باران و دریا

به نظر می رسه داستان باشه! باید بگم سرکار  جناب ریموند خان این عشق نیست!

بوکووسکی (Bukowski) گفت تو نمی دونی عشق یعنی چی
۵۱ سال دارم خوب نیگام کن
عاشق ِ اون دختره‌م
سخته پا پیش بذارم
اما می‌دونم که اونم حسابی به‌م نظر داره
خوب همه چی همون جوری پیش می‌ره که باس بره
می‌خزم تو خون‌شون و اونا نمی‌تونن بیرونم کنن
سعی می‌کنن همه چیزمو فراموش کنن
اما آخرش همه شون با پاهای خودشون برمی‌گردن
همه شون برگشته‌ن
جز اون یکی که به گور سپردمش
واسه‌ش گریه کرده‌م
اما اون وقتا راحت گریه‌م می‌گرفت
بابا نذار مشروب ِ سنگین بخورم
اون وقت بد می‌شم
این جا با شما هیپی‌ها
می‌تونم همه‌ی شب بشینم و آبجو بنوشم
می‌تونم چهل تا از این آبجو رو بریزم تو خندق بلا
و هیچی نشه چون مث آب خوردنه واسه‌م
اما بذار از مشروب سنگین بنوشم
اون وقت چهل تا رو از پنجره پرت می‌کنم پایین
آره از پنجره پرت می‌کنم پایین
این کارو کرده‌م
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
نمی‌دونی چیه چون هیچ وقت عاشق نشدی
به همین سادگی یه
حالا اون دختر جوونه که خوشگله با منه
صدام می‌کنه بوکوسکی
با اون صدای زیک زیکی‌ش می‌گه بوکوسکی
و من می‌گم چیه
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
دارم به‌ت می‌گم چیه
اما تو گوش نمی‌دی
اگه عشق تو این سالن پاشه
و یه لگد در ِ کون‌تون بزنه
هیچ کدوم تون نمی‌شناسین ِش
همیشه گفته‌م که شعر خونی‌ها بهونه‌س
نیگا کن من
۵۱ سالمه و زیر و بالاشو دیده‌م
می‌دونم که اینا بهونه‌س
اما به خودم گفتم بوکوسکی
گشنه موندن ِ تو بهونه‌ی بیشتریه که
خب این جاییم و هیچی همونی نیست که باس باشه
اون یارو راستی اسمش چی بود گالوِی کینل (
Galway Kinnel)
عکس‌شو تو یه مجله دیدم
دهان قشنگی داره می‌دونم
اما اون معلمه
اَکه هِی می‌تونی خیال‌شو بکنی
اما شماها هم لابد معلم هستین
حالا دارم به تون توهین می‌کنم
نه تا اون وقت اسم شو نشنیده بودم
و اونم نه
همه شون موریانه‌ن
شاید این تو وجودمه که دیگه زیاد نمی‍خونم
اما اون جور آدما که آبرو و حیثیت دست و پا می‌کنن
با پنج شیش تا کتاب
موریانه‌ن
واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
نمی‌تونی فکر کنی که اون می‌گه
بوکوسکی واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
تعجب می‌کنی لابد شاید هم نه
نمی‌تونی باور کنی که یه عوضی دهن چاک مث من
همه‌ی روز بتونه به موزیک کلاسیک گوش بده
برامس راخمانینف بارتوک تله مان
بدمصب تو یه سوراخی مث این جا نمی‌تونم بنویسم
خیلی آرومه خیلی دار و درخت داره
شهرو دوس دارم اون جا جامه
هر روز صبح موزیک کلاسیک می‌ذارم
و می‌رم پشت ماشین تحریر می شینم
یه سیگار روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به کشیدن و این جوری نیگا می‌کنم
و می‌گم بوکوسکی تو مرد خوش‌بختی هستی
بوکوسکی تو از همه چی گذشتی
و مرد خوش‌بختی هستی تو
و دود ِ آبی بالای میز
