|
باران و دریا
|
سخنان کلاغ و روباه😂😂😅😅😅 از زبان یزدی ها
اگه تونستی بخوندی شاهکاری
کِلاغُک پَچُلی پنیری دید،
گَله نِشکش کشید و مثه فرفروگ پرید،
رف سر یتا درخت نشس،
یتا کتی سگوک داشت همیرو هوموارُک حده اورا رد مشد
که چشوش اوفتید گله کلاغه و تو دلوش گفت باکیشم
نیییییییییییییییییی رفت جلو و گف :چه کلاغ خَشُوکی چه جگروکی،
نِشکت شم عامو گُلُک.
یتا کُچه برون بوخون غدو بالات شم،
کلاغوکه یهو وخیزید و پنیرا با مُلِش گرفت و گف:
الهی تختت بیشورن که تو دیه نخی گول من بزنی😍