلفاء است به شرح مفصّل هجوم به منزل دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرداخته است.

بر اساس شرح ابن قتیبه هجوم، دو بار تکرار شده است. وی هجوم اول را چنین شرح می دهد: «ابوبکر گروهی را جویا شد که از بیعت با او تخلّف کرده و نزد علی(علیه السلام) می باشند. پس عمر را به سوی آنها فرستاد، عمر نزد آنها آمده و آنها را صدا زد و حال آن که ایشان در خانه علی(علیه السلام) بودند. ولی آنها از خارج شدن امتناع ورزیدند پس ... هیزم طلب کرد و گفت: به آن خدایی که جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را با تمام کسانی که در آن هستند، می سوزانم. به وی گفته شد: ای ابا حفص، فاطمه (سلام الله علیها) در این خانه است. او گفت: اگر چه (فاطمه در خانه باشد.) پس آن گروه خارج شدند و با ابوبکر بیعت کردند جز علی(علیه السلام).» جهت ارائه اسناد دقیقتر در این باره عین متن عربی ابن قتیبة را نیز می آوریم:

«ان ابابکر تفقد قوماً تخلّفوا عن بیعته عنه علی(علیه السلام) فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی(علیه السلام) فأبوا عن تخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذی نفس عمر بیده لتخرجن او لاحرقنها علی من فیها. فقیل له: یا اباحفص انّ فیها فاطمة. قال: و إن! فتخرجوا فبایعوا الاّ علیاً(علیه السلام).»(5)

دو بار هجوم کردند!

هجوم اول سبب شد همه افرادی که در منزل علی(علیه السلام) جمع شده بودند برای بیعت نزد ابوبکر روند، به جز خود امیرالمومنین(علیه السلام) که در منزل باقی ماند. ابن قتیبه از نظر تاریخی هجوم دومی را نیز مفصّلاً شرح می دهد که پس از امتناع علی(علیه السلام) از بیعت روی داده است: «پس عمر نزد ابوبکر آمد و به او گفت: آیا از این کسی که تخلّف نموده بیعت نمی گیری؟ پس ابوبکر به قنفذ گفت: برو و علی(علیه السلام) را بخوان ... برای بار دوم عمر گفت: به این کسی که از بیعت با تو تخلّف نموده مهلت نده. بعد ابوبکر به قنفذ گفت: برگرد به سوی او و به او بگو، خلیفه رسول الله(صلی الله علیه و آله) تو را می خواند که با او بیعت کنی... سپس عمر برخاست و گروهی با او حرکت کردند تا به درب خانه فاطمه(سلام الله علیها) رسیدند. پس درب را کوبیدند. فاطمه(علیهاالسلام) چون صدای آنها را شنید با ندای بسیار بلند فرمود: ای پدر، ای رسول خدا، بعد از تو از ابن خطاب و ابن ابی قحافه چه ها بر سر ما آمد.

پس جمعی از آن گروه چون صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. ولی عمر با جمعی باقی ماند.

پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.» عین عبارات عربی ابن قتیبة در تاریخ الخلفاء در باره هجوم دوم چنین است: «... فأتی عمر ابابکر فقال له الا تاخذ هذا المتخلّف عنک بالبیعة؟ فقال ابوبکر لقنفذ اذهب فادع لی علیاً... فقال عمر الثانیة لا تمهل هذا متخلّف عنک بالبیعة. فقال ابوبکر لقنفذ: عُد إلیه فقل له خلیفة رسول الله یدعوک لتبایع ... ثمّ قام عمر فمتنی معه جماعة حتی اتوا باب فاطمه(سلام الله علیها) فدقّوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت باعلی صوت ها: یا ابت یا رسول الله ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن قحافة؟ فلماً مع القوم صوت ها و بکاء ها الضرفوا باکین و کادت قلوبهم تنصدع و اکبادهم تنفطر و بقی عمر و معه قوم: فاجرجوا علیاً(علیه السلام) فمضوا به الی ابی بکر فقال له: بایع. فقال(علیه السلام) إن لم افعله فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا اله الاّ هو نضرب عنقک.»(6)

که علی محمد فتح الدین الحنفی آن را نقل نموده است که «از زید بن السلم روایت می کند که من از جمله کسانی بودم که به هنگام خودداری علی (علیه السلام) و یارانش از بیعت به همراه عمر هیزم به طرف درب خانه فاطمه(علیهاالسلام) بردیم...»

هیزم بر در خانه!

