|
باران و دریا
|
اگر مستم من از
عشق تو مستم
عشق تو مستم
عشق تو مستم
بیا بنشین که دل بردی ز دستم
بردی ز دستم
بردی ز دستم
آخ دلم پیش تو بنده
یارم مشگل پسند مشکل پسند مشکل پسنده
مشگل پسند مشکل پسند مشکل پسنده
مرا عشق رخت
مرا عشق رخت
بیچاره کرده
بیچاره کرده
بیچاره کرده
میان کوهو دشت
آواره کرده
آواره کرده
آواره کرده
آخ دلم پیش تو بنده
یارم مشکل پسنده مشکل پسنده
مشکل پسنده مشکل پسنده مشکل پسنده مشکل پسنده
در فکر
در فکر
در فکر تو بودم
که یکی حلقه به در زد
یکی حلقه به در زد
یکی حلقه به در زد
گفتم
گفتم
صنما
فبله نما
بلکه تو باشی
تو باشی تو باشی تو باشی تو باشی
توی طبیب من وای
تویی عزیز من ای
تویی نگار من وای
تویی طبیب من ای
خیر نبینی که من میسوزم
خیر نبینی که من میسازم
تو که بیوفا نبودی
پر جورو جفا نبودی
تو که بی وفا ن....بو.....ی
پر جور جفا ن....بو......دی
آنکه مرا از تو جدا میخواند
خیر نبیند که چها می خواند
تو که بیوفا نبودی
پر جورو جفا نبودی
تو که بی وفا ن....بو.....ی
پر جور جفا ن....بو......دی
شنیدم از مرضیه
ليلي گفت:«چي با خودت آوردي؟»
مجنون گفت:«سوزن.»
«براي چي؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و ميرفت توي پام.»
ليلي گفت:«اوهوم.»
و آدامسش را پف کرد، به جايي دور چشم دوخت، و توي دلش گفت:«خاک بر سرت! من خيال مي کردم از بس عاشقي خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
«چي گفتي؟»
«هيچي. گفتم باشه، مهم نيست.»
و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و اينبار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه مي آيم. گفته بودم دوستت دارم.
"عباس معروفی"
به مو سیقی گلچهره از این وبلاگ گوش بدید.
کسانی که می خواهند تایپ را تمرین کنند این برنامه عالی است.
تند تايپ
امشب کسی را دیدم که شبیه هیچکس نبود مثل همه کسانی که شبیه هیچکس نیستند
اما او
با زهم شبیه هیچکس
آمده بود
امشب
********
این لعنتی ها که می گویند مرا می شناسند
چرا هیچ یک مرا نمی شناسند؟
عزيز
!در مسير اشک من قدم نزن
زير آفتاب ِ داغ ساحل ونيز
من مناسب مزاج تو که نيستم
مثل قهوه ای عجيب و تيره و غليظ
تلخ می کند دهان خاطر تو را
...طعم زهرمار ِ خلق و خوی من
!نريز
...اشک نه
...برای من ... نه! من تو را به گند
...می کشم به گند ... نه! من ِ سگِ ... نه! چيز
مرد نامه را مچاله کرد
بعد ريخت
ريخت
قط
ره
ها
یِ
خون
...برویِِ
روی ِ ميز
[]
زير ِ آفتاب زن برنزه شد قشنگ
!!زير ِ آفتاب ِ داغ ِ تازه ی تميز
از سایت دیگران
عده ای جهان را می گردند تا خود را بیابند
اگر خود را می یا فتند جهان می گردیدشان.
شب است و لحظه ی حرمان مریم** وطفلی خفته در دامان مریم
...
"در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا، دیر است گالیا، به ره افتاد کاروان ...
زود است گالیا،
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان،
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه،
زود است گالیا، نرسیده است کاروان
....
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزیکه آفتاب از هر دری شتافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم آمد آن زمان .... سوی تو ..."
البته ربطش این بود
دوستان عزیزم درست نویسی در وبلاگ دارای قوانینی هست که برای اطلاع
و زیبا نوشتن هرچه بیشتر به خوابگرد مراجعه کنید.
