|
باران و دریا
|
دلو سپردم دست کی
هرچه برای پایان جنگ در یمن دعا کردیم وضع بدتر شد و دلیلش اینه که انصارالله نمیخوان جنگ تموم بشه. هربار یک دعای ویژه کردیم دیدیم انصارالله یک کاری کردن که جنگ ادامه پیدا کنه. شاید حق داشته باشن پس از این به بعد نه برای پایان جنگ بلکه برای رسیدن هرچه سریعتر انصارالله به اهدافشون و آرامش و شادی و استقلال مردم یمن دعا میکنیم
حداقل یکبار در سال حضور در این دریای انرژی انسان را بسیار صاف و از نظر انرژی روان و قدرتمند میکنه. اگر بخواهیم از بقیه برکات این سفر صرفنظر کنیم
بی تو صاحب زمان
بی قرارم هر زمان
از غم هجر تو من دلخسته ام
همچو مرغی در قفس افتاده ام
اما انگار
کسی را جا گذاشته بودم
و این شد که از همه مشاغل دولتی باز موندم. پس اگر آزاده نامداری رو متهم می کنید به خاطر دور رویی باید بدونید دو روهای خیلی زیادی داریم که چون مجبورن پست مدیریتی بگیرند چادر سر می کنن.
به نظر من این دو رویی نیست آدم می تونه بسته به شرایط هرجا دلش خواست هرطوری بگرده البته به شرط اینکه ارزش های فرهنگی جایی که توش زندگی می کنه زیر پا نذاره.
پس یا باید در قوانین صرف نظر کرد یا باید بی خیال این قضایا شد.
چرا وقتی انواع و اقسام گناه ها وجود دارن اینقدر روی حجاب تاکید می شه؟
دلیلش مشخصه چون حجاب تصویر دینه. بدون حجاب تصویری از جامعه دین مدار وجود نداره اما باید دونست حجاب یه میوه هست. میوه پاکی اقتصادی. پس اگر ریشه رو درست کنید ظاهر خودش درست می شه!
این اعتقاد منه. پس بهتره روی تاکید زیاد روی حجاب روی رباخواری دزدی فحشا زنا شرابخوری تاکید بشه اون وقت جامعه دین مدارتری خواهیم داشت!
به نظر من زندگی ازاده نامداری به خودش مربوطه همه ما گناهان زیادی داریم اما اگه یکی دوربین دست بگیره و گناه ما رو به بقیه مردم نشون بده واقعا چه بلایی سر ما میاد؟
این خانم دلش می خواسته طلاق بگیره اصلا به هیچ دلیلی و خودشم نمی دونه تا کی باید تاوان طلاقشو بده. احتمالا تا آخر عمر.
دارم یه کتاب می خونم به اسم بازسازی روابط زناشویی. نتونستم به قول خودم در باره اینکه تا یه کتابو تموم نکردم نرم سراغ یه کتاب دیگه عمل کنم. توی این کتاب که مربوط به بازسازی بعد از طلاقه می گه شما باید احساساتت منفی تونو عمیقا احساس کنید. من احساس شکست روو اندوه حاصل از اون رو هرگز نپذیرفتم واسه همینم می خوام الان نوحه سروایی کنم واسه خودم گرچه همیشه از این نوحه سارئی بدم می اومده اما لازمه. امیدوارم موفق باشم.
شاید چون یه چرخه سخت انرژیایی رو پشت سر گذاشتم و تا مدتی از این چرخه های نفس گیر خبری نیست.
بعد از کارگاه نزدیک به شش ساعت خوابیدم پس می تونید تصور کنید چه قدر فسفر سوزوندم.
منتها فهمیدم انقد که کار کردم رو خودم چه قدر اوضاع زندگیم نابوده هنوزم :( و باید یه دوره روان درمانی دیگه بشم. خب هر روانشناسی باید اول خودش روان درمانی بشه تا زخم هاشو به مراجعش منتقل نکنه.
من البته خیلی دنبال کسی بودم که کمکم کنه ولی توی یزد کسی نتونست. اما شاید به استاد نظری مراجعه کنم چون واقعا باسواده.
پیوندگاه ما دائما جابجا می شود. جابجاییها محسوس نیستند. ساحران معتقدند برای آنکه بتوانیم پیوندگاه خود را در نقاط معینی جابجا کنیم، بایستی «قصد» را به کار گیریم. از آنجا که هیچ راهی برای شناخت «قصد» نیست، ساحران با اشارۀ چشمانشان آن را فرا می خوانند.
- باید به خاطر آوری که چگونه چشمانت نخستین بار درخشیدند، زیرا نخستین باری بود که پیوندگاهت به جایگاه بی ترحم دست یافت. بیرحمی بر وجودت تسلط یافت. بیرحمی چشم ساحران را در خشان می سازد و این درخشش «قصد» را به اشاره فرا می خواند. پیوندگاه به هر نقطه ای که حرکت کند با درخشش خاصی در چشمان مشخص می شود. چون چشمان خاطرۀ خاص خود را دارند، می توانند با فراخواندن درخشش خاصی که به آن نقطه مربوط استف خاطرۀ آن را نیز احضار کند.
او توضیح داد دلیل اینکه ساحران برای درخشش چشمان و نگاه خیرۀ خود اهمیت بسیار قائلند این است که چشم مستقیما با «قصد» ارتباط دارد. ممکن است تناقض گویی به گوش رسد، ولی حقیقت این است که چشم فقط به طور گذرا با دنیای روزمره در ارتباط است. ارتباط ژرفتر آن با تجرید است.
چشم هر موجود زنده ای می تواند پیوندگاه دیگری را حرکت دهد، بویژه هنگامی که چشمانش بر «قصد» تنظیم شده باشد. در هر حال چشم آدمها تحت شرایط عادی بر دنیا تنظیم شده است.
صیاد خوب می تواند صیدش را با چشم هیپنوتیزم کند. با نگاهش پیوندگاه صید را جایجا می کند و در این چشمانش بر دنیا، در طلب معاش تمرکز یافته است.
دریچۀ اطمینان ساحران این است که واقعا چشم آنها بر «قصد» تمرکز یابد، دیگر علاقه ای به اینکه کسی را هیپنوتیز کنند ندارند.
ولی ساحران برای آنکه بتوانند از درخشش چشمانشان استفاده کنند و پیوندگاه خود یا دیگری را به حرکت در آورند باید بیرحم باشند. یعنی باید این محل خاص پیوندگاه را که ما جایگاه بی ترحم می نامیم، بشناسند. این امر بویژه برای ناوال معتبر است.
او گفت هر ناوال به نوعی بیرحمی را ظاهر می سازد که خاص خود او است. مورد مرا مثال زد و گفت که بیرحمی خود را در پس نقابی از افراط کاری و سهل انگاری پنهان می کنم.
ناوالها آدم را خیلی به اشتباه می اندازند. اغلب احساس چیزی را به آدم می دهند که نیستند و چنان این امر را کامل انجام می دهند و در پس نقابی پنهان می شوند که هر کسی حتی نزدیکان او این تغییر شکل ظاهری را باور می کنند.
حامی من ماسک آدم آرام و شاد و بدون هیچ غمی در دنیا را به چهره داشت، ولی در پس این ماس همچون تمام ناوالها، بسردی یخ بود.
صادقانه گفت:
- ولی دون خوان تو که سرد نیستی.
یا تاکید پاسخ داد:
- معلوم است که هستم. این اثر ماسک من است که به تو احساس گرما می دهد.
دون خوان ادامه داد که ماسک ناوال الیاس متشکل از کمرویی دیوانه واری با تمام جزئیات و دقت ان بود که احساس کاذب توجه و کمال ایجاد می کرد.
او شروع به وصف ناوال الیاس کرد. ضمن صحبت مراقبم بود و شاید چون این طور دقیق مرا می نگریست به هیچ وجه نمی توانستم به گفته هایش توجه کنم.
لحظه ای مرا خیره نگریست و بعد دوباره به تشریح بیرحمی پرداخت، ولی دیگر نیازی به توضیحات او نداشتم. گفتم که آنچه او می خواست به خاطر آورده ام: نخستین باری را که چشمانم درخشیده اند:
زمانی در آغاز دوران کار آموزیم بتنهایی موفق شده بودم به حالت ابر اگاهی روم. پیوندگاهم به جایی رسیده بود که «جایگاه بی ترحم» نام دارد.
کتاب قدرت سکوت - هبوط روح
کسی که شهامت نابود کردن خود فعلی شما را به خودش می ده گاهی بزرگترین لطف ها را به شما می کنه.
من رفتم روی عکسم تو تلگرامم کلی عکس ائمه و امام و اینا گذاشتم تا اجنه از پونصد قدمی فرار کنن. حقیقت اینه که من باکسی که با ائمه مشکل داره کاری ندارم خوشحالم میشم از چند فرسخیم رد نشه!
استاد نظری یه تئوری رو از خانمی در مالزی بیان کرد که دوباره ممکنه شما رو نابود کنه
اون نظریه اینه:
دیدگاه فعلی شما و احساس فعلی شما نسبت به خدا رابطه مستقیم داره با احساسی که در کودکی به والدینتون داشتین. اگر در کودکی از پدر و مادر متنفر بودین الان هم از خداونددوری می کنید!
چون در واقع در کودکی نقش والدین برای کودک نقش خداست.
البته استاد نظری می گفت هنر مشاوره اینه که طوری حرف بزنی که روی طرف اثر بذاره از شما چه پنهون من زیاد این بازخوردو گرفتم یعنی طرف اومده گفته این حرفت روی من خیلی اثر گذاشت البته من خودم یادم نیست چه حرفی که گاهی ازش می پرسم.
سالها پیش که من هنوز مشاور نبودم خانمی از من پرسید خلاصه من از رابطه با شوهرم خیلی بدم میاد. منم یه نیم ساعت واسش حرف زدم.
بعدش تا مدت ها هروقت منو می دید میگفت خیلی ممنون حرفات واقعا روم اثر گذاشت و رابطم بهتر شد حالا من خودم هی فکر می کردم مگه چی بهش گفتم؟!
بعد گفت تو احساس گناه درباره رابطه جنصی رو از من گرفتی.
دیشب دوستم بهم زنگ زده بود از شیراز بهم گفت این حرفت که بهم گفتی می خوای بعد از دو ماه بیاد تو رو ببینه باهاتم مهربون نباشه خیلی روم اثر گذاشت. یعنی رفته بود عاشق یه مرد متاهل با پست و منصب و پولدار شده بود مرده هم هفت ملیون ازش گرفته بود بعدم می گفت یه وام پنجاه ملیونی بگیر بده من! و اون هنوز عاشق این مرده!!! ر حالی که به قول خودش یه شاخه گلم از این آقا نگرفته بود. به نظر شما چرا آدما اجازه می دن بقیه ازشون سوئ استفاده کنن؟ این همون ساخت پاتولوژیکه. یعنی یک ساختار معیوب برای تعادل ساختار معیوب دیگه ای می طلبه.
