|
باران و دریا
|
شیرازی هنرمند بسیار بزرگی بود؛ معجزه گرو اهل شیراز یکی از شهر های بزرگ ایران که پیش از ورود او به هندوستان هزار و یک حکایت از وی به گوش مردمان آن دیار رسیده بود. شاه جهان، پادشاه هندوستان که درباره او حکایتها شنیده بود این پیکر تراش نامی را به دربار دعوت کرد. شیرازی یک عارف بود یک عارف صوفی.
شاه جهان از او پرسید: ((شنیدهام قادری پیکر یک زن یا مرد را به تمامی بدون دیدن چهرهاش و فقط با لمس کردن دست او بر روی سنگ بتراشی. این حقیقت دارد؟))
شیرازی گفت: ((رخصت دهید تا نشانتان دهم.)) دستور فرمایید تا بیست و پنج تن از زنان قصر در پشت پردهای قرار گیرند و فقط دستشان از پشت پرده بیرون باشد. من دست آنها را لمس میکنم و شخص مورد نظر خود را انتخاب میکنم و نقش او را به تصویر میکشم به یک شرط؛ که اگر او کاملاً شبیه آن زن بود او زن من شود و من با او ازدواج کنم. دلم میخواهد زنی از قصر شما را به عقد خود در آورم.))
شاه جهان موافقت کرد و گفت که شرط تو کاملا پذیرفته است.
بیست و پنج نفر از کنیزان زیبا در پشت پردهای گرد آمدند. او یکی یکی آنها را پشت سر گذاشت و همه را رد کرد. دختر شاه جهان که صرفا از روی بازیگوشی و شوخی پشت پرده ایستاده بود پس از مردود شدن همه آن بیست و پنج نفر دستش را بیرون از پرده برد و هنرمند پیکر تراش دستش را لمس کرد؛ چشمان را بست و چیزی از درون احساس کرد و گفت: ((این دست مال من)) و حلقهای را به نشانه عقد آن دختر به شرط توفیق در کار در دست آن دختر کرد.
پادشاه خود را پشت پرده رساند و لرزه بر اندامش افتاد. این چه کاری بود که دخترش کرده بود؟ اما نگرانی از سرش افتاد زیرا تقریبا محال بود که با لمس دست زنی بتوان پیکر کامل او را بر آن سنگ تراشید.
شیرازی سه ماه تمام شب و روز در اتاقی پنهان از نظرها سخت به تلاش افتاد و پس از سه ماه از پادشاه و درباریان دعوت کرد تا از مجسمه دعوت کنند و پادشاه آنچه را که می دید باور نکرد. مو نمیزد او ثابت کرد که از پس چنین کاری برمیاید. پادشاه کوچکترین نقشی در آن مجسمه نیافت. او میخواست ایرادی پیدا کند تا دخترش را از ازدواج با مردی فقیر نجات دهد. اما اکنون چارهای نبود او قول داده بود.
پادشاه سخت پریشان شد و همسرش چنان مشوش گردید که به بستر بیماری افتاد. او که باردار بود از فرط ناراحتی بر سر زا رفت. نام او ممتاج محل بود.
و پادشاه مستاصل و درمانده پیکر تراش را نزد خود طلبید و همه چیز را شرح داد و گفت اشتباهی رخ داده و گفت که دخترش تقصیر داشته است. حال و روز مرا ببین. همسرم از فرط غصه مرد چون نمیتوانست زیر بار ازدواج دخترش با مرد فقیری برود. هرچند قول دادهام ولی من هم با این امر موافق نیستم.
پیکر تراش هنرمند گفت که نیازی به اینهمه نگرانی نبود. باید به من میگفتید. من به دیار خود باز میگردم. جای هیچ نگرانی نیست. من تقاضایی ندارم. و برمیگردم همه چیز را فراموش کنید.
ولی پادشاه گفت: (( این غیرممکن است. من نمیتوانم فراموش کنم من به تو قول داده ام. صبر کن بگذار کمی فکر کنم))
نخست وزیر پیشنهاد داد: (( یک راه وجود دارد: همسر شما مرده است و این مرد هنرمند بی نظیری است او این را ثابت کرده است. به او بگویید مدلی به یادگاری از همسرتان بسازد. مقبرهای بسیار زیبا، زیباترین مقبره دنیا. این را شرط قرار دهید که اگر این مدل مورد تاییدتان بود آن وقت دختران را به عقد او در خواهید آورد. درغیراین صورت مساله تمام است.))
هنرمند قبول کرد.
وپادشاه با خود اندیشید: (( و حالا من هیچگاه تایید نخواهم کرد))
و شیرازی مدلهای متعددی ساخت که یکی از دیگری زیباتر بود. با این وجود پادشاه سماجت به خرج داد و میگفت: ((نشد))
نخست وزیر مستاصل شد چون آن مدلها نظیرنداشتند و رد کردنشان انصاف نبود.
او شایعهای به این مضمون که دختر پادشاه انتخابی شیرازی سخت بیمار است و به گوش پیکر تراش رسانید. هفته اول شایع شد که سخت بیمار است. هفته دوم که حالش بسیار بد است و هفته سوم که مرده است.
وقتی این شایعه به گوش پیکر تراش رسید که دختر پادشاه مرده است هرچه داشت به پای مدل ریخت. دخترک مرده بود و قلب پیکر تراش سخت شکسته بود. و این میرفت تا آخرین مدل باشد. او آن مدل را نزد پادشاه برد و این بار پادشاه آن را پذیرفت چون با شایعه مرگ دختر دیگر ازدواجی درکار نبود.
آن مدل به صورت تاج محل درآمد. مدلی که یک عارف صوفی آن را خلق کرده بود. او چگونه قادر بود تنها با یک بار لمس کردن دست دختری تمام پیکر او را بتراشد؟ او در ان لحظه میبایست در فضایی کاملا متفاوت بوده باشد. وی در ان لحظه باید در بی ذهنی و تعمق شدید با انرژی شخصی ارتباط برقرار کرده باشد و فقط با احساس کردن آن انرژی شکل کامل را خلق میکرد.
چهره تو تصادفا آنجا سر جایش نیست. چهره تو آنجاست چون تو داری یک قالب انرژیایی خاص هستی. چشمها موها و رنگ و روی تو چنین و چنان است تو ازالگوی انرژیایی خاصی برخودار هستی.
سالهاست که مراقبه گران بر روی الگو های انرژی خاصی کار کردهاند. همین که الگوی انرژی فردی را بشناسی در واقع به کل شخصیت او پی خواهی برد. ظاهر و باطن همه را میشناسی.
این هنر عینی است. این مرد تاج محل را خلق کرد.
در شب بدر کامل که بنشینی و بر روی تاجمحل تعمق کنی قلبت با عشقی تازه به تپش در خواهد آمد. هنوز هم تاج محل انرژی عشق را از خود ساطع میکند. ممتاج محل به دلیل عشق به دخترش از دنیا رفت شاه جهان به خاطر عشق مرارتها کشید و شیرازی این محل را به دلیل دردی جانسوز آفرید.
این بنا هنوز هم ارتعاشات را در خود دارد. این بنا یک بنای معمولی نیست و استثنایی است.
فراموش نکن که از نظر من خلاقیت یعنی مکاشفهگری. خلاقیت یعنی حالتی از بی ذهنی. حالتی که در آن خدا در تو نزول مییابد. و عشق از تو به بیرون سر ریز میشود.
خلاقیت
اشو