همانطور که به اشاره در شرح مبسوط ابن قتیبه آمده است، جهت تهدید برای گرفتن بیعت مهاجمان اقوام به انباشتن هیزم بر در خانه نمودند. ابن ابی الحدید از علمای اهل سنت در شرح نهج البلاغه به نقل از مسعودی می نویسد: «قال المسعودی: و کان عروة بن الزبیر بعذرأ خاه عبدالله فی حصر بنی هاشم فی الشعب و جمعه الحطب یحرقهم و یقول: إنمّا اراد بذلک الا تنتش اکلمة و لا یختلف المسلمون و إن یدخلوا فی الطاعة فتکون الکلمة واحدة کما فعل عمر بن الخطاب ببنی هاشم لما تأخروا عن بیعة ابی بکر فإنّه أحضر الحطب لیحرق علیهم الدار»؛ «مسعودی می گوید: عروة بن زبیر برادرش عبدالله را در محاصره بنی هاشم در دره ای و جمع آوری کردن هیزم توسط او برای آتش زدن آنان معذور می دانست و می گفت: او این کار را برای این کرد که تفرقه و پراکندگی ایجاد نشود و مسلمانان با هم اختلاف نکنند و آنان (بنی هاشم) نیز به اطاعت او در آیند و در نتیجه با هم متحد شوند همانطور که عمر بن خطاب این کار را با بنی هاشم کرد وقتی آنان از بیعت با ابوبکر درنگ کردند.» (7)

براساس گفته این عالم اهل تسنّن جمع آوری هیزم برای آتش زدن درب منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) واقعه ای تاریخی است و این مطلب توسط شخص عمر بن خطاب براساس نقل مسعودی انجام گرفته است البته تلاش برای تبیین دلیل و به بیان دیگر توجیه این اقدام مطلب دیگری است که البته در قانع کننده بودن و یا نبودن آن نیز می توان سخن گفت که مجالی دیگر می طلبد. اما به طور ضمنی و البته قطعی می توان اعتراف علمای سنت به اقدام شخص خلیفه اول به این کار را براساس مستندات تاریخی بدست آورد.

سند دیگری بر این مضمون بیان ابن خیزرانه در کتاب غرر است که علی محمد فتح الدین الحنفی آن را نقل نموده است که «از زید بن السلم روایت می کند که من از جمله کسانی بودم که به هنگام خودداری علی (علیه السلام) و یارانش از بیعت به همراه عمر هیزم به طرف درب خانه فاطمه(علیهاالسلام) بردیم...»(8)

جمع آوری هیزم در پشت درب خانه امیرالمومنین(علیه السلام) امری تاریخی است که هیچ جای شبهه و شکی در آن نیست که در برخی دیگر از اسناد از شیعه و سنّی نیز آمده است که از آن جمله می توان به کتاب سلیم از قیس الهلالی و تفسیر عیاشی و بحارالانوار و بسیاری دیگر از کتب شیعه اشاره نمود. برخی از اسناد اهل سنت نیز در این موضوع عبارتند از: الامامه و السیاسة از ابن قتیبة، انساب الاشراف از البلاذری موتمر علمای بغداد از مقاتل بن عطیه، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، اعلام النساء از عمر رضا کحاله و نیز کتاب عمر بن الخطاب از عبدالرحمن احمد البکری.(9)

 

نتیجه

هجوم به منزل دخت گرامی اسلام و جمع آوری هیزم به در منزل ایشان از جمله مستندات تاریخی است که منابع اهل سنت و شیعه در آن متفق القول هستند.

 

پی نوشت:

1- انساب الاشراف، البلاذری (م. 279)، دارالمعارف قاهره، ج 1، ص 587

2- نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی (م. 726)، ص 271

3- العقد الفرید، ابن عبد ربه(م. 328)، المکتبة الشاملة، ج 2، ص 73.

4- السقیفة و فدک، جوهری (م. 323)، ص 72

5- الامامة و السیاسة المعروف به تاریخ الخلفاء، ابن قتیبة (م. 276)، انتشارات شریف رضی، ج1، ص 30.

6- همان منبع شماره پنجم.

7- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید (م. 656)، طبع موسسه اسماعیلیان، ج 20، ص 147

8- فلک النجاة، علی محمد فتح الدین الحنفی (م. 1371)، ص 121

9- به نقل از دفاعیات، سید علی رضا غروی، مهدی امامی، مرتضی کارگر به قلم مجید هوشنگی (کاظمی)، انتشارات طوبای محبت، 1387، صص 37- 21.

منبع
به نقل از:
 

رادفر

بخش عترت و سیره تبیان

 

 

جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:7 + دریا +


 

 

زیاد شنیدم که قران یه کتاب دینیه و مباحث دیگه روش بی جاست اما باید دانست همین کتاب دینی تنها معجزه ماندگار پیامبره و در واقع یک منبع موثق برای بررسی همه جانبه تا فکر کنیم چه چیزی واقعا در قرآن وجود داره که می تونه معجزه باشه.

البته این باعث افتخار مسلمانانه که معجزشون کتابه و البته راز ماندگاریشم همینه.

 

 

به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از “العربیه”،”عبد الدائم الکحیل” مولف این کتاب گفت : برای تالیف این کتاب حدود ۱۰سال تحقیقات علمی انجام داده است.

