|
باران و دریا
|
خورشيد در خاطره رنگ ميبازد،
سبزه تيرهتر ميشود،
باد برفي زودرس را
آرام آرام ميپراكند.
آب يخ ميبندد. آبراههاي باريك
ايستادهاند.
اينجا چيزي اتفاق نخواهد افتاد،
هرگز!
در آسمان خالي
دشت گسترده، بادبزني ناپيدا.
شايد بهتر بود هرگز
همسر تو نميبودم.
خورشيد در خاطره رنگ ميبازد.
اين چيست؟ تاريكي؟
شايد!
زمستان،
يك شبه خواهد رسيد.
او سه چيز را دوست داشت
او در اين دنيا سه چيز را دوست داشت:
دعاي شامگاهي، طاووس سفيد،
و نقشة رنگ پريده امريكا.
و سه چيز را دوست نداشت:
گرية كودكان
مرباي تمشك با چائي
و پرخاشجويي زنانه.
... و من همسر او بودم.
شعری از آنا آخماتووا
در فصلنامه سمرقند
انسانی که از سرزمین خود دور میشود، مانند گیاهی از ریشهی خود جدا میماند. با باد، سرگردان به هر سو میرود و هیچ چیز او را به چیزی که دوباره بتواند از آن جانی تازه یابد وصل نمیکند. همه چیز طعم و بوی و رنگ خود را از دست میدهد، چرا که طعمها و بویها و رنگها در کودکی در ذهن نقش میبندد. انسانی که در غربت میزیاد، مانند تخم درختی که از سرزمین دیگری آورده شده است، در این سرزمین یا میمیرد و یا ناقص رشد میکند.
وای به حال انسانی که هیچ سرزمینی ندارد. ریشههای او در هیچ زمینی جان نمیگیرند. ریشههایی که آنقدر به قلباش فشار میآورند تا آن را از حرکت بازدارند.
از وبلاگ میکده کوهستانی