باران و دریا

این روزا خیلی ماهی بارون شده

شعر قبل

شعر ماهی‌گیری براتیگان که در کلوب گذاشتم

اون اس امسه که درباره تور روی سر ماهی بود

و حالا هم این مطلب کناری در باره زیستن با ماهیان

کسی می‌دونه چرا؟

خود این مطلبم!!!

 

با مصرف ماهی سالم تر باشید

 

 

 

در پاسخ به کامنت دوستی در باره امام علی(ع):

 

من از بابت این خطبه تامل کرده‌ام

 چیزی که آمو ختم این بود که این خطبه را امام علی در باره عایشه  گفته است

فتنه گری عایشه و برپا ساختن جنگ حمل این سخنان را به بار آورد

باید بگویم درواقع این سخنان اگر در باره عایشه باشد خوشحالم می کند چون علی از یک زن بد گفته است

وقتی علی از یک زن بد بگوید یعنی آدم حسابش کرده

یعنی کسی بوده که روی قدرتمندی او اثر بگذارد

و اگر بگویید چرا نام عایشه را نبرده شاید به خاطر احترام به پیامبر اسلام

شاید هم به خاطر این که بیشتر ارزشش را نداشته

مگر تامل دولت مردان روی زنان در آن زمان به غیر از موارد شهوانی بوده است؟

اولا

ثانیا

آیا منظور شما از این جملات غیر از این است که فرموده اند زنان کم‌عقلند؟

اگر بپذیریم که  علی که باور به کم‌عقل بودن زنان دارد

چه کسی گفته است که عقل لازم است؟ آیا این قراردادی در ذهن شما نیست؟

مگر این همه انسان عاقل به کجا رسیده اند؟

راهگشا بودن عقل زیر سوال نمی‌رود و لی در این که باعث برتری باشد جای شک است

پس چرا غلب فلاسفه بدون ایمان خود را کشته اند یا دیوانه  شده اند؟

به نظر شما آیا آن‌ها به مرتبه نفی عقل نرسیده‌اند؟

یاد نیچه می افتم با جمله مشهورش! در باره زنان

می توانید سخنان اشو در باب عقل را بخوانید گرچه توجیه کننده نیست ولی این هم نظریست

البته عقل با حکمت متفاوت است.

در این باره سخنی از آیه الله جوادی آملی نقل می کنم که گفتند

زنان ناقص‌العقل و کامل‌الاحساسند

اما مردان کامل‌العقل و ناقص‌الاحسانند

حقیقت این است که می توان در هر دو کامل شد

دلیل این هستی این نیست که تا ابد هست

می توان  شد

هم زنان درعقل، کامل

هم مردان در احساس، کامل

اگر کتاب زن در آینه جمال و کمال آیه الله جوادی آملی را بخوانید متوجه ارزشی که اسلام برای کامل‌الاحساس بودن زن گذاشته است خواهید شد

 به مقامی که در این باره به زنان داده شده است پی خواهید برد

با توجه به این تفسیر به زنان مقام ملکوتی داده شده است از باب سکینه دادن به مردان

به خاطر اینکه اطمینان با ذکر خداست و سکینه و اطمینان از یک مقوله‌ اند

این‌که زنان دز زمانه حاضر به مردان آرامش نمی‌دهند از توانایی بالقوه آنان نمی‌کاهد بلکه قدر خود را نمی‌دانند

 و در آخر باید بگویم اگر هیچ کدام از مطالب بالا توجیه کننده نباشد

در علی آنقدر محاسن و خوبی هست که از این مطلب او در گذرم

اگر او این مطلب را برای من ِ صرف هم گفته بود بازهم دوستش داشتم

شاید کاری کرده بودم که حقیقت را بگوید و نه کتمان کند.

 

 

 

 

با پوزش فراوان به خاطر غلط های املایی

ایده آلیست نباشید لطفا

 

مي‌گويند درس معلم ار بود زمزمه محبتي

جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را

بشنويد از دانش‌آموزانم

اشتباه به الهام زنگ زدم و  خوشحال شد فكر كرد زنگ زده‌ام احوالش را بپرسم.

