باران و دریا

 

،انحنای چشم‌هايت دلم را دوره می‌كند
،حلقه‌ای از رقص و قرار
،هاله‌ی زمان، گهواره‌ی التجای شبانه
تمام عمر رفته را به ياد ندارم
.از آنكه چشم‌هايت هميشه مرا نديده‌اند
،آن دو برگ آفتاب، آن حباب‌هاي شبنم
،نيستان باد، دو لبخنده‌ی عطرآگين
،دو بال گشوده كه جهان را از نور آكنده اند
،دو قايق كه بارشان آسمان و درياست
،دو غوغاگر، دو چشمه‌ی رنگ
،دو رايحه سر برآورده از بيضه‌ی فلق
آرميده هم‌چنان بر كهكشان
دنيا تمام به زلال چشم‌های تو بسته است
آن‌سان كه آفتاب به بی‌گناهی
.و تمام خون من جاری در آن نگاه است

پل الوار

دوشنبه یکم مرداد ۱۳۸۶ + 15:1 + دریا +