باران و دریا

 

نوشته هاي پشت كاميون!!!!!

 

دنبالم نيا اسير ميشي.

 

شكمو !!! يا بخور نوش جان !!! يا الهي كوفتت بشه .

 

من ميروم، تو هم بيا.

 

زيبا رويان بي وفايند.

 

داداش مرگ من يواش.

 

بوق نزن ژيان.....ميخورمت.

 

دييوونتم رواني.

 

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم ........ بسكه تكخال محبت بر زمين انداختيم.

 

در بيابان ها اگر صد سال سرگردان شوم ....... به از آنكه در وطن محتاج نامردان شوم.

 

خوشگلي بانمكي يك رخ زيبا داري ....... بي جهت نيست كه در كنج دلم جا داري.

 

كوه رنج مادر ... سلطان غم پدر.

 

تو كه بي وفا نبودي پدر سگ.

 

عشق تو مرا چو سوزني زرين كرد .... هركه مرا ديد تو را نفرين كرد.

 

تو هم خوشگلي.

 

بر چشم بد لعنت.

 

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد ..... خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد.

 

سر بشكند... دست بشكند... پا بشكند... دل نشكند.

 

يادگار پدر.

 

كوچولو كجا ميري ؟

 

مادران زيبا ترين آهنگه عشقند!

 

بيادگار نوشتم خطي به دلتنگي ..... به روزگار نديدم رفيق يكرنگي.

 

به تو ديگر نتوان كرد سلام ..... به تو ديگر نتوان بست اميد

به تو ديگر نتوان انديشيد ..... كه تو ديگر گل ناز همه اي.

 

يا ضامن آهو ..... امان از اين هياهو.

 

در اين درگه كه گه گه كَه كُه و كُه كَه شود ناگه ..... مشو غره به امروزت كه از فردا ناي آگه.

 

اي صوفي برو لقمه خود گاز بزن .... كم پشت سر خلق خدا ساز بزن.

 

بر در ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع ... عشق آمد و گفت من بي سوادم.

 

احتياط كن التماس نكن.

 

حسني به مكتب نميرفت باباش گذاشت كمك شوفري.

 

بيمه دعاي مادر.

 

كسانيكه بد را پسنديده اند ...... ندانم ز خوبي چه بد ديده اند؟

 

از پي شب هاي بي فردا دويدن.

 

يدالله فوق ايديهم.

 

گذشته تلخ ... آينده نامعلوم.

 

اينم پشت يه تراكتور نوشته بود :

كي به كيه ؟ منم پرايدم.

 

بخور به حساب من!

 

عفت از ناموس مردم كن اگر با غيرتي ..... تا كنند عفت از ناموس تو با غيرتان.

 

بوق نزنيد راننده خواب است.

 

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري ... بر هذر باش كه ما هم از كوچه معشوقه تو مي گذريم.

 

دست علي به همرات.

 

دلم دادم بري باهاش حال كني ..... نكه بري جيگركي بازكني!!

 

هلاكتم چلو كباب.

 

به حرمت اشك مادر توبه كردم.

 

داني كه چرا راز نهان با تو نگفتم ..... طوطي صفتي طاقت اسرار نداري.

 

بوق نزن شاگردم خوابه.

 

بي تو هرگز.......باتو؟؟؟؟عمراً

 

از عشق تو ليلي ...... رفتم زير تريلي(واسه گريسكاري)

 

اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصلت خيلي كمه فاصله رو رعايت كن 

 

گشتم نبود ............نگرد نيست

 

چوق

جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ + 9:2 + دریا +


 

 

پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ + 18:41 + دریا +


 

دیر کردی
همه‌ی انگورها را حبه حبه خورده‌ام
برای تو فقط لب‌هایم مانده
 
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ + 21:44 + دریا +


 

دکتره می‌پرسه خوبی؟ می‌گم بستگی به خبرها داره. 

سوزن که فرو می‌ره توی بازوم هیچ دردی حس نمی‌کنم. به خورشید که داره پرت می‌شه از لب شیروونی روبرو نگاه می‌کنم و توی چشمام پر اشک می‌شه. حتما به خاطر پریوده. 
یه عمره این طوری گول زدم خودم رو.
 
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ + 21:43 + دریا +


 

 

یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ + 23:31 + دریا +


برایم جان نیما کادو نفرست
سحر..افسانه...رویا! کادو نفرست
سپیده جان..صنم...ریحانه خانم
فرشته...ژاله....سیما، کادو نفرست
اگر اصرار داری..باشه حالا
ولی  نه..زشته بابا..کادو نفرست
جواد آقا...شما هم؟ بعله  قربان؟
حیا کن...زشته آقا...کادو نفرست
نه قربانت بشم...انسیه جان.. نه..
شما هم مثل آنها کادو نفرست
چرا گریه؟ الهی...باشه ...بسه
اگر می فرستی« اینجا» کادو نفرست
چه می دانم کجا...یک جای دیگر..
فقط این دوربرها کادو نفرست
ولنتاینه که خب باشه به من چه..
اگر اینجوره...اصلا کادو نفرست
عجب بابا...دوباره بغض کردی؟
پیامک خوبه...اما کادو نفرست
(نمی خوام آخه تو زحمت بیفتی...)
نه اس ام اس نه حتی کادو، نفرست
...
دگر قافیه تنگ آمد لذا من
چه باید سر کنم با «کادو نفرست»؟
بنابراین ازاین پس  طبق تقدیر:
جهنم...باشه...حالا:  "کادو بفرست!"
 
حنا..سارا...ملیسا! "کادو بفرست"
شکوفه...نغمه....رعنا، "کادو بفرست"!
ثریا جان..غزل...محبوبه خانم
جواد جون...مخلصیما!... "کادو بفرست"
غلط کردم ...و خندیدم به گورِ...
چرندیات بالا...         کادو بفرست!
یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ + 14:43 + دریا +


 

 

 
 
در راستای اینکه اخیرا رئیس آموزش و پرورش شهر تهران گفته است:«ازدواج دختران دانش‌آموز را توصیه می‌کنیم.»، پیشنهاد می شود برای ایجاد فرهنگ سازی در این زمینه در برخی از داستان های کتاب های درسی دانش آموزان تغییراتی بدین صورت انجام گیرد:

تصمیم کبری

کبری دختری شلخته و نامنظم بود و هیچ وقت اتاقش رو مرتب نمی کرد، به همین خاطر همیشه وسایلش هاش رو گم می کرد.
یه روز جورابش رو نمی دونست کجا گذاشته، یه روز دنبال عروسکش می گشت ... تا اینکه یه شب که خیلی بارون میومد و فرداش هم امتحان داشت هر چی گشت نتونست کتابش رو پیدا کنه.

ننجون کبری که دید کبری از پیدا نشدن کتاب درسی اش خیلی ناراحته بهش گفت:«اَه! اعصابمو خورد کردی، چیه دو ساعته دنبال کتابت می گردی؟! می خوای پیداش کنی که چی بشه؟! مگه اون هایی که ادامه تحصیل دادن چی شدن؟! شوهر گیرشون اومد؟! همین دختر ِ خاله شمسی ات! فوق لیسانس خونده اما هنوز یه خواستگار هم براش نیومده، به جای این مزخرفات برو کتاب آشپزی و مردهای زمینی ، زن های ونوسی رو بخر بخون، مطمئن باش این کتاب ها بیشتر به درد آینده ات می خورن تا کتاب های درسی!»

