باران و دریا

سوال 

گفتید كه عشق می‌تواند ما را آزاد كند. ولی معمولاً می‌بینیم كه عشق به وابستگی تبدیل می‌شود، 
و به‌جای اینكه آزادمان كند، بیشتر در قید می‌شویم. پس لطفاً درمورد وابستگی و آزادی برای ما بگویید.

#پاسخ

عشق به وابستگی تبدیل می‌شود، زیرا عشقی وجود ندارد. شما فقط بازی می‌كردید وخودتان را فریب می‌دادید. وابستگی واقعیت است؛ آن عشق فقط یك پیش‌پرده foreplay بوده است. پس هرگاه عاشق می‌شوی دیر یا زود كشف می‌كنی كه وسیله شده‌ای ــ و آنوقت تمام مصیبت شروع می‌شود. مكانیسم آن چیست؟ چرا اتفاق می‌افتد؟
چند روز پیش مردی نزد من آمد كه بسیار زیاد احساس گناه داشت. او گفت، "عاشق زنم بودم، بسیار دوستش داشتم. روزی كه مُرد، مشغول گریه و زاری بودم، ولی ناگهان در درونم احساس آزادیِ بسیار كردم. گویی كه باری گران مرا ترك كرده باشد. نفس عمیقی را احساس كردم، گویی كه آزاد شده بودم."
در آن لحظه او از لایه‌ی دیگری از احساساتش آگاه شده بود. او در بیرون گریه و زاری می‌كرد و می‌گفت، "بدون او قادر به زندگی نیستم، غیرممكن است، یا زندگیم همچون مرگ خواهد بود!" جسد همسرش درست در برابرش بود؛ ولی او گفت، "در عمق هشیار شدم كه حالم بسیار خوب است، كه حالا آزادم!" حالا لایه‌ی سوم شروع كرده به احساس گناه كردن: به او می‌گفت، "چه‌كار می‌كنی؟" او از این آگاهی تازه بسیاراحساس گناه می‌كرد. به من گفت، "كمكم كن. در ذهن من چه روی داده است؟ آیا به همین زودی به او خیانت كرده‌ام؟" هیچ اتفاقی نیفتاده است. كسی خیانتی نكرده. وقتی كه عشق به وابستگی تبدیل شود، باری سنگین می‌شود، زندان می‌شود.

چرا عشق به وابستگی تبدیل می‌شود؟

نخستین نكته‌ای كه باید درك شود این است كه اگر عشق، وابستگی شود، تو فقط در یك توهّم بوده‌ای كه آن عشق بوده. تو فقط با خودت بازی می‌كردی و فكر می‌كردی كه این عشق بوده. درحقیقت تو نیاز به وابسته‌شدن داشتی. و اگر بازهم عمیق‌تر بروی، پی خواهی برد كه تو همچنین نیاز به بَرده شدن داشته‌ای! ترسی ظریف از آزادی وجود دارد، و همه مایل‌اند تا برده باشند. البتّه همه در مورد آزادی سخن می‌گویند، ولی هیچكس شهامتش را ندارد كه واقعاً آزاد باشد، زیرا اگر واقعاً آزاد باشی، تنها خواهی بود. اگر شهامت تنها بودن را داری، تنها در آن‌صورت می‌توانی آزاد باشی.
ولی هیچكس به اندازه‌كافی شهامت ندارد كه تنها باشد. تو به كسی نیاز داری. چرا نیازمند دیگری هستی؟ تو از تنهایی خودت می‌ترسی. از خودت حوصله‌ات سر می‌رود. و درواقع، وقتی كه تنها هستی هیچ چیز معنی ندارد، با دیگری، تو سرگرم هستی و معانی مصنوعی در اطراف خود می‌سازی.
تو نمی‌توانی برای خودت زندگی كنی، پس شروع می‌كنی برای دیگری زندگی كردن. و همین اوضاع در مورد دیگری نیز صدق می‌كند؛ او نیز نمی‌تواند تنها زندگی كند، پس او نیز در جست‌وجوی دیگری است، دو نفر كه از تنهایی خودشان می‌ترسند، به هم می‌رسند و یك نمایش را شروع می‌كنند ـــ نمایش عشق! ولی در ژرفای وجود، آنان در جستجوی وابستگی، تعهد commitment و قید bondage هستند.
پس دیر یا زود، هرچیزی را كه آرزو داشتی برآورده می‌شود. این یكی از تأسف‌آورترین چیزها در دنیاست. هرچه كه بخواهی اتفاق می‌افتد! تو دیر یا زود آن را كسب می‌كنی و آن پیش‌پرده از بین می‌رود. وقتی كه عملكردِ پیش‌پرده انجام شد، خودش ازبین می‌رود. وقتی كه یك زن یا شوهر شدی، وقتی كه برده‌ی دیگری شدی، وقتی كه ازدواج رخ داد، عشق ناپدید خواهد شد، زیرا آن عشق فقط یك توهّم بود كه در آن، دو نفر بتوانند اسیر یكدیگر شوند.
تو نمی‌توانی مستقیما درخواست بردگی كنی؛ این بسیار تحقیرآمیز است. و نمی‌توانی مستقیماً از كسی درخواست كنی: "برده‌ی من شو." او شورش خواهد کرد. و نمی‌توانی بگویی"من مایلم برده‌ی تو شوم"؛ پس در عوض می‌گویی، "نمی‌توانم بدون تو زندگی كنم!" ولی معنی همان است! و وقتی همین هدف ــ آرزوی واقعی ــ برآورده شد، عشق ناپدید می‌شود. آنوقت احساس اسارت می‌كنی، در زندان خواهی بود و آنوقت شروع به مبارزه می‌كنی تا آزاد شوی.

 

پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ + 16:49 + دریا +