ولی دیشب کاملا حرفای منطفی ای زد. به هر حال لزوما ارائه تئوری از آدم درمانگر نمی سازه بلکه اثر گذاری مهمه اثر گذاری هم اینه
آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.
البه فراموش کردم بهتون بگم ریشه خشم ناکامی هست
بذارین یه شعر قاطی براتون بخونم
شاعر می گه:
گل در بر می در کف و معشوق به کار است
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما خلاصه سبکبالان محمل ها
گیسوی تو هم همچنان پیچیده ترین معضل دنیاست
ولی من حلش کردم
یعنی در واقع صورت مسئله رو پاره کردم
ببینید خیلی چیزهای پیچیده ای گفته شد اما مثلا یه نکته رو بهتون می گم. اصل و مبنای هر خانواده تعادل هست. وقتی یک حالت آسیب وجود داشته باشه باید یه حالت آسیب زای دیگه پدید بیادتا این آسیب رو جبران کنه.
به طور مثال برای یک بچه درس نخوان یک مادر ایجاد می شه که دائم حرص بچه رو بخوره
برای یک زن حرص خور یک مرد بی خیال وجود داره.
در خانواده شما کی از همه بیشتر حرص می خوره؟
کی از همه بی خیال تره؟
نقش هرکسی مشخصه برای تعادل. و برای از بین بردن این حالت تعادل نا سالم باید ساخت رو تغییر داد.
به این معنی که اونی که زیادی حرص میخوره دیگه حرص نخوره.
اگر زنی شوهرش بهش خیانت می کنه یا کتک میخوره چون اجازه می ده این رفتار باهاش بشه.
البته دکتر نظری از روش های سفت و سخت که از جمله اونها فحش دادن هست استفاده می کنه.
مثلا می گه خدا لعنت کنه مادرتو. مادرتو بیار بهش بگم خدا لعنتش کنه.
دلیل این جمله حرف یکی از دانشجوها بود که می گفت مادرم گفته من به خاطر تو تخصص نگرفتم. در واقع احساس گناه در بچه، بد گفتن از والد دیگه و جدا خوابیدن والدین رو از زمینه های مهمی دونست که در اون فرزندان اسیب روانی جدی می بینند.
پدر و مادر خوب پدر و مادری هستند که فرزند از دوری اونها ناراحت نشه. از مرگ اونها نابود نشه!!!
کسانی که والد ناکارآمدی داشتند تا ابد به پدر مادرشون می چسبند چون هرگز طعم یک والد رو به معنای واقعی کلمه نچشیدند.
سوال: چرا کسانی که والد ناکار آمدتری داستن اینهمه جدایی از والدشون براشون سخته؟
چند تا از روانشناسا این کتاب مامان و معنای زندگی یالوم رو پیشنهاد دادن که باید بخونم. و به شما هم پیشنهاد می دم بخونید.
اما خب من یه کم با این شیوه مشکل دارم. یعنی نمیشه آدم مجبور نشه فحش بده؟ البته من خومم چون آدم رکی هستم با فحش دادن زیاد مشکل ندارم.
یادمه یکی از شاگردای دکتر نظری تو یزد یه زمونی رفته بودم پیشش بهم گفت
تو واقعا بدبختی. واقعا بدبخت. اگه خود واقعیت اینجا نشسته بود بهت می گفت به چه حقی اجازه میدی اینهمه به من توهین بشه!
حالا می فهمم بر چه اساسی اینطوری باهام حرف زد که البته اصلا بدم نیومد چون حقیقتو می گفت!
فلیسیتی- اوضاع با روی چه طور پیش رفت؟
اولیور- خوب نبود آره دوست پسر جدیدت کله شقه. وقتی تصمیمش رو بگیره همه چیز تموم شده.
فلیستی - شبیه کسی که می شناسیم نیست؟
اولیور- نه تنها آموزش ندیده بلکه ناپایدار هم هست
فلیسیتی - ناپایدار؟
اولیور- آره آره ناپایدار. فیلیستی. چون با اسلحه ای تنش کار می کنه اینور اونور می ره و دنبال مردی می گرده که همینطوریشم هشت نفرو کشته. نفر بعدی خودشه.
فلیسیتی - تو که از خداته نه؟
اولیور - ببخشید( با تعجب)
فلیسیتی - هیچ وقت نمی خواستی باهاش باشم
اولیور - نه این حقیقت نداره
فلیسیتی - چرا حقیقت داره. تمام اون حرفایی که می گفتی می خوای من خوشبخت بشم فقط حرف بود
اولیور - نه کاملا جدی گفتم تا اونجایی که من فهمیدم اونم درست مثل خودمه. حقت بیشتر و بهتر از اینهاست.
فلیسیتی - چیزی که حقمه اینه که با کسی باشم که از خوشبخت بودن نمی ترسه. روی بهم گفت که توی کارش توی ماموریتش و توی زندگیش یه شریک واقعی میخواد. روی می خواد هم قهرمان باشه و هم انسان.
اولیور - آره چون هنوز نفهمیده که نمی تونه باشه. بهت گفتم که نمی تونم هم با تو باشم هم شهرو نجات بدم. روی هم نمی تونه. موضوع اینه که هنوز تازه کاره و اینو نمی دونه.
در این داستان در واقع با الیور همزاد پنداری می کنم و دوست دارم بدونم در نهایت تبدیل به چی میشه.

دارم یه کتاب می خونم به اسم نامزدی هدفمند.
این اولین کتابی هست که دست گرفتم به نیت تموم کردنش وگرنه کتاب های زیاد نیمه خونده دارم اما تصمیم گرفتم تا یه کتابی روتموم نکنم سراغ بعدی ندارم قسمت هایی از این کتاب رو براتون می ذارم:
زنان باهوش می دانند
مردی که می خواهد جهان را تحت اختیار بگیرد به احتمال قوی سعی می کند شما را نیز زیر سلطه بگیرد
وقتی کودکتان ساعت سه صبح گریه می کند به احتمال زیاد خوشحال تر خواهید بود که همسرتان به شما کمک کند نه اینکه برای مذاکرات در چین باشد
مردی که خواهان قدرت و سلطه است عشق همیشه نقش و اهمیت دوم را برایش دارد
مردی که برای کسب قدرت نیازی سیری ناپذیر دارد اغلب همین اشتها را برای زنان دارد
تا انتهای سال دوم ازدواج مهربانی و ملاحظه کاری در قیاس با جستجو برای کسب موفقیت از اهمیت بیشتری برخوردار است
اگر وارد ارتباط با مردی شدید که تمام سر آشپزهای شهر او را می شناسند آماده باشید که بیشتر شب ها را تنها سپری کنید
زنان باهوش می دانند که
اگر هر شب شور و هیجان می خواهید باید به ایستگاه آتشنشانی مراجعه کنید
زنان باهوش می دانند که در ازدواجی خوب:
هر دو همسر فضای رشد و پیشرفت دارند
عزت نفس تقویت می شود نه تضعیف
هر دو همسر حقوق برابر دارند
همیشه ارتباط جنصی کامل نیست ولی اهمیت ندارد
استقلال مورد تشویق قرار می گیرد
علایق جداگانه مورد تهدید قرار نمی گیرد
وظایف روزه تقسیم می شود
در مورد تفاوت ها با هم کفتگو می کنند
فضای بده بستان صادقانه وجود دارد
هیچ کس همه آب گرم حمام را مصرف نمی کند
زن باهوش قدر مردی را می داند که:
ممکن است کمی کسل کننده باشد اما حداقل پیوسته درباره خودش حرف نمی زند
با شما درباره بعضی تصمیمات روزمره توافق ندارد کدام فیلم را ببینید یا کدام نوع سبزی را برای شام بخورید
آشپزی اش قلب شما را به شوق می آورد نه رفتارش
مطلبی برای گفتن ندارد اما از این بابت ناراحت نیست
همیشه بر کارهایتان نظارت ندارد که مطمئن شود آنها را انجام داده اید یا نه
مشکلات روزمره ناراحت کننده ای دارد مثل در دندان و دست درد که برای آنها تضادهایی روانشناختی مطرح می کند که حتی فروید نمی تواند آن را تجزیه و تحلیل کند
صورت حسابهایش را به موقع می پردازد
از اینکه مواهایش کم پشت شوند نگران نیست
می خواهد با کل خانواده تان رفت و امد کند. نه عده ای از آنها که هستند.