در مورد نیمفاصله هم دولت بیدار بهتون کمک میکنه
تکرار شد برای دوستان عزیزی که می خوان می هاشون جدا باشه
خصوصا دولت بیدار رو بخونید.
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغرمی خرمنم بسوخت
کاتش زعکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدم به کوی مغان آستین فشان
زین فتنهها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هرکه آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد ورطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کانکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
سلام
نمیدانم سریال همنفس را دیدهاید؟ نمیدانم این چه سوداییست که تلوزیون دقیقاً در بدترین اوقاتی که دانش آموزان باید درس بخوانند بهترین سریالهایش را پخش میکند بعد در تابستان تلوزیون پر از چیزهای مزخرف میشود.
نگاه کنید دقیقا در عصر امتحانات تبلیغ چند سریال جدید در تلوزیون شروع شده!!!
اینها رامیگویم چون زمانی خودم در شب یکی از امتحاناتم از خیر دیدن سریال ارتش سری نگذشتم.
این سریال بسیار جذاب بود. بگذریم که شخصیتی که من بسیار دوستش داشتم یعنی لیزا همان وسطها بر اثر بمبارن مرد و ضربه عاطفی بر من وارد کرد.
خب آنزمانها مثل بعضی اینزمانها یادمان میرود که داریم فیلم میبینیم و تازه چه کسی از اثرات این فیلمها بر روح و روان غافل است؟
من خودم فیلم شدهام از بس فیلم دیدم :)
راستش ازدیدن سریال همنفس لذت میبرم.
خوبی این سریال تا حال به این است که مثل اغلب سریالها تا به حال کش نیامده و جذابیت آن در جایی است که دو دیوانه به هم رسیدهاند
فکر کنم این فیلم بوده و سریال شده وگرنه اصلا ارزش بحث را نداشت مثل اغلب سریالهای ایرانی که ابتدا قسمتش را تعیین می کنند و به کیفیت اصلا نمیاندیشند.
با دیدن این قسمتش یادم به این شعر افتاد که میگوید:
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.
به هر حال خانم وقتی فهمید که آقا در تیمارستان بوده عکسالعملی نشان نداد
حالا ببینیم آقا چه عکس العملی نشان می دهد که خانمش سه بار در تیمارستان بوده!
با این حال این سه ریال!!! دارای عدم قطعیت در رفتار و کشش زیادی برای ادامه است که یادم رفته در داستاننویسی به آن چه میگویند.
آهان
میگویند: پیرنگ
درست گفتم؟
درست است که خیلی خوبی؛ خیلی استادی؛
جهان را گشته ای نه مثل کسانی که هنوز آرزوی گشتن دارند.
مدال آوردهای؛ این که چیزی نیست؛ مدالهایت را بخشیدهای؛ هر چه من بگویم.
آری؛ مثل این پسرها دنبال صکس محض نیستی؛ معلوم است که دنبال عشقی
انواع و اقسام دخترها را دیدهای؛ خوش اخلاقی؛ جدی هستی؛ قابل اعتماد و باوفا
بی نهایت زرنگ؛ مثل این کسانی نیستی که بشود احمق انگاشتشان
مهربانی مهربان وعاشق؛ اگر گفتی اشکال کجاست؟ به نظر شما من چه ایرادی باید از او بگیرم؟
فکرمیکنید اهل ایراد گرفتنم؟
باید از خودم ایرادی بگیرم:
اصلا بهتر بروم بمیرم
نه جانم
حالا زود است
وقتش که رسید میمیرم
ها
تو از مرگ میترسی
چون از ناپاکی شرم داری
درست گفتم؟
ترسو!!!
ایراد خوبیست. :(
اما وقتی دل نخواهد هزار جور حسن و کمال هم راهی به در نمیبرد
اما من میدانم که باید به حکم دل باشم
مدتهاست این را دانستهام.