وی در این کتاب نشان می دهد که قرآن دارای یک نظم عددی است که سر سلسله آن عدد هفت و توابع آن می باشد .

وی افزود: بعد از بررسی هر آیه و تعداد حروف و کلمات آن و تعداد این آیات و موقعیت آن در سوره خواهیم دید که این اعداد حساب شده و در نهایت یکی از توابع عدد هفت می باشد.

وی گفت: عدد هفت، ۲۷ بار در قرآن ذکر شده. وی اشاره کرد: اولین عددی که خداوند در قرآن ذکر کرده، عدد هفت است.

وی افزود: میان سوره “بقره” که اولین بار عدد هفت در این سوره آمده وسوره “نباء” که آخرین هفت در آن ذکر شده ، ۷۷ سوره قرار دارد .

میان آیه ۲۹ سوره بقره که برای اولین بار عدد هفت آمده تا آیه ۱۲ سوره نباء که آخرین عدد هفت در آن آمده، ۵۶۴۹ آیه وجود دارد که در آن عدد هفت و یکی از توابع عدد هفت وجود دارد که اگر۷ را ضربدر عدد ۳۰۷ بکنیم، عدد بالا به دست می آید.

این کتابعضیب دارای بخش های دیگری ، از جمله بررسی اسرار عدد هفت در قرآن و سنت و بخشهای دیگر می باشد

کلمات ورودی برای این موضوع:

گردآوری توسط : گروه اینترنتی باتا .:. www.Bata.ir :.

 

 

جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 22:3 + دریا +


 

