|
باران و دریا
|
این مطلب هم از وبلاگ خورشید خانوم که فیلتر نشده کش رفتم.
حرف نمی زنی
تنها
آسمانهایی را تباه می کنی که ارتباط مه آلوده شان از گلوی گمشده ات بالا نمی کشد
نمی شود
می گذاری هرچقدرکه می شود مایوس تر...
تیراز تمام سرت بکشد ...دار بزند روی موهات
هرچه بهار طلاییش را و...
نه...لیلی... نه!
می نشینی روی صندلی شاملو و
از فروغ خودت خودکشی می کنی
ظهیر الدوله میشوی بعد و تا مچاله های پیرزن و نرخ زیارت اموات و التماس و...
نمی شود
بر نمی گردی و
طرح انگشتهای نیم خورده را سنگ قبر می زنی به پیشانیت
مجنون؟ کجای حادثه؟
- نه!
مات می شود هاله هاله دور ماه و
مورمور قدمهات روی رد ترس وبر فرض که داری از انهدام کدام ناخن بی شکل حرف می زنی
چانه ات بد جور می لرزد عزیزم ولبهای من...
دارد...
وصله می شود به جوراب های خیس جنون
كه فریاد میزنی دوستت دارم
خم می شوم رو به آسمان و
لخته لخته عاشقانگی ات را ...
بالا می آوری روی اسم پروردگارو ملحدم نمی کنی مثلا؟
کج می کشید روی تمام دلتنگی هات و ...
پروردگارا چگونه روی این چشمهای باز ...
معلوم نمی شود کجا بودی
چقدر مرده بودی
که دستهات بوی جنازه نمی داد و
من که داشتم زخمهای عشاق مرده را غسل میدادم
نه..هنوز لیلی نه...
سالهای سال بود که دیگر از طعم خون ماسیده از حال نمی رفتم
هرچقدرهم که برف نمی بارید
باززمستان بود ومن فقط تو را بلد بودم از پشت این همه برف...این همه برف
رد مشکوک لبخند ومن که لبهات را پیدا نمی کردم
رد خور نداشت یخ زده باشی
زیر این آفتاب تیز و گریه های تفدیده و پایه های این همیشه ی خدا در گل
پیدات نمی کردم
برف نشسته بود روی محمل ومن ...
عجیب شبیه لیلی شده بودم
بلند ...زشت...سیاه
نه
رد دستهات بوی بیابان نمی دادو
مجنون شدن کمی به خط شدن می کشید و تو هیچگاه
هیچوقت... هیچ...
متاسفانه فقط چشمهای شما و پسمانده های آتشفشان کوچک من برای لیلی شدن کافی است
تا رد تازیانه و
من که انگار پوست نداشته باشم و
تو که انگار توی مسخ غلیظ خودت ماندنی شده بودی
وهیچ آهویی ...هیچ آهویی...
چشم نداشتی
نمی دیدی
نه رگهای دریده ی مرا و نه خون ماسیده زیر ناخن های خودت را
برف می بارد
جزغاله می شود هرچه اسم عشق بر نوک مداد من و رنگ دودی دهان تو روی تنم نمی ماند:
چه تلخ می زنی عزیز من امروز...چه تلخ پنجه می کشد به شیشه من
چشمهات
آب می شود
می ایستم و غسل می کنم
به نیت مرگ و چکه می کند کفن از نوک موهام
جیغ می کشد اتوبوس بر کناره ام واین تکه را که قشنگ می آیی:
چه عاشقانه روی سرم تمام بهار ...پاییز...زمستان را...
نه...نمی آیی
پرت می کنی مرا به قعر خودت
مبهوت ِ دارم از هوش می رَوَمت چشم باز می کنی و...
رد تمام عمل بر تمام تنت
.... چقدر عاشقانه می کشمت!
نادیاحیدری