|
باران و دریا
|
فاطي كه دگر به فلسفه مينازد
بر علم دگر به آشكارا تازد
ترسم كه در اين حجاب اكبر آخر
غافل شودو هستي خود را بازد
فاطي كه كنون فلسفه را ميخواند
از فلسفه فاء و لام و سين ميداند
اميد من آنست كه با نور خدا
خود را ز حجاب فلسفه برهاند
فاطي كه به قول خويش اهل نظر است
در فلسفه كوششش بسي بيشتر است
باشد كه به خود آيد و بيدار شود
داند كه چراغ فطرتش درخطر است
فاطي ز علايق جهان دل بر كن
از دوست شدن به اين و آن دل بركن
يك دوست كه آن جمال مطلق باشد
بگزين تو از كون و مكان دل بركن
فاطي به سوي دوست سفر بايد كرد
از خويشتن خويش گذر بايد كرد
هر معرفتي كه بوي هستي تو داد
ديوي است به ره از آن حذر بايد كرد
اي دوست مرا خدمت پيري برسان
فرياد رسا به دستگيري برسان
طور است هوس در اين ره دورو دراز
ياري كن و يار خوش ضميري برسان