|
باران و دریا
|
شاید بهتر باشه از آقای اسلامی عزیز باز هم بنویسم.
راستش در مواردی که گاهی ناراحتی به سراغ آدم میاد شاید یه معلم بیشتر از همه بتونه به آدم کمک کنه.
من یکی از کسایی که بودم که گاهی مشمول لطف اساتیدم واقع شدم. یک بار یه خاطره دیگه رو توی وبلاگ قدیمیم گذاشته بودم که اگه شد دو باره تکرارش میکنم. توی اون خاطره حسابی ناراحت بودم و آقای علوی نیمساعت از وقت کلاسو صرف این کرد که منو آروم کنه. اون کلاس کلاس خاطره انگیزی بود ولی کلاس دیروز که توش فقط کمی بی حال بودم با خودم گفتم اگه اسلامی معلم باشه حال منو دگرگون می کنه.
همین که با روحیه شاد و شنگولش وارد شد یه دفعه پرسید با انگلیسی امروز شما happy هستید؟ و بنا کرد از تک بچهها پرسیدن. به من که رسید گفتم :no
می دونم که از نظر روانشناسی نباید این طور اینطور جواب داد ولی یادم رفت و آقای اسلامی پرسید چرا؟
گفتم: روزگار
او با شور و هیجان خاصی رفت پای تخته و نوشت:
Let the world go to the hell
دنیا و ما فیها رو ولش کن. یکی از بچه ها گفت "مافیها" که خودمونم می شیم! و اون گفت اون میشه "منفیها"
می دونید آقای اسلامی علاوه بر زبان انگلیسی خیلی خوب فارسی رو بلده؛ حتی عربی رو هم و قبل از هر مثال انگلیسی فارسی رو بیان میکنه. البته چون بچهها از اول اعتراض کردن به انگلیسی حرف زدن مجبوره فارسی حرف بزنه وگرنه می دونید که استادای زبان اصلاً فارسی حرف نمیزنن.
او عاشق ادبیات انگلیسیه و نکات بی شماری رو به ما میگه و تفاوتهایی در باره دستور زبان فارسی.
بعد از اینکه کمی بحثشو ادامه داد درباره ناراحتی گفت تو به خاطر یک چیزکه نداری ناراحتی البته انگلیسی گفت:
You dose not have kadilak
یا یک ریچ هازبند نداری. اینجا دیگه حسابی خندم گرفت.
بعد هم گفت به داشتههاتون فکر کنید نه نداشتهها.
اما من نا راحتیمو به علت چیزی دیگری بود شاید بیشتر از هر چیزی نفهمی دیگران با عث نا راحتیم بشه.
شاید کمی از ناراحتیم هم به این بر میگشت که کلاس های ما هفته آینده تموم میشه.
بعد یه دفعه چشمش به برگههایی افتاد که من زیراکس کرده بودم برای کلاس و بنا کرد تشکر کردن و به بچه ها گفت این دوست شماfavor کردن.
Tanks for a favor
و گفت که favor یعنی لطف
یا
It is very kind of you. و بعد هم گفت به جای veryمیشه soهم به کار برد که جنبه مودبانش کمتر میشه.
راستش خیلی خوشحال شدم که...
بماند تازه من گفتم خواهش میکنم که رفت توی کار خواهش میکنم
و گفت یعنی you are welcome.
تازه سر یه بحث جدید در گرفت که اصلا انگلیسی ها معنی خواهش میکنم ندارند. یا مثلا معنایی برای زحمت کشیدید یا دستت درد نکنه
یا اینکه دست مریزاد یعنی از دستت نریزه که همش منفیه؛ ندارن.
و اونا در جواب تشکر کلمات مثبت به کار میبرن.
بعد رفت تو کار دمت گرم که ریشش از کجاس و گفت دمت گرم در واقع میشه سشوارکه قدیما یک باد بزن برای کبابپزیا بوده که بهش میگتن دم میده
بعد گفت نو کرتمو چاکرتمو غیره هم ندارن و اگه برین به یه انگلیسی بگین نو کرتم چپ چپ نگاتون میکنه و فکر میکنه هنوز برده داری دارین.
من پرسیدم قربانت چی؟
دارن؟
گفت نه ندارن . مثلا مادرای انگلیسی البته اینا رو به انگلیسی گفت که به بچههاشون نمیگن دورت بگردم یا برات بمیرم. پاش بیفته واسه کسی نمیمیرن بعد گفت خیلی چیزی بگن میگن
I die for it
که من گفتم اینم یه جور قربانی شدنه. و اونم گفت که یادم نیست. وگفت حالا پاش بیفته واسه طرف می میرین؟ و زبان اونا صادق تره.
