|
باران و دریا
|
روزی که قلب همه دختران شهر دیگر از امید یافتن شهزادهای افسرده بود طلای عاطفه قلبها مژه چشمها را میآراست. آنروز غزال کوله باری برداشت تا جنس خود را ارزانی کند.
آنروزی که دلم میخواست یخ کنم و همینطور پیاده بروم و صو رتم گل بیندازد از سرما و کم کم احساس کنم که سبک شدهام و آنوقت راحت دراز بکشم و فکر کنم که حالا حالا ها وقت داری بخوابی.
آرزوی یک عمر خوابیدن به دلم مانده است و اینجا بمانم بمانم و بمانم تا یک روز مسافری گذر کند.
اینجا همان خانهای بود که غزال میآمد تا دکان خود را باز کند.
- نه نه، آقا گمان نکنید که من قرار است نردبانی بپرم مطمئنم همان چیزی که یک لحظه به آن نیاز است همان بهتر است؛ مثلا دلت می خواهد گوشی تلفن را برداری و بگویی هیچی هیچی
گوشی تلفن را برداری و بگویی
- خوب است آدمها به یاد هم باشند، خوب است که من خود کاری دارم تا با آن بنویسم. خوب است. بله بله سهم من حتی صدای کسی هم نبوده است. سهم من یک خودکار است که البته تا ابد هم قرار نیست بنویسد؛ فرصت کم است.
بله دلم میخواست غزال بیاید توی یک کلبه دور افتاده متروک در وسط جنگل که صدای جیر جیرکها یک آن آرام نمیگیرد و البته هوا هم پاییزی باشد و برگهای زرد و مرطوب زیر پای آدم صدا بدهند! و هوا کمی سرد باشد .
- چه محیطهای رمانتیکی خانم! شما که مال قرن خودتان نیستید. شاید دهها قرن قبل از میلاد حضرت آدم یک روز دستی اشکهای شما را پاک کرده باشد. و البته دلش هم میخواسته کمی شما را بوسد نه نه دلش نمیخواسته صد در صد شما را بوسیده؛ و گفته: به آب بگویید به آب و نمیدانسته آب هم وقتی غم شما را بشنود میایستد.
من میدوم توی جنگل. سرم را روی تنه بریده روبه رو میگذارم و فکر میکنم این درخت من بوده است. که روزی تکان برگهایش موهای یک پسر زیبا بوده وقتی دختری حسرت یک دست کشیدن به آنها را داشته باشد.
که چه حسرتی که البته باید از آن گذشت. مثل خیلی چیزها که خوب نیست آدم حسرتش را داشته باشد.
زن کنار آن کلبه داشت موهای سفیدش را شانه میکرد و گفت: من از آنهایی نیستم که مثل کوزههای گلی زیر خاکی پیر شده باشم. الان پسرم روی آن تنه درخت نشسته است و دارد گوش تا گوش به من می خندد و البته معلوم بوده است که مدتها چیزدرست و حسابی تور نزده است و صورتش تکیده است و زیر چشمها گود افتاده و البته از قیافهاش آرامش میبارد. و آنقدر آرام است که من فکر میکنم اینجا روی این صندلی کنار کلبه سالهاست که خوابیدهام.
غزال میآید و میگوید: کوچه به کوچه، خانه به خانه رفتهام گفتهام عشق، عشق آوردم اما کسی حاضر نشده است بخرد!
بخرد؟ این دیگر از آن تمهیدهاییست که پای آدم را لنگ میکند آخر عشق را به چه بهایی میتوان فروخت؟
- من رسوایی را دوست دارم. عشق میدهم و رسوایی میگیرم. فکر نکنید وقتی مرا هو میکنید من گریه نمیکنم
راستش بد جوری دلم سوخته
میگو ید:قیمت خوبیست آقا
قیمت خوبیست
اول رسوایی را بدهید.
تابستان ۷۹