|
باران و دریا
|
همين نزديكی
بود و نبود
بتی
جای گرفته در قاب خالی
خدا
طراوت بوسه
روی لب های مرده توست
در دست های فيلسوفانه ات
شعر
می گوید
ما
رها
بال پروازی نیست
و مكيدن دندان های عشق
در سكوت
فراموش كرده ام
همه نت ها
اپيزود ها
پرده ها
هنرمندان مرده
با انگشت های دراز
بالا می روند از كوه ها
روز ديدار
شعر
سياه و سفيد است
بر دار
من
چشم هايی كه به همه زل می زنند
سفيد
نميشناسي ام
در جهنم
زوزه ميكشيدم
نزديك مرگ
ميخواستم بال
در بهشت بودم
چشم سياه
هميشه بودهاي
كجا
به هپروتي كه ميگفتي
عاشق نيستم
حتي
هنگام عاشقي
سكوت ميكنم
پيدا
شدهاي
مثل سبزه
ميان شعلههاي آتش
خودم را ميديدم
تشنگي
به خونم افتاده بود
آيينه
بعد از بهشت
بيا
مرا ببين
آنچه تو را ميگداخت
چيزي ميان آنان بود
چيزي ميان ماست
آنچه از آن بيخبرند
تو ...
تنها
تويي
لینک بی ربط:
بره
بالا ميرود
از قله
نه
الهه عشق
در قصري مخوف
تا انتظار دفع سحر
نه
يك قديس
كه براي ديگري
از خود ميگذرد
برهاي قبراق
با پشم
و گوشت
است كه عشق
نيرو مي گیرد
و درهای بسته را
باز
تصور كن
با چهار پا
چه طور ميتوان ازسنگلاخها گذشت
با سمي برهوار
تا من
ميآيم
و به اعماق دره پرتاب ميشوم
بر اندام كوه
رود
اين كه به كجا مي روم
شايد وقتي بازگشتم
گفتم!
داري عاشقم ميشوي
مثل همه كساني كه بعد ازمرگ
مرا پرستيدند
روسپي
پذيراي آغوش همه است
و من
ناچار از مردن
در رگانم قهقهه ميزد
مرا بلعيده بود
بر بلنداي يك قايق
هماغوشي باد و تنم
بيرون داد
ميان بازوانت
ابر
را
گريستم
خورشيدی
از درخت سيب
چيدم
پايين آب
به دنيا آمدم
مستي
دريا بود
من
درختان
از ميان لبهايم
پر
می كشيدند
به آغوش
مادر
ميشدم
همه هستي را دوباره
پيوند
ما بود
پرنده
دو درياكنارم بود
با خط لبم شعر ميگفتم
روي صفحات باريده
خودكارها پركشيدند
روي آبها
به چهار سو نماز می خواندم