باران و دریا

در مراسم خاك‌سپاري دايي ام شركت نكردم!

آن بعد از ظهر به قول انگليسي‌ها مثل اسب گريه كردم كه در واقع اسب هم هستم و بعد هم به قدري سبك شدم كه انگار نه انگار دايي‌ام مرده باشد. آخر مدت دو ماه ممنوع‌الملاقات بوديم. و من هنوز باور نكرده‌ام او مرده باشد.زندايي‌ام هم موبايل دايي را گرفته بود. همه‌اش به خاطر اين‌كه من مينا را برده بودم بهزيستي.

البته آن پسرك دوست زندايي رفته بود و زن گرفته بود. از اين لحاظ دايي‌ام به آرزويش رسيد.

دايي‌ام بارها به من گفته بود مي‌خواهد چاقو را بزند به شكم حميد. و من از او خواستم حميد را ببخشد. گفت اين يكي را از من نخواه. گفتم اگر مي‌خواهي گورش را از زندگيت گم كند بايد او را ببخشي. ديدم خيلي برايش كار سختيست خودم برايش بخشش خواندم.

مي‌دانيد كه به چه شكلي:

از فرشته حميد سپاس مي‌گذارم دايي را مي‌بخشد و آزاد و رها مي‌كند

از فرشته دايي سپاس مي‌گذارم حميد را مي‌بخشد و ازاد و رها مي‌كند.

محال است اين را درباره دو نفر كه دعوا مي‌كنند بخوانيد و آنها ساكت نشوند! البته در ابتدا مقدار بيشتري لازم داريد

صد دويست يا سيصد مرتبه

من به خانه آنها رفت و آمد نمي‌كردم. طاقت نداشتم چنين رابطه شومي را ببينم. چنين ظلم عظيمي را مشاهده كنم و ساكت بمانم. كار ديگري هم از دستم بر نمي‌آمد. تا اينكه روشن‌بين تر شدم. به اين شكل بود كه به لطف خداوند توانستم اين خانواده را نجات دهم.

و بعد دايي‌ام پر كشيد در حالي كه اگر كنار من مي‌بود حالا حالاها زنده بود. او عشق خود يا چه مي‌دانم غيرت خودش را انتخاب كرد. دايي‌ام آدم عاشقي بود. فكر مي‌كنيد راحت است ببينيد زنتان با مرد ديگريست؟ آخرين شبي كه برادرم با او حرف زده بود را فراموش نمي‌كرد. با برادرم حسابي اخت بودند. رفيق. و براي همين هم مي‌گفت كه بعد از او زنده نمي‌ماند. به آسمان نگاه مي‌كردو مي‌گفت:

افسانه من حتي يه ستاره هم ندارم و من يه ستاره نوراني برايش انتخاب مي‌كردم و مي‌گفتم اين ستاره توست. هيچ‌كس اين اواخر دوستش نداشت. مادرم هم بعد از مرگ برادرم سنگ‌دل شده بود. اما من به او عشق مي‌ورزيدم.

آن روز كه مي‌خواست جنونش را به اثبات برساند يك عالمه فنوباربيتال انداخته بود رفتيم جلو پزشك قانوني و يك نقشي بازي كرد كه بازيگران بايد بيايند از او درس بگيرند. و من در دلم او را تحسين مي‌كردم با اين‌حال يك ريال از حقوقش را به خودش نمي‌داد زندايي‌ام!

البته حقش بود چهارده سال كارگر شهرداري بود بدون بيمه بعد هم حقوق يك سال‌شان را خوردند.

مي‌دانيد دايي‌ام از كجا به چنين جايي رسيده بود؟ زماني يك ده را مي‌خريد و آزاد مي‌كرد. زماني در ده كه راه مي‌رفت كسي جرات نداشت به او نگاه كند.

به او مي‌گفتند مختار. قداره بند و لوتي.

وقتي همه به خاطر سيگار كشيدنش آزارش مي‌دادند و من مي‌گفتم بكش مي‌گفت: تو بچه لاتي

دايي‌ام بسيار زيبا بود. يك چيزي در مايه‌هاي خسرو شكيبايي اما سفيد و با موهاي طلايي و چشم‌هاي عسلي زيبا

براي همين هم دختر دايي لعنتي‌ام كه او هم براي خودش داستاني دارد توي خيابان راه مي‌رفت صد نفر دنبالش مي‌افتادند.

هكتارها زمين را در ده آباد كرده بود. همه را دود كرد. البته بسيار اهل سخاوت بود. با همه نداري‌اش اگر دويست تومان در جيبش بود اول او بايد خرج تو را بدهد.

من با او بسيار خاطره دارم. اين اواخر خصوصا. و براي همين هم باور نمي‌كنم مرده باشد.

