باران و دریا

 باز می گردم با این غزل

شما برنده شدید

حتی نمیگذارید در این سرزمین کپه مرگمان را بگذاریم:

 

شادي اگرچه با همه محرم نمي شود

حسي كه باشكوه تر از غم نمي شود

 

دوري و دوستي دو مسير مخالف است

ايمان به تو بدون تو محكم نمي شود

 

مجموعه ي وجود من و چشم هاي تو

چيزي به غير زلزله ي بم نمي شود

 

ويرانگي اگرچه شده سهم من ولي

از كوه هرچه هم بكني كم نمي شود

 

چشم اميد بسته به ابروي توست كه

دیگر براي رفتن من خم نمي شود

 

اين شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند

هرگز برام شاخه ي مريم نمي شود

 

بيدار مي شوم ، نه... رگ خواب من هنوز

دست فرشته اي ست كه آدم نمي شود

 

وبلاگ زمستان 

 

چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۹ + 15:33 + دریا +