کبری با شنیدن صحبت های ننجونش دچار تحول های اساسی شد و تصمیم گرفت از این به بعد دختر خوبی باشه و به جای عروسک بازی، خونه داری یاد بگیره تا هر چه زودتر عروس بشه!

ما از این داستان نتیجه می گیریم ازدواج چیز خیلی خوبی است، حتی اگر باعث بشود با ازدواج کردن از مدرسه مان اخراج شده و برای ادامه ی تحصیل مجبور به رفتن به مدارس بزرگسالان شویم!
 

چوپان دروغگو


یه پسری بود که به دلیل نبودن استادیوم فوتبال، فرهنگ سرا و این گونه موارد در روستاشون نمی دونست چطوری اوقات فراغتش رو پر کنه. به همین دلیل فرت و فرت به همه دروغ می گفت و اون ها رو سر کار می ذاشت، تا اینکه یه روز اهالی روستا که حسابی از دست کارهای چوپان دروغگو کلافه شده بودن دور هم جمع شدن تا یه جوری چوپان دروغگو رو ادب کنن.

هر کس چیزی گفت تا اینکه کدخدا بعد از تفکرات بسیار گفت:«باید این جوون رو به اشد مجازات برسونیم.».
همه فکر کردند که کدخدا داره شوخی می کنه، اما کدخدا جمله اش رو تکمیل کرد و گفت:«باید زنش بدیم!».

با شنیدن این جمله همه فهمیدن اینبار دیگه کدخدا شوخی نداره، اونها با خواهش و التماس از کدخدا خواستن در تصمیمش تجدید نظر کنه و چوپان دروغگو رو ببخشه، اما کدخدا گفت:«همینه که هست! می خواین بخواین، نمی خواین هم باید بخواین!!»

چوپان دروغگو با یکی همکلاسی خواهرِ دانش آموزش که اتفاقا دختر کدخدا بود(!) ازدواج کرد، از اون روز به بعد دیگه هیچ کسی در روستا دروغی از چوپان نشنید و دیگه کسی اون رو به نام «چوپان دروغگو» صدا نمی زدند، از اون به بعد همه اون رو در روستا به اسم «چوپان زن ذلیل» می شناختند!

ما از این داستان نتیجه می گیریم به دلیل نقش ارزشمند ازدواج در کاهش جرایم جامعه هر چی زودتر ازدواج کنیم بهتره!!

 

لاک پشت و مرغابی ها


لاک پشت دوست داشت بره اون بالا بالاها، روی ابرها، چون فکر می کرد لاک پشت آرزوهاش روی یکی از اون ابرها سوار بر اسب سفید منتظرشه تا اون رو به قصر آرزوهاش ببره.به همین دلیل سال های سال به خواستگارهاش که عمدتا از لاک پشت های برکه بودن پیشنهاد رد داده بود.

البته چند سالی می شد که دیگه حتی از برکه هم براش خواستگار نمیومد، به همین دلیل تصمیم گرفت هر طوری شده خودش رو به بالای ابرها برسونه، اما لاک پشت داستان ما پر نداشت.

اون یه روز به دو تا مرغابی پیشنهاد عجیبی داد؛ بهشون گفت: دو سر یک چوب رو با پاهاشون بگیرن و خود لاک پشت هم با دهنش خودش رو از چوب آویزون کنه.

مرغابی ها در ابتدا از خطر پروازهای هوایی برای لاک پشت گفتن و آمار حوادث هوایی رو براش متذکر شدن، اما بعد از شنیدن اصرارهای خیلی زیاد لاک پشت قبول کردن این کار رو انجام بدن، البته اونها به لاک پشت هشدار دادن که در طول پرواز علاوه بر خاموش کردن گوشی همراهش اصلا حرف نزنه، چون ممکنه سقوط  کنه!

روز موعود فرا رسید، مرغابی ها با پاهاشون دو سر چوب رو گرفتن و لاک پشت هم با دهنش، مرغابی ها پرواز کردن، مرغابی ها تا بالای برج میلاد پرواز کرده بودن که یکی از مرغابی ها به مرغابی دیگه گفت: «امروز از یکی از قورباغه های برکه شنیدم یکی از مامان لاک پشت ها برای پسرش دنبال یه همسر می گرده، تو کسی رو می شناسی که بهش پیشنهاد بدیم؟!»

در همین لحظه لاک پشت داستان ما خواست یه چیزی بگه ... اما تا دهنش رو باز کرد ... با مخ سقوط کرد و لاکش فرو شد توی آتنی که بالای برج میلاده و مُرد!!

ما از این داستان نتیجه می گیریم کلا چیزی به اسم شاهزاده و اسبی به رنگ سفید وجود نداره، و کلا باید به اولین خواستگارمون جواب مثبت بدیم وگرنه شاید دیگه خواستگار گیرمون نیاد و سقوط کنیم و میله بالای برج میلاد بره تو شکممون!!


حسنک کجایی؟!
 

چند ساعتی از زمان ناهار گذشته بود اما حسنک نیومده بود تا به حیوون ها غذا بده.

مرغ گفت: قد قد! یعنی حسنک کجایی که دلم ضعف رفت؟! پس این آب و دون ما چی شد؟!

گاو گفت: مو مو! یعنی این حسنک عجب الاغیه ها! مردیم از گرسنگی! چرا نمی یاد بهمون غذا بده؟!

خر گفت: عر عر! یعنی آره! واقعا این حسنک خیلی الاغه! دارم از گرسنگی می میمیرم.

در همین لحظه هد هد دانا وارد طویله شد و گفت: چرا دارین به صاحبتون بد و بیراه می گین؟! حسنک امروز خواهرش عروس شده و الان هم توی مراسم عروسیش داره حرکات موزون انجام میده و به همین دلیل نمی تونه بیاد بهتون غذا بده!

مرغ و گاو و الاغ با تعجب گفتن: اما خواهرش که هنوز کلاس دوم راهنمایی بود.

هدهد دانا نگاهی عاقل اندر سفیه به حیوون های طویله کرد و گفت: درسته! اما ایشون به توصیه ی رئیس آموزش و پرورش تهران عمل کردن!
 
 

 
 
اندر حکایت دخترانه و پسرانه شدن کتاب های درسی در مدارس
 
 
محمود فرجامی در ستون طنزش در روزنامه تهران امروز نوشت :


تا پيش از اين و براساس توطئه‌اي که دشمنان طراحي کرده بودند، گمان مي‌شد که دانش ربطي به دختر يا پسر بودن دانش‌آموزان ندارد. اين در حالي‌ است که وجود تفاوت بسيار زياد ميان دختران و پسران اگر از ديد مردم عادي يا فريب‌خوردگان پنهان بماند هيچ‌گاه از ديد وزير آموزش‌و‌پرورش دولت دهم پنهان نخواهند ماند. اين هفته حاجي‌بابايي، وزير آموزش‌و‌پرورش از پيگيري طرح جداسازي کتب درسي دختران و پسران توسط اين وزارتخانه خبر داد که بسيار دلگرم‌کننده بود. ما علاوه بر گرم کردن دل، کمک و پيشنهاد هم در اين زمينه بلديم. در زير چند نمونه از مطالب کتاب‌هاي جداسازي شده مطابق سياست‌هاي وزارت آموزش‌و‌پرورش براي الگوبرداري آورده شده‌اند.