مسائل اخلاقي در خطبه قاصعه نهج البلاغه
بخش دوم و پاياني

نويسنده: هادي کاوندي


    در بين عبادات، يکي از عباداتي که شامل تواضع و فروتني است و کبر و خودخواهي را در انسان از بين مي برد و مانع جوانه زدن و رشد آن مي شود، نماز است. افعال، ارکان و اجزاء نماز همگي در جهت همين هدف (زدودن کبر) پايه گذاري شده اند. اصلا علت تشريع نماز از بين بردن خودخواهي و کبر و توجه کامل به خداوند متعال و ذکر و ياد خدا است. در روايتي امام رضا عليه السلام به محمدبن سنان در جواب سئوالش مي نويسد: “ان عله الصلاه انها اقرار بالر بوبيه لله تعالي، و خلع الانداد و قيام بين يدي الجبار جل جلاله بالذل و المسکنه و الخضوع و الاعتراف و الطلب للاقاله من سالف الذنوب و وضع الوجه علي الارض کل يوم اعظاما لله عزوجل و ان يکون ذاکرا غير ناس و لا بطر و يکون خاشعا متذللا راغبا طالبا للزياده في للدين و الدنيا مع مافيه من الايجاب و المداومه عل ذکرالله باليل و النهار لئلدينتي العبد سيده و مدبره وخالقه فيبطر و يطغي و يکون في ذکره لربه و قيامه بين يديه زجرا عن المعاصي و مافعا له من الفساد.”(10) اين روايت همانطور که دلالت دارد بر اين که نماز مانع کبر است. دلالت دارد بر اين که نماز مانع از ستم و ظلم و همه معاصي است.(11)
    زکات نيز دلالت بر تواضع مي کند. زيرا پرداختن زکات شکر نعمت مالي است. همانگونه که عبادات بدني، شکر نعمتهاي بدني است.
    شکر نعمت ملازم با ذلت و منافي با تکبر بر منعم است. همچنين زکات دادن مستلزم مهرباني و ترحم بر فقراء و مساکين و عدم تکبر بر آنها است.(12)
    روزه باعث شکستن نفس اماره و هواي نفس و دوري انسان از وسوسه هاي شيطاني مي شود.(13) وقتي شهوات نفساني شکسته شوند تکبر مجالي براي رشد نمي يابد. در روايتي حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السلام در جواب سئوال محمد بن منان مي نويسد: عله الصوم عرفان مس الجوع و العطش ليکون ذليلا مستکينا ماجورا محتسبا صابرا و يکون دليلا له شدائد للآخره مع مافيه من الانکسار له عن الشهوات، واعظا له في العاجل دليلا علي الاجل ليعلم شده مبلغ ذلک من اهل الفقر و المسکنه في الدنيا و الاخره.(14)
    15- تعصب هاي ناروا:
    حضرت علي عليه السلام تصريح مي کنند که ابليس به خاطر اينکه از آتش آفريده شد بر آدم عليه السلام که از خاک و گل آفريده شد تعصب ورزيد و آدم را نسبت به خلقتش سرزنش کرد. وگفت: انا ناري و انت طيني(15) ثروتمندان خوشگذران به نعمتهاي فراوان خود تعصب به خرج دادند و گفتند: نحن اکثر اموالا و اولادا و مانحن بمعذبين.(16) هرگونه خود محوري و تکبر ورزيدن چه در اصل خلقت چه در نعمت هايي که خدا به انسان عنايت فرموده مال و فرزند و موارد ديگر تعصب ناروا محسوب مي شوند.
    16- تعصب هاي روا:
    اگر بناست تعصب داشته باشيد و چاره اي نداريد از عصبيت، خبت به خصلتهاي پسنديده و کردارهاي شايسته و امور نيک باشد. به اخلاق خوب، انديشه هاي بزرگ، مقامات بلند و آثار ستوده تعصب بورزيد. پس به خصلتهاي با ارزش که عبارتند از حفظ حقوق همسايه ها، وفاي به عهد، پيروي کار نيک و خير، روي گرداني از کبر و خودبيني، احسان و بخشش کردن، خودداري از تجاوز، مهم شمردن قتل نفس، انصاف نسبت به خلق خدا، فروخوردن خشم، اجتناب از فساد دوري زمين، تعصب بورزيد.(17) پس اين موارد که حضرت بر مي شمرد همگي از تعصب هاي روا محسوب مي شوند.
    17- عبرت از مومنان پيشين:
    در اين بخش اميرالمومنين عليه السلام ما را به عبرت گرفتن از سرگذشت مومنان گذشته فرا مي خوانند. ايشان تصريح مي کنند که در احوال مومنان گذشته تدبر کنيد که چگونه در حال آزمايش و امتحان بودند. آنها مشکلاتشان از همه خلايق بيشتر بود و بيش از همه مردم در رنج و زحمت بودند. و در تنگناي بسيار شديد قرار داشتند. پيوسته مورد سلطه و استيلاء بودند. وقتي خداوند متعال جديت آنا ن را در صبر بر آزار در راه محبتش ديد و تحمل ناراحتي ها را در مسير بيم و خوفشان از خود مشاهده کرد، بلدها را از آنان برطرف کرد. ذلت آنها را به عزت و بيمشان را به امنيت تبديل کرد. آنگاه که متحد و يکدست بودند و دلهاي آنها باهم و تصميمشان يکي بود، آقاي سراسر زمين بودند و برجهانيان حکومت مي کردند و آنگاه که در پايان کارشان جدائي بينشان افتاد، دسته دسته شدند و به جنگ باهم برخاستند، خداوند متعال لباس کرامت را از تنشان بيرون آورد. و نعمت فراوانش را از آنان گرفت.(18) در همه اينها خوب نظر کنيد. تدبر و تفکر نمائيد.
    18- نعمت وجود پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم:
    اميرالمومنين نعمت وجود رسول الله را براي اعراب جاهلي صدر اسلام، گوشزد کردند. زماني که خداوند متعال پيامبر اکرم را براي اعراب برانگيخت، آنها اطاعت از رسول خدا نمودند و در سايه دعوت پيامبر متحد شدند. نعمتهاي الهي پر و بالش را بر عرصه حيات آنها گسترانيد و به آسايش و راحتي رسيدند. زندگي آنها در سايه حکومتي قوي استوار شد. بر جهانيان حاکم شدند و مالک امور کساني شدند که آنان قبلا مالک امور اينان بودند. کسي قدرت درهم شکستن آنان را نداشت و در مبارزه عليه ايشان به خود جرات نمي داد.(19)