گفت خانم مستمرم را بدهيد نه!

گفتم چرا؟

گفت مي‌خواهم دوباره بيايم سر كلاس‌تان

البته ناچارا به او عبارت ابله جان را خطاب كردم كه از كجا معلوم من معلمت باشم؟

اما ته دلم خوشحال شدم

بعد هم گفت برادر هم كه ندارم، دايي هم ندارم

من هم به او گفتم: آره به دردي نمي‌خوري

البته من هر سال خواستگاري از جانب شاگردانم دارم و بركات وجودشان هردم بري مي‌رساند

بعد گفت اتراف ما خانه خالي هست بياييد نزد ما

گفتم باريكلا الهام: خونه خالي یاد گرفتی؟

اين اولين بار نيست كه يكي از شاگردانم مي‌گويد كاش مي‌افتادم

نفر ديگر زهره است

نمي‌دانم قبلا در باره او و عشقش چه گفتم

گفته بودم كه زماني از من شماره خواست براي برادر پول‌دارش

اما از آنها خبري نشد :(

بگذريم زهره همان دختر خانواده ثروتمندی كه يك بار با يك پالتو گران‌قيمت و كلي لوازمات آرايش آمده بود سر كلاسم.

از آن به بعد در مدرسه نديدمش اما گاهي زنگ مي‌زند

و  با شور و تاب حرف مي‌زند كه با خودم مي‌گويم بايد چنين با مهبوبم حرف بزنم

سلام

جگگگگگگگگگگگگگگگر

من در موبايل او تحت عنوان جگر ضبط شده‌ام

دل‌تان بسوزد!

عاشق سعيد بود و من مستمع لحظه به لحظه تلاش‌هاي او و شور وحال‌اش براي رسيدن به سعيد مي‌باشم.

در عين حال كه به او گفتم عشقش را بورزد سعي كردم به او ياد دهم كه خود را دوست بدارد و نگذارد به او بي‌احترامي شود.

مي‌گفت سعيد گفته است زهره لياقت جفت‌گيري با سگ خانه ما را هم ندارد.

اين عبارت در توهين به يك انسان ديگر آن‌قدر ناراحتم كرد تا زهره را روشن كنم

اما مي‌دانيد كه عشق اين چيز‌ها حالي‌اش نمي‌شود

شايد هم چيزديگري كه عشق نباشد

روز ولنتاين زهره به من زنگ زد:

خاااااااااااااااااااااااااانم!اين روز والنيتاين روز عشاق است و من نمي‌دانستم؛چه براي سعيد بخرم؟

گفتم: شما اصلا سركار سعيد آقا را مي‌بينيد يا جواب تماس تان را مي‌دهند كه مي‌خواهيد براي‌شان كادو بگيريد؟

مي‌دانستم كه براي عشق هرچه دستور دل است مي‌توان اجرا كرد

 اين‌كه به كجا مي‌رسد و به كه؟ چه اهميتي دارد؟

 آدرس يه مغازه با اشياء لوكس را به او دادم.

و همراه با مادرش و شوهر خواهرش رفته بود و يك گلدان 50 هزار توماني براي عشقش خريده بود.

زنگ زد به من و گفت چه كنم؟ اين را پسندم شد

با زهم در دل عشق او را تحسين كردم و مي‌دانستم كه اين روشنايي است که براي محبوبت حالا هرابلهي كه مي‌خواهد باشد كم نمي‌گذاري.

مي‌خواستم بدانم چه كرده؟ ديدم شماره روي دستگاهم افتاده بود.

تا چندي بعد كه زنگ زد و با آن لهجه یزدی كه خيلي زيبا با آن حرف مي‌زد گفت به سعيد گفته‌ام بيا هديه‌ات را بدهم نيامد.

من هم  آن را دادم يادم نيست فكر كنم يه يكي از كساني كه دوستش داشتند.

