|
باران و دریا
|
مجبور شدم از بانك ملي سري به بانك سپه بزنم.
و به روي شعبه جاي پارك نبود. يك جاي كوچك پيدا كردم و وقتي خواستم به داخل بروم ماشين ماليده شد به ماشين پرايد بغلي.
در وسوسه فرار و ماندن گير كردم.
داخل بانك رفتم و كارم را انجام دادم. زني سر راهم قرار گفت. بني در دست داشت.
- خانوم اين بن رو از طرف بنياد صدوقي به من دادن. من بايد كرايه خونه بدم. شما اين بنو بگيريد و عوضش به من پول بدين.
همونطور كه به بن نگاه ميكردم تا مطمئن بشم قلابي نيست ادامه داد:
- شما ميتونيد بريد گوشت و ماهي بخريد. منم دلم از اين چيزا ميخواد اما خب چه كنم كرايه خونه دارم.
نگاهي كوچيكي به صورتش انداختم وسايه فقرو توش ديدم. ده تومن بهش دادم و بن رو هم بهش برگردوندم.
هرچي كه بود امروز عيدي داده بودن و مطمئنن اينكه بايد براي من گرفتاري پيش بياد تا دقيقا در اين روز يه كسي از من درخواستي بكنه حامل حكمتي بود.
ديگه به صورت زن نگاه نكردم. گفت:
- بنو برداريد.
- نه باشه.
اومدم اين ور خيابون و رفتم سروقت ماشين. چراغ كوچيك جلويي شكسته بود و كمي هم تو رفتگي داشت كه با كاغذي المينيومي پوشيده شده بود. مطمئنن قبلا هم آسيب ديده بود احتمال اينكه طرف بخواد همه رو به گردن من بندازه وجود داشت.
چارهاي نبود. اين اواخر كسي صاف كوبونده بود توي پهلوي ماشن بابام و ميدونستم چه حالي بهش دست داده بود وقتي طرف در رفته بود.
شماره رو گذاشتم جلوي ماشين طرف.
طرف ظهر به من زنگ زد.
- شما براي من شماره گذاشتين؟
- بله
- خواستم بگم ناراحت نباشين اون چراغ از قبل هم شكسته بود.
نميدونم راست ميگفت يا نه. كمي متعجب شده بود من زنم.
- شما توي شهرداري هستين؟
- نه
و بازهم تشكر كردم.
مادرم اينا رفته بودن ديدن پيرزني كه توي بيمارستان با مادرم توي يه اتاق بستري بودن.
وقتي برگشتن پدرم گفت:
- پيرزن برات يه پتو فرستاده. گفته اينوبده به دخترت. منم هديشو رد نكردم.
به ماردم گفتم:
- ازكجا ميدونسته من پتو لازم دارم!
مادرم براي پتوهاش خيلي منت سرم ميذاره. ميخواستم چند تا پتو براي خودم بخرم تا سرم نق نزنه!