باران و دریا

 

 

 

روز:

عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيز برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و بطور طبيعي رايحه اي دلنواز مي پراكند. انسان عبادت گر، انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگي اش عشق بازي است. هرلحظه اش خوش است، زيرا هر لحظه اش همراه با شگفتي و هدايايي ارزنده است. هيچ لحظه اي تهي نيست. از نابينايي ماست كه نمي توانيم زيبايي ها را ببينيم. ازكري ماست كه نمي توانيم نغمه هاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فراگرفته است اما تو براي اينكه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي. انرژي جنسي، انرژي است كه رو به پايين سير مي كند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آنرا به پايين مي كشد. اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است. روشهاي علمي از پس پژوهش آن برمي آيند. انرژي مادي است. عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق مي تواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است  و فقط در دسترس كساني قرار مي گيرد كه به كاوش دردرون مي پردازند. نخستين بخش عشق كه مي تواند در دستري تمامي انسانهاي معمولي فرار گيرد ناخودآگاه است. تو براي نخستين بار چيزي را تجربه مي كني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين بلكه رو به بالا حركت مي كند. سومين بخش عبادت است. انرژي جنسي رو پايين سير مي كند و انرژي عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نمي كند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگر سير مي كنند. اما عبادت نقطه اي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكوت و سكون عميق. آنگاه كه تو فقط وجود داري، از خدا آگاه مي شوي. كل هستي از الوهيت آكنده مي شود. و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه مي كني. كساني كه نزديك تو مي آيند، كساني كه به روي تو باز هستند، نيز،‌چيزي عجيب، رازآلود و معجزه گونه را احساس خواهند كرد. نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد ورزيد. ممكن است لحظاتي از هاله اي پيرامون تو آگاه شوند. اين همان رايحه دلنشين عبادت است.

 

شب:

عبادت بدون مراقبه كاري است اشتباه، زيرا باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نمي شناسي اش. و تو چگونه مي تواني خدايي را كه نمي شناسي عبادت كني؟ تو مي تواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نمي تواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز، دروغين باشد، در زندگي چه چيزي مي تواند راستين باشد؟ ميليونها نفر در دنيا با وجود اينكه چيزي در مورد مراقبه نمي دانند، همچنان به عبادت مشغول اند. گلهايي پلاستيكي در دست دارند و آنها را گلهايي واقعي مي پندارند. از اين رو همچنان به عبادت مي پردازند اما در زندگي اشان هيچ اثري از رايحه اي دلنواز نيست. برعكس بوي تعفن انواع حسادتها، نفرتها، خصومتها و زياده خواهي ها اززندگي اشان بلند است. هيچ رايحه اي دلنواز به مشام نمي رسد. مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. در اين حالت غير ممكن است كه احساس شكرگزاري نكني. آنگاه ديگر، پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناخته اي. سكوت را تجربه كرده اي. موسيقي دلنواز آن به گوشت خورده است و از اين موسيقي، قلب تو آكنده از ثناگويي مي شود. از عبادت سرشار مي شوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود مي آوري.

 

 

منبع

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ + 12:26 + دریا +