بعد رفت سر وقت قسم که اصلاً اونا خیلی کم قسم بخورن و مثل ما نیستن که بگیم قسم بخور بعد بگیم به چی؟ فوقش میگن من سو گند میخورم و این بر میگرده به اینکه کمتر دروغ میگن و حرف همو بهتر باور میکنن.
خب دیگه استاد ما عاشق زبان انگلیسیه.
بعد یه دفعه یاد قران افتاد و گفت زبانهای شرقی تاکید بیشتری دارن در قرآن هست
ان الله لبالمرصاد
و ان ول هر دوتاش تا کیدیه ولی درزبان انگلیسی کسی نمیگه in fact I am realy…
واقعا رو درست نوشتم؟ و دوبار تا کیدی در کار نیست.
اینجا بود که روحیم کا ملا تغییر کرد و خوشحال شدم که این آخر عمری مزه یه استاد عالی رو چشیدم.
آخر کلاس هم رفتیم تو کار زبان یزدی که بازهم خیلی وارده
به من گفت شما یزدی هستی؟ گفتم آره
گفت سِرمِجَُک یعنی چه؟ نمیدونستم گفت آلو و آلبالو خشکو بهش میگن سرمجک
چوغور لیتوک رو آقای جوادیان گفت که یعنی خیلی لاغر
مُتا بَرزا که یادم رفت و آکییُک
آکییک کلمه جالبی بود که یه جورایی معنی کاکو شیرازو می ده.
خب آکیکا
فعلا بسه نه
این کلاس برام نشان از تاثیر فردیه که می تونه در رو حیه آدم تحول ایجاد کنه و به خاطرتوجهش همیشه ازش ممنونم.
دیدم کنار دستش نشستهام
به یک دره رسیدیم با آبهای بیشمار
گفتم: الان است که سقوط کنیم
گفت: نگران نباش همین حالا از آن میگذرم.
از دهانه دره پرید روی آبها
کمی جلو رفت
و از سوی دیگر باز هم بر راه قرار گرفت
نمیدانستم که پرواز می داند
«ابل زنوركو» از اول ازت خوشم نيومد چون آدم از خودراضى و متكبر و پرمدعايى هستى، بيشتر عمرت صرف اين شده اداى نابغه ها رو درآرى تا واقعاً نابغه باشى. اگر نامه مى نوشتم براى اين بودكه هلن رو دوباره زنده كنم... تو همه چيزت زياده رويه، عشق و خشم، خودخواهى و ملايمت، حماقت و ذكاوت، همه چى در تو برجسته، تند و تيز و برنده ست، باتو انگار آدم توى يه جنگل وحشى داره گردش مى كنه، آدم نمى دونه كجاست، توش گم مى شه.»
راستش از این کلمات (طرف ) خوشم اومد جالبیش از این نظر بود که شبیه خودم بود!
باز هم
به همه ابعاد هستی نگریستم و تنهایی عمیق خود را دیدیم
نه
این تنهایی هرگز مرا اندوهگین نمیسازد
اکنون خود را سبکبال میکنم و همه را ترک میکنم
مرا رها کنید
شناور لحظهای سرشارم با خویش
نمیخواهم شما را با همه کوچکی که به لرزشم وا میدارید
خالی میشوم باردیگر
خالی
خالی
************
عرفه نزدیک است
این روز روز دیگریست مرا و تو را
که با تو تنها نبودهام.
فریاد مرگ بر صدام هر گز از یادم نمیرود.
در آن کودکی هرگاه جنازه جوانی را میآوردند برایم مجسم میشد اندوه دل مادرش را که بر صدام نفرین میکند
نمیدانم اگر صدام نبود بازهم آمریکا موفق میشد دوتنها ملت شیعه جهان را به جان هم بیندازد؟
عجیب نبود تنها دو ملتی به یک ارزش معتقد بودند با هم بجنگند؟
یادم نمیرود که همه چقدر آرزوی کربلا داشتند و باید بگویم این آرزو آنقدر ریشه دار بود که من هنوز هم باور نمیکنم راه زیارتش باز باشد.
هر چند این راه هنوز هم با خون همراه است.
حسین بن علی حج را رها کرد و راه کج کرد تا کربلا را بسازد
هیچ گاه آن تصویری را که بر پشت کتاب حج دکتر شریعتی بود را فراموش نمیکنم که فلشی خلاف همه فلش های طواف کننده اطراف خانه کعبه
فردا عید قربان است شاید نهایت آروزی یک مسلمان درک این عید باشد.
عیدی که در آن انسان همه چیز را برای معبودش قربانی میکند؛ شاید پسرش از جانش عزیزتر باشد.
با این حال ابراهیم از این آزمایش مرخص شد اما حسین فرزندانش را خود به قربانگاه برد
....