    زماني که اعراب در بدترين حالتها بودند. بدترين خانه ها را داشتند. غذاي خشک و سخت مي خوردند. آب کدر و آلوده را مي نوشيدند.
    خونريزي مي کردند و بتها را مي پرستيدند، دراين روزگار خداوند متعال با برانگيختن پيامبر اکرم آنها را از اين فقر اقتصادي و فرهنگي نجات داد و به عزت و سربلندي رسانيد.
    19- سرزنش ياران نافرمان:
    در اين قسمت، اميرالمومنين عليه السلام به سرزنش ياران خود (اهل کوفه) مي پردازد. آنها کساني بودند که رشته اطاعت را بريدند. و احکام دوران جاهليت را زنده کردند. حضرت در اين باره فرمودند: (واعلموا انکم صرتم بعدالمجره اعرابا و بعدالموالده اخرابا ما تتعلقون من الاسلام الاباسمه و لاتعرفون من الايمان الا رسمه. تقولون: النار و لاالعار! کانکم تريدون ان تکفئو الاسلام عل وجهه، انتها کا لحريمه و نقضا لميثاقه الذي وضعه الله لکم حرما في ارضه و امنا بين خلقه ...) و بدانيد شما بعد از هجرت، اعراب شديد. (باديه نشينان ناداني و گمراهي) و بعد از دوستي، گروه گروه گرديديد. با اسلام علاقه و ارتباطي نداريد مگر به نام آن و از ايمان نمي شناسيد مگر نشان آنرا. مي گوييد به آتش مي رويم و به ننگ تن نمي دهيم. مانند آنست که شما مي خواهيد اسلام را از صورتي که هست وارونه نماييد. با دريدن پرده احترام و شکستن پيمان آن، چنان پيماني که خداوند آنرا براي شما در زمين خود پناه و در بين آفريدگانش ايمني و آسايش قرار داده.(20)
    اعراب در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم افرادي از اهل باديه بودند که به پيامبر اکرم ايمان آوردند. و به سوي پيامبر هجرت نکردند. آنها مرتبه و منزلتشان نسبت به مهاجرين پايين تر بود . زيرا اهل ستم، سخت دلي و وحشيگري بودند. و در محيطي دور از تمدن پرورش يافتند. همنشين علاء نبودند. لذا سخنان رسول خدا به گوش آنها نمي رسيد. درباره آنها آيه شريفه الاعراب اشد کفرا و نفاقا ... (21) نازل شده است. البته آيه شريفه همه اعراب را مذمت نمي کند. بلکه مذمت آيه مخصوص برخي از اعراب است. آنهايي که در اطراف مدينه بودند. که عبارتند از : جهينه، اسلم، اجشع و غفار. آيه شريفه؛ بهآنها اشاره کرده است: و ممن حولکم من الاعراب منافقون(22.) پس همه اعراب مذموم قرآن نبودند. و من الاعراب من يومن بالله و اليوم الاخر ... (23)
    قول النار و لاالعار منصوب به تقدير فعل هستند. يعني ندخل النار و لانلتزم العار. اين کلمه يک مثل شده است. اگر در امر حق گفته شود، صحيح و اگر درباره امر باطل گفته شود اشتباه و خطا است.(24) و چون غرض اهل کوفه اگر خطاب حضرت فقط آنها باشند يا غرض آنها و اهل شام اگر خطاب عام باشد، فتنه و آشوب و مخالفت با دستور اسلام بود، امام عليه السلام آنها را مورد سرزنش قرار داد.(25)
    در ادامه اميرالمومنين اشاره به امر به معروف و نهي از منکر مي کند و مي فرمايد: فان الله سبحانه لم يلعن القرون الماضي بين ايديکم الالترکهم الامر بالمعروف و النهي عن المنکر. فلعن الله السنهاء لرکوب المعاصي والحلماء لترک التناهي. و خداوند متعال گذشتگان را از رحمت خود دور نکرد مگر به جهت ترک نمودن ايشان امر به معروف و نهي از منکر را . پس خواهند نفهمها را از جهت گناه کردن و خردمندان را از جهت نهي از منکر نکردن لعن فرمود.(26)
    در ادامه حضرت دوباره به سرزنش آنها مي پردازد. شما کساني هستيد که قيد اسلام را گسيختيد و حدود آنرا معطل کرديد و احکامش را از بين برديد.(27)
    در ادامه، اميرالمومنين اشاه به جنگ با ناکثين، قاسطين و مارقين مي کند. که حضرت با آنها مقاتله و جهاد کرد و آنها را از بين برد.
    در حديثي از رسول اکرم آمده که رسول خدا به اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: ستقاتل بعدي الناکثين و القاسطين و المارقين.
    ناکثان همان اصحاب جمل بودند چون بيعت با آن حضرت را شکستند. قاسطان اهل شام بودند که با اميرالمومنين در صفين جنگيدند. مارقان همان خوارج نهروان بودند.(28) در آيات شريفه به آنها ايشان مي کند: فمن نکث فانما ينکث عل نفسه.(29) و اما القاسطون فکانوالجهنم حطبا(30)
    20- در بيان فضائل خود:
    در بخش خطبه، اميرالمومنين شطري از فضائلش را براي مردم بازگو مي کند. ايشان بر امر قرابت و نزديکي خود به رسول خدا اشاره مي کنند.
