|
باران و دریا
|
در آرايشگاه دچار يك نوع گيجي شدم. از طرفي زناني بودند كه خود را شبيه اين دخترهاي ماهواره ساخته بودند. دقيقا عين آنها و از يك طرف يك عروس بود كه به خاطر عروسي اش خيلي خوشحال بود. به تعبير دختردوستم مغرور. به تعبير من خوشحال. و آقاي داماد در سمندش با فيلبردار منتظر او بودند. از طرفي كسي بود كه من به خاطر او رفته بودم آنجا.
كسي كه آرايش مي كرد يك گن پوشيده بوشيد زير تاپ مشكي اش. با يك شلوار خاكستري با كمربند. از ميان سايه سيه چشمش خطي سفيد كشيد بود. مژه هايش حالت سيخ مانند گرفته بود ومعلوم بود آنها را خودش آرايش كرده . قدش نسبتا كوتاه بود. دقيقا مثل خارجي هاي اينطرف آنطرف مي رفت. انگار نه انگار كه با لهجه اصيل يزدي حرف مي زند.
دخترك ديگر كه وارد شد موهايش را طلايي كرده بود. قسمت عقب را فر كرده بود. قسمت جلو صاف بود. مواهيش را بالا بسته بود و قسمتي را پايين ريخته بود.. دقيقا مثل اين خواننده هاي زن روي سن.لبهايش به نحو زيبايي آرايش شده بود. آنقدر كه همكارش و من همزمان به لب هاي او فكر كنيم. همكارش گفت : لبات
جواب داد: لبام چي؟
من گفتم لبات خيلي برجسته شدن و خوشرنگن. يك تاب سياه پوشيده بود بدون سوتين. با يك شلوار گشاد. حالا با دوتا خارجي مآب طرف بودم . خودم كه سكوت كرده بودم. نفر سوم دوستم بود كه زير دست گريمور اصلي مشغول بود و من به مژه هايش نگاه مي كردم كه يك دستمال كاغذي گذاشته بود زيرآن و با ريمل مشغول برجسته كردنش بود. چشمانش را باز كرد. بچه اش بغل من بود. چشمانش تغيير كرده بود.
نفر چهارم دخترك نسبتا زيبايي بود كه وارد شد. چشم هاي رنگين و موهايي رنگ شده اي كه ريشه اش سياه شده بود. بلوز مشكي براق داشت. من همچنان به وسايل گريمور و قلمي سياهي كه روي چشم دوستم كار مي كرد نگاه مي كردم. آنها شروع به صحبت درباره مدرسه بچه هايشان كه اغلب غير انتفاعي بود كردند و از مدرسه هاي مختلف حرف زدند. خانم جديد گفت كه من معلم دبستانم در يكي از اين مجتمع هاي غير انتفاعي. من فقط گوش مي كردم. به جستجوي يك پريز برق بودم براي شارژ گوشي ام. و بچه دوستم در سينه مادرش مشغول شير خوردن بود.
گريمور گونه دوستم را رنگ زد با دماغش. بعد دوباره يك لايه سفيد كننده كشيد و با قلمو مشغول پخش كردنش شد.
گفت حاضر است 5 جلسه خودآرايي به مبلغ 100 هزار تومان برايمان بگذارد. البته نفري.
من به دوستم گفتم او برود و بعد بيايد به من هم ياد بدهد. مثل هميشه خنديد.
عروس در اتاق بغلي مشغول رقصيدن بود. خيلي خنده ام گرفته بود. چند بارهم خنديم. به اينكه نهايت آرزوهاي دخترانه اينجاست. پوشيدن اين لباس و داشتن اين آرايش. عروس چهره جذاب و زيبايي داشت. كمي شكم داشت كه از زير لباس عروسي اش مشخص تر بود و خودش از آن گله داشت. مبلغي پول قبلا پرداخت كرده بود. يكي از آرايش گرها بيست هزار تومان ديگر از او خواست. گفت براي نگين ها.
لحظه اي افكارش را خواندم. در گوشه اي از بدنش نگين ها را چسبانده بودند. فقط با بردن كلمه چسب از زبانش.
منشي آرايشگاه مرا شناخت. شبيه يكي از دانش آموزانم بود. بعدا فهميدم در مدرسه بوده. البته من معلمش نبودم. حالا معلم دبستان فهميد معلمم.
چهره بي آرايش منشي مرا بيشتر به دنياي واقعيت رهنمون مي ساخت. شناختن انسان هاي زير پوشش اين رنگ ها برايم كار ساده اي نبود. نمي توانستم رنگ زرد چهره شان را تشخيص دهم. يا نمي توانستم چشمان اشكي شان را.
دخترك لب برجسته گفته بود كه افسرده بوده ومدتي دارو مصرف كرده. بعد هم بحث شان به نماز كشيده شد. و معلوم شد خانم گريمور از نماز بدش مي آيد چون در كودكي مجبور مي شده. و دخترك لب برجسته هم گفت كه زماني نماز شب مي خوانده. نصف شب ها غسل مي كرده و نماز شب مي خوانده.
براي رفتن به عروسي به لب هايم يك رژ كمرنگ زدم. خط چشم كشيدم. و يك گوشواره بدل انداختم. شالي كه دوستم به من هديه كرده بود انداختم. همه آنها نگاه غريبي به من كردند.
دختر هشت ساله دوستم هم زير آرايش در آمد. هميشه مادرانگي دوستم را تحسين كرده ام. با دخترش هم مثل خودش رفتار كرده بود. موهاي دخترك را هم پيچيدند. من كنار دوستم بودم. مثل بچه سوم. بااين تفاوت كه سي و پنج هزار تومان قلم زني را او نمي داد و من مجبور بودم حتي بدون پن كيك بروم عروسي. بدون رنگ حس مي كنم خودم هستم. به قول دوستي آرايش فقط به چهره كساني مي نشيند كه با ان مانوسند. يا انسان مجبور مي شود ژست خانم مآبانه بگيرد. يا با ناز رفتار كند.