صدام دیروز اعدام شد
خوشحالم
به خاطر دل همه مادران جوان از دست داده!
٭ باید چیزی بنویسم. چیزی که از همه چیزهای نوشتنی دیگر بهتر باشد، عمیق تر، پرمغز تر و صد البته طنزآلودتر. باید چیزی بنویسم. چیزی که برایم هشتاد لینک بیاورد، هشتصد کامنت و دستکم هشت هزار خواننده. چیزی که چهار ستون مجازی وبلاگستان را بلرزاند و دانه دانه موی بر اندام خمیده بلاگر ها راست کند. چیزی که احاطه ام را بر همه چیز نشان بدهد، و هوش سرشارم را و نفوذ قلم پرنفوذم را. باید چیزی بنویسم. چیزی که روزمرگی زندگانی را بر ملا کند و خطوط قرمز روابط انسانی را درنوردد و روشنفکری بی مثالم را به رخ بکشد. چیزی که خبره ترین منتقدان "شالوده شکنی سکسوالیته وار" نویس را کیش و مات کند و به گول ترین شاعران "آه! قطره شبنم روی گلبرگ رز" نویس سور سرباز بزند. باید چیزی بنویسم. چیزی که اگر می توانستم حتما همین امشب به جای این $&شعر نوشته بودم...
اگر می خواهید کمی بخندید به تفتستان بروید
چه میکنی با من؟ چرا به خندهام وا میداری اما خودت نمیخندی؟ چرا به مهر ورزیدنم وا میداری اما خودت دوست نمیداری؟ چرا مرا به زیستن وا میداری اما خود زندگی نمیکنی؟
نمیدانم چه شدهام شوق دیدارت را دارم دلم میخواهد همه خوابهایم را به حقیقت وا دارد
امانم نیست اما این حرفها را به تو نمیگویم
تنها نگاهی از جانب چشمانت مرا کافیست و لبخندی بر لبت تا جان دهم
این شور عشق
این شور زیستن را
این گریستن را
وجود زیبای تو باعث میشود و این تلالو گامهایت از دور است
وه
چه مست میشوم که تو را گام زنان از نزدیک بیابم
رویای صادقانه مهر ورزیدن
هیچ گاه خواب نیست
هیچ گاه خیال نیست
خیال آغوش تو حتی
سلام
راستش یلدا بازی رو به پایان است و تبش مدتی نویسندگان را در بر گرفت
راستش از جایی که هیچ بد مصبی من را دعوت نکرد مجبور شدم خودم اعترافاتم را انجام بدهم
راستش دوستان ما یا آن قدر کلاس شان بالا ست که خب بردن اسم وبلاگ من در مخیله شان نیست یا در این باغها نیستند. به نظر من دو طیف در وبلاگستان وجود دارد و من بین این دو طیف گیر نمودهام و بعضی وقتها نمیدانم خودم را در کدام دسته قراردهم؛ یک عده که وبلاگ نویسی را به صورت حرفهای دنبال میکنند و درباره قوانین آن میاندیشند ویک عدهای که در فضای شخصی خود سیر میکنند و رفتارشان به عوام بیشتر نزدیک است.
خب من جزء هر دو دستهام چرا که هم از تئوریها و نظرات دوستان اهل فکرم خوشم می آید و هم از سادهدلیهای دوستان معمولیام
با زهم جمع نقیضین شدهام. اینجا است که تنهایی باز هم نمود بیشتری مییابد. راستش یک زمان در دانشگاه چپیها میخواستند سر به تنم نباشد چون راستی میپداشتندم و راستیها از دیدگاههای عجیب و غریبم زیاد خوششان نمی آمد. خب این موضع تنهایی را من خود برگزیدهام. برای همین هم هم رنگ جماعت شدن برایم سخت است. مثلا بازی در این بازی. از جهت لجبازی هم تمایلی به شرکت در آن نداشتم. چون دامنه این لجبازی افزون است فعلا با خودم هم لجبازی میکنم و در این بازی شرکت میکنم.
1- با غچه خانه ما لبریز از انواع مرغ، خروس، خرگوش، لاکپشت، کرم خاکی، کبوتر، فاخته، گنجشک، گربه و گاهی وقت ها بزغاله و ... میباشد.
2- برادرم گاهی صبحها لنگ کفشش را رهسپار با غچه میکرد از دست خروسها دراین وسط یک بار خودش عاشق یک خروس خاص شد که گردنش مو نداشت؛ او عاشق این خروس بود تا اینکه مادرم مجبور شد به خاطر بیماری یک روز خروس را سر ببرد و به این شکل اندوه او را به خاطر مرغ و خروس هایی که از ترس او جیکشان در نمیآمد دیدیم.
