|
باران و دریا
|
انگار از هالهاي از سختي در اومدم. چيزي كه ميگذره. از چند روز گريه كردن و دندون درد. در به سر بردن يك آشفتگي. تنها چيزي كه بايد مراقبش بود اينه كه از حس آزادي جدا نباشيم. چيزي، هيچ چيز نبايد ما رو در حصار قرار بده. و من نميتونيم و نميخوام در حصار چيزي باشم. و بايد مراقب لحظههايي باشم كه دارم دستي دستي خودمو اسير ميكنم.
حقيقت اينه كه من ديگه اون روياي يكي دوسال پيش نيستم. نه نيستم. چيزي در من گشته و تغيير كرده. اما خب گاهي به خاطر عادت به بعضي چيزها دست به كارهايي ميزنم. ديگه دلم خيلي چيزها رو نميخواد. خيلي از چيزها ديگه براي دلم مهم نيستن يا ديگه اونقد اهميت ندارن. و سوال اينجاست كه آيا اصلا چيزي هست كه برايم واجد اهميت باشه؟
دلم ميخوام يه دستوري بدم مبني بر اينكه
هيچ چيزهيچ اهميتي نداره.
به چهره خودم در آيينه روبرو نگاه ميكنم. گاهي به شدت نااميد ميشمو و اشك ميريزم و گاهي سرخوش ميشم اونهم به شدت و يادم ميآد كه اينها جزيي از جنبه تعادل هست. همونطور كه روز و شب چرخه كاملو تشكيل ميدن و وجود ما هم همونطور كه توش رشدهاي فزاينده هست پسرفتو درجا زدن هم هست و خوشحالم دراين حوالي چيزي در قلبم زنده هست به اسم عشق كه گاهي گمش ميكنم.
گاهي در غبار تاريكي و آزردگي عشق رو فراموش ميكنم ولي يادم نميره برم دست به دامان سلطان عشق بشم و اون دوباره برام پردهها رو كنار ميزنه و همه اون چيزي كه باعث غبار شده رو يادم داده پاك كنم.
و بايد تيرگيهاي عظيم رو بشورمو و بشورم چيزهايي كه لطافت را كم كرده.
مدتهاست مشغول شستنم و حالا خوشحالم كه كمي حتي اگه شده كمي از حجم تيرگي كاسته شده.
سياهچالههاي هولناكي در وجودم كه از اونها آگاهم و خوشحالم كه گاهي در پرده روشني چيزي شاد و آروم ته دلم ميبينم و گاهي چنان در بند سياهي ميشم كه ميخوام به قعر سقوط كنم.
و با اين حال امروز............