|
باران و دریا
|
نامهای را که در زیر میخوانید، آن سکستون در سال ۱۹۶۵ در پاسخ به شاعری جوان نوشتهاست و در کتاب «نامههای آن سکستون» به چاپ رسیدهاست. او در طول زندگی ۴۶ سالهاش صدها نامه به دوستان، همکاران، و خانوادهاش نوشتهاست که در این کتاب جمع آوری شدهاست. کلماتی که در متن ِ دست نویس ناخوانا بوده، در کتاب به صورت نقطهچین مشخص شدهاست.
«روشنک بیگناه»
و در
هر کس در من پرنده ایست
سرتا سر بال هایم را به هم می کوبم
می خواستند تکه تکه بیرون ات بیاورند
اما بیرون نمی آورند
می گفتند درون ات بی نهایت خالی ست
خالی نبود
گفتند بیماری و سوی مرگ می روی
اشتباه می کردند
تو مثل دخترهای مدرسه ای آواز می خوانی
تکه پاره نیستی
ای َوزن شیرین
در شادمانیِ زنی که منم
و روح زنی که منم
و آن هستی و شادی اش در اعماقم
برایت می خوانم ، جرأت زندگی پیدا می کنم
سلام شوق، سلام فنجان
محکم کن، بپوشان ، پوششی پذیرنده
سلام به خاک علفزار
سلام ریشه ها
هر سلول زنده است
به اندازه ی راضی کردن یک ملت هم کافی ست
به آن اندازه که همه از آن سهم ببرند
همه ، حتی شهرداری هم می گوید
امسال آنقدر خوبست که شاید آن را بکاریم
و حتی به بهره برداری هم فکر کنیم
بلایی پیش بینی شده بود اما به خیر گذشت
زنان بسیاری با هم این آواز را می خوانند:
یکی در کارخانه ی کفش سازی ، به ماشین کارش فحش می دهد
یکی در آکواریوم ، از اسب آبی مواظبت می کند
یکی در پشت فرمان ماشین فوردش بی حوصله نشسته است
یکی در دکه ی ورود به جاده از ماشین ها پول می گیرد
یکی ریسمان گوساله ای را در آریزونا محکم می کند
یکی ویولون سل در روسیه می نوازد
یکی کوزه ها را در تنوری در مصر جابجا می کند
یکی دیوار اتاق خوابش را به رنگ ماه ، رنگ می زند
یکی دارد می میرد اما صبحانه ای را بیاد می آورد
یکی روی تشکش در تایلند کش و قوس می رود
یکی کون بچه اش را می شوید
یکی از پنجره ی قطار در وایومینگ به بیرون خیره شده است
و یکی هر جا هست و بعضی همه جا هستند
و انگار همه می خوانند، هر چند بعضی ها یک نت هم نمی دانند
ای وزن شیرین
درشادمانیِ زنی که منم
بگذار روسری ده فوتی را با خود بکشانم
بگذار برای نوزده سالگان طبل بکوبم
بگذار کاسه هایی برای خیرات ببرم
(اگر این سهم من است)
بگذار بافت های قلب را مطالعه کنم
بگذار فاصله های زاویه ای شهاب ها را حساب کنم
بگذار شیره ی گل ها را بمکم (اگر این سهم من است )
بگذار نقش های قبیله ای روشن را بسازم
(اگر این سهم من است )
برای این چیزی که نیاز تن است
بگدار بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای آن آری راستین
جاناتان کروسوی عزیز
مترجم: روشنک بیگناه
نامهات خیلی جالب است ، نمیشود گفت چه جور و همین کار مرا مشکل میکند که بتوانم به گونهای نظر بدهم و برایت مرز تعیین کنم که توصیه یا کمک مفیدی باشد.
اول از همه، اجازه بده بگویم که به نظر من شعرهایت جذاب، وحشتناک مواج، پر از فراز و نشیب... و شاید با ارزش هستند، همراه با لحظههایی درخشان . اما در آنها خلاء عظیم کنترل، استفادهی بد از وزن، و ضعفهایی میبینم که اطمینان دارم، در آینده یاد میگیری تصحیحشان کنی. پیشگو نیستم اما فکر میکنم اگر یاد بگیری روی شعرهایت کار کنی، اگر وقت بگذاری، اگر جرأت کنی روی یک شعر چهار ماه کار کنی- به جای اینکه فقط بگذاری معجزهای (آنطور که حس کردهای) از قلمت جاری شود و بعد آن را به بهانه نامنظم بودن رها کنی- موفق خواهی شد.