گرهی بودم بر طره ی یوسف، ناگاه
قسمت گوشه ی ابروی زلیخا گشتم
طالب آملی
اول بايد با خود دوستي كرد، اما به ندرت مي توان كسي را يافت كه با خودش دوست باشد. ما در واقع دشمن خود هستيم، در حاليكه بيهوده اميد داريم با شخص ديگري دوست باشيم. به ما آموخته اند كه خودمان را سرزنش و محكوم كنيم. عشق به خود يك گناه تلقي مي شود، در حاليكه اينطور نيست. عشق به خود پايه و بنياد ساير عشق هاست. فقط با عشق به خويشتن است كه عشق نوع دوستانه امكانپذير مي شود. از آنجاييكه عشق به خويشتن محكوم شده است، ساير عشق ها هم ناپديد شده اند و اين شيوه زيركانه اي براي نابود كردن عشق بوده است. مثل آن است كه به درخت بگوييد: « از زمين تغذيه نكن؛ چون اين كار گناه است. از ماه، خورشيد و ستارگان تغذيه نكن؛ چون اين كار خودخواهانه است. در عوض، نوع دوست باش و به ساير درختها خدمت كن. » اين موضوع منطقي به نظر مي رسد و خطر در همين است. منطقي است كه اگر بخواهيد به ديگران خدمت كنيد، بايد ايثار كنيد. خدمت به معناي ايثار است، اما اگر يك درخت به اين شكل ايثار كند، مي ميرد و ديگر قادر نخواهد بود به هيچ درختي خدمت كند و اصلا زنده باشد. به شما آموخته اند: « خودت را دوست نداشته باش. » اين پيام جهاني اكثر آيين هاي معنوي بوده است؛ خودتان را سرزنش كنيد. شما مقصر، گنهكار و بي ارزش هستيد. به سبب اين سرزنش، درخت بشريت پژمرده شده و درخشش خود را از دست داده است. در نتيجه ديگر قادر نيست شاد باشد. همه مردم به نوعي خودشان را ايستاده نگاه مي دارند، اما در حيات و زندگي ريشه ندارند؛ ريشه كن شده اند. سعي مي كنند در خدمت ديگران باشند، ولي نمي توانند؛ زيرا با خودشان دوست نبوده اند.
مردم زندگي را امري بديهي مي شمارند، از اين رو در آنان هيچ احساس شكرگزاري وجود ندارد. و بدون شكرگزاري، هيچ رشدي وجود نخواهد داشت. بدون شكرگزاري، هيچ دين و عبادتي وجود نخواهد داشت. آغاز و انجام دين شكرگزاري است. سفري است از شكرگزاري به شكرگزاري. در آغاز يك بذر است، در پايان به گل تبديل مي شود. اما اساسي ترين اصل اين است كه نبايد زندگي را بديهي فرض كرد. ما زندگي را خود به دست نياورده ايم، بلكه زندگي يك موهبت است. اين اصل بسيار ساده و آشكار است. شايد به خاطر ساده و بديهي بودن اين اصل است كه مردم آنرا از ياد برده اند. دين با اين باور كه خدا وجود دارد آغاز نمي شود. آغاز گر دين آگاه شدن از اين است كه زندگي يك موهبت است. ما نمي دانيم كه اين موهبت از جانب كيست- اين را بايد جست و جو كرد- اما يك چيز مسلم است: زندگي يك موهبت است. نيرويي ناشناخته و اسرار آميز، اين با ارزش ترين هديه را به ما داده است. آنگاه كه اين احساس در وجود تو تبلور يابد، جست و جوي خدا آغاز مي شود. و خدا از تيررس شكرگزاري چندان دور نيست.
منبع
طعم تخت جمشيد زيرزبونمه. انگار در لحظه هاي آفتاب خورده سنگ هاي اون تمام اصالت خودمو بازيافتم. وقتي كه از اون پله هاي مهربون بالا رفتم و كهن وارگي در جانم نشست. به دروازه ملل رسيدم و انگار وارد سرزمين اثيري شدم. و حس كردم تنها ميان اين سنگ ها در حال قدم زدن در كاخي از هستي هستم. كاخي كه هرچند اسكندر سال هاي پيش به آتيشش كشيده اما طعم آفتاب سوخته مهربوني بر ديواره هاش جاودانيه. ايرانياني كه بسيار زياد و بسيار با يكديگر مهربون بودند. دست در دست هم يا دست بر شونه هم داشتن. در اين كاخ حس هيچگونه ظلم و ستمي نبود. احساس از قدرتمندي به شعفم واداشت. شعفي كه ناشي از پيروزي بر يك حيوان درنده بود. نشانه هاي قدرت در جاي جاي اين سنگ ها خودنمايي مي كردند.
شيري كه بر گوزني سوار بود. بله همه سختي ها گوزني هستند كه ميشه بسان شير بر اونها غلبه كرد. عقاب. و تصويرهاي شگفت انگيز. وقتي به نقشي كه شبيه بال بود نگاه مي كردم با خودم گفتم هنرمند مربوطه در چه سودايي بوده. اصلا كي بوده كه اين تصاوير رو روي اين ديوارها نقش كرده. آيا فكر مي كرده سال ها بعد قرن ها بعد و هزاره ها بعد دختركي ممكنه بهش فكر كنه؟
و اون ستون هاي بلند. ستون هاي خيلي بلند مثل اون چه بزرگ دقيقا عظمت زندگي شاهانه رو تصور مي كرد. بايد خانه دل رو درست مثل اين كاخ بزرگ ساخت. حتي چاه هم بزرگ وشاهانه بود كه مجبور شدم براي ديدن عمقش از حصار عبور كنم. چه كسي فكر مي كرد يك چاه اونقدر شگفت انگيز باشه. تالار آپادانا وكاخ تچر رو پشت سر گذاشتم. وارد محوطه حرمسرا شدم. حالا صداي پاي زنها كه اين طرف و اونطرف مي رفتن توي گوشم مي پيچيد. اين سنگفرش قرمز و البته اون موزه. از بين همه مجسمه هاي فروشگاه يكيشون به نظرم بيشتر درخشيد و به پرواز كردنم واداشت. نقش كوروش بود. انساني با بال هاي زيبا و اون سه تا سبويي كه نمي دونم چيه و بر سرشه. به خريدن همين نقش اكتفا كردم.
در اخرين جايگاه نزديك شب در حالي كه خورشيد داشت غروب مي كرد به آرامگاه اردشير سوم رسيدم. در اتاقك هاي رو به روي اون روح چند انسان خدادوست رو كه اونجا عبادت مي كردن درك كردم. اونها به مرگ و خدا فكر مي كردند. و البته مي ترسيدند. حالا بر فراز كاخ بودم. در دامنه كوه. و به شهر نگاه مي كردم. به همه ايران. و فكر مي كردم اينجا نقطه اصلي وطن منه. اينجا پايتخت مليتم است. و وقتي به اون جايگاه بزرگ نگاه كردم. نماد فروهر و انساني با كمان كه رو به روي آتش ايستاده بود در حالي كه بيست هشت كشور در سايه اون حكومت بودن حقيقتا به خودم باليدم. ياد تحقيق استادمون افتادم كه مي گفت بياييد و بررسي كنيد بعد از تعريف چند تا از داستان هاي تاريخي هويت ملي چه قدر افزايش پيدا مي كنه. و بعد ...
![[تصویر: 43141_omransalahi.jpg]](http://forum.p30i.com/uploaded/43141_omransalahi.jpg)
مرخصیهای زندانیان
امام باقر(علیه السلام) درباره حضرت مهدى(علیه السلام) فرمود: «یَعْدِلُ فى خَلْقِ الرَّحْمنِ، اَلْبِرِّ مِنْهُمْ وَالْفاجِرِ»؛ «او در بین مردم به عدالت رفتار مى كند چه نیكوكار باشند و چه بدكار.»
