|
باران و دریا
|
طعم تخت جمشيد زيرزبونمه. انگار در لحظه هاي آفتاب خورده سنگ هاي اون تمام اصالت خودمو بازيافتم. وقتي كه از اون پله هاي مهربون بالا رفتم و كهن وارگي در جانم نشست. به دروازه ملل رسيدم و انگار وارد سرزمين اثيري شدم. و حس كردم تنها ميان اين سنگ ها در حال قدم زدن در كاخي از هستي هستم. كاخي كه هرچند اسكندر سال هاي پيش به آتيشش كشيده اما طعم آفتاب سوخته مهربوني بر ديواره هاش جاودانيه. ايرانياني كه بسيار زياد و بسيار با يكديگر مهربون بودند. دست در دست هم يا دست بر شونه هم داشتن. در اين كاخ حس هيچگونه ظلم و ستمي نبود. احساس از قدرتمندي به شعفم واداشت. شعفي كه ناشي از پيروزي بر يك حيوان درنده بود. نشانه هاي قدرت در جاي جاي اين سنگ ها خودنمايي مي كردند.
شيري كه بر گوزني سوار بود. بله همه سختي ها گوزني هستند كه ميشه بسان شير بر اونها غلبه كرد. عقاب. و تصويرهاي شگفت انگيز. وقتي به نقشي كه شبيه بال بود نگاه مي كردم با خودم گفتم هنرمند مربوطه در چه سودايي بوده. اصلا كي بوده كه اين تصاوير رو روي اين ديوارها نقش كرده. آيا فكر مي كرده سال ها بعد قرن ها بعد و هزاره ها بعد دختركي ممكنه بهش فكر كنه؟
و اون ستون هاي بلند. ستون هاي خيلي بلند مثل اون چه بزرگ دقيقا عظمت زندگي شاهانه رو تصور مي كرد. بايد خانه دل رو درست مثل اين كاخ بزرگ ساخت. حتي چاه هم بزرگ وشاهانه بود كه مجبور شدم براي ديدن عمقش از حصار عبور كنم. چه كسي فكر مي كرد يك چاه اونقدر شگفت انگيز باشه. تالار آپادانا وكاخ تچر رو پشت سر گذاشتم. وارد محوطه حرمسرا شدم. حالا صداي پاي زنها كه اين طرف و اونطرف مي رفتن توي گوشم مي پيچيد. اين سنگفرش قرمز و البته اون موزه. از بين همه مجسمه هاي فروشگاه يكيشون به نظرم بيشتر درخشيد و به پرواز كردنم واداشت. نقش كوروش بود. انساني با بال هاي زيبا و اون سه تا سبويي كه نمي دونم چيه و بر سرشه. به خريدن همين نقش اكتفا كردم.
در اخرين جايگاه نزديك شب در حالي كه خورشيد داشت غروب مي كرد به آرامگاه اردشير سوم رسيدم. در اتاقك هاي رو به روي اون روح چند انسان خدادوست رو كه اونجا عبادت مي كردن درك كردم. اونها به مرگ و خدا فكر مي كردند. و البته مي ترسيدند. حالا بر فراز كاخ بودم. در دامنه كوه. و به شهر نگاه مي كردم. به همه ايران. و فكر مي كردم اينجا نقطه اصلي وطن منه. اينجا پايتخت مليتم است. و وقتي به اون جايگاه بزرگ نگاه كردم. نماد فروهر و انساني با كمان كه رو به روي آتش ايستاده بود در حالي كه بيست هشت كشور در سايه اون حكومت بودن حقيقتا به خودم باليدم. ياد تحقيق استادمون افتادم كه مي گفت بياييد و بررسي كنيد بعد از تعريف چند تا از داستان هاي تاريخي هويت ملي چه قدر افزايش پيدا مي كنه. و بعد ...