ميگن كه قريب به اتفاق افرادى كه مرتكب خودكشى ميشن گرفتار يكى از انواع اختلالات روانى هستن هرچند كه من خودم شخصن مشكل دارم با اين موضوع كه تمام خودكشها روانى هستن ولى هم توضيحش پيچيده ست و هم اصلن من كى باشم كه نظر بدم پس ما هم اينطور در نظر ميگيريم كه تمام افرادى كه خودكشى ميكنند از يكى از انواع اختلالات و بيماريهاى روانى رنج ميبرن. علتهاى خودكشى در جزئيات خيلى زياد و متفاوته و من نميخوام اينجا در مورد علتها حرف بزنم چون ارتباطى با موضوع مورد بحثم نداره بنابراين از رو علتها ميپرم و ميرم سراغ «تريگر – Trigger» كه به معناى ماشه، عامل محرك یا ایجاد انگیزه و این چیزاست فکر کنم. يعنى عاملى كه باعث ميشه علت اصلى و زمينه اى خودكشى كه از قبل وجود داشته و يا فكر خودكشى كه از قبل وجود داشته از حالت تئورى به عمل تبديل بشه يعنى عمل خودكشى. در واقع تريگر خودكشى به عنوان يك عامل خطر مثل كليد عمل ميكنه. علت و تريگر ميتونن خيلى شبيه به هم باشن يا به نظر بيان و يه چيزى كه تو يه شرايط علت خودكشيه ميتونه تو يه شرايط ديگه تريگر خودكشى باشه و يا بالعكس. بذارين يه مثال كوچك بزنم از يه نوجوون. فرض كنين باربد ١٥ سالشه و سه سال قبل مادرشو از دست داده و بعد از اون دچار افسردگى شده گوشه گيرى ميكنه دوست صميمى نداره وضعيت درسيش داغونه و … باربد يه روز كه از مدرسه برميگرده خونه پدرش به خاطر نمره هاى بدش باهاش دعوا ميكنه و به خاطر اينكه باربد بى ادبى ميكنه كتكش ميزنه. دو روز بعد وقتى پدرش برميگرده خونه با جسم بى جونش تو اتاقش روبرو ميشه و يه نامه كه توش نوشته به خاطر اينكه باباش دوسش نداره و كتكش زده اينكارو با خودش كرده. بعد همه از همسايه ها و فاميل گرفته تا روزنامه ها مينويسن نوجوانى به علت دعوا با پدرش خودكشى كرد. ببينين اينجا دعوا با پدر شايد بتونه تريگر باشه ولى علت به هيچ عنوان. حتى افسردگى و مرگ مادر هم ميتونن تريگر در نظر گرفته بشن و مشكلات روانى ناشناخته باربد ممكنه خيلى قبل تر از بروز افسردگيش بعد از مرگ مادرش بوده. در واقع ميخوام بگم خيلى اوقات ما فقط فكر ميكنيم كه علت و يا تريگر رو شناختيم ولى علت خودكشى در يك فرد خيلى خيلى پيچيده تر از اين چيزاييه كه ما ميبينيم و ميشنويم. خودكشى خروجى يه وضعيت پيچيده مخلوط از بيماريهاى روانى يا جسمى، استرسها و مشكلات روزمره، شرايط زندگى از اول بچگى، و شرايط اجتماعى و .اكتسابى و … ست. اميدوارم مفهوم علت و تريگر تا حدى روشن شده باشه و در ادامه با مثال روشن ترش ميكنم
– چرا كسى كه خودكشى ميكنه تا خودش رو از بند رنج و عذاب و استرسى كه تحمل ميكنه رها كنه؛ نميتونه به جاى خراب كردن و از بين بردن به ساختن و درست كردن فكر كنه؟
– حالا كه به جاى ساختن به خراب كردن فكر ميكنه، چرا راه كم ضررتر و كم خطر تر رو انتخاب نميكنه و يه راست ميره سراغ نابودى؟
این دو تا سؤال جوابهاى زيادى داره كه تو مطالعات مختلف علمى اثبات و يا رد شدن و از دل همين جوابها اومدن علتها، تريگرها، عوامل خطر، درمانها، روشهاى جلوگيرى و … رو بيرون آوردن که ما الان باهاشون کاری نداریم ولى اونچه كه مورد بحث ماست تأثير رسانه هاى مختلف مث تلوزيون، راديو، جرايد و از همه مهمتر اينترنته (كه امروز همه رسانه ها رو در بر ميگيره و فراگيرترينه). جمله اى كه تو متون و كتابهاى مختلف گفته ميشه اينه كه:
انتشار اطلاعات، اخبار، داستان و مدلهاى مربوط به خودكشى تو رسانه هاى مختلف نوعى آگهى تبليغاتيه براى ايده خودكشى. توجه كنيد آگهى براى خودكشى!
البته اين اطلاعات خودشون دو قسمته. يك بخش مربوط ميشه به اطلاعاتى كه به جهت آگاهى يا بسط دانش منتشر ميشه مث اينى كه من الان دارم مينويسم، و يك بخش ديگه مربوط ميشه به فيلمها و داستانها و موزيكها و … با موضوع خودكشى كه به جهت سرگرمى ساخته ميشه و يا داستانها و وقايع واقعى خودكشى مثلن در خبرها و مستندها و… . وقتى دارم از تأثير رسانه ميگم دارم اين بخش دوم رو ميگم (الان خودم رو از اتهام مبرا كردم) ولى جالبه بدونين كه تو يه مطالعه نشون داده شده كه ميزان جستجوى كلمات مرتبط در گوگل اگرچه با ميزان خودكشى تو بزرگسالان نسبت عكس داشته يعنى اين آگاهى ميزان خودكشى رو تو بزرگسالان كم كرده ولى تو نوجوونا با افزايش ميزان خودكشى نسبت مستقيم داشته. يعنى در واقع حتى ايجاد آگاهى هم اگه حرفه اى نباشه ميتونه تو نوجوونا اثر برعكس داشته باشه (الان دوباره خودمو متهم كردم).
از شوخی که بگذریم فکر نميكنم لازم باشه از تأثير رسانه ها تو دنياى امروز بگم و واضحه كه سلامت روانى هم مثل تمام چيزاى ديگه مث سگ تحت تأثير رسانه هاست. يه نگاه به خودمون بكنيم. چند وقت قبل دو هزار نفر از طريق تلگرام جمع شدن تو يه مركز خريد. دو هزار نفر! ميفهمين كه چى ميگم؟ حالا شما تأثير تلوزيون و روزنامه و ماهواره و اينترنت و شبكه هاى اجتماعى رو روى همديگه تخمين بزن. وقتى بارها نشون داده شده كه بروز خودكشى بعد از انتشار اخبار مربوط به اون به طرز قابل توجهى بالا ميره، چرا تو مملكت ما هيچ توجهى به اين موضوع نميشه. چرا هيچ توصيه و دستور العمل و نظارتى به چگونگى انتشار اين خبرها نيس. در حالى كه رسانه هاى ما مخصوصن تو بخش دولتى به تنها چيزى كه فكر نميكنن سلامت روانى شهروندانه (كه همين برنامه ها و اخبار معمولى تلوزيون و روزنامه ها خودشون عامل ايجاد بيماريهاى روانى و ديوانگيه). حالا روزنامه ها هيچ، وقتى به خاطر تمام محدوديتها همه فرار ميكنن به اينترنت و محيطهاى مجازى، چرا هيچ فردى مسئوليت خودشو نميشناسه؟ من يه بار تو توئيتر گفتم خبر خودكشى رو با جزئيات نگيد و ننويسيد داشتن گردنمو ميزدن. چرا كسى حرف گوش نميده، چرا بعضى روزنامه نگارهاى ما … بوووووووووق ، چرا خانواده ها رو بچههاشون نظارت درست ندارن؟ چرا دست تمام دانشآموزا يه گوشى يا تبلت با دسترسى به همه چيز هست؟ چرا ما اينقد داغونيم؟ اگه ادامه بدم گوشى رو ميكوبم تو ديوار [اين نمونه ارائه كردن راه حل بود و پيامش اين بود كه زير بار اين همه چراى بدون جواب ميشه به جاى اينكه آدم به خودكشى فكر كنه، به پرت كردن گوشى به ديوار فكر كنه كه ضرر و خطرش كمتره]
اجازه بدين برگردم به موضوع و به صورت خلاصه نتايج چند تا از مطالعات انجام شده در اين مورد رو بگم:
– از جمله مطالعه هايى كه توجه ها رو به خودش جلب كرد ٥٠ سال قبل بود كه ميخواستن اثر مثبت انتشار اخبار خودكشى رو بررسى كنن كه متوجه شدن هيچ كاهشي تو ميزان خودكشى تو زمان پيك انتشار خبر خودكشي ديده نشد. يعنى بى تأثير بود.
– چند سال بعد در يك مطالعه متوجه شدن كه تو سومين روز بعد از انتشار خبر خودكشى بروزش ٣٠ درصد اضافه شد. از لحاظ جغرافيايى هم بررسى كردن و ديدن كه هر چه روزنامه عموميتش بيشتر بود و تو هر منطقه كه تيراژش بيشتر بود رشد خودكشى هم بيشتر بود
– چند سال بعدش تو يه مطالعه اين افزايش در روز سوم بعد از انتشار خبر از ٣٠ درصد رسيد به ٤٠ درصد
– چند سال بعد تو يك مطالعه بزرگ نتايج ٣٠ سال انتشار اخبار خودكشى و بروز بعدش رو در مناطق مختلف رو بررسى كردن كه باز نتايج تأييد شد
– تو همون سالها تو يك مطالعه به اين نتيجه رسيدند كه وقتى خودكشى تو تيتر ذكر نميشه و يا تيتر مبهمه يا خبر به صفحه آخر منتقل ميشه (كه اين كار رو تعدادى روزنامه ٣٠ سال قبل به صورت داوطلبانه انجام داده بودن!) ميزان افزايش به شدت كم ميشه و تفاوت فاحشه (از اون جهت كه خيليها تيتر و صفحه اول رو ميخونن!)
– تو يه مطالعه ديگه ٨٥ درصد افزايش بروز خودكشى بعد از انتشار با جزئيات خبر خودكشى يك سلبريتى تو تلوزيون اثبات شد
اينها فقط چند نمونه ساده شده مطالعات انجام شده بود و صدها مطالعه مشابه در اين مورد انجام شده كه تقريبن همه نتايج مشابه بوده و تأييد شده:
پوشش اخبار مربوط به خودكشى با جزئيات كامل، غير تخصصى، مبالغه شده، بدون توجه به تجارب علمى و مطالعات گذشته، بدون رعايت كردن دستورالعملها و توصيه هاى متخصصين؛ منجر به افزايش ميزان خودكشى ميشه. در تمام مطالعات اين اثر در نوجوونها بسيار بيشتر از سنين بالاتر بوده. حتى در بعضى موارد خودكشى كاملن از همه لحاظ كپى شده بوده (Copycat Suicide)
سه تا عامل تو ميزان اين تأثيرمهمه؛
اول اينكه كسى كه خودكشى كرده كى بوده (مثلن سلبريتى بوده يا نه، نوجوون بوده يا سالمند، شغلش، وضعيتش و عوامل ديگه.
دوم اينكه مدل خودكشى چطورى بوده (مثلن حلق آويز كرده، پرتاب كرده، رگ زده، قرص خورده و …)
و سوم اينكه وضعيت فرهنگى اجتماعى جامعه مورد نظر چطور بوده (مثلن خودكش يا مخاطب خبر خودكشى تو يه روستاى كوچك تو يه كشور جهان سومى بوده يا تو مركز شهر استكهلم)
نقاط اشتراك تمام مطالعات اين بوده كه هرچه مواردى كه در ادامه ميگم بيشتر بوده بروز خودكشى بعد از اون بيشتر بوده
١- ميزان انتشار بيشتر
٢-رسانه عموميتر
٣-جزئيات ذكر شده بيشتر (مثلن عكس فرد يا عكس صحنه يا عكسهاى خشن، نوع روش و جزئيات چگونگى عمل خودكشى، علت يا تريگر احتمالى، دستنوشته قبل يا بعد از مرگ
٤- خبر هيجانيتر و با آب و تاب تر
٥- قهرمانسازى و برجسته كردن
٦-ساده سازى (مثلن دلائل ذكر شده براى خودكشى محدود بشه به: مشكل مالى، تموم شدن رابطه، خوندن يه كتاب خاص، توهين فلان دوست، خراب كردن امتحان،….)
٦- نسبت دادن «ترين» به مناطق يا افراد يا وضعيتهاى خاص به صورت آمار عمومى در رسانه ها (مثلن بيشترين ميزان خودكشى موفق با فلان وسيله در دختر/پسر هاى دبيرستانى فلان شهر بوده)
٧-خودكشى فرد مشهور و مقبول
كم كم سمبلش ميكنم ميرم سراغ قسمت نتيجه گيرى و قبل از اون دو سه مورد مثال از گندهاى رسانه اى ميارم كه چطور آدرس دادن به حادثه! و چون نه بريده روزنامه دارم نه ويدئو عكس آرشيوى به دم دستى ترين مثالها اشاره ميكنم
نمونه اول: حتمن چند وقت قبل خبر خودكشى بعد از خوندن كتاب دنياى صوفى! و واكنشهاى بعدش يادتونه. 
