|
باران و دریا
|
چه قدر لغزش نام ات سر زبان زيباست
به وقت بوسه زدن بر لب ات،دهان زيباست
توقف دو غريبه، ميان يك كوچه
تلاقي دو تماشاي ناگهان زيباست
به نَقل حوض حياط و ستاره و مه تاب
به قول آينه: چشمان هر دومان زيباست
تو بهتر است بخندي؛ كه خنده بر لب تو
شبيه پنجره اي رو به آسمان زيباست
اگر چه تلخ گذشته ست اول قصه
ولي نترس! كه پايان داستان زيباست
به خواجه فال زدم؛در پياله عكس تو بود...
نوشته بود كه: عكس ات در استكان زيباست
منبع