باران و دریا

 

جاسوسي در ذهنم است -
كه راه‌هاي منتهي به خانه ا‌ت خيابانت را مي‌شناسد 
از كوچه‌ي تاريك مردمكم مي‌گذرد -
تا چشمانم را دور مي‌بيند مي‌  آيد پشت دُهانم كمين مي‌كند
تا رسوايم هر لحظه رنگ ديگري بگيرد 
به همان رنگي كه نخستين بار صداي زنداني زير شكنجه‌ها داشت
-         چيزي از زجرهايم خاطرت هست ؟

 بهم ريخته‌ایي در فركانس‌هاي دستگاه شنود
حرف‌هايم را از دُهانم  بُر-
                                   يده بُ ريده  مي‌گيري
تا در طول موجي كوتاه به جايي كه نيستم پرتاب شوم 
به لحظه‌اي ميان صندلي‌م
سطري از شعرم را مي‌خوانم
برق از صندلي‌م كنده مي‌شود
به چشمان هيجان زده‌ ات مي‌افتد 
             -         مي‌شنوي ؟!

 خيانتي پنهان بودي در دستانم
همه‌ي آن سال‌ها               همه‌ي آن سال‌ها
كه از پشت پرده‌ها با تو حرف مي‌زدم 
از پردهاي رواني تيمارستان تا پردهاي سياه سياه
حتا پرده‌ي زناني كه دوست‌شان داشتم 

 حالا برابرم مدام قدم مي‌زني
بگذار بي پرده حرف بزنم
مي‌خواستم عبور كنم از خودم
تا مرزهاي سانسور را
به نرمي برداشتن زير ابرويت              بردارم
بَر       دارم 
مانند همان جاسوسي كه -
   لحظه لحظه مرا اعتراف كرد وُ تو را كشت
خيانتي پنهان بودي در دستانم
اما ساده باورانه تو را عشق مي‌انگاشتم  

 

منبع: حسن همایون

 

 

پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ + 13:12 + دریا +