آن روز بعد از 5 روز ترك غيرتش گل كرده بود. مي‌گفت خالي‌شدهام افسان. رفته بود و جلو در و همسايه زندايي‌ام را به فحش كشيده بود و دستش را زده بود در شيشه. دستش به شدت بريده بود و مي‌گفت دكتر نمي‌خواهد. مي‌گفت حرف‌هايي كه يك عمر در دلم نگاه داشته بودم زدم.

زندايي‌ام مي‌گفت: دايي‌ات فقط از تو مي‌ترسد و به حرف تو گوش مي‌دهد. اما دروواقع خودش از من مي‌ترسيد! رابطه من و دايي يك جور عشق و احترام و به قول خودش لوتي‌گري بود.

اول بردمش درمانگا شربت خورد و بعد رفتيم بهزيستي نقشش را بازي كرد و بعد بردمش بيمارستان براي دستش.

دكتر كه دسشت را نگاه كرد گفت عصبش پيداست بايد بسيتري شود. دايي هنوز هم اثرات فنوباربيتال‌ها در بدنش بود. گير داده بود به يك خانم پرستار. من هم از خجالت آب شده بودم. حالي‌اش نبود چه مي‌گويد.

با نگاه‌هاي‌هرزه‌اي به او نگاه مي‌كرد. من كه ترك موتورش بودم به چند تا از دخترها متلك گفت كه كلي به او تذكر دادم.

من در بيمارستان بودم. دايي‌ام قبلا دو تا ازانگشت‌هايش فلج شده بود كه آنهم داستاني دارد. به دكتر گفتم نمي‌خواهد عمل كنيد. چون خودش نمي‌خواهد بستري شود و ثانيا انگشتش هم قبلا از كار افتاده بوده.

دايي‌ام آنقدر ديوانه بازي در آورد كه نمي‌دان چه مسكني به او زدند. از آنها خواستم مسكني بزنند كه آزمايشش را مثبت نكند.

دايي بي‌هوش شد. آنها دستش را با امضاي من بخيه زدند.

موتورش دم بيمارستان بود.

از ا‹ها خواستم به او سرمي بزنند چون خودش مي‌خواست. من كنار تختش نشستم. به ع زنگ زدم. اما او خاموش كرده بود. انگار براي هميشه رفته باشد و رفته بود. هرگز خاموش نبود. و درست در لحظات بحراني و پر تب و تاب  من ديگر نبود. ساعت سه بود كه زنگ شده بود دارد سوار هواپيما مي‌شود. انگار با هواپيما از كرده زمين پرواز كرده باشد. ديگر در زندگي من نبود. باور نمي‌كردم او كه تا دو ساعت پيش بود آنچنان خوب بي‌خداحافظي رفته باشد.

در حالي كه در غم‌هاي خودم غوطه ور بودم در عين حال از بابت دايي حسابي ارام بودم. به پدرم زنگ زدم بيايد موتور را ببرد اما او نمي‌توانست موتور سوار شود. چشمش را تازه عمل كرده بود. نيامد.

به زندايي زنگ زدم كه او گفت كسي را ندارد.

من در تنهايي عظماي خودم بودم. نمونه آشكار بي‌كسي كه در زندگي‌ام زياد تجربه‌اش كرده‌ام. اما خدا بود.

رفتم با مامور بيمارستان صحبت كردم گفتند نمي‌شود موتورش را داخل بگذارد. به كمك يه سرباز كليد را از جيب دايي برداشتم و موتورش را قفل كردم و آن را به آنها سپردم.

با خودم گفتم خوب است مرد درون من به اندازه كافي قوي هست. كه نياز به مردي نداشته باشم. اما آن شب حسابي دلم سوخت.

دايي بيهوش بود. هرچه كرديم بيدار نشد. گاهي مي‌ترسيدم بميرد. سرم رو به اتمام بود. چند بيمار ديگر هم آوردند. رفتم بيرون و از آژانسي كه عبور مي‌كرد خواستم بايستد. وقتي گفتم بيمارم بيهوش است ترسيد. دايي را روي ويلچرگذاشتيم و برديم درم بيمارستان. آژانس نبود!

اين بار زنگ زدم آژانس سيار.

نفسي از سر آسودگي كشيدم. در خانه مادرم و دختر دايي مينا به اسقبالم آمدند. دختر دايي ام هم دلش براي پدرش مي سوخت. سر و پاي او را گرفتند و به داخل خانه بردند.

دست دايي پانسمان شد و او بعدا به من گله كرد كه چرا نگذاشته‌ام او را عمل كنند.

البته اين را زندايي به او گفته بود. در بيمارستان مردي به من گفت كه با و چه نسبتي دارم؟ گفتم دختر خواهر

گفت بازهم خواهر

 

خدا را شكر بعدا دست دايي‌ام مثل سابقش شد.

شنبه دوم آذر ۱۳۸۷ + 11:1 + دریا +