|
باران و دریا
|
آخرغول چراغ جادو مثل کنه چسبیده است بمن وول نمی کند.هی غول چراغ جادو!آرزو می کنم از نو متولد بشوم:اگر زن بدنیا آمدم،روسپی باشم بشرط اینکه ونگوگ بخواهد با من زندگی کند ونترسد که ممکن است روزی هوس داشتن گوشش رابکنم.اگر مرد متولد شدم،ونگوگ بشوم که حتی توی روزهای پرآشوب تیمارستان برای کشیدن نقاشی وحشی بشوم
وشبها همانطور که پاهایم راازمیله های اتاق تیمارستان به بیرون آویزان کرده ام،پرازامید،به ستاره ها چشم بدوزم واهلی بشوم.
اگر حیوان بدنیا آمدم،الاغ باشم که بتوانم با خیال راحت با مگسها دوستی کنم و دست آدمهای مهربان را لیس بزنم وگاهی شیطنت بکنم وآدمهای بد را به زمین بزنم.
الاغی که از زشت بودنش کیف کندواضطراب آهوهای زیبا را نداشته باشد که حتی توی خوابهایشان هم همه شکارچی های دنیا ماشه تفنگشان را کشیده اند(.مگر اینکه آهویی بشوم که
"کسی"
ضامنم بشود...)اگرپرنده شدم،دارکوبی بشوم که شانه ام به گیسهایم آویزان باشدومنت کسی را برای داشتن شانه نکشم.اگرگل آفریده شدم،شمعدانی خانه ای باشم که توی آن خانه، کودکی برای کندن برگهایم دائم لپهایش را به ساقه ام بزند.اگرقراراست درخت باشم ترجیح میدهم توی پارک باشم وریشه هایم اشکهای دختران انتظارراغلغلک بدهد.
اگرسنگ متولد شدم،سنگ رمختی باشم که ازقضامجسمه سازی گذرش بمن بیفتد وفرشته درونم را بتراشد وبیرون بکشد.اگر آب شدم،نصفه آب توی لیوانی باشم که بیمار درحال مرگی برای نوشیدنم تقلا کندویکجا تمام مرا سربکشدوآرام بخوابد.
اگرفرشته شدم،عزرائیل باشم که بتوانم همه آدمها را بی رودربایستی بغل کنم،چه دوست داشته باشند،چه نداشته باشند!
واگر مثل تو غول چراغ جادو شدم،هر شب جلوی مادرم ظاهر بشوم وتا همه آرزویش رابرآورده نکردم،دست از سرش بر ندارم. ونروم