منتخب الاثر، ص310
امام رضا(علیه السلام) درباره او فرمود: «وَ ما لِباسُ الْقائِمَ اِلاَّ الْغَلیظُ، وَ ما طَعامُهُ اِلاَّ الْجَشَبُ»؛ «لباس قائم(علیه السلام) ما چیزى نیست جز پوشاكى خشن و غذاى او چیزى نیست جز طعامى خشك»
غیبت نعمایى، منتخب الاثر، ص307.
ا مام صادق علیه السلام:
براي شما زماني پيش مي آيد كه از افراد متديّن، كسي نجات نمي يابد،
به جز افرادي كه مرد م آنها را ابله تصوّر كنند
و آنها صبر و شكيبايي داشته باشند بر آنكه آنها را ابله و بي خرد بخوانند.
اصول کافی /ج2/ص117
هر كه شب نيمه شعبان را به عبادت به سرآورد، دلش نميرد در روزى كه دلها بميرند.
تفأل زدم نیمه ی شب به قرآن / کتابی که از وحی شیرازه دارد
برای دلم آیه ی صبر آمد / ولی نازنین ،صبر ، اندازه دارد …
می گن فیلم جدایی نادر از سیمین بر مبنای دروغه. اگه می خواید فیلم بر مبنای دروغ ببینید سریال ۲۴ رو نگاه کنید
فقط مونده رییس جمهور آمریکا که خائن نباشه. البته من جک باور رو دوست دارم. این سوال مطرح می شه آیا بشر به قهرمان نیاز داره؟
و سوالی که دارم اینه یه قهرمان سازی آمریکایی لزوما برای فرهنگ ما بده؟ قهرمان کسی هست که درست و شجاعانه رفتار می کنه. امیدوارم این سریال ضد حال نزنه و جک باورم یه خائن از آب در نیاد وگرنه همه باید بریم کشکمونو بساییم.
من با قهرمان حتی آمریکاییش مخالف نیستم. باعث امید به زندگی میشه. اما یه زمانی از جایی شنیدم که قهرمان ها زاییده بحران هستند. مثلا اگه جنگ نمیشد ما اینهمه قهرمان نداشتیم.
سوال اینه که شما بحران رو انتخاب می کنید یا قهرمان رو؟ و اگه بحران نبود اصلا قهرمانی وجود داشت؟
به نظر من لازمه ....
قهرمان را می گم. شایدم بحران. البته نه بحران بزرگی مثل جنگ اما هرچه قدر وضعیت خطیرتر باشه قهرمان بزرگتره.
هیچگاه پس از هم آغوشی هایت عشق را ارزیابی مکن! هیچ مردی در رختخواب بد اخلاق نیست
چکیده شبكه فارسی وان !!! آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است: به همسران خیانت! با خوشگلان مدارا...
امام علی (ع) : روزگار صفحه های عمر شما است ، پس بهترین کردار خود را در آن ثبت کنید
جاسوسي در ذهنم است -
كه راههاي منتهي به خانه ات خيابانت را ميشناسد
از كوچهي تاريك مردمكم ميگذرد -
تا چشمانم را دور ميبيند مي آيد پشت دُهانم كمين ميكند
تا رسوايم هر لحظه رنگ ديگري بگيرد
به همان رنگي كه نخستين بار صداي زنداني زير شكنجهها داشت
- چيزي از زجرهايم خاطرت هست ؟
بهم ريختهایي در فركانسهاي دستگاه شنود
حرفهايم را از دُهانم بُر-
يده بُ ريده ميگيري
تا در طول موجي كوتاه به جايي كه نيستم پرتاب شوم
به لحظهاي ميان صندليم
سطري از شعرم را ميخوانم
برق از صندليم كنده ميشود
به چشمان هيجان زده ات ميافتد
- ميشنوي ؟!
خيانتي پنهان بودي در دستانم
همهي آن سالها همهي آن سالها
كه از پشت پردهها با تو حرف ميزدم
از پردهاي رواني تيمارستان تا پردهاي سياه سياه
حتا پردهي زناني كه دوستشان داشتم
حالا برابرم مدام قدم ميزني
بگذار بي پرده حرف بزنم
ميخواستم عبور كنم از خودم
تا مرزهاي سانسور را
به نرمي برداشتن زير ابرويت بردارم
بَر دارم
مانند همان جاسوسي كه -
لحظه لحظه مرا اعتراف كرد وُ تو را كشت
خيانتي پنهان بودي در دستانم
اما ساده باورانه تو را عشق ميانگاشتم
منبع: حسن همایون
اینجا هوا سنگین است
خاک و دود و سرب...کمی دروغ
ماسک ها هم کاری نمی کنند
ففط چهره ها را می پوشانند
نمی وزی باد
سر سنگینی
نکند با این شهر قهری؟
اگر گذارت به بهشت زهرا افتاد
کمی درنگ کن
تو نیامدی و هوای سربی ما را کشت
تو نیامدی و هوا برای نفس نبود
راستی باد...
می دانستی که قاتلی؟
منبع : نامه های باد
مرگ چه قدر نزدیک است
چه رها آنکه می رود
و چه سنگین آنکه می ماند
با این وجود
مرگ
امید زیستن است
پ ن: این دنیا در هر صورت محل قرار نیست. دائم یادمان می رود.
رفته بودم در یخچال سازیه ....
گفت می دونی اینجا مثل کاناداست. مهاجر پذیره. همه جور آدم توش هست.
داشتم فکر می کردم نمردیمو کانادا هم دیدیم....
البته از اقای یونسکو به خاطر روشن سازی مسیر شیراز مرودشت سپاسگذارم. این جاده حال و هوای خوبی داره....
بچه ها می گفتن رفتن با پسر سفیر نمی دونم کجا یه کشور اروپایی مصاحبه کردن و گفته واقعا نمی تونم احساسمو از اینکه الان اینجا وایسادم بیان کنم و همه عمر آرزوم بوده بیام تخت جمشیدو ببینم.
اما من هنوز نرفتم اون بالا. خب فرصت نشد و دلمم راضی نشد تنهایی برم.
اما به قول سید علی صالحی حال ما خیلی خوب است اما تو ....
علارغم همه بدی هایی که از این شهر بهم گفتن و سختی هایی که توش کشیدم این شهر شهری بود که آغوششو به روم باز کرد و دوستش دارم
یه دوست خوب هم توش پیدا کردم که به تون می گم
بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است
به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "
می سوزد استخوانم ، ای زخم در چه کاری؟
نشتر بزن بر این رگ ، خنجر اگر نداری
حلاج آسمان را، دشوار می نویسد
شرح وضوی خون کن در کار سربداری
مضمون کهنه دارم ، در شعر تازه ی خود
لیلی شکست و گم شد، مجنون درین صحاری
می گفت قصه ات را، آدم در آفرینش
اما تو عین شعری، حوّای بی قراری!