به اشتباهات دقت كنيد: استفاده از كلمه خودكشى در تيتر، كلمات «دختر دانش آموز»، آوردن اسم خاص كتاب و فلسفى بودنش! و ارتباط دادن خودكشى به كتاب و حتى معلم كه كتاب رو معرفى كرده بدون هيچ بحثى از اينكه اين بچه قطعن قبل از خوندن اين كتاب مشكلات حل نشده اى داشته كه يه كتابى كه هزاران نفر خوندن و خودكشى نكردن خونده و ظاهرن و اشتباهن از تأثيراتش به خودكشى رسيده، انتشار اظهارات احمقانه پدر بچه كه بدون اينكه گه هاى احتمالى كه خودش به عنوان پدر بچه زده ببينه معلم رو متهم كرده، عكس حاشيه نويسى و دستخط و نوشته، ذكر جزئيات لحظه به لحظه حادثه و قبلش و مصاحبه هاى مختلف با خانواده، هيجانى و دراماتيك كردن داستان و … حالا از تحليلهاى غير تخصصى و شكمى روزنامه نگاران همه چيز دان و كامنتهاى شاهكار مردم متخصص زير اخبار يا به صورت مستقل تو جاهاي مختلف نگم ديگه!
به اشتباهات دقت كنيد: استفاده از كلمه خودكشى در تيتر فوق برجسته!؛ كلمات «دختر»، «دبيرستانى»، «تهران»، «آخرين امتحان»؛ عكس طناب دار؛ جزئيات مثل سوم دبيرستان، عكس يادگارى، دسشويى مدرسه. به امتحان آخرش ربط داشته؟! عکس طناب دار چی میگه؟!
حرف آخر: من يكى اميدى به تغيير رسانه اى ندارم مگر فشار آدمهاى عادى باعث بشه چيزى عوض بشه. از اونجايى كه مسئولين رسانه تو كشور ما مديرهاى شكمى هستن مجموعه تحت نظرشون به افتضاحترين شكل ممكن و بدون تخصص در تخصصى ترين بخشها فعاليت ميكنن و قشنگيش اينجاست كه حداقل وقتى توانش رو ندارن به مشاور و مشاوره هم اعتقادى ندارن و به شدت معتقدن كه در تمام موارد از همه انسانهاى كره زمين بيشتر ميفهمند. يك نگاه به روزنامه نگارامون بندازين. دبير سرويسِ فلانِ روزنامه فلان ميگه اونايى كه كنار رودخونه خونه ساختن و همه زندگيشون رو سيل برده حقشون بوده. خيليه ها! بعدشم كه بهش اعتراض ميكنن علاوه بر اينكه عذرخواهى نميكنه چونان پروفسور هاروارد از نظرياتش دفاع ميكنه با اعتماد به نفس جهنمى. بخش سياسى و اجتماعى و اقتصادى هم نداره ها. نميخوام همه رو با هم متهم كنم ولى خب تعداد اين كارشناسنما ها انقدر زياد هست كه ارزش گفتنشو داشته باشه. مثلن من فكر ميكنم اگر قرار بود تو يك رسانه وظيفه انتشار خبر حوادث داشته باشم، اگه تحصيلات و دانشش رو هم نداشتم و دستورالعمل خاصى هم نبود، حتمن قبل از انتشار يك خبر خودكشى ميرفتم ميخوندم ببينم يه وقت گند نزنم. بگذريم. ميخوام بگم ما را اميدى به سيستم نيست.
و در پايان خيلى سرعتى چند مورد كه از دستورالعملهاى مختلف جمع آورى كردم ميارم، اميد به اينكه يك نگارندهى خبر هم بخونه و به بقيه رفقا اطلاع بده!:
این دو مورد آخرم که خیلی لوسه. خدافظ
مردی که عطار بایزید بو علی سینا و ابو سعید ابوالخیر شیفته او هستند...
و گفت: همه چیزها را غایت بدانم الا سه چیز را هرگزغایت ندانستم غایت کید نفس ندانستم و غایت درجات مصطفی علیه السلام و غایت معرفت.
و گفت: در سرای دنیا زیر خاربنی باخداوند زندگانی کردن از آن دوستر دارم که در بهشت زیر درخت طوبی که ازو من خبری ندارم.
و گفت: روز قیامت من نه آنم که زیارتیان خویش را شفاعت کنم که ایشان خود شفاعت دیگران کنند.
و گفت: جوانمردی دریائیست بسه چشمه یکی سخاوت دوم شفقت سیم بینیازی از خلق و نیازمندی به حق.
و گفت: مردان که بالا گیرند به پاکی بالا گیرند نه به بسیاری کار.
و گفت: تا نجویندت مجوی که آنچه جوئی چون بیابی بتو ماند و چون تو بود.
و گفت: اگر دل تو با خداوند بود و همه دنیا ترا بود زیان ندارد و اگر جامهٔ دیبا داری و اگر پلاس پوشیده باشی که دل تو باخداوند نبود ترا از آن هیچ سودی نیست.
و گفت: چون خویشتن را با خدابینی وفابود و چون خدا را با خویشتن بینی فنا بود.
وگفت: درخواستم از حق تعالی که مرا بمن نمائی چنانکه هستم مرا بمن نمود با پلاسی شوخگن و من همی درنگرستم و میگفتم من اینم ندا آمد آری گفتم آنهمه ارادات و خلق و شوق و تضرع و زاری چیست ندا آمد که آنهمه ماییم تو اینی.
آن بحر اندوه آن را سختر از کوه آن آفتاب الهی آن آسمان نامتناهی آن اعجوبه ربانی آن قطب وقت ابوالحسن خرقانی رحمةالله علیه سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب او تاد و ابدال عالم و پادشاه اهل طریقت و حقیقت و متمکن کوه صفت و متعین معرفت دایم بدل در حضور ومشاهده و بتن در خضوع ریاضت و مجاهده بود وصاحب اسرار حقایق و عالی همت و بزرگ مرتبه و در حضرت آشنائی عظیم داشت و در گستاخی کروفری داشت که صفت نتوان کرد نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهداست چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی مریدان از وی سؤال کردند که شیخا ما هیچ بوی نمیشنویم گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن بسه درجه ازمن پیش بود بار عیال کشد و کشت کندو درخت نشاند.
نقلست که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بکردی و روی به خاک بایزید نهادی و به بسطام آمدی و باستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را دادهٔ ابوالحسن را بویی ده آنگاه بازکشتی وقت صبح را به خرقان بازآمدی و نماز بامداد به جماعت به خرقان دریافتی بر طهارت نماز خفتن.
نقلست که وقتی دزدی بسر باز میشده بود تا پی او نتوانند دیدن و نتوانند برد شیخ گفته بود در طلب این حدیث کم از دزدی نتوانم بود تا بعد از آن از خاک بایزید بسر باز میشده بود و پشت بر خاک اونمیکرد تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد که ای ابوالحسن گاه آن آمد که بنشینی شیخ گفت: ای بایزید همی همتی بازدار که مردی امی ام و از شریعت چیزی نمیدانم و قرآن نیاموختهام آوازی آمد ای ابوالحسن آنچه مرا دادهاند از برکات تو بود شیخ گفت: تو به صدد و سی و اند سال پیش از من بودی گفت: بلی و لکن چون به خرقان گذر کردمی نوری دیدمی که از خرقان به آسمان برمیشدی و سی سال بود تا به خداوند به حاجتی درمانده بودم بسرم ندا کردند که ای بایزید به حرمت آن نور را به شفیع آر تا حاجت برآید گفتم خداوندا آن نور کیست هاتفی آواز دادکه آن نور بندهٔ خاص است و او را ابوالحسن گویند آن نور را شفیع آر تاحاجت تو برآید شیخ گفت: چون به خرقان رسیدم در بیست و چهارم روز جمله قرآن بیاموختم و بروایتی دیگر است که بایزید گفت: فاتحه آغاز کن چون به خرقان رسیدم قرآن ختم کردم.
نقلست که باغکی داشت یکبار بیل فرو برد نقره برآمد دوم بار فرو برد زر برآمد سوم بار فرو برد مروارید وجواهر برآمد ابوالحسن گفت: خداوندا ابوالحسن بدین فریفته نگردد من به دنیا از چون تو خداوندی بر نگردم.
و گاه بودی که گاو میبستی چون وقت نماز درآمدی شیخ در نماز شدی و گاو همچنان شیار میکردی تاوقتی که شیخ بازآمدی.
نقلست که عمربوالعباسان شیخ را گفت: بیا تاهر دو دست یکدیگر گیریم و از زیر این درخت بجهیم و آندرختی بود که هزار گوسفند در سایهٔ او بخفتی شیخ گفت: بیا تا هر دو دست لطف حق گیریم و بالای هر دو عالم بجهیم شیخ گفت: بیا که نه به بهشت التفات کنیم ونه بدوزخ.
روزی شیخ المشایخ پیش آمد طاسی پر آب پیش شیخ نهاده بود شیخ المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد شیخ ابوالحسن گفت: از آب ماهی نمودن سهل است از آب آتش باید نمودن شیخ المشایخ گفت: بیا تا بدین تنور فرو شویم تازنده کی برآید شیخ گفت: یا عبدالله بیا تا بنیستی خود فرو شویم تا بهستی او که برآید شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت.
نقلست که شیخ المشایخ گفت: سی سالست که از بیم شیخ ابوالحسن نخفتهام و در هر قدم که پا در نهادم قدم او در پیش دیدهام تا به جایی که دوسالست تا میخواهم در بسطام پیش ازو به خاک بایزید رسم نمیتوانم که او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پیش از من آنجا رسیده مگر روزی در اثنای سخن شیخ همی گفته است هر که طالب این حدیثست قبلهٔ جمله اینست و اشارت بانگشت کالوج کرد چهار انگشت بگرفته ویکی بگشوده آن سخن با شیخ المشایخ مگر بگفته بودند او از سر غیرت بگفته است که چون قبلهٔ دیگر پدید آمد ما این قبله را راه فرو بندیم بعد از آن راه حج بسته آمد که در آن سال هر که رفت سببی افتاد که بعضی هلاک شدند و بعضی راه بزدند و بعضی ترسیدند تا دیگر سال درویشی شیخ المشایخ را گفت: خلق را از خانهٔ خدابازداشتن چه معنی دارد تا شیخ المشایخ اشارتی کرد تا راه گشاده شد بعد از آن درویشی گفت: این بر چه نهیم که آنهمه خلق هلاک شدند گفت: آری جائی که پیلان را پهلوی هم بسایند سارخکی چند فرو شوند باکی نبود.
