|
باران و دریا
|
1
با تن پوشی به رنگ هوس هایم
به سان اندیشه هایم برهنه رهسپاری
در چشمانت سفر میکنم
چنان که از دریا
لبانت ، موهایت
نگاه هایت می بارد
در استخوان هایم می باری چون درختی آبگونه
که ریشه های آب را به درون سینه فرو میکشد.
2
من طول تو را می پیمایم.
چنان چون رودی
سفر میکنم در تنت
چنان چون جنگلی
به سان گذرگاهی کوهستانی مشرف به پرتگاه
من از لبه ی تیز اندیشه هایت می گذرم
و سایه ام از پیشانی ِ سپیدت فرو می افتد
سایه ام تکه تکه میشود
و من تکه پاره هایش را گرد می آوردم
و بی تن رهسپار میشوم
چنان چون کوری
هزار توی بی انتهای خاطره ها
گشوده در ها به اتاق تهی
تابستان ها می پوسند
و گوهر های عطش در ژرفایش می سوزند
چهره ای که در خاطر محو میشود
دستی که چون لمس میکنم تکه تکه میشود
رهسپار از پیشانی ام جستجو میکنم می جویم بی یافتن
با بازجست ِ یک لحظه ام
مینویسم تنها
کسی اینجا نیست
روز هبوط میکند
سال هبوط میکند
و من با لحظه هبوط میکنم.
3
لحظه غوطه ور درخویش گره شده چون مشت در خویش
به سان ِ میوه ای کز درون میرسد مینوشد از خویش و می ترکد
لحظه مات میشود
خود را مهر و موم می کند و از درون می رسد
ریشه میدواند در اندرونم می روید چیره بر من
آه ای زندگی
که بایدت زیست که زیسته اند ت
زمان که باز میگردد به خیزاب ِ دریا
زمان که کنار میکشد بی که سر بگرداند.
گذشته گذشته نیست.
هنوز می گذرد. خاموش
جاری در لحظه ای دگر محو میشود
4
رهگذری که همیشه به نقطه آغاز می گردد باز
دستم را میگیری
چنان چون کوری رهنمای منی
از تالارهای سرکش به سوی مرز دایره می بری ام
فسونگر
به سان چوبه ی دار برای محکومان
انحنا پذیر چو تازیانه تیز چو سلاحی
همزاد ماه
لبه ی تیز واژگان ِ روی لبانت
سینه ام را می شکافد
ویرانم می سازد و تهی رها می کُندُم
خاطراتم را تو
یک به یک باز می ستانی از من
نامم را فراموش کرده ام
در درونم نیست هیچ
جز زخمی هولناک
جایی تهی که کسی از آن نمی گذرد
5
ما به وحدت ِ از دست داده شده می نگریم
به انزوای انسان بودن
و همه ی شکوهمندی هایش
نان را قسمت کردن و خورشید و مرگ را
شگفتار ِ فراموش شده ی زنده بودن را
عشق ورزیدن جنگیدن است
دو تن گر هماغوشی کنند
جهان دگرگون میشود
امیال فربه شوند اندیشه ها جان گیرند بال ها جوانه زنند
بر پشت ِ بردگان جهان واقعی و محسوس است
شراب شراب است نان طعم خود باز می یابد آب آب است
دوست داشتن جنگیدن است
گشودن درهاست
دو تن
گر به هم خیره شوند
و ببینند که دوست داشتن
عریانی ِ نام هاست
جهان دگرگون می شود
6
الوئیز گفت:
"بگذار روسپی ات باشم"
مرد اما
تسلیم قانون شد
و به همسری برگزیدش...