باران و دریا

شنیده ام که به سو یم پیا ده می آیی            تمام آنچه نداری نهاده می آیی

بیا که برق شبت آتش جنون من است     بیا که فرش رهت برگ های خون من است

بیا که چادر پر  خون خواهرت اینجاست      بیا که مرقد پاک برادرت اینجاست

بیا و ساعتی در شهر شب در نگ مکن       و شیشه دل خود را قرین سنگ مکن

بیا که با تو حدیث کلاغ را گویم                وجان سپردن گلهای با غ را گویم

بیا و شعر پر از التهاب خویش بخوان       میان جمع یتیمان کتاب خویش بخوان

غروب از نفس گرم جاده می آیی             پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی

اگر چه رود من از موج نا له ها پر شد     و نان ما ز قضا تکه های آجر شد

اگرچه کودک ما روز عید ،عید نکرد       و جامه سیه خویش را سپید نکرد

صدای بوم از این آشیانه می آید              به دوش هم وطنت تازیانه می آید

به شهر هرکه ببینی فتاده خواهی دید      و مثل خودت همگی را  پیاده خواهی دید

درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت    سینه سینه شهرت دریده خواهی یافت

غروب ها نفس تنگ جاده رادیدیم           ولی نیامدن آن پیاده را دیدیم

زمان گذشت و از آن اشنا خبر نرسید    و آنکه در همه جا بود،رهگذر،نرسید

گهی غروبو گهی نیمروز را دیدیم         و رنج های بهارو تموز را دیدیم

نیا مدی و من از انتظار میمیرم          چو لا له های وطن داغدار میمیرم

نشان دشنه آوارگی به سر دارم          زداستان سیاه شبت خبر دارم

غریبه باشی و من نیز در به در بودم   تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم

من از کرانه غربت پریده آمده ام          و ابرهای سیه را دریده آمده ام

اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم    ولی به کنگره بام خویش بنشستم

در این دیار به بالم اگرچه سنگ زنند     نه سنگ،آه چه گویم که با تفنگ زنند

به کو ه و باغ وبیابان پرید ه ام اینجا      و لیک تیر ملامت  ندیده ام اینجا

اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم     وناله های غریبانه گوش میگیرم

اگر چه کلبه من نقش گور را دارد        و گریه ام نفس بوف کور رادارد

و لیک سنگر پر افتخار من اینجاست    هرات و کابل و بلخ مزار من اینجاست

به انتظار، سخن ،با غروب می گویم     برای مقدم تو شعر خوب می گویم

بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم      سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم

بیا و بال بیفشان که شهپرت اینجاست    و آشیانه بازو کبو ترت اینجاست

بیا که بر من و تو آسمان دور رنگ شده    و میزبان تو از میهمان به  تنگ شده

چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد       حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد

 

سید محمد علی جاوید

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت       پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد   و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید همسایه!           صدای گریه نخواهی شنید همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت  و کو دکی که عرو سک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده            منم که هرکه مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود         و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه، تصویری از شکست من است به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم       تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستا ده ام اگر پشت آسمان خم شد   نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد

چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آنجاست    چگونه؟ آه مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم  که مسجد و محراب     و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

به من مگوی که یک پا و یک عصا دارم   کرا نه ای که درآن خوب می پرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما       وشرمسارم ازالطاف بی کران شما

من از سکوت شب سر دتان خبر دارم       شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی   پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تو ئی که کوچه غربت سپرده ای با من     و نعش سو خته بر  شانه برده ای بامن

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم     تو سنگ خوردی اگر آ ب و دانه من خوردم

 

اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت   وچند بوته مستو جب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان      اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه سیبی ازاین شا خه ناگهان گم شد    و مایه نگرانی برای مردم شد

اگر چه متهم جرم مستند بودم              اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید  نا امید مرا               و لو دروغ عزیزان بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت          پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان            و مستجاب شود با قی دعا هاتان

همیشه قلک فرزند هایتان پرباد          ونان  دشمن تان هر که هست  آجر باد

 محمد کا ظم کاظمی

این شعر با زگشت و شعر زیر استقبال نام دارد.

 

دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۵ + 17:25 + دریا +