پيغام و پسغام از جانب خواهر سعيد صورت مي‌گرفت كه زهره معتقد است او نقش اساسي را در جدايي آنها بازي مي‌كند

زرنگ هست اما عاشق

مي‌گفت من در يك خيابان بيست پسر را سر كار مي‌گذاشتم.

...............................................................................

فكر نكنيد داستان به پايان رسيده

اما ديگر حال بيشتر حرف زدن نيست

 

اي عشق خوش فرجام ما

خوش مي‌روي در كار ما

پس تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

امروز یک نمایش از موسیقی یانی دیدم

که در آن از همه نوازندگان سراسر دنیا دعوت شده بود و ایرانیان ظا هرا نرفته بودند

و سنتور را یک آمریکایی نواخت

نزدیک به قسمت آخر این موسقی یانی یک آهنگ را به نام زندگی ایرانی ساخته بود

با شنیدن این آهنگ که شبیه صدای نی بود و البته با ویولون توسط یک ارمنی نواخته می‌شد یاد مولانا افتادم

بشنو از نی مولانا ریشه عمیق در فرهنگ ما دارد

 در یافتم فرهنگ ما با یک نوع نول‌سوختگی عارفانه و یک شور و سوزعاشقانه همراه است

این سوختن البته مربوط به معشوق ازلی و ابدی انسان بود

به خاطر این عمق شناخت و زیبایی که ارائه داد از مرا به وجد آورد.

 

 

 

ده سال پيش به كتابخانه اي براي چند بار مي رفتم تا درس بخوانم. كتابخانه در امام شهر بود و نوساز

آنجا بود كه دوست چهارساله دبيرستاني درس خوان يك سال بزرگتر مايه رشكمان خديو هم مي آمد تا سال بعد پزشكي قبول شود.

اما افسوس كه درس خواندن من منتهي مي شد به گرفتن كتاب داستان از كتابخانه!

و ديگر به كتابخانه نرفتم آن هم براي چه؟ براي درس خواندن!

خديو آن زمان ها از پسري مي گفت كه پنهاني برايش نامه مي نويسد و جايي قرارمي دهد

و او خودش نمي دانست كه آن پسر كيست

راستي برايم داستان جذاب و رمز آلودي بود

بعد ها در يافتم با همان پسر ازدواج كرده

اما خديو ديگر همان خديو دوست داشتني نبود

نمي دانم چه بر سر عده اي از دانشجويان پزشكي مي آيد كه ديگر...

همه اين ها راگفتم كه بگويم آن سال كتابي از كتابخانه گرفتم به نام

دهليزهاي پيچ درپيچ عشق

از كتاب ويكتوريا

اثر كنوت هامسون

در قسمتي از كتاب به عشق اشاره شده بود كه آن را در دفتر خاطراتم يادداشت كردم و اينك:

 

آري عشق چيست؟ نسيمي كه در ميان گل ها مي وزد؟ ... آه نه! تابندگي زرد رنگي كه خون را در مي نوردد. عشق نواي گرم و شيطاني است كه حتي قلب پيران را به تپش در مي آورد. عشق چون گل مينايي است كه با رسيدن شب كاملا باز مي شود و شقايقي است كه دمي آن را فرو مي بندد و كمترين تماسي سبب نابودي اش مي شود.

عشق اينچنين است.

مردي را نرم مي كند و او را دوباره بر سر پا مي ايستاند تا بار ديگر خانه خرابش كند. امروز مرا دوست دارد فردا تو را، شايد ديگري را شب بعد. ناپايداري آن اينچنين است. اما مي تواند چون مهري ناشكستني نيز پايدار بماند. چون شعله اي مداوم  بي نهايت بسوزاند زيرا كه جاودانه است. به راستي عشق چگونه است؟

عشق شبي تابستاني است كه آسماني پر ستاره و زميني معطر داد. ولي از چه رو سبب مي شود كه جوان راه هاي پنهاني را سپري كند؟.......

 

 

...................