    و مي فرمايند: و“قد علمتم موضعي رسول الله صلي الله عليه و آله بالقرابه القريبه و المنزله الخصيصه. و ضعني في حجره و انا وليد، يضمني الي صدره و يکنفني في فراشه و يمشني جسده و يشمني عرفه و کان يمضغ الي ثم يلقمينه و ما و جد لي کذبه في قول ولا خطله في فعل ... و لقد کنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امر. يرفع لي في کل يوم من اخلاقه علما و يامرني بالاقتداء به ... شما قدر و منزلت مرا از رسول خدا به سبب خوشي نزديک و مقام بلند و احترام مخصوص مي دانيد. زمان کودکي مرادر کنار خود پرورش داد. و به سينه اش مي چسبانيد و در بسترش درآغوش مي داشت. و تنش را به دامن مي ماليد. و بوي خوش خويش را به من مي بويانيد. و خوراکي جويده در دهان من مي نهاد. و دروغ در گفتار خطا و اشتباه در کردار از من نيافت... و من پي او مي رفتم مانند رفتن بچه اشتر پي مادرش. درهر روزي از خوهاي خود پرچم و نشانه اي مي افراشت. (آشکار مي نمود) و پيروي از آن را به من امر مي فرمود.(31)
    “العرف: الريح الطيبه ... الخطله في الفعل: الخطافيه و ايقاعه علي غيروجهه.(32)“ فصيل: ولد الناقه اذا فصل عن امه.(33)
    فضل بن عباس روايت مي کند که از پدرم پرسيدم رسول خدا کداميک از پسرانش را بيشتر از همه دوست مي داشت؟ قال : “علي بن ابي طالب. به او گفتم من از تو از پسران او مي پرسم. فقال: انه کان احب اليه من بنيه جميعا و اراف، ما رانياه زايله يوما من الدهر منذکان طفلا الا ان يکون في سفر لخديجه و ما راينا ابا ابر بابن منه لعلي و لا ابنا اطوع لاب من علي له.(34) گفت: او را نسبت به پسرانش از همه بيشتر دوست مي داشت. نديدم هيچ روزي علي عليه السلام از وقتي که کودک بود از آن حضرت جدا شود مگر زماني که براي خديجه در سفر بود. نديدم پدري را به پسرش مهربانتر ازاو به علي و نه پسري را براي پدرش فرمانبرتر از علي براي پيغمبر.”
    در ادامه حضرت اشاره مي کند که من صداي ناله شيطان را هنگام نزول وحي بر پيامبر اکرم شنيدم. گفتم: يا رسول الله اين صداي ناله چيست؟ فرمود: “اين ناله شيطان است که از پرستش شدن وي را ياس و نا اميدي دست داده. انک تسمع ما اسمع وتري ما اري. الا انک لست لنبي و للنک لوزير و انک لعلي خير.”(35)
    آنگاه جريان شجره راکه از معجزات پيامبر بوده بيان مي کند. ابن ابي الحديد احاديث دارد دراين باره را فراوان و مستفيض مي داند.(36) آنگاه در پايان مي فرمايد” “اني لمن قوم لاتاخذهم في الله لومه لائم سياهم سيما الصديقين و کلامهم کلام الابرار عمار الليل و منار النهار متمسکون بحبل القرآن، يحيون سنن لله و سنن رسوله لايستکبرون ولايغلون ولايفلون و لا يفسدون.
    قلوبهم في الجنان و اجسادهم في العمل. من از گروهي هستم که در راه خدا آنان را توبيخ سرزنش کننده اي باز نمي دارد. چهره آنان چهره راستگويان و سخنشان سخن نيکوکاران است. شب را آباد کننده و روز را نشانه و راهنما هستند. بريسمان قرآن خود را مي آويزند. وراههاي خدا و روشهاي پيامبرش را زنده مي کنند. گردنکشي، سرفرازي و نادرستي و تباهکاري نمي کنند. دلهايشان در بهشت و بدنهايشان مشغول کار است.(37)
    سيماهم يعني علامتهم. معني “قلوبهم في الجنان و اجاهم في العمل” يعني دلهايشان لذت برنده است در معرفت خداوند متعال و بدنهايشان رنجور و خسته است در عبادت و بندگي خداوند متعال.(38)
    مقصود از عمار الليل و منار النهار آنست که شب را زنده داشته آخرت خود را آباد مي کنند و روز مردم را به راه حق راهنمائي مي نمايد.
    21- نتيجه:
    خطبه قاصعه از طولاني ترين خطبه هاي نهج البلاغه است. اميرالمومنين اين خطبه رانسبت به مردم کوفه و در مذمت تکبر و تعصب هاي ناروا و جاهلي ايراد فرمودند. اميرالمومنين تکبر را راس گناهان دانسته و علت رانده شدن شيطان را از بهشت، کبر ورزيدن و فخر او بر آدم عليه السلام مي داند.ايشان فلسفه آزمايش خدا را دور شدن خودپسندي و کبر معرفي مي نمايند. و مردم را به عبرت گيري از کار خدا با شيطان و گريز از شيطان و عمل او فرا مي خوانند. از ديدگاه اميرالمومنين فلسفه فروتني و فقر و ضعيف بودن انبياء، تمايل مردم به اطاعت محض از خدا و اخلاص براي خدا است. و فلسفه عباداتي چون نماز، زکات و روزه، خشوع و فروتني و دوري از برتري جوئي است. تعصب ورزيدن نسبت به اصل خلقت، ثروت و اولاد، تعصب ناروا و نسبت به خصلت هاي پسنديده و کردارهاي شايسته تعصب داشتن، روا است.
    منابع و مآخذ:
    10- منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، حبيب خويي، ج 11، ص 260
    11- همان، ص 361-360
    12- همان، ص 361
    13- همان
    14- همان
    15- نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ص 552
    16- سبا، 34 / 35
    17- انصاريان، همان، ص 553-552
    18- همان، ص 554-555
    19- همان، ص 557
    20- فيض الاسلام، همان، ص 809-810
    21- توبه، 9 / 97
    22- توبه 9/101
    23- توبه،9 /99
    24- ابن ابي الحديد، ج 13، ص 181
    25- همان، ص 181
    26- فيض الاسلام، همان، ص 809
    27- همان، ص 812
    28- ابن ابي الحديد، ج 13، ص 183
    29- فتح،48 /10
    30- جن، 72 / 15
    31- فيض الاسلام، همان، ص 813 - 814
    32- ابن ابي الحديد، ج 13، ص 198
    33- نهج الصباغه، تستري، ج 4، ص 142
    34- ابن ابي الحديد، ج 13، ص 200
    35- همان، ص 214
    36- همان، ص 218
    37- فيض الاسلام، همان، ص 818
    38- ابن ابي الحديد، همان، ص 214
    
