|
باران و دریا
|
دلش میخواست دندانههای اسم خودش را هم جارو کند مثل همه پلههایی که هرروز از طبقه چهاردهم آپارتمان تا پایین جارو میکرد. از روز اول استخدام به او گفته بودند کار شما فقط جارو کردن است. اول پلهها بعد فضای تقریبا وسیع محوطه و بعد منزل هر کدام از سکنه که مایل بودند.
مینوشت لا لوئل. از ل خوشش میآمد اما همزه در نظرش زیادی بود جارویش را بر داشت که آنرا پاک کند مجبور شد ل آخر را م پاک کند و به لالو اکتفا کند.
همینطور روی پلههای مارپیچی سا ختمان نشسته بود که پسری از طبقه چهاردهم یک پلاستیک از تکههای کاغذ را در هوا رها کرد. حالا دوباره باید همه پلهها از پاین تا بالا را دور بزند. مجبور شد در واحد طبقه چهاردهم را بزند تا از سا کنان آن تو ضیح بخواهد اما از لای در زنجیر شده سا ختمان تنها توانست لبخند شیطنت با رو در عین حال معصو مانه پسر را ببیند. تکههای کا غذ را جمع کرد کاغذهای هر طبقه را جدا جدا جمع کرد روی هر تکهای کلمات را میخواند:
درخت پیچ گل لب ج ج ج بیا
پیچ جاده را که رد میکرد نزدیک خانهشان یک درخت چنار قد کشیده بود ویک جوی کو چک؛ همیشه خدا گلهای دیوانه را آب میداد و لب جوی مینشست و گلهای دیوانه را بو میکشید که صدایی گفت:
گلهای دیوانه را بو کردهای که پاک خل شدهای؛ دیوانه دیوانه تو دیوانه هستی؛ بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
- اصلا زیر درخت ج ج ج
طبقه بعد کاغذها را جمع کرد: گیتار شن ستاره پل هوایی
ستاره از روی پل هوایی غروب کرد
تو که نمیخواستی
شن را زیر زبانت گذاشتی وگیتارزدی خواندی تا بر گردد اما شهر در میان دود گم شد.
طبقه دوازده: جا رو جارو پوست شکلات عکسهای پاره پاره
یازده: میوه هسته آلبالو سطل آشغال
طبقه ده: جا رو جارو جارو
طبقه نه: عکسهای پاره پاره ، آشغال، من
طبقه بعد بعد بعد
از طبقه هفتم که به پایین نگاه کرد سرش چرخید چرخید
جارو را از همان بالا انداخت پایین
خودش از پلهها بالا رفت.