|
باران و دریا
|
تمام ديوارها را خراب كن و بيكران شو. فقط به بيكرانگي، به جاودانگي بينديش. كمتر از آن هرگز كسي را راضي نكرده و نخواهد كرد. ديوارهاي بدن بايد فرو ريزند. ما بيش از حد خود را در ديوارهاي بدن محصور كردهايم. گمان ميكنيم بدن هستيم، در حالي كه نيستيم. اين نخستين پندار نادرستي است كه بايد دور انداخته شود. ديگر پندارهاي نادرست از اين پندار سر در ميآورند. اگر بدن ما هويت ما باشد؛ از كهنسالي، بيماري و مرگ خواهيم هراسيد. اين ترسها ريشه درهويت گرفتن از بدن دارند.
خودت را آگاهي ناب در نظر گير. تو بدن نيستي. تو آن كسي هستي كه از بدن آگاهي. تو ذهن هم نيستي. نخست با بدن كار كن؛ زيرا كار با بدن زمخت آسانتر است. سپس به ذهن ظريف بپرداز. به ذهن به مثابه چيزي جدا از خود بنگر. آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني نه ذهن، احساس بزرگ رهايي به تو دست خواهد داد. احساس از بند رستن. آنگاه هيچ مانعي در برابرت وجود نخواهد داشت و نه هيچ ديواري. در همه طرف فضايي باز خواهد بود و بس.
بعد از آن بايد ظريفترين ديوارها فرو ريزد، ديوار احساسات. اين كار ظريفترين كارهاست.
نخست بدن، سپس ذهن و پس از آن قلب. و رها شدن از زندان قلب؛ همان به روشني رسيدن است.
آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني، نه ذهن و نه قلب، بيدرنگ در مييابي كه كيستي؛ هستي چيست و هدف از زندگي چيست.
همه اسرار بر تو آشكار ميشوند.
درست همانگونه كه تنفس، گردش خون و مواد غذايي براي زندگي لازماند، شادماني براي روح لازم است. اما براي اينكه لايههاي زيرين شادي و نشاط را آشكار كني بايد اندكي به درون خود فرو روي. سرچشمه شادماني خود را كه بشناسي نگاهت كاملا دگرگون ميشود. دور نمايي تازه در برابرت گسترده ميشود. آنگاه بانگاهي ديگر به هستي مينگري. هرچه را كه در درونت يافتهاي در همه جا مييابي؛ زيرا ما هرچه كه باشيم آن را در هستي مييابيم.
هستي آيينهايست كه چهره واقعي ما را و هر آنچه كه هست منعكس ميسازد. اگر ما بر چهره خود صورتكي گذاشته باشيم؛ آن صورتك در آيينه هستي منعكس ميشود. هستي فقط وجود ما را باز ميتاباند.
آنگاه كه دريابي طبيعت تو شادماني است؛ كل جهان شادي آفرين ميشود. اين همان معناي واقعيت و رهايي است.
کتاب های مراقبه اشو:
بگو آری!