|
باران و دریا
|
داااااااااااااااااد زدهام
در خلوت مونیتورها
من
زنی هست
که بارها کاف داده است
مردان را
مثل همه صحنههایی که هرروز میبینید
دیشب خبرنگارانی میخواستند
محک بزنند
پاهایم را
تا آبها
تشنگی های قرنها زن بودن
را دیگر
حس نمی کنم
با فیلم
موبایل ها از اس ام اس پر است
که کاف
نیروگاه هستهای همان عاشقیست
سیلی خورده ام
در اولین قرار ملاقات
دستمال
خیانت زنی دیگر
دلم نخواست خودکشی کنم
غرق شده تا خرخره
مست
آن پسرک را هم گاییدم
بدتر از آن دختر
که دلش میخواست
در هلند ویترین اجاره کند
که گران است
دختر بودنم
که دستیار کارگردان
پاره اش کرد
وقتی گریست
سی دی پخش شده
لعنت
صورت من
از همه خوک
تر است
بنگرید
صدایم عمیق بوده است
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه کشیدهام
میتوانید بکارتم را بردارید
دوختهشده
خونی برای ریختن دارم
آتش زده
شب را
وقتی حنجرهام پاره میشد
کجاست دستبندتان؟
دلم آنجاست
که تو هستی
دست شمعدانیهای نگهبان
دل تو