*************
خطابی دیگر به کسی که دست بر نمی دارد
دست برندار
تا جایی که می خواهی برو
اما به تو گفتم حرفم را
به نظرت من نظرم عوض می شود؟
نه
نمی شود
حالا همه جور بهانه بیاور خودت را مقصر من یا مرا
البته طبق توصیه ای که به همه می کنم
هر کاری دل تنگت می خواهد بکن
اما مومن
خود را خوار نمی کند هرگز
اما من از خوار شدن کسی نراحت می شوم
حتی اگر خودش نفهمد
دیگران را چهارپا نینگاشته ام که بارشان کنم
یادت نرود.
لطفا برای من نظر نده علاقه ای به شنیدنش ندارم.
کسی هم تو را نمی شناسد بهتر است ناراحت نشوی.
تاریخ 23/6/73
الان توی اتاق کنجی نشستم
غمزده، بیپرو بال، خسته، اما با امید به آینده اما از جهتی هم میشود گفت که خوشحالم چون تصمیم مهمی اتخاذ کردم.
یعنی تصمیم گرفتم که دیپلم ریاضی بگیر. کنکور ادب را امتحان بدهم و بشوم کارشناس ادبیات.
هم طبق علاقه و هم طبق اراده و هم با امید.
چقدر خوشحال میشوم اگر موانع جدی بر سر راهم ظا هر نشود. چقدر هم بد خط نوشتم. با امیدبه موفقیت برای خودم.
سا عت 19
تاریخ:18/3/74
الان هم توی اتاق کنجی نشستهام تا اندازهای ناراحت و غمزده اما نه بی پرو بال
و با ایمد به آینده
تصمیم مهم سال یش خودم را نقض کردهام و تصمیم دارم چیزی دیگری بخوانم و آهم فیزیک. امسال تا اندازهای عاقلترک شدهام. نمیدان مایا موفق به خواند فیزیک میشوم؟ آیا تصمیم عوض نمیشود؟آیا حوادث و وقایع اینده با دانشگاه رفتن من موافق است؟ امید ورام هرچه خیر است همان باشد.
با امید سعادت و خوبی باری همه جوانان و خودم.
سا عت 15
18/12/75
الان نه در اتاق کنجی، در اتاق بغل اتاق کنجی نشستهام. نه غمزده، نه ناراحت، نه بی پرو بال ولی نا امید.
در سال پیش تصامیم الگی گرفتم نه کارشناس ادبیات شدم و نه لیسانسه فیزیک ولی در حال خواندن چیزی هستم.نیمی از آیاهایم پاسخ داده شده. ولی امسال هم تقریبا تب وتابهای پارسال را دارم ولی ترس ندارم. بالاخره باید نوشته میشد وشد.
ساعت 11
خدا حافظ
15/10/76
الان هم در اتاق کنجی نشستهام. نه ناراحت نه غمزده نه بی پرو بال و نه ناامید ولی ترسو
دوباره ترس مرا فرا گرفته است. از جمله اینکه بالاخره همان تصمیم دومی عملی شد یعنی فیزیک ونه فیزیک که دبیری فیزیک. اکنون من دوباره شدم همان دخترک دوران دبیرستان. ولی خیلی بزرگتر ولی ناراضی تر از قبل.
حالا که فیزیک میخوانم آینده ام چیست؟
چرت و پرت مینویسم؛ نوشتم تا فقط نوشته باشم. دیگر حرفی ندرام.
24/7/77
الان هم در اتاق کنجی نشستهام. ناراحت، غمزده، بی پرو بال و افسرده و نا امید. همه اینها صفات من در این لحظه هستند. مدتهاست که دست به قلم نبردهام و اکنون در حال مرور خاطراتم بود تصمصم به نوشتن گرفتم. ماجرایی زندگی مرا ازاین روبه آن رو کرد. از آن دختر شادو سر زنده و فعال اکنون دختری افسرده و بیحال با قی مانده است...... امسال وا قعا سال رنجم بود و زجر کشیدم. از دست خودم و بیشتر اطرافیانم و دوستانم و به راستی چقدر تنها هستم.
حتی یک دوست که جویای ا حوال من باشد ندارم. بگوید زندهای مردهای؟ او ضاعت جور است؟ ای خاک بر سرت کنند دنیا که اینقدر بی مهرو وفایی.
ای خاک بر سرت کنند.
....
میدانم این نیز مانند چیزهای دیگر خواهد گذشت و ...
