باران و دریا

اگرخود را دوست ندارید

عشق شما عشق نیست

خود خواهی ملوکانه ایست که می خواهد برای دیگری قفس بسازد

که قادر نیست شجاعت رها شدن از خود و رها بودن به طرف مقابلتان ببخشد

عشق هراسی ندارد

از هیچ چیز

اگر خود را دوست ندارید قید عاشق بودن را بزنید

چون زجریست که که به خود دعوت می کنید

راهی هست

اول خود را دوست بدارید

تا زمانی که خود را لعین می بینیددریغا که بتوانید صفای لبخندی را بر لب کسی رهنمون کنید

چرا که ناتوانید از این کار برای خودتان

وقتی که عاشق بودید عاشق همه خواهید بود

و زیبایی وجودتان به دیگران نشاط می بخشد

اگر ادعای عشق تنها به یک نفر را دارید

نام عشق را مخدوش نکنید

عشق جهانی را سیراب می کند.

 

 

 

 

ممد آمد جلو و دستش را روی شانه های من گذاشت مقا بلم، به من زل زد و گفت:

این جانب فهیمه محمدی نیا اعلام می دارم که تا به حال دو تا تک ماده زده ام و دیگر

جایی برای تک ماده زدن ندارم.

دیروز هم مراقب بودم. به نظر شان سو ال آسان بود اما نمی دانستند خانم م که این جانب با شد کتاب را یک ماه زودتر تمام کرده و دائم به تکرار مسا ئل پرداخته است.

این کلاس شبانه که اغلب بچه های افتاده روزانه هستند جدا از نظر من خنگ نیستند. یعنی اگر در روزانه شاگرد من بودند حتما پاس شده بودند. یعنی من فقط شاگرد های خنگم می افتند یعنی نه خنگ که در واقع عقب افتاده. البته کلاس اول. کلاس دوم هرکس تنبلی هم بنماید می افتد واما تنبلی به من باز می گردد از جایی که شاید انگیزش کافی را در یک شاگرد متوسط ایجاد نکرده ام. پس باید کاری کنم که  باز هم فقط عقب افتاده ها بیفتند که فقط در کلاس اول مو جود می باشند.

کلاس دوم چهار نفره ام را تصحیح کردم که باید بگویم رضوی عزیزم همانی که پسری دم مدرسه گلوله برفی حواله اش کرد افتاده و شده است چهار. آنهم به خاطر اینکه 5 جلسه اخر کلاس مرا غایب بود اما سه نفر با قی ماده پاس شدند که خانم کنعانی همان گیر بده که بعدا معلوم شد خیاط است 19 شد. راستش او هم سن من است و داری دو بچه می باشد و من تشویقش کردم تا استاد هم بشود گرچه که شو هرش دیپلم است یا سیگل چه می دانم.

راستش یک زمان خانمی آمد نزد من و گفت به نظرت من خوب است درس بخوانم؟ و می توانم؟ راستش این قضیه ربطی به من نداشت او واقعا عاشق در بود من گفتم : البته که می توانی؛ آن زمان هنوز داشت راهنمایی می خواند.

چند سالی گذشت داشت دیپلم می گرفت : گفت به نظرت من بروم دانشگاه و می توانم؟

من هم گفتم دانشگاه رفتن که کاری ندارد. ها برو

راستش حالا لیسانسش را تمام گرفته و می خواهد فوق بگیرد. ای عجب که دیگران را تشویق کردیم و خودمان اینجا ماندیم.

این خانم در سن 9 سالگی ازدواج کرد در سن پانزده سالگی با وجود دو دختر بیوه شد. و حالا دخترهای زیبایش به داشنگاه می روند همراه خودش.

امیدورام او را روزی در کسوت استادی ببینم چرا که لیاقتش را دارد.

رضوی عزیز امتحان را داد با برگه خالی و در رفت و بچه ها گفتند عروس شده

مثل اینکه گلوله برف منجر به خوبی شده

به هرحال رضوی نسبتا دوست داشتنی است جدای از آنکه یک بار سرش کلی دادو بی راه انداختم که یک اثبات را بعد از سه بار یاد نگرفته بود.

اما ممد گفت برای عرووسی اش منتظرم است. و دیگر اینکه زهره هم زنگ زد و یکسا عت درباره عشقش حرف زد

خوش به حالش

چون من می دانم به او چه بگویم ؛)و چه طور راضی اش کنم

اعجوبه ای برای خودش می باشد.

می گفت باید پسرهارافقط سر کار گذاشت. ایول باید در کلاسش بیا موزم. راستی؟

حالا که فعلا خودش سر کار است.

فهمیدم که زهره این ها به فهمیه می گویند ممد.

 

مجبور شدم تندبنویسم چون پدرم یم خواهد برق را قطع کند. شاید چند روزی هم ای دی اس الم قطع  شود.

شاید فرصت خوبی برای فراغت از نت باشد

می خوام ترک اعتیاد کنم.

اگر ذات خبیثم بگذارد تا دوباره راهش نیندازم.

 

 

 

 

من از صبح تا حالا

از صبح تا حالا

از صبح تا حالا

هیچی

برق می خواستم.

جنبه های اعتیاد من خیلی شدیده

بدون نت می میرم

شایدم نمردم!!!

شنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۵ + 15:52 + دریا +