من می سرایم از نو خون سیاوشان را
ای عشق همتی کن تا گل کند بهاری
از شعر شهریاران ، شوق سکوت خواندیم
آنک فرا گرفتیم آداب روزه داری
در بند مانده بودیم با اضطراب دوران
قانون دیگری داشت دوران برده داری
دامن زدی در آتش در رقص آخر خود
پروانه را چگونه برشعله می نگاری
درمان نمی توان کرد بیماری جهان را
گفتم که لحظه ها را بیهوده می شماری
کابوس خسته ای بود ، بال شکسته ی من
تعبیر خواب من را، پرواز می گزاری
تا جام شوکران را ، در دست مرگ دیدی
گفتی ز سر بگیرید آیین سوگواری
تو از صحیفه ی عشق خط شکسته خواندی
پیشانی من اما ، دارد خط غباری
جادوی چشم ما را ، آهو نمی شناسد
با من بگو چگونه در کار این شکاری
دراین خیال تازه ،پیچیده ام دلم را
تا بازش آفرینی ، هنگام بی قراری
تعبیر دیگری داشت ، شیطان در عالم من
می خواستم بگویم ، اما نمی گذاری
دزیده دیده بودیم رویای خنجرش را
مستی مکن دل من درکار جان سپاری
در کوچه های گرد باد
زنی ست
که النگوهایش را
به پریان بخشیده
وخلخال هایش را
به آدمیان
واز تمام دایره های جهان
تنها
بر اندوه مدور مردمک های تو
عاشق است
منبع: سودابه امینی
سال ها پیش اعظم رضایی همکلاسی بسیار عزیزم توی دبیرستان تو دفتر خاطراتم یه جمله نوشت:
گل زندگی با یک غفلت خواهد پژمرد. اما آیا می شود غفلت نکرد؟
و سال هاست دارم به این فکر می کنم چه گل هایی از زندگی به خاطر غفلت ها پژمرده می شن
اما آیا می شود غفلت نکرد؟؟؟

فکر می کنم نفر دوم از سمت راست عکس استادانرژی درمانیم باشه
البته اسم ایشونو نمی گم شاید نخواسته باشند
البته بازهم فکر می کنم این عکس مربوط به وقتی هست که جوون تر بودن
عکسو از سایت زیر برداشتم
راهنمای شفا
ریکی باید به چاکراهای جلو و پشت بدن داده شود
ناحیه نیازمند به ریکی همواره باید با چاکراهای مربوط به آن ناحیه ریکی داده شود
همیشه قبل از درمان با ریکی سابقه بیمار را در نظر بگیرید
دادن ریکی به تمام بدن به دادن ریکی به قسمتی از بدن ترجیح دارد
بیماری ناحیه ای که باید درمان شود
دردشکم- گرفتکی عضلات شکم چاکرای شبکه خورشیدی و ریشه
دمل و آبسه چاکرای قلب و شبکه خورشیدی
جوش صورت تمام چاکراها
اعتیاد تمام چاکراها
مشکلات پیری چاکرای ریشه
آلرژی چاکراهای ریشه، گلو و چشم سوم
کم خونی چاکرای های ریشه و شبکه خورشیدی و طحال
اضطراب و تشویش چاکراهای ریشه و تاج
آپاندیس ناف و چاکرای شبکه خورشیدی
کم اشتهایی چاکراهای ریشه و قلب
ورم مفاصل چاکراهای ریشه زانو کف پاها و چاکرای شبکه خورشیدی
آسم چاکراهای ریشه و گلو و چشم سوم
ناراحتی های پشت تمام ستون مهره ها چاکراهای ریشه شبکه خورشیدی
شب ادراری زانوها، پاها، چاکراهای ریشه و هارا
فشار خون چاکرای شبکه خورشیدی و ناحیه طحال
ناراحتی های مغز چاکرای چشم سوم، پشت سر
مشکلات تنفسی نوک شش ها، چاکراهای قلب و گلو
بی خوابی تمام نقاط سر، زانوها،چاکرای ریشه
...... .........
ادامه دارد
از جزوه خانم مهناز عابدیان
همچنین از این جزوه:
صمیمانه خدایم را شکر وسپاس می گویم که ریکی را برای تعالی بخشیدن، شفا و آرامش ما انسان ها آفرید
صمیمانه خدایم را شکر می گویم که مرا به راه ریکی که راه عشق است و نور است راهنما گردید
صمیمانه سپاس از دکتر میکائو اوسویی نخستین استاد ریکی که با خواست و عشق بسیار ریکی را برایمان دسترس پذیر کرد
صمیمانه سپاس از استادادن بزرگ ریکی اقای دکتر هایاشی و خانم تاکاتا که زحمات آنها راه ریکی را تداوم بخشید و جهانگیر کرد
مراقبه نه سفری در فضاست و نه سفری در زمان، بلکه یک بیداری آنی است. اگر بتوانی همین الان خاموش باشی، این ساحلی دیگر است. اگر اجازه دهی ذهن متوقف شود و از کار بیفتد، این ساحلی دیگر است.
البته اینکه خاموش بمونیم مربوط به مراقبه سکوته. انواع مراقبه وجود داره. اگر کتاب قدرت دعای کاترین پاندر رو بخونید متوجه می شید که مراقبه سکوت رو در انتهای جلد دوم آورده. به خاطر دشواری این وضعیت.
ما فکر می کنیم منظور از سکوت اینجا حرف نزدنه اما منظور اونها بیشتر سکوت ذهن و درونه. به اعتقاد کاترین پاندر تا وقتی شما دعای پالایش دعای نفی آرامشو موارد بخشش رو رعایت نکرده باشید مراقبه سکوت بسیار خطرناکه.
پس با این که سکوت کنید در حالی که ذهنتون مملو از آشفتگی کینه و افکاری ازاردهنده و هراس و ترس هست متفاوته. در واقع صاحب چنینی سکوتی بیمار میشه چون نمی تونه چیزهای منفی رو با حرف زدن بریزه بیرون!
عشق چيزي نيست مگر نيست شدن قطره در دريا. عشق يعني بي «خود » شدن. يعني واگذاري كامل خود به هستي. عشق يعني پيوستن به كل. يعني دورانداختن حد ومرزها و هويت خود. يعني ترك گفتن خودت. همين كه خودت را ترك بگويي، بي درنگ دريا مي شوي، وسيع و پهناور. ما به هويت خود چسبيده ايم. پشت آن موضع گرفته ايم. به خاطر آن مي جنگيم. حتي حاضريم خودمان را فداي آن كنيم. و اين كار حماقت محض است، زيرا «خود » دروغين ترين پديده در هستي است. « خود » همچون هواي گرم است. وجود واقعي ندارد. همچون تاريكي است. تو مي تواني تاريكي را ببيني، هرروز مي بيني اش، اما تاريكي وجود ندارد. تاريكي صرفا نبود نور است- هيچ چيزي از خود ندراد. نور را وارد كن تا تاريكي ديگر نباشد. چراغ را خاموش كن تا ناگهان تاريكي ظهور كند. تاريكي از جايي وارد نمي شود. تو مي تواني درها و پنجره ها را بسته نگاه داري. تاريكي به اين سبب از جايي وارد نمي شود كه بدون هستي است. نيستي است. تاريكي آمد و رفت نمي كند. نور است كه آمد و رفت مي كند، زيرا نور هست. همچنين است « خود ». « خود » همان نبود عشق است. همين كه نور عشق را وارد سازي، « خود » ناپديد مي شود. لازم نيست هيچ كاري در مورد « خود » انجام دهي. فقط بيشتر عشق بورز، بدون قيد و شرط عشق بورز.
