باران و دریا

 

وقتی آدم جنگیدن باشی، همه‌ی عمرت را جنگیده‌ای. زندگی‌ات میدان کارزار بوده. فریاد کشیدی، زخم زدی، زخم خوردی. یک‌روز به‌سلامتی پیروزی می‌نوشی و می‌خندی و می‌رقصی و روز دیگر باید به هزار ضرب‌و زور لشکر یک‌نفره‌ی خودت را جمع‌وجور کنی. گاه‌ برای خودت سخنرانی پرشور کرده‌ای و گاه خودت را آرام کرده‌ای و راه منطق و گفتگو را پیش‌گرفته‌ای. یک‌وقت بلوف زده‌ای و وقت دیگر حریف که دستت را خوانده، کنار نشسته‌ای و سیگاری آتش زده‌ای  ،گاهی اشک ریخته ای و چرچیل درونت را هی کردی که فکری کند و برهاندت از این قمردرعقرب. 
هرچه بوده تو آدم جنگیدن بودی. من آدم جنگیدن بودم. نشده‌بود که تسلیم شوم. نشده‌بود که حتتا فکر واگذارکردن میدانی را کرده‌باشم. امشب اما جمله‌ی بالا را که خواندم دیدم نه! من تسلیم شده‌ام. نه که باخته‌باشم. تسلیم شده‌ام.
....
دلم نمی‌خواهد این نوشته‌را ادامه دهم. می‌گذارم همین‌جا بماند تا بدانم که تسلیم شدن را هم تجربه کردم. وقتی فکر می‌کنم که میدان را گذاشته‌ام و شمشیرم را انداخته‌ام و تسلیم شده‌ام می‌توانم آرام بخوابم.

 

منبع

 

سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ + 11:48 + دریا +