|
باران و دریا
|
و روح مرا ببیند
شاید میتوانست درک کند که من اشتیاق روح او را سالها پیش دیده ام
اما او زمان میخواست
زمان باید می گذشت تا او نیز این اشتیاق را دریابد
باید دیگر مرا نمیداشت تا متوجه میشد این فقط من نبودم که او را دوست داشتم
زمانی که روح من فرسنگ ها از او فاصله داشت
اما مگر غیر از این است که نه زمان و نه مکان برای روح ها معنا نداشت؟
به هر حال دیر شده بود...