نقلست که وقتی جماعتی به سفری همی شدند و گفتند شیخا راه خایف است ما را دعاء بیاموز تا اگر بلائی پدید آید آندفع شود شیخ گفت: چون بلای روی بشما نهد از ابوالحسن یاد کنید قوم را آن سخن خوش نیامد آخر چون برفتند راهزنان پیش آمدند و قصد ایشان کردند یک تن از ایشان درحال از شیخ یاد کرد و از چشم ایشان ناپدید شد عیاران فریاد گرفتند که اینجا مردی بود کجا شد او را نمیبینیم و نه بار و ستور او را تا بدان سبب بدو و قماش او هیچ آفت نرسید و دیگران برهنه و مال برده بماندند چون مرد را بدیدند به سلامت به تعجب بماندند تا او گفت: سبب چه بود چون پیش شیخ بازآمدند بپرسیدند که برای الله را آن سر چیست که ما همه خدای را خواندیم کار ما بر نیامد و این یک تن ترا خواند از چشم ایشان ناپدید شد شیخ گفت: شما که حق را خواندید به مجاز خواندید و ابوالحسن به حقیقت شما بوالحسن را یاد کنید بوالحسن برای شما خدای را یاد کند کار شما برآید که اگر به مجاز و عادت خدای را یاد کنید سود ندارد.
نقلست که مریدی از شیخ درخواست کرد که مرادستوری ده تا به کوه لبنان شوم و قطب عالم را ببینم شیخ دستوری داد چون به لبنان رسید جمعی دید نشسته روی به قبله و جنازهٔ درپیش و نماز نمیکردند مرید پرسید که چرا بر جنازه نماز نمیکنید گفتند تا قطب عالم بیاید که روزی پنج بار قطب اینجا امامت کند مرید شاد شد یک زمان بود همه ازجای بجستند گفت: شیخ را دیدم که در پیش استاد و نماز بکرد و مرا دهشت افتاد چون به خود بازآمدم مرده را دفن کردند شیخ برفت گفتم این شخص که بود گفتند ابوالحسن خرقانی گفتم کی بازآید گفتند بوقت نماز دیگر من زاری کردم که من مرید اویم و چنین سخن گفتهام شفیع شوید تا مرا به خرقان برد که مدتی شد تا در سفرم پس چون وقت نماز دیگر درآمد دیگرباره شیخ را دیدم در پیش شد چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتادو چون به خود بازآمدم خود را بر سر چهار سوی ری دیدم روی به خرقان آوردم چون نظر شیخ بر من افتاد گفت: شرط آنست که آنچه دیدی اظهار نکنی که من از خدای درخواست کردهام تابدین جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفریده مرا هیچکس ندید مگر زندهٔ و آن بایزید بود.
نقلست که امامی به سماع احادیث میشد به عراق شیخ گفت: اینجا کس نیست که استادش عالیتر است گفت: نه همانا شیخ گفت: مردی امیام هرچه حق تعالی مرا داد منت ننهاد و علم خود مرا داد منت نهاد گفت: ای شیخ تو سماع از که داری گفت: از رسول علیه السلام مرد را این سخن مقبول نیامد شبانه به خواب دید مهتر را صلی الله علیه که گفت: جوانمردان راست گویند دیگر روز بیامد وسخن آغاز کرد به حدیث خواندن جائی بودی که شیخ گفتی این حدیث پیغامبر نیست گفتی بچه دانستی شیخ گفت: چون توحدیث آغاز کردی دو چشم من بر ابروی پیغامبر بود علیه السلام چون ابرو در کشیدی مرا معلوم شدی که ازین حدیث تبرا میکند.
عبدالله انصاری گوید که مرا بند بر پای نهادند و به بلخ میبردند در همه راه با خود اندیشه همی کردم که بهمه حال بر این پای من ترک ادبی رفته است چون در میان شهر رسیدم گفتند مردمان سنگ بر بام آوردهاند تا در تو اندازند اندرین ساعت مرا کشف افتاد که روزی سجادهٔ شیخ بازمیانداختم سرپای من بدانجا بازآمد در حال دیدم که دستهای ایشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت.
نقلست که چون شیخ بوسعید بر شیخ رسید قرصی چند جوین بود معدود که زن پخته بود شیخ او را گفت: ایزاری بر زیر این قرصها انداز و چندانکه میخواهی بیرون میگیر و ایزاری برمگیر زن چنان کرد نقلست که چون خلیق بسیار گرد آمدند قرص چندانکه خادم همی آورد دیگر باقی بود تایکبار ایزار برداشتند قرصی نماند شیخ گفت: خطا کردی اگر ایزار برنگرفتی همچنان تا قیامت قرص از آن زیر بیرون میآوردندی چون از نان خوردن فارغ شدند شیخ بوسعید گفت دستوری بود تا چیزی برگویند شیخ گفت: ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت تو بشنویم بدست بر بالشی میزدند و بیتی برگفتند و شیخ در همه عمر خویش همین نوبت به سماع نشسته بود مریدی بود شیخ را ابوبکر خرقی گفتندی و مریدی دیگر در این هر دو چندان سماع اثر کرد که رگ شقیقهٔ هر دو برخاست و سرخی روان شد بوسعید سربرآورد وگفت: ای شیخ وقت است که برخیزی شیخ برخاست و سه بار آستین بجنبانید و هفت بار قدم بر زمین زد جمله دیوارهای خانقاه درموافقت او در جنبش درآمدند بوسعید گفت: باش که بناها خراب شوند پس گفت: بعزةالله که آسمان و زمین موافقت ترا در رقصند چنین نقل کردهاند که درآن حوالی چهل روز طفلان شیر فرا نستدند.
نقلست که شیخ بوسعید گفت: شبلی و اصحاب وی در سایهٔ طوبی موافقت کردند و من گوشهٔ مرقع شبلی دیدم در آن ساعت که در وجودبود و طواف همی کرد پس شیخ گفت: ای بوسعید سماع کسی را مسلم بود که از زیر تا عرش گشاده بیند و از زیر تا تحت الثری پس اصحاب را گفت: اگر از شما پرسند که رقص چرا میکنید بگوئید بر موافقت آن کسان برخاستهایم که ایشان چنین باشند و این کمترین پایه است در این باب.
نقلست که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط آن یک بدین درآید و قبض این یک بدان شود یکدیگر را در برگرفتند هر دو صفت نقل افتاد شیخ بوسعید آن شب تا روز سر بزانو نهاده بود و میگفت و میگریست و شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد چون روز شد شیخ ابوالحسن بازآمد و گفت: ای شیخ اندوه به من باز ده که مارا با آن اندوه خود خوشتر است تا دیگر بار نقل افتاد پس بوسعید را گفت: فردا به قیامت درمیاکه تو همه لطفی تاب نیاری تا من نخست بروم و فزع قیامت بنشانم آنگاه تو درآی پس گفت: خدا کافری را آن قوت داده بود که چهار فرسنگ گوهی بریده بود و میشد تا بر سر لشکر موسی زند چه عجب اگر مؤمنی را آن قوت بدهد که فزع قیامت بنشاند پس شیخ بوسعید بازگشت و سنگی بود بر درگاه محاسن در آن جا مالید شیخ ابوالحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ را برکندند و به محراب بازآوردند پس چون شب درآمد بامداد آن سنگ باز بجای خود آمده بود دیگرباره به محراب باز بردند دیگر شب همچنان بدرگاه بازآمده بود همچنین تا سه بار ابوالحسن گفت: اکنون همچنان بر درگاه بگذارید که شیخ بوسعید لطف بسی میکند پس بفرمود تا راه از آنجا برانداختند و دری دیگر بگشادند پس شیخ ابوالحسن چون بوداع او آمد گفت: من ترا بولایت عهد خویش برگزیدم که سی سال بود که از حق میخواستم کسی را تا سخنی چند از آنچه در دل دارم با او گویم که کسی محرم نمییافتم که بدو بگویم چنانکه او را شنود تا که ترا فرستادند لاجرم شیخ بوسعید آنجا سخن نگفته است زیادتی گفتند چرا آنجا سخن نگفتی گفت: ما را باستماع فرستاده بودند پس گفت: از یک بحر یک عبارت کننده بس و گفت: من خشت پخته بودم چون به خرقان رسیدم گوهر بازگشتم.
نقلست که شیخ بوسعید گفت: بر منبر و پسر شیخ ابوالحسن آنجا حاضر بود که کسانی که از خودنجات یافتند و پاک از خود بیرون آمدند از عهد نبوت الی یومنا هذا بعقدی رسیدند و اگر خواهید جمله برشمرم و اگر کس از خودپاک شد پدر این خواجه است و اشارت به پسر ابوالحسن کرده و استاد ابوالقاسم قشیری گفت: چون به ولایت خرقان درآمدم فصاحتم برسید و عبارتم نماند از حشمت آن پیر تا پنداشتم که از ولایت خود معزول شدم.
نقل است که بوعلی سینا بآوازهٔ شیخ عزم خرقان کرد چون به وثاق شیخ آمد شیخ بهیزم رفته بود پرسید که شیخ کجاست زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه میکنی همچنین بسیار جفا گفت: شیخ را که زنش منکر او بودی حالش چه بودی بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند شیخ را دید که همی آمد و خرواری در منه بر شیری نهاده بوعلی از دست برفت گفت: شیخا این چه حالتست گفت: آری تا ما بارچنان گرگی نکشیم یعنی زن شیری چنین بار ما نکشد پس بوثاق بازآمد بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت: شیخ پارهٔ گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند دلش بگرفت برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار عمارت میباید کرد و بر سر دیوار شد ناگاه تبر از دستش بیفتاد بوعلی برخاست تا آن تبر بدست باز دهد پیش از آن که بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید چنانکه معلوم هست.
نقلست که عضدالدوله را که وزیر بود در بغداد درد شکم برخاست جمله اطبا را جمع کردند در آن عاجز ماندند تا آخر نعلین شیخ به شکم او فرو نیاوردند حق تعالی شفا نداد.
نقلست که مردی آمد و گفت: خواهم که خرقه پوشم شیخ گفت: ما را مسئلهٔ است اگر آنرا جواب دهی شایسته خرقه باشی گفت: اگر مرد چادرزنی در سر گیرد زن شود گفت: نه گفت: اگر زنی جامهٔ مردی هم درپوشد هرگز مرد شود گفت: نه گفت: تو نیز اگر در این راه مرد نهٔ بدین مرقع پوشیدن مرد نگردی.
نقلست که شخصی بر شیخ آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی گفت: شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و ترا ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.
