باران و دریا

چهره ات از سنگ تراشیده شده است ،
خونت از زمين سخت
تو از دريا مي آيي.
همه چيز را چون دريا
برمي گيري و مي نگري و
                                      به دور مي افكني.
سكوت در دل تست،
واژه ها را مي بلعي.
تو تاريكي هستي.
سحر براي تو سكوت است.

تو همچون صداي زميني
ـ درنگ سطل در چاه،
آواز آتش،
تلپ افتادن سيبي؛
واژه هاي جويده جويده و بي اميد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌                                                 دم در،
 گريه ي كودك ـ
چيزهايي كه هرگز عوض نمي شود.
تو عوض نمي شوي.
تو تاريكي هستي.

مهمانخانه ي متروكي هستي
با كف لخت اتاقهايش،
كه يكبار پسرك به درونش آمد
و كفشي به پا نداشت،
و هميشه به ياد مي آورد.
تو آن اتاق تاريكي
كه هميشه به ياد مي آورد
مانند حياطي باستاني
كه سحر از آنجا آغاز شد.*

*به نقل از كتاب زاده اضطراب جهان/ ۱۵۰ شعر از ۱۲ شاعر اروپايي/نشر سمر/۱۳۷۱ 

 

غزلداستان

چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ + 0:49 + دریا +