شانس مثل همیشه داریم
دیشب داشتم سریال ۲۴ نگاه می کردم. آخرای قسمت ششم بود که تصمیم گرفتم بخوابم. چراغو خاموش کردم
داشتم به آخرین دقایق این قسمت نگاه می کردم. مرده به عنوان پدر وارد اتاق دختره شد و می خواست خفش کنه
نزدیک بود سکته کنم. یعنی فقط نمی دونم چه طور دکمه کلوزو زدم
تولدمم مبارک
باز هم هفده تیر
کادوی ما یادتون نره بی زحمت
خب امروز که بیدار شدم چند تا اس ام اس زیبا از دانش آموز عزیزم داشتم
البته سایت دانشگاه آزادم بهم تیریک گفته
مونده فقط همراه اول ![]()
از این میلادهایی که واسم کامنت گذاشتن واقعا ممنونم. نمی دونم تصادفیه؟!!!
پ ن: محض اطلاعتون عرض کنم همراه اولو دست کم نگیرین نوشته
مشترک عزیز تولدت مبارک. هدیه شما اینترنت یک ماهه رایگان می باشد .....
هدیه هم داد. البته یکی از دوستان که هرازگاهی یادم می کنه بهم اس داد بیداری؟
که البته چهار ساعت بهش جواب دادم چی شده؟
گفت بدجوری دلتنگت شدم. خلاصه وقتی بهش گفتم امروز تولدمه زنگ زد و صداش ....
اینه خلاصه
باید عنوان این پستو می ذاشتم معجزات روز تولد!!!
تمرکز بر مشکلات
چهارمین ویژگی افراد خوشکوفا علاقه آنها به مشکلات خارج از خودشان است. افراد غیرخودشکوفا خودمدار هستند و تمام مشکلات دنیا را در رابطه با خودشان در نظر می گیرند. در حالی که افراد خودشکوفا تکلیف گرا هستند و به مشکلات خارج از خوشان می پردازند. این علاقه به افراد خودشکوفا امکان می دهد ماموریتی را در زندگی خود ترتیب دهند، هدفی برای زیستن که از خودبزرگنمایی فراتر می رود. شغل آنها صرفا وسیله ای برای معیشت نیست بلکه رسالت،وظیفه و هدف است.
افراد خودشکوفا چهارچوب داوری خود را به فراتر از خویشتن گسترش می دهند. آنها به مسایل جاودانی می پردازند و برای پرداختن به این مسایل، فلسفه ای قاطع و شالوده ای اخلاقی دارند. آنها به مسایل جزیی و پیش پا افتاده نمی پردازند. برداشت واقع بینانه آنها ایشان را قادر می سازد مسایل مهم زندگی را از مسایل بی اهمیت تشخیص دهند.
نیاز به تنهایی
افراد خوشکوفا از ویژگی جذابی برخوردارند که به آنها امکان می دهد تنها باشند بدون اینکه احساس تنهایی کنند. زمانی که آنها با دیگران یا تنها هستند احساس آرامش می کنند. چون آنها قبلا نیازهای محبت و تعلق پذیری خود را ارضا کرده اند. نیاز چندانی ندارند که دیگران آنها را احاطه کنند و می توانند از تنهایی و خلوت خود لذت ببرند.
متاسفانه همیشه دیگران این ویژگی جدایی را درک نمی کنند یا نمی پذیرند. امکان دارد افراد خوشکوفا منزوی یا بی علاقه به نظر برسند اما در اقع بی علاقگی آنها به مسایل جزیی محدود می شود. آنها نگران رفاه دیگران هستند بدون اینکه خود را در مسایل جزیی و بی اهمیت درگیر کنند. از آنجا که آنها انرژی کمی را برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران یا سعی در کسب محبت و پذیرش صرف می کنند برای تصمیم گیری های مسئولانه توانایی بیشتری دارند. آنها خودران هستند و در برابر تلاش های جامعه برای وادار کردن آنها به تیعیت از آداب و رسوم مقاومت می کنند.
نظریه های شخصیت
فیست و فیست
پذیرش خود، دیگران و طبیعت
افراد خودشکوفا می توانند خود را آنگونه که هستند بپذیرند. آنها حالت دفاعی و ظاهر ساختگی ندارند و احساس گناه خودشکن نمی کنند. اشتهای خوبی برای غذا، خواب و میل جنصی دارند. از نقطه ضعف های خود بیش از اندازه عیبجویی نمی کنند و زیر فشار اضطراب یا شرم زیاده از حد قرار ندارند به همین صورت آنها دیگران را می پذیرند. نیاز وسواسی به دستور دادن، آگاه ساختن یا تغییر دادن ندارند.
آنها می توانند ضعف های دیگران را تحمل کنند و قوت های دیگران آنها را تهدید نمی کنند. آنها طبیعت از جمله طبیعت انسان را آنگونه که هست می پذیرند و از خودشان یا دیگران توقع کمال ندارند. آنها می دانند که انسان ها رنج می کشند، مسن تر می شوند و می میرند .
همانگونه که کودک دنیا را با چشمانی غیر نقادانه، کم توقع و معصومانه می نگرد و صرفا آنگونه که اوضاع هست به آن توجه می کند و آن را مورد مشاهده قرار می دهد بدون اینکه در باره آن بحث کند یا توقع داشته باشد طور دیگری باشد فرد خودشکوفا نیز ماهیت انسان را در خودش و دیگران به همین صورت در نظر می گیرد.
خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن
افراد خودشکوفا، خودانگیخته، ساده و طبیعی هستند. آنها نامتعارف هستند. اما نه از روی وسواس. آنها خیلی پایبند اصول اخلاقی هستند؛ ولی ممکن است غیر اخلاقی یا ناهماهنگ به نظربرسند. آنها معمولا به این علت که موضوع اهمیت چندانی ندارد یا به احترام دیگران به صورت متعارف رفتار می کنند. اما در صورتی که شرایط ایجاب کند می توانند نا متعارف و سازش ناپذیرتر باشند حتی اگر به قیمت طرد شدگی و نکوهش تمام شود.
