|
باران و دریا
|
از شب ریشه سرچشمه گرفتم
بی پروا بودم دریچهام را به سنگ گشودم
مغاک جنبش را زیستم
هوشیاریام شب را نشکفت روشنیام روشن نکرد
من
تو را زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداریام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
وهمیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک
بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمدهام
سایه تر شدهام
و سایهوار بر لب روشنی ایستادهام
شب میشکافد لبخند میشکفد زمین بیدار میشود
صبح از سفال آسمان میتراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم میشود