رياضي پسران: 2+2 مساوي است با 4. فوق‌فوقش 5.

رياضي دختران: 2 تا گل داريم 2 تا گل ديگه هم مي‌ذاريم کنارش که به مامانمون هديه بديم؛ مجموعا ميشه يه دسته گل.

جغرافي پسران: اگر دست راست خود را به طرف شرق و دست چپ خود را به طرف غرب بگيريم، شمال در پيش‌رو و جنوب در پشت سرمان خواهد بود.

جغرافي دختران: اگر قادر به تشخيص دست راست و چپ خود باشيم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزير آموزش‌و‌پرورش را که بارها اعلام کرده از ازدواج دانش‌آموزان دختر استقبال مي‌کند، شاد كنيم.

ادبيات پسران: درس «حسنک وزير» از تاريخ بيهقي...

ادبيات دختران: درس «مرضيه وزير» از تاريخ ...

انگليسي پسران:

I want to go to the garden with my friends

انگليسي دختران:
I want to go to the kitchen and cook the dinner for my lord husband

تاريخ پسران (پس از حذف پادشاهان و لشکرکشي‌ها که دولت وعده‌اش را داده): يوناني‌ها به سرکردگي يک يارويي حدود دو هزار سال پيش به ايران حمله کردند و عده‌اي از مردم را کشتند و يک سلسله‌اي را منقرض کردند اما پس از اندکي خودشان هم رفتند وردست بابايشان.

تاريخ دختران (پس از اصلاحات مذکور): يوناني‌ها يک زماني به ايران آمدند و سعي کردند به‌جاي خورشت پلو بادمجون غذاي پلاخورشتوس يوناني را که اصلا هم خوشمزه نبود، رواج بدهند اما نتوانستند. طرز تهيه خورشت پلوبادمجون به شرح زير است...

شيمي پسران: طرز تهيه گاز دي‌اکسيد‌متان در آزمايشگاه:‌...

شيمي دختران: طرز تهيه انرژي اتمي در آشپزخانه: ...

فلسفه پسران: سقراط فيلسوفي يوناني بود که پيوسته در طلب حق بود و لقب شهيد راه حقيقت گرفت.

فلسفه دختران: زن سقراط پيوسته در تعقيب شهيد راه حقيقت بود و دمار از روزگار او درآورد.

فيزيک نور پسران: در انعکاس يک تصوير در آينه بين فاصله كانوني آينه( f ) و فاصله جسم از آينه(p ) و فاصله تصوير از آينه ( q ) رابطه وجود دارد.

فيزيک نور دختران: در انعکاس تصوير در آينه هميشه بين نجابت، زيبايي و شوهرداري بايد نسبت وجود داشته باشد.
جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ + 1:28 + دریا +


 

کساني که به آنان عشق مي ورزيم از بيشترين قدرت براي آزردن ما برخوردارند.


 

به کمي سبکسري نياز داري تا از زندگي لذت ببري و به کمي شعور تا از لغزشها بپرهيزي. همين کافي است.

 

چاپلوسي يونجه لطيفي است براي دراز گوشان دنبه دار.

 

از تمبر ياد بگيريد كه تا رسيدن به مقصد به نامه مي چسپد.

 

هرگز با کران پچ پچ نکن و به کوران چشمک نزن.

 

هنر تعريف کردن و خوشگويي را بياموزيد دارايي بزرگي ست.

 

نام خوب با تلاش فراوان به دست مي ايد اما با يک عمل نادرست از بين مي رود .

 

هر روز طوري از خواب بيدارشويد که گويي دوباره زنده شده ايد.


 

انسان موفق کسي است که مي تواند با آجرهايي که ديگران برايش پرتاب مي کنند بنيادي محکم بنا گذارد.

 

هر کسي در کنار متضاد خود رشد مي کند.

 

هميشه به آهستگي فکر کنيد و به سرعت عمل.


 

يادت باشد کسي مي تواند بلند بپرد که از فاصله دورتر خيز برداشته باشد.

 

هميشه همچون توپ پلاستيکي باشيد که هر چه محکمتر به زمين مي خورد بالاتر مي رود.


 

بگذار کارهايت يک راز بماند فقط نتايج را به مردم نشان بده.

 

مي داني راز شکست در چيست؟راضي کردن همگان.


 

بزرگ بينديشيد تا بزرگ شويد.

 

 

به جاي لعن و نفرين به تاريکي چراغي روشن کن.

 

 

با اعمالت موعظه کن نه با زبانت.

 

 

هرگز تصميمتان را پيشاپيش اظهار نکنيد.


 

خشم بادي است که چراغ  ذهن را خاموش ميکند.


 

هرگز لازم نيست از کوهي بالا بروي تا بفهمي بلند است..


 

 بسياري از انسانها يک عمر به ماهيگيري مي روند اما هرگز نمي فهمند دنبال ماهي نيستند

 

ریکی

یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۸ + 14:49 + دریا +


 

معادله 1

 


انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح


الاغ = خواب + خوراک


 


پس


انسان = الاغ + کار + تفریح


 


وبنابرین


تفریح – انسان = الاغ + کار


 


بعبارت دیگر


انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند


 
*****
 


معادله ۲


 


مرد = خواب + خوراک + درآمد


الاغ = خواب + خوراک


 


پس


مرد = الاغ + درآمد


 


و بنابرین


درآمد – مرد = الاغ


 


بعبارت دیگر


مردی که درآمد ندارد = الاغ


 


*****
 
 معادله ۳
 


زن = خواب + خوراک + خرج پول


الاغ = خواب + خوراک


 


پس


زن = الاغ + خرج پول


 


 وبنابرین


خرج پول – زن= الاغ


 


بعبارت دیگر


زنی که پول خرج نمی کند = الاغ


 


 
*****
 
 


نتیجه گیری:


 


از معادلات ۲و۳ داریم:


مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند


 


پس:


 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..


 و


 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.


 


بنابرین داریم ...


مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


 


 


و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:


مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!

 

 

برف دی

شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ + 11:31 + دریا +


 

وقتي که چشات ابره ، پلكات چه مهي داره

آفتاب به نگاه تو ، کلي بدهي داره

ماه روزا مياد مكتب ، پيش مژه ي نازت

بارون شده شاگرد ، شب تا سحر سازت

پروانه مياد دورت ، تنها واسه ي مردن

مردن پيش چشم تو ، يعني هميشه بردن

دريا شنيدم عصرا ، موتو مي زنه شونه

راستي ديگه فهميدم محض چي پريشونه

پيش يه نگاه تو ، کوها هميشه موم ن

بيچاره گلا پيشت يه عمره آه محكومن

کوها تو زمستونا از دوره که پر برفن

پيش تو ميان هيچن ، در حد دو تا حرفن

رنگين آمونم سادس ، پهلوي تو بي رنگه

چشماي تو آه باشه ، جاي آسمون تنگه

با اسم تو سيمرغا، پر مي آشن و مي رن

با برق نگاه تو مي سوزن و مي ميرن

دربون دو چشماته ، هر چي نور و سيارس

دفترچه ي ابرا از حرفاي مژت پاره اس

صحراها زير دستت گرما رو مي آموزن

زيبا آتيشا از رو چشماي تو مي سوزن

قطبا زير دست تو شيش ماه مي بينن دوره

تو قلب دائم شب ، دستات هميشه ظهره

جنگل با اون آوازش تو چشماي تو گم شد

شمشاد اومد و پيشت خم شد قد گندم شد

من هر چي بگم از تو ، با او جذبت دوره

راس گفتي چه کاري بود ، شاعر مگه مجبوره ؟

من متهمم باشه ، تو داوري و قاضي

هم مي توني شاکي شي ، هم مهربون و راضي

حرف حالا و فردا ، مثل هميشس زيبا

جز تو همه يعني هيچ ، تو يعني خود زيبا

 