شباهت بین افراد خوشکوفا و کودکان و حیوانات در خودانگیختگی و رفتار طبیعی آنهاست. آنها معمولا ساده زندگی می کنند زیرا نیازی ندارند در پناه یک پوشش پیچیده دنیا را فریب هند. آنها ظاهر سازی نمی کنند و از ابراز شادی، تاسف، خشم و یا هیجانات دیگری که عمیقا حس می کنند واهمه ای ندارند.
پذیرش خود، دیگران و طبیعت
افراد خودشکوفا می توانند خود را آنگونه که هستند بپذیرند. آنها حالت دفاعی و ظاهر ساختگی ندارند و احساس گناه خودشکن نمی کنند. اشتهای خوبی برای غذا، خواب و میل جنصی دارند. از نقطه ضعف های خود بیش از اندازه عیبجویی نمی کنند و زیر فشار اضطراب یا شرم زیاده از حد قرار ندارند به همین صورت آنها دیگران را می پذیرند. نیاز وسواسی به دستور دادن، آگاه ساختن یا تغییر دادن ندارند.
آنها می توانند ضعف های دیگران را تحمل کنند و قوت های دیگران آنها را تهدید نمی کنند. آنها طبیعت از جمله طبیعت انسان را آنگونه که هست می پذیرند و از خودشان یا دیگران توقع کمال ندارند. آنها می دانند که انسان ها رنج می کشند، مسن تر می شوند و می میرند .
همانگونه که کودک دنیا را با چشمانی غیر نقادانه، کم توقع و معصومانه می نگرد و صرفا آنگونه که اوضاع هست به آن توجه می کند و آن را مورد مشاهده قرار می دهد بدون اینکه در باره آن بحث کند یا توقع داشته باشد طور دیگری باشد فرد خودشکوفا نیز ماهیت انسان را در خودش و دیگران به همین صورت در نظر می گیرد.
خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن
افراد خودشکوفا، خودانگیخته، ساده و طبیعی هستند. آنها نامتعارف هستند. اما نه از روی وسواس. آنها خیلی پایبند اصول اخلاقی هستند؛ ولی ممکن است غیر اخلاقی یا ناهماهنگ به نظربرسند. آنها معمولا به این علت که موضوع اهمیت چندانی ندارد یا به احترام دیگران به صورت متعارف رفتار می کنند. اما در صورتی که شرایط ایجاب کند می توانند نا متعارف و سازش ناپذیرتر باشند حتی اگر به قیمت طرد شدگی و نکوهش تمام شود.
شباهت بین افراد خوشکوفا و کودکان و حیوانات در خودانگیختگی و رفتار طبیعی آنهاست. آنها معمولا ساده زندگی می کنند زیرا نیازی ندارند در پناه یک پوشش پیچیده دنیا را فریب هند. آنها ظاهر سازی نمی کنند و از ابراز شادی، تاسف، خشم و یا هیجانات دیگری که عمیقا حس می کنند واهمه ای ندارند.
نظریه های شخصیت
فیست و فیست
ترجمه یحیی سید محمدی
صفحه ۶۰۵
برداشت کارآمدتر از واقعیت
افراد خودشکوفا راحت تر می توانند تصنعی بودن آدم ها را تشخیص دهند. آنها می توانند حالت واقعی را از ساختگی نه تنها در افراد بلکه در ادبیات نقاشی موسیقی تشخیص دهند. صورت ظاهر آنها را گول نمی زند ومی توانند به صفات مثبت و منفی که به راحتی برای اغلب افراد آشکار نیستند پی ببرند. آنها می توانند بالاترین ارزش ها را روشن تر از سایر افراد درک کنند. این افراد تعصب کمتری دارند و به احتمال کمتری دنیا را آنگونه که دوست دارند باشد نمی بینند.
افراد خودشکوفا ترس کمتری دارند و در مورد امور ناشناخته احساس آرامش بیشتری می کنند. آنها نه تنها بیشتر می توانند ابهام را تحمل کنند بلکه فعالانه در جستجوی آن هستند و در مورد مسایل و معماهایی که راه حل درست یا غلط قطعی ندارند احساس ارامش می کنند. آنها از مسایل تردیدبرانگیز، نامطمئن، مبهم و مسیرهای ناشناخته استقبال می کنند. خصوصیتی که افراد خودشکوفا را برای فیلسوف و کاوشگر یا دانشمند شدن بسیار مناسب می سازد
از نظر مزلو برای رسیدن به خودشکوفایی باید پله های دیگه هرم که نیازهای بیولوژیک عشق امنیت احترام را پشت سر گذاشت.
اما به هر حال این توضیحاتی که برای هرکدوم از ویژگی های افراد خودشکوفا نوشته به نظرم خیلی جالبه
نزدیک به ۱۵ الی ۱۶ صفت براشون نوشته اما توضیح هریک جذاب تره
هرازگاهی یکشیو واستون می نویسم
اولیش برداشت کارآمدتر از واقعیت هست
حالا انقد که از ماهواره بد گفتیم اولین چیزایی که با ماهواره خودمون دیدم چیزای خوبی بود
اولیش که واتز گود فور یو بود که جدن به یه سول مهمم درباره گیاهخوری جواب داده بود. یه متخصص تغذیه ۵ نفرو با عادات غذایی متفاوت
گوشت خالی
گوشت چهار بار در هفته
گیاه خالی
گیاه و مواد لبنی
و گوشت و گیاه به طور متعدل آزمایش کرده بود
اون گوشت گیاه و گوشت چهار بار درهفته و گیاه و مواد لبنی از همه وضعشون بهتر بود
حالا از بین این سه تا کی بهتر بود؟ بلکه کسی که گیاه و مواد لبنی مصرف می کرد یه نوع پروتئین خیلی مثبت داشت که بقیه نداشتن
اما اونایی که فقط گیاه بدون هر نوع مواد لبنی مصرف می کنن در معرض کمبود ب ۱۲ هستند که در دراز مدت خیلی خطرناکه
اون گوشته خالی که کلسترولش بالا بود
اما رفتیم یه برنامه زبون فارسی که فهمیدیم برای آقایون اهل سنته
اون بنده خداهه یه نقدی از شیعیان کرد که جدن راست گفت جدا از اهداف مغرضانش
گفت اگه اینا به مهدی معتقدند و معتقدند با ۳۱۳ نفر می تونن جهان رو درست کنن پس چرا خودشونو درست نمی کنن؟
پس اینا هم نمی خوان مهدی بیاد
راست نمی گه؟
یه سخنرانی از شریعتی پخش کرد که خب مال شصت سال پیش بود و رفتار شیعیانو توی مسجدالحرام زیر سوال می برد
هیچکدوم از اختلالات نبود که ما بخونیم و فکر نکنیم خودمونم داریمش
جدیدا هم فهمیدیم اختلال یادگیری دارم!!!
البته از نوع دست خط. به استاد هم گفتم استاد شما دست خط منو ببینید می فهمین من اختلال دارم
دندونه ونقطه که برام معنایی ندارن تا دلتونم بخواد نارسانا نویسی!!!