جهنم، خود من هم نامنظم هستم . در همه چیز بجز کارم... و انضباط دوباره کارکردن روی شعر... به سوی... پیدا کردن چیزیست که شعر... وسوسهی اولین فقط یک ... است و شاید بیشتر اوقات، شاعران آن را به طور غریزی دارند. اما آنچه با این قریحه انجام میدهی ترا از بقیه متمایز میکند. به نظر میرسد همه در این دنیا شعر مینویسند. اما فقط چند نفر تا آسمان صعود میکنند. کارهایی که فرستادهای نشان میدهد که تو هم میتوانی صعود کنی اگر اول این را توی کلهات فرو کنی که باید الماسهای نتراشیدهات را دوباره و دوباره صیقل دهی.
اگر این برایت ممکن نیست، فکر میکنم به جایی نمیرسی و راهی هم که برای چاپ کارهایت در پیش گرفتهای چیزی را عوض نمیکند. در آخر، این شعر است که اهمیت دارد. من حس میکنم تو باید کارت را روی آن متمرکز کنی نه روی پیدا کردن جایی برای چاپ. فکر میکنم خوب است بتوانی به طور مستمر برای سه چهار سالی با کسی کار کنی.
اما دربارهی دیوانگی... جهنم، بیشتر شاعران دیوانه هستند. این مسئله کسی را واجد شرایط برای هیچ کاری نمی کند . دیوانگی، تلف کردن وقت است. چیزی خلق نمیکند. اگرچه من هم اغلب خل هستم و هستم و به آن واقفم. با این حال با آن میجنگم چون میدانم چه عقیم، چه بیهوده، چقدر تاریک... هیچ چیزی از آن نمیروید و تو، در این میان، فقط مانند حلزونی به درون آن فرو میروی.
توصیه:
از نامهنویسی به شاعران درجه یک آمریکا دست بردار. این پررویی بدیست. من هرگز در زندگی روی آن را نداشتهام که بیمقدمه، با اینکه همیشه دلم میخواسته است، همینطوری برای راندال جارل نامه بنویسم. این کار از نشناختن جایگاه است. میخواهم بگویم چنین کسانی روزانه دهها نامه از خوانندگان و علاقمندانشان دریافت میکنند و وقتی برای جواب دادن ندارند. در این میان، این شاعران (علاقمند یا هر چیز دیگر) باید با شاعران جوان دیگری که هنوز در راه هستند ارتباط بگیرند و نه با شاعران تثبیت شدهای که به ستارهها رسیدهاند ولی مشکلات فراوان خودشان را هم دارند. بی پولی، نگرانی از آینده شعر خودشان. مجلهها را ( که همه را هم میشناسی) بخوان و برایشان بنویس و با شاعرانی مثل خودت تماس بگیر. آنها هم مثل تو تنها و آماده هستند و بیشتر از شاعران بزرگی مثل لوول، کونیتز، و جارل کمکت خواهند کرد . کسانی که در آمهرست میشناسی (مانند هونیگ) برای این کار مناسبند. نمیخواهم ترا رد کنم جان، فقط واقع بین هستم.
طرحهایت عالیاند و عجیب. این جور چیزها را میتوان در لحظههایی که الهام به تو هجوم میآورد رها کنی. اما شعرها، از آنجاییکه فکر میکنم هدفت شاعر بودن است، پس باید کار کنی. من حرفی را میزنم که به آن مطمئنم. به هر حال معتقدم که هونیگ درست میگوید. یا روی شعرت کار کن یا همه چیز را فراموش کن. لحظههای درخشان توأم با تصاویر کافی نیستند.
من هم این راه را رفتهام. تا زمانی که یاد نگرفتم با تمام وجود کار کنم، یک شعر واقعی آفریده نشد.
اما اگر به بوستون آمدی و ماشین داشتی و راه وستن را پیدا کردی شاید بتوانم ترا ببینم. با این نامه نمیخواهم ترا برانم اما مطمئنم که دارم سعی میکنم حقیقت را بگویم.
فکر میکنم کتاب را به شکل شخصی چاپ کردن وقت تلف کردن است. مرد! بنشین کار کن و بگذار وقت چاپ کردن خودش از راه برسد، حتی اگر پانزده سال دیگر هم طول بکشد. مهم نیست، برای شعر بجنگ. انرژیت را برای آن بگذار. بگذار نیروی انضباط بر دیوانگی غلبه کند. تو میتوانی، من این کار را کردهام. چرا تو نتوانی؟ از چیزهای آسان دور بمان. به سوی ستارهها حرکت کن یا حداقل برگرد و یک شعر را تا به آن اوج برسان و بعد شعر بعدی را.
کتاب نامههای ریلکه به یک شاعر جوان را داری؟ باید آن را بگیری و بخوانی و دوباره بخوانی. آن را مثل انجیل بخوان. آرزو میکنم میتوانستم کلمه به کلمهی آن را روی چشمانم حک کنم.
موفق باشی و باز هم برایم بنویس.
شعرهای آن سکستون به ترجمه روشنک بیگناه را در اینجا و اینجا بخوانید.
شعرهای آن سکستون به ترجمه یاشار احمد صارمی را در آنجا بخوانید.
از باغ در باغ