عشق نخستين سخن خداوند است. نخستين فكري كه از ذهنش گذشته است. هنگامي كه او گفته است روشنايي باشد عشق زاده شده است و هرچه كه او آفريده است بسيار خوب بوده است و او نخواسته چيزي را عوض كند. وعشق منشا جهان و ارباب دنيا بوده است.

 ده سال پيش هم احساسات رقيقي داشتم

مگر نه؟

کسی می دونه چه طوری میشه این ی ها را بدون نقطه کرد؟

همون ی ها درست نگاه کنید!

 

 

 

 

 

 

 

اين‌ها ثبت خاطراتي براي خودم است

به خاطر طولاني بودن عذر مي‌خواهم.

 

اينجا دفتري است كه مي‌خواهم دور بيندازم

در اين دفتر خاطرات سال وجود دارد

اين شعر نشانه وقتي است كه خانه گرفته بودم تنها

چقدر بي‌تجربه بودم:

 

دست‌هايم سوخت

دستگيره نبود

بخار آب

كتري

دلم آشپزخانه مي‌خواست

با گوشه لباسم

براي خودم چای ريختم

ظرفشويي نبود

تا كتري را آب كند

انگشتم

تاول زد

در پلاستيك فريز

يخ زده بود آب

انگشتم خنك شد

دلم خنك شد

چاي چسبيد

 

اين هم نقدش:

تصوير خيلي ساده

پانزده واحد شعري

روايتي كه نمي تواند به شعر نزديك شود

شعر ضعيف

پايان بندي ضعيف

ساختار متقارن

فرمي ساده با جملات مقطع

 

 

راست است

شعر ضعيفي بود مثل من كه ضعيف بودم

در آن خانه بدون آشپزخانه با پيرزني تنها

كه حالا زير خروارها خاك خفته است

پارسال همین وقت ها بود كه برايم زنگ زد

مي دانست مي خواهد بميرد

مي‌دانم كه كه اگر يك نفر مرا دوست داشت آن پيرزن بود

همين يك عشق مرا براي همه عمر كافيست

 

صفحه بعد چند نامه از شاهين است

اولين دوست اينترنتي‌ام:

نامه‌ها زيبايي‌ست. گرچه نه او مرا و نه من او را ديده بودم:

عزيزم

تو را به مجلس تنهايي‌هايم دعوت مي‌كنم

 به خلوت زندگي‌ام

شايد با تو ما معنا گيرد

اگر چه بي تو من ديگر معنا ندارد

به روح پر احساست مي‌انديشم و توان بي‌رمق خود را بارور مي‌كنم

مي‌بوسمت

اگرچه از من دو هستي

به نزديكت مي‌آيم اگرچه از من مي‌گريزي

و تو را در آغوش مي‌گيرم اگرچه بي‌نهايت تشنه محبتت هستم..............

 

 

يا:

عزيزم در پس پرده آن دختر احساساتي فردي بسيار باهوش را مي‌بينم

پرده را بگشا و راز آشكار كن

 

 

يا:

.....عزيزم

نمي‌دانستم احساس عشق بي‌حد است

راستي من هيچگاه به مرز عشق ورزيدن نرسيدم

حالا خوش‌حالم كسي را مي‌بينم كه در اين زمينه خيلي از من جلوتر است

آيا عشق ورزیدن در سرشت ماست يا هنر زندگي كردن مي‌باشد؟

 

 

شاهين اولين دوست اينتر نتي من بود. در آن زمان كه كامپيوترشخصی نداشتم. نمي‌دانستم دست روزگار چه تقديري براي ما رقم مي‌زند. من در آن زمان سخت دلبسته كسي ديگر بودم و اين علاقه راه به جايي نبرد.

گرچه بعد ها معذوريتي از جانب شاهين حس كردم و رابطه به اتمام رسيد.