    
    
    
    
     هادي کاوندي

 

منبع

 

جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 21:52 + دریا +


تعریف

استفاده از گل یا لجن مخصوص و فنی از مواد معدنی و گیاهی در درمان بیماری ها را لجن درمانی گویند.
.

تاریخچه

یونانیان باستان کشف کردند، ارزش درمان برخی از گل ها از نظر مواد معدنی غیر قابل حل و مواد گیاهی غنی هستند. که به صورت حمام گلی از آن استفاده می کردند و در بریتانیا و آلمان تحت عنوان مزارع سلامتی نامگذاری شده است.
اساس لجن درمانی (گل درمانی)
فوایدی که از انواع زیاد و متفاوت گل استفاده می شود، به دست آمده گفته شده که سلامتی دهنده در ماده گیاهی فرسایش یافته و خاک که در طی سال ها در نقاط خاصی از آنها از نظر کمیت افزایش می یابد وضعیت هریک از آنها متفاوت است با توجه به مواد معدنی و گیاهی که در آن ناحیه یافت می شود یکی از مشهورترین گل ها (Neydharting mudspas)  در اتریش و گل یا لجن دریاچه ارومیه (ایران) نشان داده شده که شامل آنتی بیوتیک های طبیعی، ویتامین ها در مقدار بالا به اندازه مواد معدنی و مواد نایاب و سایر مواد ساختاری است. هیچ کس نمی داند گل درمانی چطور عمل می کند ولی بیشتر تئوری ها معتقدند که مواد مفید موجود در آن به پوست نفوذ می کند. در گل درمانی مواد مفید آن به سادگی به جریان و به گردش خون بدن وارد می شوند و علاوه بر تحریک فیبرهای عصبی کوچک در لایه های خارجی پوست به گونه ای عمل می گردد که کل سیستم عصبی بهره می برند.

روش انجام گل درمانی

علاوه بر حمام گل گرفتن، می توان از روش مالیدن گل روی پوست هم استفاده درمانی نمود. محصولات گل (Paehaged) شامل شامپوها و مواد زیبا کننده از (Spas) مشهور مانند (Neydharting) می شود از مغازه های گیاهی خرید و در منزل از آن استفاده کرد.
موارد استفاده درمانی
جمهوری کلمبیا در جنوب آمریکا از گل درمانی و حمام های لجن جهت کاهش درد مفاصل و روماتیسم از آن استفاده می کنند.
و از گل درمانی جهت کاهش درد و ناراحتی های پوستی و مفاصل و بیماری های سستم تولید مثل مونث از آن استفاده می گردد. بعضی از عصاره های گل را می توان نوشید و ادعا می شود که برای درمان زخم معده و سایر ناراحتی های هضمی از آن استفاده می گردد.
به صور کلی در درمان بیماری های روماتیسمی، سیاتیک، دردهای مزمن و ..... می توان از آن استفاده کرد

 

منبع

 

پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 14:23 + دریا +


 

 

بوسه برای دستانم تند است

و خوشه های سوخته

روی مو هایم

مومیایی تسلیم اند

 

 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 14:20 + دریا +


 

 

tmmbgcng7q4sgt1omphv9eoao1_500

 

 

 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 14:14 + دریا +


 

این آقا پسر که پدرش از من خواست به او مشاوره تحصیلی دهم جملات جالبی درباره پسرها به من گفت:

گفت جانورترین موجودات هستند! بعدهم تلاش وافری برای دوست شدن با من نمود از طریق اس ام اس که نا امید شد

بعد هم اس داد چرا دخترا به نظرت انقد نامردن؟

آن اقا که یک دوست قدیمی است گفت از دختر خواستگاری کرده تا مدتی .... و بعد رهایش کند

آقای سوم علارغم زن داشتن می گوید یک زن صیغه کرده

خلاصه به نظر شما من با جنس شریر مرد باید چه کنم؟

اصلا قابل درک هستند؟ در نهایت باید سطح توقعم را بیاورم پایین!!!