3- در کودکی عاشق دو چرخهام بودم و دور با غچه کو چک حیاتمان دور میزدم خیلی دلم میخواست که دستم را ول کنم و دو چرخه را برانم که هرگز موفق نشدم؛ یک بار دستهایم را ول کردم و چشمهایم را هم بستم تا با چشم بسته دو چرخه سواری کنم صاف رفتم وسط باغچه و سرم به میله مربوط به گل پیچ برخورد کرد و دوساعتی بیهوش بودم
4- اینجانب چندین بار به سمت مرگ رفتهام در کودکی در حوض خانهمان غرق شدم مادرم میگوید در آن زمان یعنی سه سالگی مشغول بازی با محمد تقی بودهام؛ ای بسا او هلم داده باشد! مادرم میگو ید یک دفعه آب قطع شد از ته با غچه آمدم بالا و تو را دیدم که غرق شدهای میگفت اتفاقا شب قبل تلوزیون آموزش نجات غریق گذاشته
می گفت پریده وسط خیابان و گفته یا جعفر می خواسته بگوید یا سید جعفر محمد
یک بار هم گازگرفته شدم جهت خود کشی این امر شریف را پیشنهاد میکنم به کلیه قوز فیش شدگان چون در عوالمی میروید که اصلا نمیفهمید البته من باب رفتن به جهنم :)
5- یکی از موسسات یزد فیلم سینمایی بدون سانسور پخش میشد و من تنها دختر شرکت کننده بودم یک بار که دفعه اول بود داشتند فیلم راننده تاکسی را پخش میکردند من هم رفتم نشستم
چشمتان روز بد نبیند که دارای صحنههایی بودکه خیلی نزدیک بود و من و پسران همزمان آب شدیم راستش دیگران پسران فیلمهای صحنه خفن نگذاشتند از خجالت من به این می گویند حضور مثبت
6- در کودکی علاقه شدیدی به پسر بودن داشتم ظا هرا از اینکه من باب نحوه شاشیدن از پسران کم میآورده ام گله داشته ام
یکی هم زیاد شد
دوستان مورد دعوت من با جسارت:
متولد ۵۷
...
...
می باشند
به جای ... هرکدام از دوستان قدیمی و جدید بسیار عزیزم خود را قرار دهند.
قرار شده یه چیزایی رو از مهرانه یاد بگیرم
خب چی؟
راستش من به زودی دو باره عمه میشم. توی ماه بهمن. راستش زیاد برای من مهم نیست بچه چی هست اما همین الان دختر عمم بهم گفت که مهرانه رفته لو داده
چی گفته؟
گفته: عمو! اینا بچشون پسره اسمشم میخوان بذارن ماهان. کارت نبا شه ها
دیگه چی گفته؟
گفته: عمو من زن پسر شیرازی نمیشم. این پسرای شیرازی همهشون یک دو سه تا دوست دختر دارن و پسراشونم نفری دوسه تا دوست پسر دارن. میآم زن پسر یزدی میشم.
ظا هراً بین من و دختر برادرم زیاد تفاهم وجود نداره چون من پسرای یزدی رو اصلا ترجیح نمیدم.
حالا باید بررسی کرد و دید که میزان شناخت من بیشتره یا اون
هرچی باشه اون با همه هفت سالگیش بیشتر شیرازی محسوب میشه
یه بار که سا عت ده بهش زنگ زدم با لهجهای شیرازی گفت:
عمه تو هنو نخوابیدی؟
باید بهش بگم که من به این سادگیها خوابم نمیبره.:)
با من بیا تنها نشستی چرا؟
به عشق من دل تو چرا نبستی چرا؟
شب تا به صبح بی تو رسوندن چرا؟
ز مرز عشق بی تو گذشتن چرا؟
تنها نشستن نمی شه
تو خونه موندن نمی شه
بیرون نیایی ازخونه
غم زدلت وا نمی شه
تو خونه موندن نداره
تنهایی خوندن نداره
بیرون بیا ز خون....ت
این دل سوزوندن نداره
تو اگه خونه بمونی من بی یار می شم
امشب تورو نبینم باز بیمار می شم
اگه نباشی بی تو صفا نداره
عاشق تو بودن که گناه نداره
عاشق قدر امشبو بدونن
همه بیدارن کسی خواب نداره
تنها نشستن نمی شه
تو خونه موندن نمیشه
تنهام نذاری امشب
این دل سوزوندن نداره
روزی که مرگ دیگر من می آید
تو با من دیگرت بیا
تا روی خیال ِ من وقتی
بنشیند خشت
بنشانَد روی خودِ خیال ِ تو .
یداله رویایی /هفتاد سنگ قبر