مریم حیدر زاده

http://kaveh111.blogfa.com/post-12.aspx

جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ + 13:48 + دریا +


 

یک زوج قوی انگلیسی بعد از دو سال زندگی مشترک در یک پارک عمومی در یک اقدام بسیار عجیب تصمیم گرفتند از هم طلاق بگیرند. این اقدام شگفت انگیز، هشدار کارشناسان و نگرانی رومانتیستها را برانگیخته است. این زوج قو از دو سال قبل در پارک Wildfowl and Westlands Trust در اسلیمبریج زندگی خوشی را می گذراندند. دانشمندان پس از پایان مهاجرت تابستانی این قوها متوجه طلاق این زوج شدند. درحقیقت ساریندی (قوی نر) که پس از مهاجرت تابستانی خود از روسیه به انگلیس بازگشته بود همسر جدید روسی اش را همراه خود آورد. سارونی، قوی ماده نیز با چند هفته تاخیر به اسلیمبریج رسید و همسر جدید خود (سورون) را به کارشناسان معرفی کرد. به این ترتیب محققان فهمیدند که این زوج در سفر تابستانی خود به روسیه دچار اختلاف شده و تصمیم به جدایی گرفته اند. براساس گزارش بی بی سی، در مدت 40 سال گذشته حدود 4 هزار زوج قو در اسلیمبریج سرشماری شده اند که تاکنون تنها یک زوج از آنها یعنی "ساریندی و سارونی" از هم طلاق گرفته اند. مطالعات سازمان جهانی حفاظت از محیط زیست نشان می دهد که قوها وفادارترین همسران در دنیای وحش و بهترین نمونه تک همسری در طبیعت هستند. مسئول این پارک در این خصوص توضیح داد: "تاکنون هرگز اتفاق نیفتاده بود که زوجهای قو همسر دیگری اختیار کنند. تنها زمانی این اتفاق رخ می داد که یکی از زوجین در اثر کهولت سن مرده باشد. حتی در این زمان نیز به ندرت جفت تنها مانده اقدام به ازدواج مجدد می کرد." دانشمندان در جستجوی علت طلاق این زوج هستند. هنوز مشخص نیست که چه اتفاقی در روسیه افتاده که منجر به جدایی این قوها شده است. این زوج هیچ مشکلی در تولید مثل و بقای نسل نداشتند

 

 

جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ + 11:24 + دریا +


 

 

مرگ از من چیزی نمی ستاند،

من هرآنچه را که قیمتی است پیشاپیش بخشیده ام .

 بوبن

سالها

چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ + 1:43 + دریا +


لوگوی تهران امروز: تو نزن تا من نرقصم !

محمود فرجامي در ستون طنز تهران امروز نوشت:

توضيح: مدتي پس از اينكه توسط يك نشريه كشف شد كه لوگوي تهران امروز در واقع تصوير زني در حال رقص است خبر رسيد كه مقرر شده است لوگوي روزنامه تغيير كند.

اندكي پس از انتشار اين خبر، نامه زير از سوي بانوي مربوطه به اين ستون واصل شد كه عينا در پي مي‌آيد.

نامه ارسالي از سوي لوگوي تهران امروز

سلام

اميدوارم حالت خوب باشه. اگه از احوالات اين كمينه هم پرسون باشي عرض شود كه ملالي نيست جز اينكه مي‌خوان عوضمون كنن! نمي‌دونستم اين چاركلوم نامه رو به كي بنويسم كه دستش توي روزنومه بند باشه گفتم به تو بنويسم بلكم كه برسونيش به دست رئيس مئيسات افاقه كنه. تازه‌شم بعد اون مصاحبه مسخره و نصفه نيمه توي ستونت چاپش كردي خبر رسيد كه مي‌خوان من بدبخت رو عوض كنن و از نون خوردن بندازن پس هيچم بعيد نيست كه همه اين آتيشا از گور خود تو و اون مونوريل مسخرت بلند شده باشه. حالا كه اينجوريه ور مي‌داري اقل كمش اين نامه رو توي اون ستون صاب مرده‌ت چاپش مي‌كني كه مردم از جرح دل من آگاه بشن و دلشون برام بسوزه.

راستي‌ياتش هرچقدر شوماها تعجب كردين از اينكه پرتو سخني‌ها كشف كرده بودن كه من دارم مي‌رقصم خودم صفا كردم! حيف نبود اونهمه هنر منو شما هنرنشناسا نبينين و تحسين نكنين؟

شيش ماه آزگار اين بالا به هر سازي زدن رقصيدم اما امان از يه دستت درد نكنه خالي.

ولي آدم بي‌هنر باشه بهتر از اينكه حسود و نون‌بُر باشه. مثل همين پرتوخانوم هوار راه انداخت كه «اين زنيكه رقاصه». ولي خدا به سر شاهده بهتان بود. درسته من دست و دلم به هنر ميره ولي رقاص نيستم. رقاصي خيلي كار بديه و شير ننه‌م حرومم باشه اگه من اهل رقاصي و خصوصا خوش رقصي بوده باشم. مي‌دوني دلم از چي خونه جوني؟ بايد از صبح تا شب با هزار جور ساز از سر ناچاري برقصم. اين يكي ميگه معتدل باش اون يكي ميگه جوون‌پسند باش يكي ديگه ميگه حواست به روشنفكرا باشه اون ميگه زياد خشك نباش... خلاصه هر كسي يه سازي ميزنه و من واسه نون خوردن اين چارتا روزنومه چي كه زير بال و پرم هستن مجبورم به ساز همه برقصم. اما اين اسمش رقاصي نيست. رقاصي يعني اينكه يكي از زور و خوشي يا واسه خودشيريني هي واسه اين و اون كه دستشون به جايي بنده خوش‌رقصي كنه كه يه چيزي بهش بماسه.

خلاصه‌ش كه قصه ما اينه و خيلي نامرديه كه عوضمون كنن. ولي اگه فكر مي‌كنن كه مثلا اشكال توي ميم ماست و جد كردن كه حتما حتما عوضمون كنن اشكال نداره؛ برن يه لوگوي تازه و پاستوريزه بيارن. ولي بدونين كه تا وقتي قراره به هر سازي كه ديگرون زدن ما برقصيم، ‌آش همين آشه و كاسه همين كاسه. ربطي هم به ميم و واو و ز ما نداره.