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 14:10 + دریا +


 

بالاخره امتحان یادگیری رو دادم. امتحانی که به قول یکی از  دوستام مسخرم کرده بود شب سال تحویل داشتم می خوندمش

با اینکه اونقدر دوستش داشتم و البته همه زخم های من از عشق است

حقیقت اینه که نظریه هال و اسپنس و امسل دهان انسان را سرویس می کند و اقرار می کنم به اندازه یادگرفتن معادله ژیروسکوپ (فرفره) برایم سخت بود

من نمی دانم اصلا چرا یک ریاضی دان باید برود روانشناس شود تا این چنین دانشجوها را اچار کند.

کنایه به جناب هال. البته مطمئن نیستم هال ریاضی دان باشد!!!

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:35 + دریا +


 

خواستم بگم

بهترین و زیباترین جلوه های وجود

اساتیدم بودم که وجودشون به هرشکلی راهگشایی برای زندگیم بوده

به خاطر وجود آنها سپاس و اینکه خداوند به من امکان استفاده از محضرشون را داده و خواهد داد

تشکر ویژه از خانم دکتر خدادادی که هروقت منو می بینه می گه چه طوری ریکی

و خانوم دکتر رفاهی که لبخندش و قلب مهربونش مثل خورشید وجود آدمو درک می کنه

از جناب آقای دکتر کاظمی و آقای دکتر سامانی که با بار علمی بالا باعث می شن به معنای واقعی کلمه دانشجو باشیم سپاس گذاری می کنم

خانوم دکتر سهرابی عزیزم هم یه کارگاه گل درمانی گذاشتن. آخ اگه وقت داشتم برم. نمی دونید چه قدر دلم می خواد گل بازی کنم!!!

 

اساتیدی که قلبشون برای دانشجو می تپه به قلب اونا هم تپش می دن

 

همه اساتید بالا آدرس اینجا را ندارن و من صرفا تشکر قلبیمو نثارشون کردم

 

 

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:27 + دریا +


 

 

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

 

شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

 

شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

 

شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»

 

شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»

 

باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

 

شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.

 

ملک‌التجار به شپش گفت: «چه می‌خواهی پدر جان؟»

شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به یک مریضی صعب‌العلاجی دچار شده‌ام. حکیم گفته دوای درد من دو قورت و نیم از خون حضرت عالی است. لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیدم.»

ملک‌التجار سری از روی تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخیش، حیوونکی! پس تو هم با من همدردی؟ اتفاقا من هم کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بنشینم دم در حجره و با هزار بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.»

 

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب.

 

شپش دوم رفت سر وقت میرزا مش حسن بیل زن. مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد. شپش با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمده‌ام برای صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن. قدری تقلا کرد و وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری چرا بی خود بفرما می‌زنی؟»

بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.

 

شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمده‌ای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم می‌رویم آنجا، خون کسانی را که آمده‌اند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان می‌کنیم.»

 

شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیل‌هایش می‌رفت به پایگاه انتقال خون.

 

آخرین خبر

با کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد که در واپسین لحظات سروده (معلوم می‌شود که آن خدابیامرز طبع شعری هم داشته ـ توضیح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاریخ چاپ می‌شود:

 

بیهده گشتیم در جهان و به نوبت

«ایدز» گرفتیم در ولایت غربت!

 

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمی‌نشیند درباره شپش‌ها افسانه بنویسد.

منبع

 

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:20 + دریا +


 

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن ت...وست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

 

دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... او تکامل خواهد یافت

  

دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است

 

 دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است

 

 دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست

 

 دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن

 

 دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی

 

 دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن... نگران نباش بر می گردد

 

 دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن

 

 دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

  دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

 

 دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، این کار را مرتب تکرار کن

 

اینم من اضافه کردم:

اگه کسی رو دوست داری رهایش کن

به قول هال اگه بازداری غلبه کرد که بر نمی گرده اما اگه نیرومندی عادت غلبه کرد توان واکنش موثر پیدا می کنه بر می گرده!!!

 

منبع

 

 

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 0:18 + دریا +


 

رنگ مشکی را زیاد نمی توانم تاب بیاورم. نمی دانم چرا توهم زدم پس فردا شهادت حضرت زهراست است.

شاید به خاطر شیون های او

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 8:28 + دریا +


 

گاهی فکر می کنی داری عروسکی را در دستانت می چرخانی

اما بعد می بینی آن عروسک جان دارد و او دارد تو را می چرخاند

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 8:24 + دریا +


 

پدر زهرای تو حاجت روا شد

ببین مزد رسالت چون ادا شد

ببین بازو و دست و سینه من

بلاگردون جون مرتضی شد

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 20:49 + دریا +