باران و دریا

گاهی آدم‌ها از سختیِ مسیر نمی‌ترسند، از سنگینیِ حضورِ آدم‌های بی‌اصالت می‌ترسند.

چقدر تلخ است وقتی می‌بینی در میانِ جمع‌هایی که ادعایِ همراهی و مهربانی دارند، با چنان کینه‌های کوچکی، چنان حسادت‌های پوچ و زنانه، سعی در مچاله کردنِ روحِ یک نفر دارند.

حذف شدن از یک جمع، وقتی ریشه در حسادت‌های بی‌اساس و بازی‌های زیرپوستی دارد، دیگر یک «طرد شدن» نیست؛ یک «تبرئه» است. تبرئه شدن از حضور در فضایی که در آن «اصالت» و «احترام» قربانیِ بازی‌های کوچکِ آدم‌های کوچک شده است.

من امروز از این بی‌معناییِ رفتارهای انسانی، از این برخورد‌های بی‌لطف که از سرِ حسادت است، به ستوه آمده‌ام. از اینکه چطور می‌توان در یک جمع، به جای پناه شدن، با بی‌احترامی و کینه‌توزی، سعی در کوچک کردنِ دیگری کرد.

خسته‌ام از این که آدم‌ها برای بردنِ بازی‌هایی که اصلاً وجود ندارند، دست به حذف کردن می‌زنند. خسته‌ام از این که در دنیایی که به دنبالِ رشد است، هنوز هم حسادتِ پوچ، بر منطق و اخلاق پیروز می‌شود.

امروز فقط می‌خواهم از این هیاهویِ کوچک، از این آدم‌های بی‌اصالت، فاصله بگیرم و در سکوتِ واقعی، در جایی که اصالتِ روح حرف اول را می‌زند، آرامش پیدا کنم.

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ + 5:12 + دریا +