كمينه؛ لوگوي بيچاره و بد نوم تهرون امروز
http://www.lahzehnews.com/index.php?news=6563

دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۸ + 22:42 + دریا +


 

 

«برادرم بنائی می‌کرد که از طبقه چهارم افتاد و داغون شد. بچه‌اش حالا شش ماهه است. بچه‌اش را ندید.»، «حس بدی پیدا می‌کنم وقتی به ما می‌گویند افغانی و ما را اشغالگر می‌دانند. کسانی هم هر روز با رفتارشان یادمان می‌اندازند که اینجا وطن ما نیست.»، «بابام و برادرهام چاه‌کنی می‌کنند. موقع کار سنگ خورده به چشمم بابام و حالا یک چشمش نمی‌بیند.»، «بابام زمان جنگ افغانستان 18 روز توی برف و یخ گیر می‌افتد و برای همین قدرت کار کردن را از دست داده.»، «اگر ما در افغانستان مشکلات نداشتیم که هیچ وقت مهاجرت نمی‌کردیم.»... جمله‌های بالا را از میان گفته‌های بچه‌های افغان ساکن کرج انتخاب کرده و کنار هم گذاشته‌ام؛ جمله‌هایی که می‌توانند معرف شرایط زندگی این کودکان باشند.

صبح جمعه یک روز خوش‌آب‌وهوای دی‌ماهی، حدود 20 کودک افغان کنار پارکی نزدیک چهارراه طالقانی کرج گرد آمده بودند تا همراه چند داوطلب ایرانی فعال در زمینه حقوق کودک، گشت‌وگذاری تفریحی را در اطراف کرج تجربه کنند. فعالان داوطلب از اعضای سازمان غیردولتی «کیانا»ی کرج بودند؛ گروهی فرهنگی، اجتماعی که در حوزه آموزش و ساماندهی کودکان کار و خیابان این شهر فعالیت می‌کند. مقصد روستای «بیلقان» بود و بچه‌ها تا عصر وقت داشتند در حیاط بزرگ و زیبای میزبانی داوطلب بازی کرده، نقاشی بکشند و شاد باشند و سپس برای بازی فوتبال به محوطه‌ای در نزدیکی روستا بروند...

«قندعلی رحیمی» که بچه‌ها «قندآقا» صدایش می‌زدند 16 سال داشت و موهایش را به قول هم‌بازی‌هایش «سیخ‌سیخی» و به تعبیر خودش «به‌هم‌ریخته» درست کرده بود.  «11 سال پیش از افغانستان مهاجرت کردیم آمدیم کرج. خودم از هشت سالگی کار می‌کنم. کارگری ساختمان، باربری برای عمده‌فروشی‌های خشکبار و پوستر چسباندن و تراکت پخش کردن برای شرکت‌های تبلیغاتی کارهایی است که در این مدت انجام داده‌ام. سال قبل برادرم رفت افغانستان و آنجا ازدواج کرد. بعد از برگشتن به ایران هم رفت سر کار ساختمانی. یک روز خبر آوردند از طبقه چهارم پرت شده پایین. وقتی در بیمارستان بالای سرش رسیدیم تمام کرده بود. بچه‌اش را ندید و مرد. حالا نوزادش شش ماهه است. ما 12 نفری در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کنیم. زن‌داداشم هم با ما می‌ماند. می‌خواستند برای برادرم دیه بدهند، اما مادرم دیه را بخشید، آنها هم با اصرار هشت میلیون تومان به بچه‌اش دادند که حالا در حساب صاحب‌کار برادرم به امانت مانده.» اینها شرحی است که قندآقا درباره زندگی‌اش می‌دهد.

«سعیده وامبخش»، فعال داوطلبی که بیشتر در حوزه سلامت کودکان مهاجر فعالیت دارد، مقوله فقدان شناسنامه را مهم‌ترین مشکل کودکان افغان متولد ایران دانسته می‌گوید: «بیشتر بچه‌های افغانی که در ایران به دنیا می‌آیند فاقد شناسنامه هستند و سفارت افغانستان هم اقدام موثری در این زمینه انجام نمی‌دهد. همین مساله باعث شده در موضوع درمان این کودکان مشکلات زیادی پیش بیاید. به عنوان مثال چند وقت پیش کودک شیرخوار افغانی که  حنجره‌اش به صورت مادرزادی سوراخ داشت را برای عمل به بیمارستان بردیم، اما به‌رغم همکاری جراحان، چون این کودک شناسنانه‌ نداشت، بیمارستان طبق ضوابطی که دارد از پذیرش او سرباز زد.»

«نوید امینی» 13 ساله، شیفته فوتبال و تکواندو بود و عشقش «کریستین رونالدو». خانواده‌اش 11 سال قبل به ایران می‌آیند و چهار سال نخست را در بندرعباس می‌گذرانند و بعد ساکن کرج می‌شوند. «هرچند ما جزو مهاجرهای کارت‌دار هستیم، موقع دیدن پلیس دلهره پیدا می‌کنیم. بابام می‌گوید جوری لباس نپوشیم که پلیس به ما گیر بدهد. می‌گوید هر کس دیگری هم هر چیزی گفت کاری به کارش نداشته باشیم.» نوید بعد از گفتن جمله‌های بالا اضافه می‌کند: «وقتی به ما می‌گویند افغانی حس بدی پیدا می‌کنم. اگر به تو هم بگویند اشغالگر هستی و اینجا وطن تو نیست، فکر نکنم حس خوبی داشته باشی. وقتی می‌بینی یک نفر در محلی عمومی داد می‌زند: "افغانی رو نگاه!" آن موقع احساس غریبه بودن را خوب می‌فهمی.»

اگر مجبور نبودیم مهاجرت نمی‌کردیم/ گزارشی درباره کودکان افغان ساکن کرجوامبخش، فعال داوطلب ایرانی، مشکل دیگر بچه‌های مهاجر افغان را در زمینه تحصیلی دانسته تاکید می‌کند: «متاسفانه به دلیل بالاتر رفتن سن بیشتر بچه‌های افغان از حد قانونی تحصیل در مقاطع معین، آنها فرصت درس خواندن در مدرسه‌های دولتی را پیدا نمی‌کنند و برای ادامه تحصیل باید در کلاس‌های غیرحضوری و آزاد ثبت نام کنند که به دلیل مشکلات شدید مالی، خانواده‌ها توانایی تامین هزینه سنگین این دوره‌ها را ندارند.»

«عزیز تاجیک»(عزیز آقا) 13 ساله، محبوب همه بود و محجوب و آرام. او که در غیاب مادرش وظیفه پختن غذا را در خانه‌شان بر عهده دارد، حکایتش را چنین بازگو می‌کند: «مدتی است مادرم برای عروسی برادرش رفته افغانستان. من هر وقت مادرم غذا می‌پخت با دقت نگاه می‌کردم و حالا پختن همه غذاها را بلدم. یک ساله بودم که خانواده‌ام به ایران آمده‌. دو خواهر و برادرم اینجا متولد شده‌اند. روزها خواهرهای بزرگترم در یک شرکت به پاک کردن سبزی مشغول می‌شوند. کار تمیزی است. برادرهایم هم به پدرم کمک می‌کنند. آنها چاه‌کن هستند. موقع کار پدرم یک چشمش را از دست داده. بعد از ظهرها هم در پارک آدامس می‌فروشم. البته گاهی بعضی بچه نمی‌گذارند کار بکنم و مرا به پارک راه نمی‌دهند.»