دوست دارم برم بایکال...

خشمگین بودن علارغم اینکه باید وجودداشته باشد و یک انسان قدرتمند آن را داراست دارای سه بعد است
اول خود خشم دوم کینه توزی و سوم پرخاشگری
خود خشم لزوما چیز بدی نیست. بلکه گاهی حتی برای بقا لازم است اما خشم اگر مدیریت نشود به بعد دوم تبدیل می شود و اگر آنهم مدیریت نشود به بعد سوم می رسیم یعنی پرخاشگری
پرخاشگری چیست؟
به هر عمل عامدانه یا غیر عامدانه که برای آسیب رساندن به فرد دیگری انجام شود پرخاشگری گویند.
پرخاشگری به دو دسته تقسیم می شود شاید هم بیشتر
1= اگرشن سادیستیک: یعنی پرخاشگری آزار گرانه
2- پرخاشگری منفعلانه.
پرخاشگری آزار گرانه بعضا با اعمال زور و آزار آشکار محروم کردن و بد رفتاری آشکار داد زدن کتک کاری مشخص می شود
و پرخاشگری منفعلانه که بعضا خیلی چیز خطرناک تری هم هست به صورتی که از ظاهر آن مشخص نمی شود
فرد می تواند با بدگویی- تهمت زدن- غیبت کردن یا حتی کنایه زدن به پرخاشگری منفعلانه دست بزند. پس کسی که پشت سر کسی بدگویی می کند یکی از علت های خشم است.
گاهی این دو حالت پرخاشگری یک جور اختلال است که ناشی از اختلال های عمیق تر شخصیتی هست اما در حالت سبک آن ناشی از عدم مدیریت خشم می شود. اختلالا های فاز یک اگر درمان نشوند منجر به اختلال های فاز دو می شوند که این دو نوع پرخاشگری هم جزو آنهاست.
پس عدم مدیریت خشم و نه لزوما خشمگین شدن می تواند به دیگران آسیب های شدید وارد کند.
اما قسمت بد ماجرا آسیبی است که خود فرد از خشم می خورد. تمام اندام های داخلی بدن بر اثر خشم مدیریت نشده و پرخاشگری و کینه توزی تحت تاثیر قرار می گیرند و در واقع آسیب می بینند. خصوصا مغز و قلب.
کینه توزی خشم مدیریت نشده که هنوز به مرحله پرخاشگری نرسیده ولی فرد به فکر انتقام جویی است می باشد
خب برای مدیریت خشم چه باید بکنیم؟ باید در کلاس مهارت های مدیریت خشم شرکت کنیم. یا در این باره به جد مطالعه کنیم. بعضی اطلاعات درباره مدیریت خشم که افراد دارند بعضا فقط خشم را سرکوب می کند در حالی که خشم باید به شیوه صحیح ابراز شود.سرکوب خشم هم منجر به اسیب به اندام های داخلی بدن خواهد شد.
دقت کنید ما از سرکوب خشم حرف نمی زنیم. خشم باید به شکلی صحیح ابراز شود و نه به شیوه ای پرخاشگرانه که منجر به آسیب شود.
هرچه قدر دامنه ابراز خشم کوتاه تر شود یعنی زودتر خشم خود را به پرخاشگری تبدیل کنید موارد بعدی شما را سریعتر دچار خشم می کند و هرچه قدر سریعتر دچار خشم شوید و پرخاشگری نمایید بیشتر در معرض آسیب به بدن خود هستید.
اگر فرصت شد شیوه های مدیریت خشم را بیان خواهم کرد.
تا روانشناسی آنلاین بعد لحظات خوش
واقعا استاده. خیلی هم شاگرد داره. البته اشاگردش که اون مربیمم میشه هم خیلی دوس دارم چون انرژی درمانگره. بعد از مدتی خیلی انرژی هامون مچ شده بود که تنهاشون گذاشتم. خب دور بود راه. البته حس می کنم مربیم یه کم احساس گناه می کرد در قبال من ولی واقعیت اینه که من بخشیده بوده بودمش. و چند جلسه دیگم رفته بودم کلاسش ولی بازهم...! من نمی تونم کسیو نبخشم چون کلی بلا سر خودم میاد و اقعا از درون اذیت می شم. واسه همین هرکی ازش دلخوری داشته باشم فوری می بخشمش...
گذشته از هم اینا بعضی جاها هست که آدم نمی تونه ازش چشم بپوشه. آدماش انرژی دیگه ای دارن. مهارت دارن و واقعا این چیزای حرفه ای می تونه خیلی ارضا کننده باشه. به حرفه ای کار کردن در هر زمینه ای قطعا باعث موفقیته.
من لازمه یه چیزی بهتون بگم. من تازه فهمیدم مرد ایده آل چه کارایی برای آدم می کنه اینه که من همون مرد دو تا پست قبلی رو می خوام منتها عین همون. یه ذره هم قرار نیست از خواسته هام عقب نیشنی کنم گفته باشم. به شرط اینکه فقط واسه دو ماه اینطوری نباشه.
من تازه فهمیدم باید چه معیارهایی رو مد نظر قرار بدم شما هم برین یاد بگیرید:)
با شاگرد قدیمیم دارم توی خیابون راه می رم. که بهم می گه. آره الان شوهرم رفته سراغ زنای خیابونی. براش یه داستان تعریف می کنم. اینکه گاهی این ما هستیم که چه طور با ذهنمون طرف را به سمت خلاف سوق می دیم.
براش یه داستان از خودم می گم. که لازم نیست اینجا بگم. بهش می گم از اقتدار نه گفتن استفاده کنه و با ذهن خودش شوهرش رو سه سمت خلاف نفرسته. نه نه نه نمی پذیرم.
شوهرش نیم ساعت بعد یعد سه ساعت بعد یک و نیم ساعت بعد بهش زنگ زد. منم که یه ساعتی باهاش حرف زدم باهاش خواستم برم. به هر حال وای سادیم که شوهرش بیاد دنبالش. یه دفعه دیدم رفتن پیتزا گرفتن و اوف.
حالا قضیه تبدیل شد به یه زوج درمانی. این شاگرد من که حالا دیگه بیشتر دوستمه جلو شوهره نمی تونست لام تا کام حرف بزنه. اما مشخص بود شوهرش خیلی دوستش داشت در عین حال...
در عین حال بهش خبانت هم می کرد. نمی دونم در چه سطحی و این شاگردمو به ورطه جنون کشونده بود یعنی اونم میخواست بره انتقام بگیره و خیانت کنه. و اس ام اس های شوهرش به زنی شوهردار را که خیلی حال به هم زن و سخیف بود بهم نشون داد. و گفت به اون زنه زنگ زده و ....
اوف. من هر روز تقریبا با یه مورد خیانت مواجهم می خوام اساس بیام این خیانت رو اینجا موشکافی کنم که چه طور خیانت درجامعه ما رواج یافته.
به هر حال خیانت چیز دهشتناکی هست. کسی که خیانت می کند طرف مقابل رو در معرض شدیدترین آسیب ها قرار می ده.
من و الف و وشوهره توی یه میدون مرکز شهر نشستیم و اقا دارن از خودشون می گن. اینکه خیلی جذابن و همه زنا بهشون نگاه می کنن. فقط نمی دونم چرا از نظر من انقدا جذاب نیست. انقد از خودش تعریف کرد و کم کم متوجه نوعی خودشیفتگی توش شدم. دلیل نداره یه آدم واقعا خوب بخواد ازخودش زیاد تعریف کنه مگه اینکه از درون خالی باشه و البته مشتاق نگاه تحسین بر انگیز زنش. البته ریشه های اختلالی هم داره.
من یه جواریی توی ازدواج اینا هم نقش داشتم. یعنی الف اون موقعا عاشق اقای ف بود. می اومد گوشی منو می گرفت و با هاش به عراق زنگ می زد واسه اقای ف. اقای ف از ایران رفته بود. هرچی من در گوش الف خونده بودم که بابا بذار بره ولش کن با هزار جور دعا برش گردوند. به خاطرش کتک خورد توی خونه زندانی شد تا اینکه من یه روز اقای ف رو سر مجاهدین دیدم. گفتم آقای ف خجالت نمی کشی. این الف بدبخت به خاطر تو داره انقد می کشه حالا تو ولش کردی به امون خدا و داری واسه خودت می چرخی.
یک ماه نشد که خبر ازدواجشونو شنیدم.
حالا ثمره این عشق اینه که خانم الف با اونهمه عشق میخواد بره به شوهره خیانت کنه. البته بهتون بگما دو روزم نمی تونه دوریشو طاقت بیاره که اینم نشونه وابستگی شدیده.
مردا متوجه نیستن. فکر می کنن یک زن می تونه با خیانت اونا کنار بیاد. و وقتی می فهمن که خیلی دیر شده. حالا یا زنه رفته طلاق گرفته یا رفته خیانت کرده. متوجه نیستن با خیانت چه قدر طرف مقابلشون رو دچار آسیب می کنن. البته اشتباه نشه مردای وفادارم کم نیستن که چوب خیانت زناشون رو خوردن.
القصه به الف می گم حرف بزن بگو چی ناراحتت می کنه. نمی گه. لام تا کام حرف نمیزنه. من به مرده می گم با وجود همه خوبی هات الف ناراحته از ارتباطاتت با خانما.
می گه اینترنتی هست اما الف دیده که یه زن اومده خونشون..... به هر حال یه جور خیلی ملایمی حالیش کردم زنش از چی ناراحته.
اما نمی دونم آخر عاقبت زندگی اینا چی میشه. تا وقتی تعهد توی یه زندگی نباشه نمیشه از اون زندگی انتظار خیلی خوبی داشت. ف از خیلی لحاظا ایده آله. اما مثل یه کشتی سوراخ می مونه. خیانت مثل سوراخه. نمیشه با اون کشتی زد به دریای زندگی.
دکتر شیری:
مردم اكثرا لغزش و خيانت را محصول تنوع طلبى ميدانند ولى در روابط جدى ، اين "خشم پنهان" است كه موجب اشتباه ميشود.
خدایی پسر خوبیه مگه نه. همچین کسی اومده بهم پیام داده.
ایش خدایا آن زمان که شانس دای چه ندای و وقتی شانس ندادی چه دادی؟ من چه طور می تونم زن کسی بشم که هشت سال از من کوچیکتره:))))
حالا یه دوونه بزرگترش اومد قبوله.
هه. خدایی همه جوره تلاش کرده مخ بزنه. فقط حیف که مخ ابجیتون به این سادگیا زده نمیشه.
البته ممکنه یهو با کله هم برم ته دره. مگه شما چشمم کنید
تو رو خدا کسی نیاد امر به معروفم کنه حال ندارم اصلا.
