باران و دریا

 

اين يه نامس كه فاطمه م در تاريخ 22 ارديبهشت هشتادو چهار برام نوشت.

5 شنبه ساعت 12:30

 

 

به نام او كه چهره زيباي تو را خلق كرد.

 

سلام

سلامي به گرمي قلب عاشق. سلامي به روشني خورشيد و سلامي به زيبايي چهره‌ات

 

 

معلم عزيزم: هيوا جان

تو بهترين آموزگاري هستي كه تا به حال ديده‌ام. تو با گرمي قلبت با روشنايي چشمت و با پاكي روحت با ما رابطه دوستي، بهترين روش يك معلم را برقرار كردي. تو از ما دور نيستي. تو صورتك به رو نداري. تو قلبت پر از محبت است. تو آشيانه عشقي.

 

ديگر نمي‌دانم چه بنويسم. از زيبايي رخسارت يا از صميميت قلبت.

 

در آخر اميد وارم قطار زندگيت بر روي ريل‌هاي خوشبختي به حركت در آيد و كشتي آرزوهايت بر ساحل خوبي‌ها و زيبايي‌ها لنگر اندازد.

 

 

آرزومند آرزوهايت

: فاطمه

دوستت دارم

I love you

 

براي يادگاري برايم خودنويس بياور يادت نرود

سوالات امتحان هم آسان در بياوريد لطفا

 

 

 

خب مي‌خندم. خوشحال مي‌شود از چنين نامه عشقولانه‌اي. و فكر مي‌كنم چرا هميشه خود را زيبا پنداشته‌ام؟ لابد يك چشمان زيبابين مرا ديده است.

 

خودم را دوست دارم!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ + 13:21 + دریا +