حیف که از سن ما گذشته
دوستم دو سال پیش ازم تست گرفت یادم نیست چی بود اما خدای را شکر اختلال خاصی نداشتم
فقط حساسیت و بدبینیم بالا بود
نمي دونم كي بود رييس بود وزير بود كي محيط زيست بود داشتن توي شبكه 2 باهاش مصاحبه مي كردن
فقط مي خواستم كله شو بكنم!!!
مي گفت ما قبلا قسمتي از آب را براي صنعت، قسمتي را براي مصرف و قسمتي را براي سدها هزينه كرده بوديم. حالا فهميديم كه بايد قميتي هم براي محيط زيست هزينه كنيم.
اي كوفت بخوري هي كه حالا تازه برام فهميدي كه نمي شه توي كوره زندگي كرد. آيا اين نشونه خودخواهي ما نيست كه همه طبيعتو از همه چيز محروم كنيم واسه اينكه خودمون صنعتمون رشد كنه و زمين رو اينطوري تخريب كنيم
وقتي رفته بوديم بازديد كارخونه فولاد توي اصفهان با همه اون عظمتش دلم مي خواست خرابش كنم واسه اينكه مقدار زيادي از آب رودخونه رو به خودش اختصاص داده بود.
چند تا صحنه هم نشون داد مثلا اين كه آشغالاشونو ريخته بودن توي جنگل و آب رودخونه اسيدي شده بود
كاري ندارم كه من دريام و براي زنده بودنم به رودخونه نياز دارم ولي خيلي دلم ميخواست گردنشو بپيچونم به هم با اون قيافش!!!!
اين فقط يه وزير نالايقه كه اينطوري گند زده به يه چيزي كه توي چشم مياد تازه. پس وزيراي ديگه چي؟ اونا كه گند مي زنن و ما نمي فهميم. يه مشت آدم غير متخصصو مسئول ممكلت مي كنن.
اون نماينده هايي كه سكوت مي كنن دارن به ملت ايران خيانت مي كنن. ما اون را رو براي سكوت و مصلحت نفرستاديم اونجا.
البته من هميشه اينقدر خشونت به خرج نمي دم ولي در اين باره نمي دونيد چه قدر دلم براي اون پليكاناي درياچه اي در استان فارس سوخته بود كه وانت وانت بارشون كرده بودنو جسدشونو برده بودن
چه قدر ما بايد خودخواه باشيم و چه قدر بايد از اسلام دور شده باشيم
مذهب ما كه امام رضاش ضامن آهو ميشه حالا توي صحناش تن تن ليوان يه بار مصرف حروم ميشه
نميشه بچه هامونو يه طوري بار بياريم يه ليوان كوفتي بذارن توي كيفشون؟
پس فرق ما با بقيه چيه؟
ما كه طرفدار كامل ترين دين هستيم؟
چه قدر امام حجعفر صادق روي ظاهر شيعه حرص خورد. شيعه اينطوري رفتار نمي كنه اونطوري رفتار نمي كنه
من فكر نمي كنم ما براي پزمون بايد اينهمه به محيط زيست صدمه بزنيم
تو همشهری جوان خوندم که یه شاعر افغانی گفته: ما میمیریم تا عکاس تایم جایزه بگیرد...
پ ن: لازم نیست زیاد غصه خودمان را بخوریم. مردم بدبخت تر از ما فراوانند.
راجرز نگه داري رو يه نياز مي دونه. به عبارتي مي گه انسان ها دوست دارند اون وضعيت قبليشونو حفظ كنند كه شايد بشه همون قانون اول نيوتن.
اما يه نياز ديگه رو هم معرفي مي كنه به عنوان تغيير و مي گه كه به هر حال اگه كودك تمايل نداشت تغيير كنه و روي پا وايسه هرگز نمي تونست حركت كنه. راستي كه دو تا نياز متضادن.
اما چيزي كه باعث شد اين بحثو پيش بكشم ماهواره است.
اينكه الان كانال ماهوراه رو داريم و من اصلا دلم نمي خواد برم طرفش. چون جرات نمي كنم داداشم بياد و يه صحنه زا يه زن لخت و پتي ببينم.
اينكه هيچوقت حس خوبي بهش نداشتم شايد به دليل همون نياز اوليه راجرزه و كه سريالاي بد و خوب ايراني و تلويزيوني كه اين روزا هم پر شده از تبليغاتي كه تا حدودي روي اعصاب و روانه با اين حال تنها كانال ارتباطي كودكي و نوجواني با دنياي خارج بوده و يكي از منافع معرفت شناختيم بوده. و انصافا خيلي چيزا ازش آموختم و شايد تاثيرات منفي هم روم داشته. اما غذاييه كه بهش عادت دارم. مي گم با وجود اينكه اونقد بعضي مسايل خصوصا سياسي حال به هم زنو دستگاه تبليغاتي دروغ پراكن توش شيوع يافته كه طرف اونم كم مي رم و فوري خاموشش مي كنم.
اما وقتي مي خوام به ماهواره فكر كنم حس مي كنم قراره يه غذاي خارجي بخورم. قراره با يه طعمي مواجه بشم كه شايد به سادگي بهش عادت نكنم.
وقتي توي ماهواره جلو چنتا بچه نابالغ زنايي رو مي بينم كه با شهوت به طرف مردي مي رن
وقتي اون قدر موسيقي هاي مزخرف توشمي مي شنوم
وقتي من كه يه دهه پنجايي سنتي هستم هنوز روم نميشه جلو بابام شلوارك پام كنم بايد پدر و مادر بچه هايي رو ببينم كه دارن چنتا زن لوند و لخت و نشون مي دن
وقتي به عنوان يه آدم مذهبي فكر مي كنم همه ارزش هاي دينيم داره پايمال مي شه
وقتي به عنوان يه دانشجوي روانشناسي مي دونم كه ناخودآگاه چه قدر تحت تاثير مشاهدس
وقتي راننده تاكسي مي گه وقتي فارسي وان اومده مردم يه طور ديگه شدن
وقتي توي چش ادمايي كه ماهواره نگاه مي كنن نگاه مي كنم و حس مي كنم يه چيزي ازشون گرفته شده. يه جورايي كمتر مهربونن.
ولي نمي تونم صراحتا دربارش قضاوت كنم آخه نداشتمش. وهرچند فكر مي كنم اگه ببينمش دلايل بهتري واسه نداشتنش خواهم داشت.
دست آخر وقتي استاداي ما كه به هر حال عمريه دارن كار تربيتي مي كنن ماهواره رو تاييد نمي كنن و سر كلاس مي گن كه خود دانشمندان اروپايي روي اين مساله نظر خوبي ندارن
حس مي كنم كسايي كه ماهواره نگاه مي كنن انگار هيپنوتيزم شدن. يه فيلمي بود كه آدم مصنوعي يا از آدماي واقعي قابل تشخصي نبودن. اونا هم دارم مصنوعي مي شن. كم كم يه چيزايي ازشون گرفته ميشه.