 

 

صفحه بعد لبريز از ادرس بانوان است

يك تحقيق انجام داديم در باره زنان شاغل يزدي

چقدر كوچه پس كوچه‌هاي يزد را در گرما گز كرديم تا آدرس پيدا كنيم

تاكسی تلفتي نگين: مخصوص بانوان

آرايشگاه مليكا

آرايشگاه گيسو

 آرايشگاه فري

باشگاه رزمي كوثر

 گلسازي تافته

استخر بانوان كوثر

لباس فروشي آرش

انستيتو زيبايي اليزا

در همين حال براي مجله هفتادو هفت بازاريابي مي‌كردم:

هفته اي‌يك شماره كشوري

ضميمه رايگان پخش مي‌شود

چهار در هفت پانزده تومان

اگر ده شماره بدهد سي درصد تخفيف

مجله هفتادو هفت مدتي متوقف شد

و شنيده‌ام جديدا با سر دبيري هوشيار انصاري‌فر دوباره منتشر شده است

اين آروزي كرامت يزداني بود كه يك مجله ادبي پر بار كشوري منتشر كند

اميدوارم آرزويش محقق شده باشد.

 

 

ندا افاضاتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ را خودم مي‌شناسم

اما آقاي غفوريان را بچه‌هاي يزد هم مي‌شناسند. مدتي را در يزد سرباز بود و به جلسات ما مي‌امد

عاشق محبوبه بود و نامه‌هاي او را براي مان مي‌خواند كه اصلا ربطي به عشق نداشت

البته با هم ازدواج كرده بودند

آقاي غفوريان تئاتر خوانده بود يك خاطره هم تعريف كرد كه نمي‌‌گويم و  عكاسي هم مي‌كرد

 

مي‌رسم به عده‌اي شعر:

آمدي جانم به قربانت

ولي حالا چرا؟               اي نوشداروي بعد از مرگ سهراب!!!!!!!!!!!!

 

نيامد دلبرو من مردم آخر.............

 

 

 

يا

 دلبر به من رسيدو جفا را بهانه كرد

افكند سر به زيرو حيا را بهانه كرد

 آمد به بزم و ديد من تيره روز را

ننشست و رفت و تنگي جا را بهانه كرد

رفتم به مججد از پي نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد

آغشته بود پنجه خود را به خون دل

بسته به دست خويش حنا را بهانه كرد

خوش مي‌گذشت دوش صبوحي به كوي او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه كرد

 

 

ار هركسي سراغ تو را گرفتم گفت

بلبل شده‌اي

به دنبال تو گشتم

عقاب شدم

بلبلي ديدم و از تو نشاني گرفتم

گفت گل شده‌اي

با غبان شدم و از هر گل كه ديدم نشان تو را گرفتم

اما گفتند طراري پيشه كرده‌اي و رهزن شده‌اي

شحنه شدم و كوه‌ها و كمر‌ها را گشتم اما رهزني ديدم و گفت

تو به كرده و تارك دنيا شده‌اي.

 

 

گفتم چشمم گفت جيحونش كنم

گفتم كه دلم گفت پر خونش كنم

گتم كه تن گفت درين روزي چند

رسوا كنم و ز شهر بيرونش كنم

 

 

 

هر آوايي سكوت عشق است

هر ستاره‌اي سكوت زمان است گره زمان است

هر آهي

سكوت فرياد است

 

 

 

مهتابي

كولر

يخچال

تلويزيون

فلاكس

قوري

كتري

 

نكاتي در رابطه با مردان:

پرهيز از:

انجام دادن كارهايي كه مردان خودشان بايد انجام دهند

2- بازي كردن بازي ‌هاي حدسي كلامي براي مردان براي بيرون كشيدن حرف

3- ياد آوري اطلاعاتي كه خودشان بايد داشته باشند

4- سرزنش كردن آنها انگار كه بچه‌اند

5- به عهده گرفتن فعاليتي كه فكر مي‌كنيد نمي‌تواننن انجام دهند

6- تصحيح و راهنمايي آنها

 

اينهم يك آدرس:

بعد از بوستان ناجي

كوچه بانك صادرات

كوچه را تا آخر مي‌رویم بعد مي‌خوريم به آسفالت

آسفالت را رد مي‌كنيم كوچه روبه رو را مي آييم تو

اين آدرس يكي از دوستانم است!!!!!!!!