عزیزآقا که در موسسه کیانا و در مقطع سوم ابتدایی درس می‌خواند آرزو دارد روزی پزشک شود و دردهای مردم شهرش را درمان کند. او می‌گوید دوست دارد به شهرشان برود و آنجا را ببیند، اما دوباره می‌خواهد به ایران برگردد، چون افغانستان هنوز وضع خوبی برای زندگی ندارد. عزیز ماجرای دیگری را هم تعریف می‌کند: «روزی در پارک زن ایرانی بدبختی را دیدم که خودش گدایی و شوهرش اسفند دود می‌کرد. بچه‌ای هم توی بغل زن بود. دلم به حالشان سوخت. رفتم با آنها حرف بزنم. زن گفت ما بدبخت هستیم. من نگاه‌شان کردم و بعد بچه شان را بوسیدم و رفتم...»

«فعالیت‌های گروه کودکان کار و خیابان کیانا فقط به زمینه‌های هنری، بهداشتی محدود نمانده، بلکه توجه به تحصیل و آموزش کودکان کار، چه ایرانی و چه مهاجر دغدغه اصلی ماست.» این را «بهنام اخوت‌پور» مدیر گروه کیانا گفته می‌افزاید: «در مورد تحصیل کودکان کار ما کلاس‌های درسی را در هر سطح و مقطعی به صورت رایگان برگزار می‌کنیم. اگر این کودکان بخواهند در مدرسه‌های دولتی ایران به ادامه تحصیل بپردازند، به شرط نداشتن مشکل اقامتی و سنی، آموزش و پرورش از آنها آزمون می‌گیرد. علاوه بر این مدرک ارائه شده از طرف ما به شرط تایید سفارت افغانستان طبق قوانین آموزشی این کشور معتبر محسوب می‌شود. همه معلمان و همکاران کیانا هم به صورت داوطلبانه کار می‌کنند.»

او از «مدرسه جمعه‌ها» نیز صحبت کرده می‌افزاید: «مدرسه جمعه‌ها برای کودکانی است که تمام روزهای هفته سر کار می‌روند و امکان نشستن در کلاس‌های روزانه کیانا را ندارند. ما جمعه‌ها با برپایی این کلاس‌ها درس‌های طول هفته را به صورت فشرده به این کودکان آموزش می‌دهیم.»

«جمیله علیزاده»، نوجوان 17 ساله افغان که تا سال اول دبیرستان درس خوانده و ابتدا به دلیل مشکلات اقامتی و سپس به خاطر مساله سنی اجازه تحصیل در مدرسه‌های دولتی ایران را پیدا نکرده و حالا هم به دلیل دوری خانه‌شان از سازمان کیانا و مشکلات رفت‌وبرگشت، پدرش اجازه درس خواندن به وی نمی‌دهد، دغدغه درس و مطالعه و مسائل دختران را دارد. او درباره سفر دو سال پیشش به افغانستان می‌گوید: «برای عروسی اقوام‌مان به هرات رفته بودیم. دخترخاله‌هایم در مدرسه بودند که یکهو صدای انفجار در محله پیچید. همه نگران شدیم. طالبان بمبی را در مدرسه دخترانه منفجر کرده بود تا دخترها از ترس دیگر پا به مدرسه نگذارند.»

جمیله که حین گفتگو در مورد اعضای خانواده‌اش از افعال و ضمایر جمع استفاده می‌کرد، در تشریح بخشی از مشکلات‌شان گفت: «افغان‌ها برای کار در ایران باید کارت کار داشته باشند. پدرم که مقنی هستند چند شب تمام در سرما و زیر باران برای گرفتن این کارت در صف انتظار ماندند و آخر سر مشخص شد اعتبار کارت جدید بیشتر از ده روز نیست و بعد از ده روز باید دوباره برای گرفتن کارت اقدام کنند. چند سال پیش پدربزرگ مادری‌ام در حال فوت بودند. مادرم هر چه خواستند برای دیدن پدرشان بروند ممکن نشد، چون ما آن زمان کارت اقامتی نداشتیم و اگر مادرم از ایران می‌رفتند برگشتن‌شان شاید هیچ وقت ممکن نمی‌شد...»

ظهر، زمان تفریح هفتگی برای بچه‌های کار افغان به آخر رسید و وقت خداحافظی شد. از آنها خواستم کنار یکدیگر بایستند تا برای گزارش عکسی بگیریم. دخترها نیامدند. «حمیرا»، دختر افغان با خنده گفت: «ما در آلبوم عکس خانوادگی‌مان هم عکس نداریم؛ چه برسد که عکس‌مان در روزنامه چاپ شود. حضور ما تصویری نیست؛ فقط صوتی است...»
این گزارش شنبه دهم بهمن ۸۸ در صفحه گزارش اجتماعی روزنامه اعتماد به چاپ رسید(اینجا)
ش:۲۱۴۶

 

http://www.aynev.blogfa.com/

یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ + 15:20 + دریا +


 

 

 

 

زيباترين گوهر

بدون نازك ترين ترك

با لكه كوچكي از غبار

درخشندگي‌اش را از دست مي‌دهد

اگر مراقب آن نباشي

 

 

 

تلاشي را كه دشوار مي‌نمايد

ادامه بده

در اين جهان

به همه چيز مي‌توان دست يافت

 

 

گرچه علف چندان چيزي ندارد

دراروي گياهي را در ميان آن خواهي يافت

اگر با دقت بنگري

 

 

 

 

 

راه باريك

بين شاليزارهاي برنج روستا

به راستي تنگ است

اما روستاييان

به يكديگر راه مي‌دهند

و انديشمندانه

از راه استفاده مي‌كنند

 

 

 

سنگ قيمتي

نمي‌درخشد

گويا

چون تو فراموش كردي

آن را صيقل دهي

 

 

اگر در راه درست

گام برمي‌داري

هيچ خطري از اين جهان

به تو نخواهد رسيد

 

گرچه در جهاني

 پر مشغله زندگي مي كني

مراقبت از پدر و مادرت را فراموش نكن

 

 

در پهنه اقيانوس

در هر سو

تمام مردمان جهان را

همچون برادرانم مي‌پندارم

معني  جنگ در اين جهان چيست؟

 

 

 

 

 

شعرهاي امپراطور مي جي

از كتاب روح ريكي

 

جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ + 13:49 + دریا +



پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۸ + 20:43 + دریا +


 

 

نوشته: پروفسور بنگی سمرجی؛ روانشناس مطرح ترکیه در حوزه کودک/ Bengi Semerci 

موقع گذاشتن اسم روی بچه‌ها باید با دقت و رغبت به این کار پرداخت. لازم است توجه داشته باشیم که موردپسند بودن اسم توسط ما، متفاوت بودن آن، کم‌سابقه بودنش یا بی‌معنایی اسم الزاما نمی‌تواند به سود کودک تمام شود. علاوه‌براین گاه معنای اسمی هم که برای کودک برمی‌گزینیم می‌تواند نتایج منفی‌ای در آینده او بر جا بگذارد. هرچند ممکن است وی آخرسر با اسمش کنار بیاید یا ممکن است والدین از صدا کردن او با آن نام احساس خوشایندی داشته باشند، فشارهایی را هم مجسم کنیم که یک کودک ممکن است به خاطر اسمش متحمل شود.