سا عت 23
10/9/78
الان هم توی اتاق کنجی نشستهام. بسیار آرامتر، پر طمانینه تر البته اندکی ناراحت و غمزده کمی هم بی پرو بال اما نه ناامید و لی تا اندازه ایهم ترسو. این زندگی به من درسهای زیاد و خوبی داده است.
دیگر از حوادث زندگی به آن صورت نمیترسم......
.....
......
.......
.........
امسال هم مشکلاتی داشتم از جمله اینکه دو ترم مشروط شدم و اگر این ترم هم مشروط شوم آنوقت دیگر نمیدانم باید چه کار کنم.
خدایاخواهش میکنم مرایاری کن که درس بخوانم. حالا میخواهم اتاقم را جارو کنم .
انشاالله سال آینده سال بهتری نسبت به امسال است و من به کمالات بیشتری دست یا فتم.
شعبان 1420
دهم آذرماه 78
15/مردادماه 1379
امسال سال دیگری بود
امسال به همه سالها فرق داشت
باب جدید در زندگیم گشوده شد. بسیار بچگی کردم بسیار فرازو نشیب رفتم اما به شعر نزدیک شدم
به داستان عشق ورزیدم
امسال عاشق شدم
امسال سالی بود که که پیراهن پیش را بیرون آوردم. پوست انداختم قدمی به سوی بزرگتر شدن برداشتم. الان هم در اتاق کنجی نشستهام و می دانم چه هستم؟ شادم یا غمگین آرام یا طو فانی؟ چه چه چه – نمیدانم امسال راه به کجا می برم؟
عاقبتی به خیر را برای خودم از خدا میخواهم
5/10/85
هنوز هم توی اتاق کنجی نشستهام...
ادبیات را داشته باشید
و صرف افعال را
سلام
راستش بهتر بود در باره کلاس اول شبانهام هم بنویسم.
این کلاس اول که از اول 27 هشت نفر بودند و بعد تعدادشان به 36 تا رسید برایم بسیار خاطره آور و لذت بخش بود.
بر خلاف دوم تجربی که چهار نفر بودند و فیزیک دو سنگین اغلب با عث خواب آلودگیشان می شد کلاس اول پر از شور و عشق بودند و من جدا وقتی به سر کلاسشان می رفتم پر از انرژی میشدم.
البته این کلاس مملو بو د از دانش آموزانی که اغلب فیزیک را افتاده بودند؛ میدانید من آن روز ده ساعت کلاس داشتم. معلمی فقط حرف زدن نیست؛ گاهی مجبوری بلند حرف بزنی و صدای من هم بلند است؛ اما بعد از 8 ساعت کلاس داشتن صدایم دیگر در نمیآامد. این ساعت آخر شبانه جداً برایم سخت بود با توجه به داشتن چهار ساعت قبلش فیزیک 2 که باید کتاب ر هم سرسه ما تمام میکردم و تند تند درس میدادم.
صدایم بد جوری کم میآمد اما وقتی وارد کلاس اول میشدم احساساتی خوشایند در برم میگرفت.
راستش همیشه کلاس اول داشتن برای من چیزی دیگری بود. با خودم میگفتم شاید این به سن بر میگردد اما با توجه به اینکه در این کلاس بچههایی بودند ک چهار بار فیزیک 1 را افتاده بودند و 20 سالشان بود یا بچه هایی بودند که دقیقا در سن بلوغ بودند و رابطه ما مثل همه کلاس های اول بود به این نتیجه رسیدم که کلاس اول خود برای من و شاگردانم واجد این ویژگی است. دلیلش هم این است که فیزیک آسانتری دارد . به عبارتی بگویم که اصلا فیزیکش فیزیک نیست.
بگذریم که امسال آمو ختم چه طور کلاس دوم و سوم هم را راحت کنم و فیزیکش را نا فیزیک کنم.
این کلاس اول همه جور بچهای داشت. اما خصوصیت مهم آن وجود خانمهای متاهل بالای 40 سال بود و اغلب هم از ناتوانی خود بی اعتماد به نفس بودند.