شماره 3: دردهای زایش
دردهای زایش. پیشرفت موفقیتی عظیم. اگر ثبات و صحت عمل داشته باشد مفید خواهد بود. اما هیچ حرکتی به جلو نباید ساده گرفته شود. به کار گماشتن امیرزادگان سودمند است
هنگامی که قوی و ضعیف می خواهند متحد شوند دردهای زایش پیش می آید. زایش پیامد این اتحاد خواهد بود. اقدام به کاری مخاطره آمیز در آغاز همواره با مبارزه و مشکل است و تنها در صورتی موفقیت آمیز خواهد بود که شخص صبور و مصر باشد.
چنان است که گیاه به سختی با زمین مبارزه می کند و به تدریج هنگامی که استقامتش مورد قبول واقع شود و متبرک گردد از زمین خواهد رویید. ایجاد نظم از درون هرج و مرج وظیفه ای است که نباید با روشی سبکسرانه شروع شود و شایسته است که یاری دهندگانی لایق به کار گماشته شوند.
تصویر: ترکیب ابر و تندر نشان دهنده دردهای زایش است. مرد برتر با توجه به این دردها مصالح لازم را تهیه می کند و از بی نظمی نظم ایجاد می کند
این فال فال سختی هست. اگر برای کسی این فال بیاد اون رو بهش توصیه نمی کنم. انجام این عمل سختی و موانع زیاد خواهد داشت. همانطور که داره می گه وقتی فردی قوی با فردی ضعیف مواجه بشه اون رو مجبور به نوعی زایش یا پیشرفت می کنه. و این زندگی آسوده اون فرد رو مختل می کنه و بهش فشار وارد می کنه. درسته که در نهایت موفقیت و پیشرفت خواهد بود ولی کاری بسیار سخته پر رنج و طاقت فرساست. درست مثل زایش. این فال داره می گه بهتره دو پروژه دو انسان یا دو نهاد از نظر قدرت شبیه به هم باشند. در این فال انجام کار را با خطر فراوان همراه می دونه. و می گه اگر می خواهید موفق باشید باید صبور و مصر باشید. مثل گیاهی که می خواد خاک های سخت را پشت سر بذاره و بیاد بالا. ایجاد نظم از درون هرج و مرج. یعنی خاک ها کنار می روند هرج و مرج صورت می گیره اما در نهایت گیاهی در اوج نظم سر بر می آوره.
بله مرد برتر کسی هست که بتونه از درون بی نظمی نظم ایجاد کنه. و اینو بهش می گن مدیریت بحران.
تا فال بعدی شاد باشید.

پسر آبی گل اناری
شاید زندگی همین لحظه های اندک زیستن است با شوق
اما برای من و تو
که عقلمان بر قلبمان قد علم کرده است
و می دانیم عاقبت راهمان درد است
باید که هشیارانه از افتادن در دام ها*
فرار کنیم
گیرم که سخت باشد
اما ما این دو ابر قدرت
می توانیم
حتما متوجه شده ای که آنقدرها هم بی احتیاط نیستم
گرچه تو می توانی مرا دیوانه کنی بالکل
اینم یه نظر تخصصی بود*
امروز مادره زنگ زده می گه تو از همون اولم نظر داشتی به بچه های من برن انسانی. منم می گم حاج خانم خب من حق یه نظر دارم نظرمم اینطوریه فردی هم نیست تخصصیه.
اونم با مسخرگی میگه باشه خانم متخصص. بعدش قطع می کنه. دو ساعت بعد مدیر یه مدرسه دیگه زنگ می زنه که اره چرا به این دوتا نمره نمی دی!!! من که کلن گیجم و اسم مدیرو اسم مدرسه می گم بهش می گم حالیشون کنه که این نمره تحصیلی خودشونه. این نفر پنجمیه که زنگ زده نمره نظر مشاور تجربیش پایین بوده در حالی که اون فرمی که تعیین می کنه دانش آموز چه رتبه ای اوره فقط بر اساس سابقه تحصیلی هست.
بابا به حضرت عباس دست من نیست.. یعنی می خوام فقط وی سر دم. امروز دو تا مسکن خوردم وگرنه از سردرد حال نداشتم واسه شما بلبل زبونی کنم.
این در حالیه که اون آزمون های توانایی و رغبتم که گرفتن همه نمره هاش عین همه و روایی نداره. هی وزیر عوض میشه هی تابستونای ما به خاطر طرح برنامه جدید خراب میشه. یکی نیست بگه آخه اینا ششماه داشتن چی کار می کردن که همه برنامه های سایشتون افتاده واسه اردیبهشت.
حالا فقط باید از دو تا ضمن خدمت تابستونه بهتون بگم که چی سرمون اوردن. هی فاز یک فاز دو فاز سه. ازمون اول ازمون دوم ازمون سوم....
شما بگین یک هزارم سر سنجاق
و می خوام برم خودمو پرت کنم تو بغلش...
تولد امام رضا هم نزدیکه اما به چند دلیل نتونستم برم مشهد یکیش این کارگاه روز شنبه هست که خیلی بهش نیاز دارم
دلیل دیگش سطح پایین انرژی هست

به هر حال تولدت خیلی پیشاپیش مبارک
اگر یک دلیل وجود داشت برای این زندگی و اون امام رضا بود این زندگی ارزش داشت
در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مكان درختى است كه قومى آن را مى پرستند. خشمناك شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع كند. ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت : كجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع كنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.
ابلیس گفت : دست بدار تا سخنى باز گویم . گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع این درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت : ناچار باید این كار انجام دهم .
ابلیس گفت : نگذارم و با وى گلاویز شد، عابد وى را بر زمین زد. ابلیس گفت : مرا رها كن تا سخن دیگرى برایت گویم ، و آن این است كه تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد كه بكارگیرى و بر عابدان انفاق كنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گویى ، یك دینار صدقه مى دهم و یك دینار بكار برم بهتر از این است كه قطع درخت كنم ؛ مرا به این كار امر نكرده اند و من پیامبر صلى الله علیه و آله نیستم كه غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .
دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود، ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت كه قطع درخت كند.
شیطان در راهش آمد و گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : مى روم قطع درخت كنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و عابد را روى زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا كنم .
گفت : مرا رها كن تا بروم ؛ لكن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟
ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو كرد و این بار براى خود و دینار خشمگین شدى ، و من بر تو مسلط شدم .
#اخلاص
يامبر گرامي اسلام صليالله عليه و آله و سلم»:
طوبي لِلمُخلِصينَ، اولئِكَ مصابيحُ الهُدي تَنجَلي عَنْهُم كُلُّ فِتنَةٍ ظَلماء.
خوشا به حال مخلصان! آنان چراغ هدايتند که از هر گونه فتنه و ظلمت رهايي يافتهاند. (ميزانالحکمة، ج 3، ص 62)
«امام حسن عسكري(عليهالسلام)»:
لو جُعلَتِ الدُّنيا كُلُّها لُقمَةً واحدةً وَ لَقّمتُها مَن يعبُدُ اللهَ خالصاً لَرأَيتُ أَنّي مٌقَصِّرٌ في حَقِّهِ!
اگر تمام دنيا (برايم) يک لقمه شود و آن را به خوردِ کسي بدهم که خدا را با اخلاص عبادت ميکند باز در نظرم در حق او کوتاهي کردهام! (بحار، ج 70، ص 245)🌹

خب قدم بعدی روانشناسی آنلاین معرفی سه تا نیاز بنیادین در انسان است. ببنینید شناخت در سه سطح شکل می گیره:
1- افکار خودکار منفی 2- قواعد زندگی 3- نیازهای بنیادین
افکار خودکار منفی ناشی از شکسته شدن قواعد زندگی هستن. قواعد زندگی هر فردی بر اساس نیازهای بنیادینی که بر اساس نوع زندگی هر فرد و محیطش شکل گرفته به وجود آمدن. اساسا نیازهای بنیادین فرد چیز آگاهانه ای نیستن. فوق العاده ناخودآگاهن. و بر اساس شناخت نیستن بلکه نوعی هیجان هستند. این نیازها وقتی قواعد زندگی شکسته می شن خودشونو نشون می دن و بر اساس اینکه شدت ارضا نشدن این نیازها در طول زندگی چگونه بوده باعث اختلال می شه.
خب حالا وقت اینه که نیازهای بنیادین انسان را بهتون بگم:
1- نیاز اول: نیاز به ارتباط ایمن هست عدم ارضا منجر به چهار احساس بنیادین در انسان می شه: رها شدگی- طرد شدگی- بی اعتمادی- تنهایی این نیاز در طول زندگی از لحظه تولد تا به حال به این شکل ایجاد شده اگر فرد از نظر ارتباطی ارضا نشده باشه یا ترک شده باشه این نیاز بنیادین اونو دچار تکانه می کنه. اگر کسی بهش بی توجهی نکنه به هم می ریزه.
2- نیاز دوم: نیاز به شایستگی: عدم ارضا منجر به چهار احساس بنیادین در انسان می شه: نقص- شکست- احساس بی کفایتی- احساس نا توانی اگر فرد به خصوص در کودکی یا در طول زندگی دائم تحقیر شده باشه یا بر عکس خیلی بالابرده شده باشه این نیاز در او اضافه تره و اگر به نوعی شکست بخوره یا موفق نباشه دچار به هم ریختگی میشه
3- نیاز سوم نیاز به خودمختاری: عدم ارضا منجر به چهار احساس بنیادین در انسان می شه: حقارت- بی ارزشی- قربانی شدن- مهم نبودن گار فرد در کودکی مستقل و خودمختار نبوده و پدر و مادر براش کاراشو کردن این نیاز در اون شدت بیشتری داره و اگر فرد احساس ازادی عمل نکنه دچار به هم ریختگی میشه.
شدت احساس بنیادین یک فرد به شدت ناکامی بستگی دارد.
اینکه چرا فردی به یک قضیه واکنش نشان می دهد و دیگری نسبت به همان قضیه بی تفاوت است به معنای تفاوت در احساسات بنیادین فرد دارد. این احساسات خاصیه دینامیک دارند. یعنی پویا هستند و تغییر شکل می دن. تفاوت انسان ها در شدت احساس بنیادین و نوع احساس بنیادین هست. اینو بهش می گم نظریه دترمینان یا خود تعیین گری.