گذاشتن نام روی فرزندان گاه با دشواری‌های بسیاری توام می‌شود. مثلا بعضی مواقع تداخل نام‌هایی که بزرگترها انتخاب می‌کنند، سنت‌های مربوط به گذاشتن اسامی بزرگان خانواده روی نوزادان، پیشنهادهای آشنایان و انتظارات والدین وضعیتی بغرنج پدید می‌آورد. گذاشتن نام روی نوزادی که به دنیا آمده، انتخاب کلمه‌ای است که تا پایان عمر او را همراهی خواهد کرد؛ پس در گزینش اسم باید با دقت و حوصله بسیاری عمل کرد.

برخی‌ها بسیار پیش از آنکه بچه‌دار شوند یا حتی ازدواج کنند، نام‌هایی را برای کودک‌ آینده‌شان برمی‌گزینند. چنین جمله‌ای را لابد شنیده‌اید: «اگر روزی بچه‌دار شوم، اگر پسر بود اسمش را می‌گذارم... و اگر دختر بود... .» این نام‌ها گاه اسم هنرمندی است که شیفته‌اش هستیم، بعضی وقت‌ها نام دوستی است که رابطه خیلی نزدیکی با او داریم، گاه نام یک شخصیت مهم است یا... . پاره‌ای مقاطع گذاشتن نام سیاستمدارها، قهرمانان کشور، شخصیت‌های بارز متعلق به یک دیدگاه، هنرمندان مشهور و... روی نوزادان فزونی می‌گیرد. افزایش استفاده از این نام‌ها را در یک مقطع معین به راحتی از روی مشاهده و آمار می‌شود فهمید. آنچه ذکر شد می‌تواند باورهای خانواده‌ها، نگرش‌های سیاسی، موقعیت‌های اجتماعی، قضاوت‌های عمومی یا... آنها را به شکلی زنده ترسیم کند.  

گذاشتن نام پدربزرگ یا مادربزرگ روی نوزاد یکی از سنت‌های جاری است. در چنان وضعیتی خانواده‌ها معمولا می‌خواهند یاد فرد متوفی را با گذاشتن نامش روی عضو جدید خانواده زنده نگه دارند. برخی والدین نیز با گذاشتن اسم بزرگترهای در حال حیات‌شان روی نوزاد قصد دارند میزان عشق و احترام خود نسبت به آنها را نشان دهند. گذاشتن نام دوست نزدیکی که فوت کرده روی نوزاد هم یکی از رفتارهای حوزه نام‌گذاری است و... . آنچه ذکر شد فقط بخشی از شیوه‌های معمول نام‌گذاری به حساب می‌آید. رفتن سراغ نام‌نامه‌ها یا فرهنگ‌های نام یکی دیگر از روش‌های معمول انتخاب اسم است. در این روش پدر و مادرها به بار معنایی و گوش‌نوازی واژه اهمیت بیشتری می‌دهند. اسامی‌ای هم هستند که در مقاطعی به «مد» بدل می‌شوند. البته معمولا علت مدشدن آنها مشخص نیست، اما می‌توان صدها فرد هم‌سن‌وسال را پیدا کرد که نام مد سال‌های تولدشان بر آنها گذاشته شده. کسانی هستند که نام مکان، شهر، کوه یا رود مورد علاقه‌ خود را روی کودک گذاشته‌اند. بعضی نام‌ها مفهوم عمومی شناخته شده‌ای دارند، اما پدر و مادرها موقع گذاشتن آن روی فرزندشان مفهوم خاصی در ذهن داشته‌اند. کودکانی هستند که نام‌شان توقعات و تصورات والدین از آینده آنها را بازتاب می‌دهد. برخی زن و شوهرها با هدف نشان دادن عشق‌شان به همدیگر بر اساس تلفیق اسم‌های‌ خود، نام تازه‌ای تولید و روی کودک گذاشته‌اند. در دهه‌های اخیر نام‌های خارجی‌ای که به راحتی قابل تلفظ هستند نیز مورد استفاده قرار گرفته. سطرهای بالا همه دلایلی نیست که منجر به گزینش نام می‌شود. در هر حالا پرسش اینجاست که دلیل اهمیت اسم‌ها چیست؟  

اگرچه نتایج یک پژوهش صورت گرفته در حوزه نام‌ها نارضایتی بیشتر انسان‌ها از اسم‌شان را نشان می‌دهد، اکثر شرکت‌کنندگان در نظرسنجی اعلام کرده‌اند به رغم نارضایتی از اسم، اگر حق تغییر نام‌شان را داشته باشند، ترجیح خواهند داد از این حق استفاده نکنند. آنهایی هم که تمایل به تغییر اسم داشته‌اند، کسانی بودند که به دلیل نوع نام‌شان متحمل فشار شده‌اند. بچه‌ها در برابر تفاوت‌ها دقیق و بی‌ملاحظه هستند. همچنین آنها بخصوص در مقاطعی معین نسبت به اسامی مردانه و زنانه مرزبندی‌های خلل‌ناپذیری در ذهن دارند. از همین رو وقتی کودکی از یک جنس معین را می‌بینند که در نظر آنها نام جنس مخالف را بر خود دارد، دست به استهزاء وی می‌زنند. همچنین کودکانی که در نظر هم‌سالان‌شان دارای اسامی‌ای هستند که تلفظ‌ و معنایی غریب دارد، در معرض فشار قرار می‌گیرند. به نظر نمی‌رسد کودکی که  مدام به دلیل نامش مورد تمسخر دوستان قرار گرفته احساس مثبتی از این وضعیت داشته باشد. مساله فوق حتی پس دوره کودکی نیز ادامه می‌یابد. اگر فرد نامی با تلفظ یا معنای دشوار داشته باشد و در هر جایی مجبور به تکرار دوباره آن شود، یا دیگران نامش را معمولا اشتباه تلفظ کنند، حس ناخوشایندی به وی دست خواهد داد. همچنین اگر فرد نامی بسیار متفاوت داشته باشد، پرسش‌هایی که همه جا درباره معنای اسمش از او می‌شود شرایطی خسته کننده و ملال‌آور برایش به همراه خواهد آورد.

کسانی که نام یکی از بزرگان یا قهرمانان  را روی نوزاد می‌گذارند، بار توقعی را نیز بر دوش وی می‌نهند. آنها انتظار دارند فرزندشان به انسانی بزرگ بدل شود. زنده نگه داشتن نام اعضای متوفی فامیل هم بار دیگری است که بر دوش کودک نهاده می‌شود. نام انتخاب شده برای نوزاد توقعات والدین را نمایان می‌سازد. آنها می‌خواهند و می‌کوشند همه صفات نیکوی فرد فقید خانواده در فرزندشان متجلی شود. باید توجه داشته باشیم که قرار نیست آدم‌ها ادامه‌دهنده راه و مشی یکدیگر باشند. اگر نام کودک نماد قدرت، بی‌باکی یا قهرمانی باشد و او فاقد چنین خصایصی، ممکن است در طول سال‌های کودکی همواره در معرض سرکوفت خانواده یا دیگران قرار بگیرد. پدر و مادر شدن مسوولیتی است جدی. باید توجه داشت که ما اسم‌ها را نه برای خود که برای کودکان انتخاب می‌کنیم. نامی را برگزینیم که کودک به خاطر آن متحمل فشار نشود.
منبع: sabah.com.tr
این ترجمه دوشنبه، پنج بهمن در صفحه جامعه روزنامه همشهری چاپ شد(
اینجا)/ ش: ۵۰۴۲

