باران و دریا

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

چه می توانی دید    از چیزها؟

- چه آن کوه دور برفی با شکار های پنهانش

چه این آسمانخراش صد طبقه

با چادرک کارگران کو چک در پاش

(چه برف

چه کباب جگر طا ووس

چه نان بربری و حلوا شکری)

 

وقتی بلد نیستی جهنمی بر افرو زد در تو

تمام برف های بالا هم که بر توببارد

گل سرخی نخواهد دمید کنار جگر سفیدت

 

وقتی بلد نیستی سردت باشد

تمام شو مینه ها شرری نخواهند بود تو را

تا شعر ولرمی کنار فنجان قهوه ات بگذاری

 

وقتی بلد نیستی بسرایی    هیچ چکاوکی آواز معلقش را

به حنجره تو قرض نخواهد داد

 

نگاه کن!

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

آن سنگ کوه

هر گز نخواهد شد به شکل آهو

چهارشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۶ + 20:35 + دریا +