من كه نمي دونم اما كاش شما دست كم نقدش مي كردين
دست كم قبل ازاينكه يه چيزي رو يه عنوان مد يا هوس يا چيز ديگه داشته باشيم روش فكر كنيم و ببينيم چه تاثير روي خود و بچه ها و زندگي مي تونه داشته باشه.
اشعث گفت: به خدا قسم اگر مسئله اينطور كه تو مي گويي باشد همه امت محمد جز تو و شيعيانت هلاك شده اند؟
اميرالمومنين فرمود:
اي پسر قيس به خدا قسم همانطور كه مي گويم حق با من است ولي از امت جز ناصبين و بيعت شكنان و زورگويان و انكار كنندگان و معاندان هلاك نمي شود. كسي كه به توحيد تمسك جويد و به محمد و اسلام اقرار نمايد و از دين خارج نشود و ظالمان را بر عليه ما كمك نكند و عداوت و دشمني بر عليه مارا در دل نگيرد ولي درباره خلافت شك داشته باشد و اهل آن واليانش را نشناسد وبه ولايت ما معرفت نداشته باشد و به عداوت ما معتقد نباشد چنين كسي مسلمان مستضعفي است كه براي او اميد رحمت از جانب خداي عز و جل داريم و از گناهانش بر او مي ترسيم
كتاب سليم بن قيس هلالي
اولين كتاب حديثي و تاريخي از قرن اول اسلام
البته اين كتابو واسه روز پدر به پدرم هديه كردم.
اميرالمومنين بعد از آنكه از كلمه "راست گفتي" جبرييل فراغت يافت چنين فرمود:
بدانيد كه ايمان بر چهار پايه بنا شده است: يقين و صبر و عدل و جهاد
يقين:
يقين بر چهار شعبه است: شوق و ترس و زهد و انتظار
هركس مشتاق بهشت باشد شهوات را از ياد مي برد و هركس از اتش بترسد از محرمات پرهيز مي كند و هركس نسبت به دنيا زهد وبي اعتنايي كند مصيبت ها بر او آسان مي شود و هركس به انتظار مرگ باشد در خيرات مي شتابد.
صبر
صبر بر چهار شعبه است:
بصيرت در فهم و درك، تاويل و تبيين حكمت، شناخت عبرت ها، سنن پيشنيان
هركس در فهم و درك، بصيرت داشته باشد در حكمت جستجو و تبيين مي كند و هركس در حكمت تبيين كند عبرت ها را مي شناسد و هركس عبرت را بشناسد حكمت را تاويل و تفسير كند و هركس حكمت را تفسير كند عبرت را مي بيند و هركس عبرت را ببيند گويا با پيشينيان بوده است.
عدل
عدل بر چهار شعبه است: پيچيده هاي فهم، و پوشش علم و شكوفه حكمت ها و ياغ حلم
هركس بفهمد؛ جمله هاي علم را تفسير مي كند و هركس علم داشته باشد شرايع حكمت بر او عرضه مي شود و هركس بردباري كند در كارش افراط نمي كند و به وسيله آن در بين مردم ستوده زندگي مي كند
جهاد
جهاد بر چهار شعبه است: امر به معروف و نهي از منكر و راستگويي در جاهاي مختلف و غضب به خاطر خدا و بغض و عداوت با فاسقين
هركس امر به معروف كند كمر مومن را محكم مي كند و هركس نهي از منكر كند بيني فاسق را به خاك مي مالد و هركس با فاسقين عداوت داشته باشد و به خاطر خداوند غضب نمايد خداوند به خاطراو غضب مي نمايد
و اين است ايمان و پايه ها و شعبه هاي آن
آن مرد گفت يا اميرالمومنين كمترين چيزي كه شخص به آن مومن مي شود و كمترين چيزي كه با آن كافر مي شود و كمترين چيزي كه با آن گمراه مي شود چيست؟
حضرت فرمود سوال كردي جواب بشنو:
كمترين چيزي كه شخص با آن مومن مي شود آن است كه خداوند خود را به او بشناساند و او به پروردگاري و يگانگي خداوند اقرار نمايد و پيامبرش را به او بشناساند و او به نبوت و ابلاغ او اقرار نمايد و حجت خود در زمين و شاهد بر خلقش را به او شناساند و او به اطاعتش اقرار كند
عرض كرد يا اميرالمومنين اگر نسبت به همه چير جاهل باشد فرمود آري هرگاه به او دستور داده شد و اطاعت كند و هرگاه نهي شد بپذيرد
كمترين چيزي كه شخص با آن كافر مي شود آن است كه چيزي را به عنوان دين بپذيرد و گمان كند كه خداوند او را به آن امر كرده – از چيزهاي كه خداوند نهي كرده است_ بعد آن را دين خود قرار دهد وبر اساس آن تولي و تبري داشته باشد و گمان كند خدايي را كه به او امر كرده مي پرستد
كمترين چيزي كه شخص با آن گمراه مي شود آن است كه حجت خدا در زمين و شاهد او بر خلقش را كه امر به اطاعت او نموده و ولايتش را واجب كرده نشناسد
اسرار آل محمد
كتاب سليم بن قيس هلالي
اولين كتاب حديثي و تاريخي از قرن اول اسلام


در دیده بجای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا: از غیر دوست بربند زبان
گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر
گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پُر است و جهان از تو بی خبر
ای عقل پیر و بخت جوان کرده راه تو
پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر
چون پی بَرَد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
از تو خبر به نام و نشانست خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر
جویندگان گوهر دریای کُنهِ تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر
شرح و بیان تو چه کنم؟ زان که تا ابد
شرح از تو عاجزست و بیان از تو بی خبر
«عطار» اگر چه نعره ی عشق تو می زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید
یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید
کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید
بیم از خدا سرآغاز هر حکمتی است
پیامبر اکرم
من الان آموزش مجسم هستم
روش توضیحی بالاتر از ساق دست چپمه
روش اکتشافی روی ساق پای چپمه
روش فراشناخت روی ران پای راستمه
فکر نکنید اینا رو واسه تقلب نوشتم بلکه واسه اینکه هی نگاشون کنم. آخه با این مراقبا که کسی نمی تونه پاچه شلوارشو بزنه بالا!!!!
القصه این روش فراشناخت رو یادم رفته بود :(
درباره روش های دیگه هم به تون می گم
برسم روش یاد بار بود
خلاقیت هدیه دانش آموزم بود
روش فرآیندی یخچال بود
روش .... پنکه بود
روش اکتشافی عروسکم بود
و روش غیر مستقیم هم پاکت خرما بود
خلاصه باید به تون بگم با اشیا حافظه تون خیلی کیف می کنه
مانند امضای پای نامه هایت!
که می گویی خون است
اما،
طعم آب انار می دهد