 

 

*

بعضي از آقايان بر اساس بعضي روابط كه با بعضي خانم‌ها داشته‌اند ممكن است احساساتي شدن شما را حمل بر نياز و نجات‌يافتن تلقي كنند. بگذاريد او بداند كه شما يك قرباني نيستيد و نيازي به نجات يافتن نداريد بلكه خيلي ساده و مختصر نياز داريد تا دوست‌تان بدارند.

 

*

مردان با بيان احساسات زن به اين پيام مي‌رسند : مرا نجات بده

مي‌توان آنها را از اين فكر جدا كرد

 

*

به مرد زندگيتان بفهمانيد كه شما واقعا بي‌دست وپا نيستيد تا او حس نكند مجبور است شما را نجات دهد

با يك جمله مختصر و مفيد بگوييد مي‌توانید از عهده مسئله‌تان بر آييد!

 

*

فقط مي‌خواهم به تو بگويم چه احساسي دارم تا خودم را به تو نزديك‌تر حس كنم

مجبور نيستي همه شب را به همه حرف‌هايم گوش دهي به اميد خدا فردا بيشتر درباره‌اش حرف مي‌زنيم!

 

 

در صفحه بعد:

17 كاري كه خوشحالم مي‌ركد نوشته بودم:

يك نقاشي برايم بكش!

 

تلاش هايي براي درك زيبايي خويشتن:

زيبايي

مهرباني

تحصيل

شغل

ذات شغل

رفتار شايسته با زير دستان

عشق

ياد خدا

مهارت‌هاي هنري و ورزشي

صدا

هوش و استعداد

اينها را ياسمن اضافه كرد:

استقلال مالي

داشتن يك دوست خوب مثل ياسمن

رك و صراحت گويي : (

 

در صفحه بعد با ياسمن سر كلاس اعوان درباره مجازي بودن بحث كرده ايم:

نوشته است:.........

حالش را ندارم

 

در ابتداي اين دفتر يادداشت كوچك

اسامي بچه‌هاست

سال اولي بود كه در اشك تدريس مي‌كردم اسامي عده اي ز بچه ها را مي‌نويسم:

رويا حاتمي كه تپل بود يكبار مرا در خط ديد و قول گرفت ....

ندا حاتمی كه بارها از من براي برادرش خواستگاري كرد

خوشگل بود و داراي عشقي دروني

حتما يك برادر تي تيش ماماني هم مثل خودش داشت اما برادرش از من كوچك تر بود

تازه برادرش آنقدر عاشق نبود كه بيايد دم در مدرسه مرا ببيند

نمي‌توانم اسم ديگري را انتخاب كنم آهر همه در قلب من داراي جايگاهند و دوستشان دارم علارغم اينكه اين بچه ها رضوان شهر پوستم را كندند از بس شر بودند.

 

 

در طرف ديگر قسمتي از ترانه‌هايي است كه در گروه كر مي‌خوانديم:

چه گريزيست زمن؟

چه شتابيست به راه؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين‌همه تاريك پناه

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه‌ها را درياب

چشم فردا كور است

 

 

نه چراغيست در آن پايان

هرچه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

 

 

مي فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي؟

او در اين جاست نهان

مي درخشد در مي

 

 

گربه هم آويزيم

ما دو سرگشته تنها

چو موج

به پناهي كه تو مي‌جويي خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويي اوج

 

 

اوهههههههههههههه

اين دفتر هنوز پر از خاطره است

راستي كه يك سال خيلي فعال بودم

نه دورش نمي‌اندازم تا چيزهاي ديگر را بگويم.

 

و اين نكته جالب از اين دفتر از خودم:

وقتي جوراب‌هاي سفيدي خريدم

فهميدم كه جوراب‌هاي سياهم

چقدر كثيفند!

 

یاد نادیا می افتم

شعرهایش همیشه جوراب دارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۶ + 14:29 + دریا +