 

http://www.aynev.blogfa.com/

چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ + 7:0 + دریا +


 

قابل توجه دانشجویان محترم و درسخونی که هرگز نیازی به این مواردی که در زیر خواهید دید ندارند! چون تا اونجا که من می دونم حداقل شما دانشجوهایی که از وبلاگ دست نوشته های من  دیدن میکنیداز IQ بالایی برخوردارید و درساتونو همه فوت آبید و دیگه به جای پاسخ به سوالات قربونش نه چندان راست و ریست، باب التماس و منت کشی رو برای گرفتن نمره با استاد باز نمی کنید! زبونم لال اون هم با این املاء و دستخط های دکتر، فیثاغورثی...

http://www.img98.com/images/phuzcjikin97x7ys7b2j.jpg


 


http://www.img98.com/images/j93gec1uesq6gj348wtb.jpg

http://www.img98.com/images/950ehjn91syh6557wt4y.jpg

http://www.img98.com/images/v0ghqhb7wevdfhjnsolb.jpg

http://www.img98.com/images/h17qs9mqvy4hl4ls7chu.jpg

http://www.img98.com/images/n5fi55d4siso5hbry09n.jpg

http://www.img98.com/images/e7r36s49xvbp4pj38tn.jpg

http://www.img98.com/images/3cpittzfdrwqgxrhc2.jpg
http://mehrdad1813.mihanblog.com/post/242 

سه شنبه ششم بهمن ۱۳۸۸ + 14:32 + دریا +


 

 - از بین بردن استرس
یک بوسه عاشقانه، بهترین روش برای ریلکس شدن و از بین بردن استرس محسوب می شود. مایکل کی مکناب، مشاور روانی معتقد است: "زمانیکه لب ها در حالت بوسیدن قرار می گیرند، تقریباً دهان حالت لبخند زدن را به خود می گیرد، و از آنجایی که احساسات و حرکات بدنی انسان با هم ارتباط نزدیکی دارند، تقریباً غیر ممکن است که یک نفر هم لبخند بزند و هم استرس داشته باشد. در عین حال باید به این نکته هم توجه داشت که تنفس در زمان بوسیدن عمیق تر می شود، عضلات چشم شل شده و در راحت ترین حالت خود قرار می گیرند. این امر بهترین تکنیک برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و ریلکس شدن است.


۲ - تاخیر در فرایند پیری


این مورد یکی از مهم ترین مزایای بوسیدن به شمار می رود. بوسیدن به شما کمک میکند تا قدرت ماهیچه های فک و چانه همچنان حفظ شود، به همین دلیل میزان ایجاد چین و چروک در آنها پایین کاهش پیدا می کند.

۳ - افزایش اعتماد به نفس



البته اول مطمئن شوید که دندان هایتان ارتودنسی ندارند چون امکان آسیب رسیدن به دندان های خودتان و دهان طرف مقابل وجود دارد. به هر حال یک بوسه عاشقانه می تواند حس خوبی را در شما ایجاد کند. به صورت تئوری می توان این موضوع را اینچنین توضیح داد که در زمان بوسیدن، خوشحال هستید، و وقتی هم که خوشحال باشید احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا خواهید کرد و این امر سبب افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس شما می شود.



۴ - تکلیفتان را با طرف مقابل روشن می کند



در حین بوسیدن می توانید نیازهای جنسی طرفتان را ارزیابی کنید و ببینید تمایلی به ادامه ارتباط دارد یا خیر. روانشناسان معتقدند که اولین بوسه این امکان را برای شما فراهم می آورد که ببینید آیا با طرف مقابل همخوانی دارید یا نه. به نظر می رسد که "بو" تاثیر به یاد ماندنی در ضمیرناخودآگاه انسان ها بر جای می گذارد، بنابراین با تجربه اولین بوسه می توانید تشخیص دهید که فریون شما با شخص مقابل هماهنگی دارد یا خیر و اگر اینچنین نبود در همان آغاز می توانید ارتباط خود را با او خاتمه بخشید.


۵ - ایجاد و افزایش تناسب اندام



خوب بهانه ای خوبی برای ورزش نکردن دستتان دادیم! در حین بوسیدن، قلب تند تر می تپد و ضربان آن افزایش پیدا می کند، در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده و خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می شود. می توان اظهار داشت که بوسیدن از جمله بهترین تمرین های قلبی – عروقی است.

6- کاهش وزن



چه مدت می توانید این کار را انجام دهید؟ برای اینکه تنها نیم کیلو وزن کم کنید باید 3000 کالری بسوزانید، یعنی چیزی در حدود 30000دقیقه یا همان 500 ساعت. یک بوسه عمیق و طولانی به شدت متابولیسم بدن را افزایش می دهد و سبب می شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. میزان کالری مصرفی، به شدت بوسه بستگی دارد، اما به طور متوسط می توان گفت که در هر 10 دقیقه 10 کالری مصرف می شود.



7 - محافظت از دندان ها و جلوگیری از پوسیدگی



دکتر پیتر گوردن رئیس اتحادیه دندانپزشکان انگستان اظهار می دارد: "پس از غذا خوردن، دهان پر از مواد شیرین شده و بزاق دهان حالت اسیدی پیدا می کند، این امر باعث بوجود آمدن پلاک بر روی دندان ها می شود. بوسیدن یک فرایند پاک کننده طبیعی است که به حفظ سلامت دندان ها کمک می کند، جریان بزاق دهان را افزایش بخشیده، و درصد ایجاد پلاک بر روی دندان ها را تا حد بسیار زیادی کاهش می دهد.

 

http://st66.blogfa.com/


یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ + 12:40 + دریا +


 

عزیز من!
اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد. بگذار فرق داشته باشيم. بگذار در عين وحدت، مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.
بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد.
تو نبايد سايه كمرنگ من باشي
من نبايد سايه كمرنگ تو باشم
اين سخني ست كه در باب « دوستي » نيز گفته ام.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛ اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند.
بحث بايد ما را به اداراك متقابل برساند نه به فناي متقابل.
چه خاصيت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشي، يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟
اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست، سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي ست.
من كامو را بر ساتر ترجيح مي دهم، صادقي را بر ساعدي.
باخ را بر بتهوون ترجيح مي دهم، عود را به جملگي سازها.
كوه را به دريا، دالي را به پيكاسو.
شاملو را، حتي به نيما.
تو اما ساعدي را دوست تر مي داري و بالزاك را.
پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي.
نه دالي را طالبي نه پيكاسو را. ون گوك را به هر دو ترجيح مي دهي.
شاملو را دوست داري، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري.
دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه بايد حسرت زده به آن نگريست...
بيا درباره همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!
بيا بحث كنيم!
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم!
بيا كلنجار برويم!
اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم
و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس.
مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.
تفاهم، بهتر از تسليم شدن است.
تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدي و سهراب مرا به تفكر و شناخت، به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند. اگر تو، همه من شوي، من و تو سهراب را كشته ييم، و ساعدي را، و بسياري را
 
 
شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ + 18:25 + دریا +


 

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ + 1:0 + دریا +


 

 

جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸ + 16:39 + دریا +