شاگردی داشتم به نام اشرف ح که این کلام نمی فهمم از سر زبانش نمیافتاد. یادتان باشد من همه را پای تخته آوردم. این خانمهایی که اغلبشان هم سنتی بودند و بسیار بی اعتماد به نفس میآاوردم پای تخته.
البته سعی میکردم خودم بایستم تا بیاحترامی نشود.
یک بار خانم د را آوردم در حالی که سر کلاس از مثبت اندیشی میگفتم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :من یک پسر 16 ساله دارم که فلج شده حالا چه طور مثبت اندیشی کنم؟
شما که نمیخواهید بدانید چه گفتم؟
کمی تپل بود و قدش کو تاه بود آوردشم پای تخته و گقتم ما شالله خوش تیپ
با ور کنید مسخره اش نکردم و این با عث تغییر رو حیه پرسیدن میشد.
اما خب بعضی وقتها هم مجبور بودم قیافه بگیرم که دانش آموزان میخندیدن و میگفتند به قیافهتان نمیآید خانم که بد اخلاق باشید
و هررری می خندیدند.:(
با این حال کافی است یکی دو تا منفی بدهی یا اگر خیلی حاد است صفر بدهی تا کلاس در بست ساکت شود
والله من سلاح دیگری ندارم
اخراج؟
بله بله
نموده ام.البته به خاطر درس نخواندن
با منفی همه ساکت می شوند.
خب بعد از صد بار آوانس دیگر نمیشد کوتاه بیایم
میدانستید چه میگفتم؟
میگفتم حق نداری بعد از چهار بار داشتن این درس سر کلاس من بیفتی
تقلب؟
ابداً
بعضی از معلم ها می گذارند بچهها تقلب کنند یا فت و فت جواب سو الات را به دانشآموزان میگویند
همین معلمها هستند که یک مشت آدم ترسوی بی خاصیت تحویل جامعه میدهند.
یک مشت آدمی که از امتحان دادن میترسند یا آمو ختهاند درس هایشان را با تقلب پاس کنند. من ترجیح میدهم امتحان نگیرم یا امتحان آنقدر ساده و در حد دانش آموز باشد تا بتواند پاسش کند
خب
کافیست
نتوانستم از خاطرات بگویم.
نه
نمیتوانم وقتی یک عدهای به خودشان به راحتی اجازه میدهند که دیگران را بیازارند.
دیشب فیلم کد داوینچی را دیدم و با توجه به اینکه کتابش را نخوانده ام از دیدنش لذت بردم. حقایقی در این فیلم جلب توجهم کرد.
میدانید که این فیلم به طرز اعجاب آوری به زن توجه کرده بود. راز تو هستی.
راز مری بود همسر حضرت عیسی که کسی از آن خبر نداشت.
البته هیچ بعید نیست که حضرت عیسی زن داشته باشد و یک عالمه هم نوه و نواده
نمی دانم در قر ان به این مو ضوع اشاره ای شده؟
از خلاقیت نویسنده این کتاب خوشم آمد گرچه که به نظر میرسد به حقیقت نزدیک است.
قبلا یکی از معلمها میگفت دو تا یهودی تاثیر زیادی روی علم فیزیک گذاشتهاند
یکی نیو تن
و دیگری اینشتین که اگر این دو نبودند شاید فیزیک فیزیک نبود
عجب که اسمی از اینشتین نبردند
به هر حال جنبه راز آلود این فیم و کشف رازها به وجدم در آورد
گرچه که به خاطر کاری یکی از دوستانم بد جوری حالم گرفته شد.
صمیمیت با هستی
داشتن روابط نزدیک با همه انسانها به مثابه ذراتی از یک وجود، یک هنر است
انسانهای خطاکار پیوسته را جدا میبینند و جدا را پیوسته
نور سفید که از چند رنگ تشکیل شده یک رنگ می بینند و خود را که به هم پیوسته اند جدا
و دریغا که کو ته فکری تا جایی دامنه می یابد که این مسئله به عنوان یک ضد ارزش نمود مییابد
چون دوست نداشتی به بالاای ها نظر بدم منم اومدم به این یکی نظر دادم
یکی بالاخره منو درک کرد