|
باران و دریا
|
ستارهای نیستم
که سوسو بزنم
وقتی میسوزم
روی چشمانت
شب مینشیند.
اول خود را بساز
بعد به نزدم بیا
تریاک نیستم.
هرگاه دیدی
کسی از درختی که بر آن نشسته بود
با پرندگان پرواز کرد
شک نکن
مرا دیدهای
باران نمی آید
انگشتانش را
تقه شیشه نمی کند
به داخل نمی آید
و سلام
اصلا کدام تری؟
اینجا دریایی بیش نبوده
و حالا شوره زاری
به گل مانده
کشتی دریا
این کویر
که بوی باران دارد
این کویر
دریاست
سرزده به چشم های من لبخند
تو کیستی؟
از دست رفیقان چه بگویم گلهای نیست
گر هم گلهای باشد دگر حوصلهای نیست.