و از پنجره به خیابون دِلونگ پره (
Delongpre) نیگا می‌کنم
و آدما رو می‌بینم که تو پیاده رو این ور و اون ور می‌رن
و یه پک به سیگارم می‌زنم این جوری نیگا می‌کنم
و بعدش سیگارو می‌ذارم تو زیرسیگاری
یه نفس ِ دِبش می‌کشم
و شروع می‌کنم به نوشتن
به خودم می‌گم بوکوسکی زندگی اینه
خوبه آدم فقیر باشه خوبه آدم بواسیر داشته باشه
خوبه آدم عاشق باشه
اما تو که نمی‌دونی اون چیه
تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
اگه ببینی‌ش می‌فهمی چی می‌گم
فکر می‌کرد می‌خوام بیام این جا
و با یه دختر برم تو رخت‌خواب
می‌دونست اینو
به‌م گفت که می‌دونه
بد مصب من
۵۱ سالمه و اون ۲۵ سال
و عاشق ِ هم یم و اون حسوده
خیلی خوشگله
گفت به‌م که چشامو با ناخن در می‌یاره
اگه این جا با یه دختر برم تو رخت‌خواب
نیگا کن حالا عشق تو چشاته
اما شماها چی می‌دونین از عشق
بذار اینو بت بگم
تو زندون مردایی رو دیده‌م که خیلی بیش‌تر کلاس دارن
تا اونایی که دور و بر ِ دانشگاه می پلکن
و به شعرخونی می‌یان
اونا زالوآیی‌ن که می‌یان ببینن
جورابای شاعر کثیفه یا نه
یا که زیر بغلش بو می‌ده یا نه
باور کن از خیالات بیرون‌شون نمی‌یارم
اما می‌خوام که این یادت بمونه
که امشب فقط یه شاعر تو این سالنه
که امشب فقط یه شاعر تو این شهره
که امشب شاید فقط یه شاعره تو این کشوره
و اون من‌ام
شماها چی می‌دونین از زندگی
شما ها اصن چی می‌دونین
کدوم یکی از شما رو بی کار کرده‌ن
یا کدوم‌تون یه وقتی زن‌شو زده
یا کدوم‌تون یه وقتی از زنش خورده
منو پنج بار از
sears and Roebuck بیرونم کرده‌ن
بیرونم کردن و دوباره گرفتنم
وقت
۳۵ سالم بود واسه‌شون تو بازار سهام کار می‌کردم
بعدش درِکونی به‌م زدن که پول خورد دزدیده‌م
می‌دونم این چیه توش بوده‌م
حالا
۵۱ سالمه و عاشقم
اون دختر کوچولو که می‌گه
بوکوسکی
و من می‌گم چیه و اون می‌گه
من فکر می‌کنم که تو فقط زر زیادی می‌فروشی
و من می‌گم عشق من تو منو می‌فهمی
اون تنها دختر تو این دنیاس
مرد یا زن
به من چه مربوط
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
همه‌شون دست آخر اومدن سراغ خودم
همه‌شون برگشتن
جز اون یکی که واسه‌ت گفتم
همونی که خودم دفنش کردم
هفت سال با هم بودیم
خیلی با هم نوشیدیم
چند تا ماشین نویس تو این سالن می‌بینم
شاعر نمی‌بینم
و تعجب هم نمی‌کنم
باس عاشق باشی تا بتونی شعر بنویسی
و تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
این مشکل خودته
یه مشروب بده به‌ام
همین جوری خوبه یخ نمی‌خواد
خوبه همین جوری خوبه
خب بذار شروع کنیم حالا
می‌دونم چی گفته‌م اما می‌خوام یکی دیگه بنوشم
مزه‌ش محشره
خب بذار ادامه بدیم بذار تمومش کنیم
اما مواظب باش که کسی
زیاد به پنجره نزدیک نشه .

از

اینجا

 

هر روز انسان‌هاي عجيب‌تري سر راهم قرار مي‌گيرند

به نظر شما به آخرين ملاقات بسنده كنم

يا منتظر اعجوبه بعدي بمانم؟

 

سه شنبه یکم خرداد ۱۳۸۶ + 12:21 + دریا +