خب حالا انسان ها چگونه قواعد زندگی خود را تعیین می کنند. درست بر عکس
قواعد زندگی فردی که به ارتباط ایمن نیاز داره: عشق- محبت- وفاداری- پول برای ارتباط بهتر- و خلاصه هر چیزی که به ارتباط بهتر می انجامد
قواعد زندگی فردی که به شایستگی نیاز داره" ثروت- موفقیت- تلاش- جاه و مقام- ظاهر خوب
قواعد زندگی فردی که به خودمختاری نیاز داره: ترکیبی از دو تا قاعده قبلی یعنی هم عشق و هم وفاداری و هم موفقیت و مقام
تا جلسه بعدی روانشناسی آنلاین پیروز باشید
یکی از مهمترین نظریه های انگیزش، نظریه خودتعیین گری (دسی و ریان،1985) است. مطابق با این نظریه، سه نیاز روانشناختی اساسی وجوددارد:
خودمختاری(Autonomy)، شایستگی(Competence) و ارتباط(related ). این نظریه فرض میکند که نیازها برای شایستگی، ارتباط و خودمختاری زیربنای رفتارهای انسان هستند. آنها فطری و برای رشد و بهزیستی روانشناختی ضروری هستند. فرض دیگر این است که در هر حیطهای از زندگی انسان، فرصت ها برای تجربه خودمختاری، شایستگی و ارتباط در ارتقای رضایت از زندگی و بهزیستی ضروری است.
خلاصه داستان کلاس پیلاتسم به اینجا بر می گرده که پارسال در اوج جدایی می رفتم کلاس و پاک افسرده بودم.
حالا این مربی کلاسم نه بچه ها می اومدن از این ترانه های مزخرف عاشقانه می ذاشتن که آخ که آه چرا رفتی و من عاشقتم. اولش موسیقی انرژی زای بی کلام می ذاشت که خیلی دوست داشتم بعدش شد این موسیقی های ایرانی که خیلی کم باهاش حال می کردم. البته جدیدن ترانه های قشنگی خونده میشه. اما من از ترانه های اندوه زا تا حدود زیادی متنفرم. چون دپرسم می کنه و بنا می کنم به اشک ریختن:)))
خلاصه در حالی که عاشق پیلاتس بودم از این ترانه ها منزجر بودم. به مربی گفتم این ترانه ها را لطف کنه عوض کنه و نکرد.
خدا نکنه من انرژی منفی بفرستم. یعنی داشتم داغون می شدم. اقا یهو ضبطه وایساد:))))
اوف
خیلی خوشحال شدم. نفسی از سر آسودگی کشیدم. مربی هرکاری کردنتوسنت روشنش کنه.
بعدم اومد بالای سر من بهم گفت: تو جن داری
منم از خلع سلاح استفاده کردم گفتم نه خیر بنده خودم جن اعظمم.
نمی خوام درباره قدرتی در خودم بگم. اما افرادی که انرژی منفی می فرستن در کار گره می ندازن. انرژی منفی لزوما چیز عجیب غریبی نیست همون فکره. یعنی طرف فکر منفی می کنه. بعضیا م یخوان بهش بگن سحر. ولی من کاری به این چیزا ندارم. حلا یه بار دیگه از انرژی منفی خودم براتون می نویسم که چه طور سه تا وسیله همز مان خراب شد.
خب اینه که خیلی مراقبم انرژی منفی نفرستم.
اما بر عکسش اگه انرژی مثبت بفرستم طرف می ره رو فضا. یعنی انقد شانس میاره. اینو یه بار یکی بهم گفت که دوسش داشتم. می گفت از وقتی باهات آشنا شدم همه کارام راست و ریست شده.
این فکر که می شه با ذهن کاری انجام داد در نهیات انسان را مبتلا به یه بیمار روانی می کنه. ممکنه فرد دچار وسواس بشه یا اسکیزو تایپال.
نه ذهن کاری انجام نمیده اون چیزی که کار انجام میده کلامه. پس باید کلام را تغییر داد. ذهنو اصلا نمیشه کاریش کرد.
مربی با هام لج کرد هی ترانه های غمگین می ذاشت. منم نمی خواستم بگم بابا من دارم طلاق می گیرم حالم خوش نیست. ولم کن. در نهایت همون باشگاه رفتم پیش یه مربی دیگه. وقتی بهش گفتم ترانه رو عوض کنه بی هیچ لجبازی این کارو کرد. خب به نظرتون من می تونستم این مربی رو عض کنم. هنوزم مهرش توی دلم. ولی مجبور شدم باشگاه رو عوض کنم:)))) فعلا هم جور نشده برم کلاس! عشق من
یه نفر هی می گفت کسی سوالی نداره؟ منم رفتم یه سوال ازش پرسیدم جواب نتوسنت بده ولی خوبه اخراجمم نکرد:)
عدد 2
سکون
موفقیت عظیم. مرد برتر همچون مادیانی که قوی است استوار است و رام. قدم اول را خود بر نمی دارد بلکه در کمال وفاداری در خدمت آن هایی است که بتوانند به بهترین وجه از هوش و استعداد او بهره گیرند. استقامت در سکوت با مساعدت بخت همراه خواهد د.
نیروی سکون عظیم است. او همه چیز را در آغوش می گیردو نیروی نامحدود خلقت را کامل می کند. از طریق فراوانی و برکت او همه چیز می تواند به رشد کامل خود برسد.
مرد برتر چون مادیان استادی حقیقی پیدا می کند و دوستان خود را از میان آنانی که طبیعتشان موافق طبیعت خود اوست انتخاب می کند. نیروی او در سکونش نهفته است. استقامت طبیعتی زمینی و پذیرا دارد مانند طبیعت مادیان.
سکون نشان دهنده پذیرش زمین است. مرد برتر همه چیز را در سایه فضایل خود حمایت خواهد کرد.
در اینجا باید بهتون بگم این فال فال مساعدی نیست. می گه که باید بایستی. باید سکون داشته باشی و حرکت نکنی. حقیقتا نیوری سکون عظیمه. نیوری سکون باعث میشه هرچیزی که فرار کرده خودش برگرده. در عین حال می گه دنبال کسی نباش که بهش خدمت کنی بلکه بگذار کسی که واقعا نیاز داره بیاد سراغت. اینکه بخوای تو به دنبال مردم بری در واقع توجه تو را از کسانی که به مرحله ای رسیدن که نیازمند باشن باز می داره. این کاریه که خیلی از ما انجام میدیم در واقع طرف را به زور درست کنیم.
در ضمن می گه باید با آدم هایی باشی که باهاشون هماهنگی باشی. تنها در این صورته که انرژی تو مضاعف میشه. مرد برتر یاد می گیره که در موقع لزوم از همه حمایت کنه.
هنوز هم می توانم تو را نظاره کنم از دور
انگار می درخشی و بر چشمانم
لبخند اشک می نشیند
بر من آن کسی که تو شاعر خطابش کرده ای
و سرش را زیر آب نخواهی کرد
من هیچگاه تو را ترک نخواهم کرد
همیشه کنار توام
نگاه کن
درست در همین گور بغلی
چهار سوال مهم از مراجع می پرسیم و شما هم می تونید به این سوالات جواب بدین بهتره یکی دیگه اینا رو از شما بپرسه:
1- معیارهای زندگی تو چیه؟ یعنی چی توی زندگیت خیلی اهمیت داره؟
2-دیگران تو رو به چه صفاتی می شناسن؟
3- چه جور آدم های با چه اخلاقیاتی تو رو به هم می ریزن؟
4- چه انسان هایی الگوی تو هستن؟
هدف از پرسیدن این سوالات بیرون کشیدن قواعد زندگی مراجع هست.
در ادامه روانشناسی آنلاین بهتون می گم قواعد زندگی چه نقش مهمی دارن یا می تونن داشته باشن.
پس تا بعد.
راستش ما فرهنگیان به قاضی زاده هاشمی هم راضی هستیم خیلی هم خوشمون میاد ظریف بیاد وزیر ما هم بشه.
می خندین؟
برین ببینید چند تا از فرهنگیان نامه نوشتن به قاضی زاده هاشمی گفتن بیا وزیر ما شو.
حالا اگه وزارت بهداشت نمی خواد ایشونو ما می خوایم
اگه تلویزیون دائم این وزیر قدرتمند و خوب روحانی رو که سیستم درمان و بیمارستان ها رو از این رو به اون رو کرد ما می خوایمش.
آموزش و پرورش جدن نیاز به وزیری قدرتمند داره. سرنوشت اینهمه آدم. سرنوشت آینده مملکت.
خدا لعنت کنه خائنای دوره قبل مجلس نه گذاشتن یه وزیر خوب واسه آموزش و پروش بیاد نه دانشگاه ها.
علتشم این بود که پیش بینی اونا این بود که با وجود یه ویز بد واسه آموزش و پرورش عده زیادی از فرهنگیان و دانشگاهیان از روحانی متنفر می شن و دیگه رای نمیاره.
گرچه من از زحمات فانی هم تشکر می کنم. چون آدمی بود که هربلایی سرش آوردن هیچی نگفت بعدشم رفت آدم قدرت طلبی نبود و دوسش دارم!
اما یه وزیر توانمند و قدرتمند چیزیه که فرهنگیان می خوان
وقتی داشتیم جلو صندوق های رای رای می شمردیم اقای نیروی انتظامی جلو من نشسته بود تقریبا نتیجه رای ها مشخص شده بود منم که اصلا کل خستگیم در رفته بود چون روحانی رای اورده بود اقای نیروی انتظامی که اتفاق خیلی هم شبیه قالیباف بود جلو من نشسته بود و می گفت:
آخه شما فرهنگیان چرا انقدر طرفدار روحانی هستید؟
من گفتم ها؟ شما چرا انقد طرفدار قالبافین؟
گفتم چون فرهنگیان ادب و فرهنگ و هنر دوست دارن. کار اصولی و بابرنامه می خوان. دزدس و بی تقوایی دوست ندارن. یه مملکت همینجوری رو هوا نمی خوان و دولت روحانی فرهنگی پسنده.
حالا شنیدم یه وزیر زن قرار بیاد. من چند تا مدیر زن توی زندگیم دیدم که واقعا کار آمد تر از مردا بودن امیدوارم این یکی خوب باشه.مشاور وزیری چیزی هم میخواد در خدمتیم:)))
اما اگه قراره این وزارتخونه دوباره قربانی بازی های سیاسی وزیر و زنو اینجور چیزا بشه تو رو خدا نکنید این کارو.
فقط یه وزیر خوب بذارین. لزوما هم نمی خواد فرهنگی باشه ما یه وزیر شجاع می خوایم چون فرهنگیان به سبب کار سیستمی ادمای ترسویی می شن بعضا و محافظه کار.....
تفسیر میلون رو بلدم بهتون می گم.
| لینک های دانلود: |
| MCMI-III(برنامه تست روانشناسی) |
| EPQبزرگسالان(برنامه تست روانشناسی) |
| SCL-90-R(برنامه تست روانشناسی) |
| برای ویندوز 7 مراحل زیر را طی کنید ویندوز های دیگر نیز با کمی تفاوت به همین شکل می باشد |
| start->Control panel->Clock, Language, and Region->Region and Language->administrative->Change system locale-> |
| Current system locale را به persian تغییر دهید |