باران و دریا

 

سه چهار سال پیش، در فصل‌نامه‌ی نگاه نو، خاطره‌ای چاپ شده بود به قلم ابراهیم گلستان. راجع به بازدیدی نوشته بود که همراه محمد بهمن‌بیگی (آن موقع اولین بار بود که نام‌اش را می‌خواندم و هنوز چیزی در موردش نمی‌دانستم) از مدارس عشایری داشته‌اند.

بچه‌های ایلیاتی با صدای بلند کتاب‌های درسی را می‌خوانده‌اند و وقتی ازشان درس می‌پرسیده‌اند هم با فریاد جواب سوال را می‌داده‌اند : «اول فکر کردم این نشانه‌ی بودن میان دشت و بیابان است. گفتم محمد ! بگو آنقدر بلند نخوانند ! چرا فریاد؟ جواب نداد. در چادرهای بعد این وضع تکرار شد. باز گفتم محمد ! چرا فریاد؟ اینها که چند قدم بیشتر از آموزگارشان دور نایستاده‌اند. باز جواب نداد. و این حالت و وضع تکرار می‌شد. در ده بیست چادر. دیگر چیزی نگفتم. در راه بازگشت به شیراز گفتم دکتر گلو داری؟ خندید. گفتم نگذار، گلویشان پاره می‌شود. گفت نمی‌شه. بهتره این جور. عادت می‌کنن. گفتم عادت بدی است داد زدن. گفت آی خوبه ! نمی‌فهمی؟ عادت می‌کنن دیگه سرشان را بائین نمی‌اندازن، دست به سینه جواب بدن، فردا که خان برگشت. گفتم خان کجا دیگه برگرده؟ گفت گاسم که برگرده. دنیا را کجا دیدی؟ گاسم که برگرده. تا برگرده بچه‌ها عادت می‌کنن به داد زدن …»

،

بهمن‌بیگی یکی از دوست‌داشتنی‌ترین پیرمردهای دنیا بود. عبدالله (که بهمن‌بیگی از شخصیت‌های محبوب اوست) بهم معرفی‌اش کرد. «بخارای من، ایل من»  و «اگر قره‌قاج نبود» را خواندم و بعد مستندی از زندگی‌اش دیدم. پیرمرد قشقایی، با آن گوش‌های بزرگ و حافظه‌ی قوی و زندگی سرشار، شیفته‌کننده بود. نوع ارتباطی که با همسرش داشت هم، برخلاف بسیاری از هم‌سلکان و هم‌نسلان‌‌اش، خیلی قشنگ بود.

خلاصه‌‌اش اینکه در یکی از چادرهای ایل قشقایی به دنیا می‌آید. در کودکی، پدرش و چندی بعد مادرش را در جریان سرکوب عشایر به تهران تبعید می‌کنند و در یک طویله اسکان‌شان می‌دهند. در همین وضعیت به مدرسه می‌رود و اولین شاگرد ممتاز قشقایی می‌شود. سرنوشت‌سازترین روز کودکی‌اش روزی است در یازده سالگی. روزی که به گفته‌ی خودش، تکلیف باقی عمرش را مشخص می‌کند. حسین‌خان‌دره‌شوری، کلانتر ایل، او را به خانه‌اش می‌برد و با احترام به مهمانان‌اش معرفی می‌کند. پیشانی‌اش را می‌بوسد و می‌گوید : «پدرت اسیر بود. مادرت را هم به اسارت آوردند. از همه جا خبر دارم. دار و ندارتان به غارت رفته است. از هستی ساقط شده‌اید... صاحب بهترین سفره‌ها و زیباترین اسب‌های قشقایی بودید و حالا در اتاقک تاریک یک طویله زندگی می‌کنید. ولی فرزند، برای تو بد نشده است. اگر خوب درس بخوانی جای سوخته‌ها سبز می‌شود.»

در دانشگاه حقوق می‌خواند اما نهایتا معلم می‌شود و ایده‌ی مدارس سیار عشایری را که سال‌ها مطرح بود بالاخره عملی می‌کند. به باسوادکردن بچه‌های ایل خودش قانع نیست. مدرسه‌ها را میان سایر عشایر (ترک، کرد، لر، بلوچ، عرب و ...) هم رواج می‌دهد. در دانشسراهای تربيت معلم ويژه‌ی عشاير که به همت او راه‌اندازی شده‌اند ده‌هزار معلم عشايرى تربیت می‌شوند و بیش از پانصدهزار نفر از پسران و دختران عشایر، خواندن و نوشتن و حساب‌کردن و سخن‌گفتن می‌آموزند.

،

آدم‌هایی مثل محمد بهمن‌بیگی به این دلیل بزرگ‌اند که داشته‌هایشان را (هر قدر هم محدود باشد) به شکل عجیبی بلدند خوب کنار هم بچینند، جوری که هیچ‌چیز فدای چیز دیگر نمی‌شود. و بدون آنکه عمری بیهوده از مفهوم گنگ تعهد دم بزنند، هوش و علاقه و همت‌شان را با هم و به‌جا به کار می‌گیرند و چنین نتایج عینی و موثری از دل زندگی‌شان بیرون می‌‌آید. این گمان می‌کنم همان مهارتی است که اسم‌اش را «هوش» می‌گذارند.

مرگ‌اش، امروز، در نود سالگی، خیلی غمگین‌ام کرد. بعضی‌ها آن‌قدر واقعی زندگی می‌کنند که وقتی می‌روند آدم حس می‌کند دنیا دیگر جان ِ قبل را ندارد.


 

 

 

میرا

 

دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ + 13:38 + دریا +