|
باران و دریا
|
خونه ی ما دو تا بالکن داره، چن وقت پیش تو یکی از بالکنا، ی کبوتری چن تا بچه به دنیا آورده بود، که هنوزم هستن و در حال جیک جیکن ، از دیروز ی اتفاق دیگه افتاد، تو بالکن دیگه ی خونمون همش دو تا کبوتر ( از این رنگییای خوشگل . فکر کنم کفتر چاهی باشه اسمشون) در حال رفت و آمد بودن، که نگو منقل کباب مارو جای لونه انتخاب کردن و خانوم کبوتر در جلوی چش ما ، میونه زغال های سیاه . دو تا تخم سفید خوشگل گذشت و از دیروز تا حالا روشون خابیده تا جوجه هاش سر از تخم در بیارن، من که همش دارم ذوق میکنم، با آقای همسر براشون دونی گندم و آب گذشتیم اما لب نزدن،
الان که دارم تایپ میکنم صدای جوجه های اون یکی بالکن بلنده ، و تو بالکنه دیگه مامان کبوتر رو تخماش خابیده.
مامانم میگه به فال نیک بگیر این اتفاقات رو ، منم همین کارو میکنم،